parvizparastouei parvizparastouei

1,391 posts   3,784,583 followers   250 followings

Parviz Parastouei 

پایان
عمر این معلم سرآغاز شادمانی شد

معلم مدرسه ابتدایی ایالت جورجیا وصیت کرد میهمان‌ها در مراسم خاکسپاری به جای گل، کوله‌های پر از لوازم‌التحریر برای دانش‌آموزان محروم بیاورند

.
یک معلم و
یک درس عاشورایی واقعی برای همه ما
در یکی از مدارس، معلمی دچار مشکل شد و موقتا برای یک ماه معلم جایگزینی بجای او شروع به تدریس کرد. این معلم جایگزین در یکی از کلاسها سوالی از دانش آموزی کرد که او نتوانست جواب دهد، بقیه دانش آموزان شروع به خندیدن و او را مسخره می کردند.
معلّم متوجّه شد که این دانش آموز از اعتماد بنفس پایینی برخوردار است و همواره توسّط هم کلاسی هایش مورد تمسخر قرار می گیرد.
زنگ آخر فرا رسید و وقتی  دانش آموزان از کلاس خارج شدند، معلّم آن دانش آموز را فرا خواند و به او برگه ای داد که بیتی شعر روی آن نوشته شده بود و از او خواست همان طور که نام خود را حفظ کرده، آن بیت شعر را حفظ کند و با هیچ کس در مورد این موضوع صحبت نکند.
در روز دوم معلّم همان بیت شعر را روی تخته نوشت و به سرعت آن بیت شعر را پاک کرد و از بچّه ها خواست هر کس در آن زمان کوتاه توانسته شعر را حفظ کند، دستش را بالا ببرد.
هیچ کدام از دانش آموزان نتوانسته بود حفظ کند.
تنها کسی که دست خود را بالا برد و شعر را خواند همان دانش آموز دیروزی بود که مورد تمسخر بچّه ها بود.
 بچّه ها از این که او توانسته در این فرصت کوتاه شعر را حفظ کند مات و مبهوت شدند.
معلّم خواست برای او کف بزنند و تشویقش کنند.
در طول این یک ماه، معلّم جدید هر روز همین کار را تکرار می کرد و از بچّه ها می خواست تشویقش کنند و او را مورد لطف و محبّت قرار می داد.
کم کم نگاه همکلاسی ها نسبت به آن دانش آموز تغییر کرد.
دیگر کسی او را مسخره نمی کرد.
 آن دانش آموز خود نیز دارای اعتماد به نفس شد و احساس کرد دیگر  آن شخصی که همواره معلّم سابقش "خِنگ " می نامید، نیست. پس دانش آموز تمام تلاش خود را می کرد که همواره آن احساس خوبِ برتر بودن و باهوش بودن و ارزشمند بودن در نظر دیگران را حفظ کند.
آن سال با معدّلی خوب قبول شد.
به کلاس های بالاتر رفت.
در کنکور شرکت کرد و وارد دانشگاه شد.
مدرک #دکترای_فوق_تخصص_پزشکی خود را گرفت و هم اکنون پدر پیوند کبد جهان است.
این قصه را دکتر (ملک حسینی ) در کتاب زندگانی خود و برای قدردانی از آن معلّم که با یک حرکت هوشمندانه مسیر زندگی او را عوض نمود، در صفحه اینستاگرامش نوشته .انسان ها دو نوعند: نوع اوّل کلید خیر هستند.دستت را می گیرند و در بهتر شدنت کمک کرده و به تو احساس ارزشمند بودن می دهند نوع دوم انسان هایی هستند که با دیدن اوّلین شکستِ شخص، حس بی ارزشی و بدشانس بودن را به او منتقل می کنند.
این دانش آموز میتوانست قربانی نوع دوم این انسان ها بشود که بخت با او یار بود.

.
هنگام
خوردن آب نگوییم سلام بر حسین(ع) چون او تشنه ٱب نبود، او تشنه انسانیت و آزادگی بود

این بار هر گاه کسی را بخشیدیم و به او فرصت دوباره دادیم، بگوییم سلام بر حسین

هر گاه ظلم را دیدیم و سکوت نکردیم بگوییم سلام بر حسین

هرگاه گرسنه ای رادیدیم و ساده از کنارش عبور نکردیم بگوییم سلام بر حسین

سلام بر حسین برای همه لحظاتی که در جبهه حق و باطل روزمره‌مان فارغ از هر منفعتی طرف حق را بگیریم!

سلام بر تو، خون خدا، ببخش که یادمان دادند فقط برای تشنه به آب بودنت بگرییم......

.
ورق بزنید.
و باز هم
یک حادثه ی دلخراش دیگه ...
تصادف مرگبار اتوبوس تهران کرمان با تانکر حمل گازوئیل .
و باز هم من و شمایی که انگار به شنیدن خبرهای تلخ و دلخراش عادت کردیم .
چقدر دردناکه وقتی چشم هاتو رو می بندی و به این فکر می کنی که باز بر اثر سهل انگاری ها بیست و یک هم وطن دیگه زنده زنده داخل آتش سوختن و از میان ما رفتن .
وبیست وهفت هموطن هم مصدوم شدند.
بله حوادث تلخ و سانحه و تصادف همه جای دنیا وجود داره ، اما سوال اصلی اینه چرا آمار این حوادث دلخراش در کشور ما به مراتب بالاتره .
گویی ما این روزها در هجوم اخبار تلخ محاصره شدیم .

روح بیست و یک هم وطن عزیزمان شاد و خداوند به خانواده هایشان صبر بدهد .

.
سلام به شما عزیزانم
سی و سه روز گذشت ...
اما متاسفانه پرنیا شیروانی دختر بچه ای که تو روز روشن توی شنبه بازار خرم دشت کرج گم شده بود هنوز پیدا نشده .
هم از پلیس محترم و هم از مردم خواهش می کنم که برای پیدا شدن این دختر بچه ی دوست داشتنی باز هم تلاش بیشتری بکنند تا به امید خدا هر چه سریع تر به آغوش مادر و پدرش برگردد .
ضمنا مادران و پدران عزیز و گرامی
زمانی که با فرزندانتون به بازارهای خرید ، پارک ها ، شهربازی ها ، اماکن شلوغ و پر جمعیت و ... تشریف می برید، لطفا کمی بیشتر مراقب فرزندان پاک و معصومِ تون باشید .
به عنوانِ یک پدر آرزو می کنم ریشه ی کودک دزدی و کودک آزاری ها از این مملکت کنده بشه .

. ما
هیچ گاه به امروز برنمی گردیم،
هرچه را لازم است بردارید!

آلبرت_هوبارد

.
موفقیت
به سراغ کسانی می‌آید که آن‌قدر در تلاش هستند که وقت نمی‌کنند دنبال آن بروند!

هنری دیوید ثورو

.
(بدون تاریخ ،بدون امضاء)
نماینده سینمای ایران در اسکار ۲۰۱۹
تبریک به برادران جلیلوند
احسان علیخانی عزیز
نوید محمد زاده
امیر آقایی

و
هدیه تهرانی
و کلیه گروه فیلم( بدون تاریخ ،بدون امضاء)

.
سعید کنگرانی هم درگذشت !
درگذشت ایشان را به خانواده محترم‌
ودوستدارانش و جامعه هنری تسلیت
عرض میکنم.
روحش شاد و یادش گرامی

. عدالت
خوبست اما برای فرشتگان ، انسان به بخشش نیاز دارد .

برادر کشی
نیکوس_کازانتزاکیس

.
سالهای
جنگ، همسرم به یک اردوگاه نظامی در صحرای (ماجوی) کالیفورنیا فرستاده شده بود. من برای اینکه نزدیک او باشم، به آنجا نقل مکان کردم واین درحالی بود که از آن مکان نفرت داشتم. همسرم برای مانور اغلب در صحرا بود و من در یک کلبه کوچک تنها می ماندم. گرما طاقت فرسا بود و هیچ هم صحبتی نداشتم. سرخ پوست ها و مکزیکی ها ی آن منطقه هم انگلیسی نمی دانستند. غذا و هوا و آب همه جا پر از شن بود.

آنقدر عذاب می کشیدم که تصمیم گرفتم به خانه برگردم. نامه ای نوشتم و گفتم یک دقیقه دیگر هم نمی توانم دوام بیاورم. می خواهم اینجا را ترک کرده و به خانه پدری برگردم. پدر نامه ام را با دوسطر جواب داده بود، دو سطری که تا ابد در ذهنم باقی خواهند ماند و زندگی ام را کاملا عوض کرد. «دو زندانی از پشت میله ها بیرون را می نگریستند... یکی گل و لای را می دید و دیگری ستارگان را!» بارها این دو خط را خواندم واحساس شرم کردم. تصمیم گرفتم به دنبال ستارگان باشم و ببینم جنبه مثبت در وضعیت فعلی من چیست؟ با بومی ها دوست شدم و عکس العمل آنها باعث شگفتی من شد. وقتی به بافندگی و سفالگری آنها ابراز علاقه کردم، آنها اشیایی راکه به توریست نمی فروختند را به من هدیه کردند. به اشکال جالب کاکتوس ها و یوکاها توجه می کردم. چیزهایی در مورد سگهای آن صحرا آموختم و غروب را مدام تماشا می کردم. دنبال گوش ماهی هایی می رفتم که از میلیون ها سال پیش، وقتی این صحرا بستر اقیانوس بود، در آنجا باقی مانده بودند.

چه چیزی تغییر کرده بود؟
صحرا و بومی ها همان بودند... این نگرش من بود که تغییر کرده و یک تجربه رقت بار را به ماجرایی هیجان انگیز و دلربا تبدیل کرده بود. من آنقدر از زندگی در آنجا مشعوف بودم که رمانی با عنوان ” خاکریز های درخشان” در مورد زندگی درصحرای ماجوی نوشتم. من از زندانی که خودم ساخته بودم به بیرون نگریسته و ستاره ها را یافته بودم.
منبع:
اقتباس از کتاب آیین زندگی نوشته دیل کارینگی

.
کودکان
همانندیک دوربین فیلمبرداری همه اعمال والدین خودرا ضبط می کنند،ودرحافظه خود نگه می دارند وردپای والدین را دنبال می کنند...

Most Popular Instagram Hashtags