mohaddeseh_mirzaee mohaddeseh_mirzaee

112 posts   1,081 followers   920 followings

یارَبّْ،نظرِ تو بَرنَگردَد ...  🙏سپاس خدا را🙏 · خدایا خودت بساز،تو بسازی قشنگ تره :) ·محصل علم رازی🔬📚 ·بهترین یا هیچ.. . به تو فکر کردم در هر عکسی که گرفته ام...

🍃...
این که هروقت خواستی بروی
حق توست
این‌که وقتی برگشتی
در را به رویت باز کنم یا نکنم
حق من است

#أدهم_شرقاوی
.
.
‏آرامش بخش ترین صدا هم صدای بسته شدن در و تنها شدن در خانه است
.
.
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
📷:@mohaddeseh_mirzaee

🍃...
مثلأ من
مثل دختران فیلم های ایران قدیم
همیشه موهایم را میبافم
سرمه میکشم
کمی سرخاب به لب هایم
میزنم...
و چادر گلی به سر
از کوچه ی شما رد میشوم...
مثلأ تو
مثل مردهای آن دوران
سر کوچه ایستاده ای
زنجیر بلندی را در هوا میچرخانی..
مرا برای چندمین بار میبینی
عاشقم میشوی
کلاهت را روی سرت صاف میکنی
چند قدم جلو می آیی...
اما حرفی نمیزنی.!
مثلأ من
میروم و پشت سرم را نگاه نمیکنم...
تو همچنان ایستاده ای
و به رفتنم نگاه میکنی!
بعد از مدتی
برای همیشه از آن محل میرویم..!
مثلأ تو
مثل حالا
برای پیدا کردنم
تلاشی نمیکنی...
عاشقم نیستی...
دلتنگم نمیشوی...
و من
هر روز
منتظرم تا بیایی
پیدایم کنی
همه چیز را بگویی
همه چیز را..
.
.
#نازنين_عابدين_پور
.
.
.

مثلِ سنگی که به پایانِ خیابان برسد
گوشه‌ی کوچه‎‌ی بن بستِ زمان میخ شدم
هر کسی هفته‌ای از خاطره‌هایم را کشت
آخرین صفحه‌ی وامانده‌ی تاریخ شدم...
.
.
#علیرضا_آذر
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
📷:@mohaddeseh_mirzaee

🍃...
او رفت...
همین!
در به دری قصه ندارد...
#مریم_قهرمانلو
.
.
.
آمدی قصه ببافی که موجه بروی،
در نزن رفته ام از خویش،کسی منزل نیست...
.
.
.
چه انتظار عظیمی نشسته در دل ما،
همیشه منتظریم و کسی نمی آید
#حمید_مصدق
~~~~~~~~~~~~~~
📷:@mohaddeseh_mirzaee

🌹...
(قسمت آخر)
سلام...
ای کاش ک حالت خوب باشد.
چند روزی می شود که آنلاین نشده ای و خوب،به نظر می رسد که قصد آنلاین شدن هم نداری..
راستش این اخرین نامه ایست که می خواهم برایت بنویسم...
حالا دیگر زیاد فرقی ندارد بودن و نبودنت،
که بخواهم خدارا قسم دهم یا حال خوش روزهای جوانی ام را بابت نبودنت بهم بریزم...
حالا که فکر می کنم از بابت بعضی چیزها خوشحالم که نیستی و من اجازه می دهم که جور دیگری،سرنوشت،مرا دنبال کند...
از اینکه در عکس هایم زیبا نباشم،دیگر نمی ترسم..
دیگر نمی ترسم از اینکه لباس های امروزم را می پسندی یا نه..از اینکه خوشگل نباشم..خانوم نباشم...و اگر می بودی،رفتار امروزم را با آن خانومِ داخلِ خطِ شهری،که با عصبانیت ب من تنه زد و بحث کردیم،را تایید می کردی یا نه...
اینکه مبادا در افتاب سوزانِ تابستان،ارایشم پاک شود،بهم ریخته شود...اگر جوش های صورتم یا کک و مک هایم معلوم شود..ایا هنوز هم مرا دوست خواهی داشت؟!
حقیقتش این است که تو آدمِ بودن نبودی و شاید هیچوقت کاری نکردی که دل من ب بودنت گرم باشد...
یا اگر بدترین روز در عمرم را داشتم،نفس عمیق بکشم و بگویم یک "خدا" و یک "تو" برای ادامه ی زندگی کافیست...
من در کنارت آرامش نداشتم،امنیت نداشتم،اعتماد بنفس نداشتم...و از همه مهمتر،چیزی که سالهای سال برای بدست اوردن و نگه داشتنش زحمت کشیده بودم،ینی "غرورم" را از دست میدادم...چیزی را که تو فکر می کردی فقط برای تو است و دیگران از سر راه آورده اند...
حالا که در کنارت چیزی نداشتم و حالا که برایت کافی نبودم،
"سلام مرا به خودت برسان،و بگو "او" که از خودت رانده ای برای همیشه از "تو" کوچ کرده است...بگو: "او" که اینقدر آزردی اش،درصدد بود تورا جور دیگری بخواهد...که دوست داشتنش تمام نشود...اما حالا که "او" را نخواستی،نه با پای دل،بلکه با پای اجبار می رود...و دیگر هرگز بر نمی گردد.."
و هرگز به این فکر نخواهم کرد که طرز نگاهت را در هیچ چشم دیگری پیدا نخواهم کرد...
نخواهم ماند و دیگر برایم فرقی نخواهد کرد چه کسی مرا دوست دارد و چه کسی چشم دیدنم را ندارد...
خوشحالم از نبودنت و از بودنم...از اینکه تصمیم گرفتم دیگر از خودم بودن نترسم...
و تلاش کنم برای بهتر شدن از چیزی که هستم...
فارغ از اینکه تو چقدرش را می پسندی...
نمی دانم این رسمش بود یا که انصافش،هرچه بود،تو خوب حقمان را کف دستمان گذاشتی...
و اجازه دادی زندگی آن روی دیگرش را نشانمان دهد...
تو را اول به خدا و بعد به وجدان خفته ات میسپارم!!
*******************
#پایان
#نامه_به_کسی_که_هرگز_عاشقم_نشد
#محدثه_میرزایی

🌹...
(قسمت هشتم)
سلام...
می خواهم فقط حالت خوب باشد..
چند روز پیش که به تلگرامم سر می زدم،
طبق عادت معمول،آمدم سراغ شماره ی تو...
که تا آنلاین بودنت را چک کنم.
با صحنه ی عجیبی مواجه شدم...
دیدم آخرین بازدیدت شده خیلی وقت پیش...
حتی دیگر عکس هایت برایم بالا نمی آمد...
چند باری چک کردم،اما انگار تلگرام لعنتی من بدجوری هنگ کرده بود...
ری استارتش کردم اما باز هم...
اعصابم بهم ریخت..
امدم در اینستا،تا لااقل پست هایت را مرور کنم،
تا دلم آرام بگیرد به بودنت...ب حتی از راه دور دیدنت...
امدم اما نبودی...هرچه اسمت را زدم بالا نیامد...
دیگر اسمت در قسمت سرچ اینستاگرامم هم نبود حتی...
نمی دانم چرا تکنولوژی برایم،همه اش یک دفعه ای هنگ کرده است.
دلم می خواهد به سرور تلگرام و اینستا پیام بدهم و چهارتا دانه فحش ابدارِ مادر دار نصیبشان کنم...
که این چه اختراعیست که اجازه می دهد دقیقا روی کسی که اکسیژنت را دریافت می کنی هنگ کند...
اگر این وضع ادامه پیدا کند،شاید برای همیشه با اینستا و تلگرام و چه و چه و چه...خداحافظی کنم...
خوب راستش به دردم نمی خورد این پیشرفت بشر...
ترجیح می دهم برگردم به همان زمان پیامک زدنم...
ترجیح می دهم سالی یک بار،یک نفر سراغم را بگیرد اما واقعی باشد...ماندنی باشد...
حالا که تلگرامم و اینستاگرامم روی اسم تو هنگ کرده،
می خواهم من هم همینجا روی اسم تو هنگ کنم...
می خواهم نباشم تا هی بیایم و با اخرین بازدیدت مواجه شوم...
اسم دیگری برایش پیدا نکردم...چون من هنوز ب قلب مهربانت ایمان دارم...و باورم نمی شود که بخواهی اینقدر بی رحمانه کسی ک دوستت دارد را پس بزنی...
کاش زودتر آنلاین شوی و آخرین پیغام هایی را که برایت گذاشتم بخوانی،
حتی اگر قرار باشد مثل همیشه با بی تفاوتی ازشان بگذری...
راستش این است ک دوتا تیک آبی خوردنش،بهتر از یکی بودنش است حتی اگر قرار باشد پاسخی در کار نباشد....
کاش زودتر آنلاین شوی...حتی اگر قرار باشد در صفحه ی چت من نباشی...حتی اگر برای من نبوده باشد..
می ترسم این نبودن های طولانی ات،کار دستم دهد...
از تو بدم بیاید و تبدیل ب خاطره ی بد شوی برایم...
لطفا ناگهانی رخ بده،ناگهانی به من پیام بده و دوباره از من برای اینکه حالت را نمی پرسم شاکی باش،اما باش..،
کاش زودتر آنلاین شوی... :)
*******************
#پایان_قسمت_هشتم
#نامه_به_کسی_که_هرگز_عاشقم_نشد
#محدثه_میرزایی
**********************
پ.ن:
از تک تک کسایی ک وقت میذارن و می خونن و نظر میدن،تشکر ویژه می کنم،چه توو کامنت و چه توو دایرکت،اونایی هم که می خونن و میگذرن،دم اوناهم گرم🙏🌹❤💙

🌹...
(قسمت هفتم)
دوباره سلام...
می دانم که خوبی..
دیروز وقتی مخاطبینم را چک می کردم،دیدم که عکست را عوض کرده ای...
در عکست می خندیدی و به روبه رویت خیره شده بودی...
حواست به دوربین نبود...اما خوب می خندیدی....
در عکست،چشم هایت برق داشت...امان امان...
نمی دانم چه کسی روبه رویت بود که تو را به خنده وا داشت..
هر چه بود یا هر که بود،دلم می خواست چند لحظه ای بجایش باشم...
راستش دلم برای خودم می سوزد...
از اینکه نمی توانم دوست داشتنیِ تو باشم...
از اینکه این همه دوست دارمت اما ندارمت...
و از اینکه داری عشق را برایم تمام می کنی...
عکست را دوست داشتم...چشم هایت را هم..
آخ از چشم هایت...
حرف هایش مفصل تر از این حرفهاست که برایت در جملات خلاصه کنم اما..
مرا یاد روزهای اول می اندازد...
وقتی که اولین عکست را دیده بودم..
در اولین عکس سلفی ای ک از تو دیدم هم داشتی می خندیدی...
دندانهایت معلوم بود و چشمهایت درشت تر شده بودند...
چه حسی را پشت این عکس جا گذاشته بودی؟!
هرچه بود،دوستش داشتم...اما فکرش را هم نمی کردم به دوست داشتنیِ من تبدیل شوی..
اگر زمان ب عقب برگردد...
ای کاش که زمان به عقب برگردد...می گویند آدم یک اشتباه را دوبار تکرار نمی کند...
کاش برگردیم به عقب..تا بتوانم آن خنده را از نگاهم پس بگیرم و تو را آدمِ دوست داشتنی خودم نکنم....
دلم برای خودم می سوزد..
تو که نمی دانی،آدمی که دوست دارد اما مورد دوست داشتن واقع نمی شود چه دردی را تحمل می کند...
نخند دلبر...نخند...می ترسم کسی دیگر دچارت شود...
چگونه می خواهی از پسِ مسئولیت های پس از خنده ات بر بیایی؟
نخند جانم...
این درد، حتی اگر شیرین هم باشد،
بعید می دانم کسی از آن،جان سالم به دَر ببرد...
بعید می دانم خودش باشد...و خودش باقی بماند...
**********************
#پایان_قسمت_هفتم
#نامه_به_کسی_که_هرگز_عاشقم_نشد
#محدثه_میرزایی
************************
پ.ن:فقط دو قسمت دیگه مونده،ممنونم که همراهی می کنید😊🙏🌹

🌹...
(قسمت ششم)
سلام..
حالت خوب است و اما... حالتِ خوبی ندارم...
حالت خوب است و ...گریه ام می گیرد...
حالت...خوب...است...و..
دلم می خواهد بمیرم..
یاد روزهای قبل از تو می افتم..
چگونه بی تو،همه ی آن روزهای سخت را پشت سر گذاشتم...
به تو فکر می کنم..
ب امدنت..
ب بودنت...
ب نماندنت..
امده بودی تا هدفم قرار بگیری...
که تکیه کردن ب تو،بشود لذت گاه و بیگاهم...
آمده بودی تا روزهای جدیدی را برای خودم رقم بزنم...
آرزو می کردم تا نزدیکترت باشم،
تا روزی یک بار اتفاقی از مقابل هم رد شویم...
تا روزی یک بار اتفاقی،به جزوه های هم برخورد کنیم...
تا روزی یک بار، از نو عاشقت شوم...
هوا می گیرد برایم...دلم هم...حال و هوای خوبی ندارد..
زیر باران تنها قدم می زنم..
اما خودمانیم...
تنها قدم زدن هم عالمی دارد...
دارم تمرین می کنم تنهایی حالم خوب باشد...
دارم تمرین می کنم حتی تنهایی هم لبخند بزنم..
دارم تمرین می کنم از دیدن خودم،در آینه،نترسم..
و از اینکه در کنارم نیستی،خودم را زیر سوال نبرم...
اما خودمانیم...
در تنهایی،بیشتر از همه به تو فکر می کنم....
به نماندنت...
و از اینکه تو چگونه اینقدر بی منی..
گریه ام می گیرد..
**********************************
#پایان_قسمت_ششم
#نامه_به_کسی_که_هرگز_عاشقم_نشد
#محدثه_میرزایی
*****************
پ.ن:این آخرین نفسایِ نبودنِ...🙂❤🌹

🌹...
(قسمت پنجم)
سلام دلبر...
امیدوارم حالت خوب باشد...
از خودم نگویم برایت که چه حال مزخرفی را دارم طی می کنم...
دیروز بحثم شد...با چه کسی اش هم زیاد فرقی ندارد...
وقتی تو نیستی با همه ی عالم دعوا دارم...
_حتی زورم می اید جواب سلام آقای سوپری سر کوچه ی مان را بدهم_
می گفت نباید کسی که نیست را گُنده کنم برای خودم...
می گفت وقتی جوابت را نمی دهد یعنی الویتش نیستی...
در دلم خندیدم و بارها هم خندیدم...آخر او نمی دانست اولویت بودن که اصلا برای من اهمیت ندارد...همینکه هستی و گاه گاهی به حوالی من سرکی می کشی مرا تا عالم خیال روانه می کنی...
اما راستش حرفش چند روزیست مرا درگیر کرده است!!
اگر حرف هایش راست باشد چه؟!اگر که مزاحمت بوده باشم و تمامی این مدت تنها مراعات مرا کرده باشی چه؟!
اگر از علاقه ی درونی ات خبر نباشد چه؟
دارم به این فکر می کنم...که «خداحافظی را با تو شروع کنم...
و به ادم های جدیدی سلام کنم...
ادم هایی که مرا با بی تفاوتی در انتظاری سخت جا نمی گذارند و هر از گاهی حالم را می پرسند...
به این فکر می کنم که اجازه دهم زندگی فرصت های جدیدش را به من نشان دهد...
ب اینکه تلاش برای بدست اوردنت را متوقف کنم و برای بی تفاوتی تو تلاش نکنم...»
تصمیم سختی را می خواهم شروع کنم...
راستش در دلم خدا خدا می کنم...که یک روز ناگهانی بیایی و حرف دلم را با زبان خودت به من تحویل دهی...
مثلا بگویی فراموش کن همه ساعت هاو دقیقه هایی که نبودم را...
آمده ام که همه ی شان را جبران کنم...که نبودنم یادت برود...
و نگذارم حسرت خانه ی دلت را خراب کند...
کاش این فکر از سرم برود...
باور کن  یک اشاره ی کوچک کافیست تا همه چیز از ذهنم برود و دوباره به دوست داشتنت برگردم...
************
#پایان_قسمت_پنجم
#نامه_به_کسی_که_هرگز_عاشقم_نشد
#محدثه_میرزایی
*************************
پ.ن1:قسمت های داخل گیومه از #پونه_مقیمی
پ.ن2:ممنونم از همراهیتون🌹🙏

🌹...
(قسمت چهارم)
سلام...
می روم سر اصل مطلب...
این روزها به تو فکر می کنم...شب ها بیشتر...
به اینکه چه میشد اگر کنارم می ماندی و شب هایی که خوابمان نمیبرد از رویاهایمان باهم حرف می زدیم...
دلم تنگ شده است برایت...می خواهم داشته باشمت..و زنگ بزنم و سرت داد بزنم که این شرط انصاف و برخورد با یک عاشق نیست..
تو را دوست دارم اما حیف که غرورم را بیشتر...حیایم را بیشتر...و از همه اینها برایم قولم مهم است...
اینکه قول داده ام دیگر دلتنگت نشوم و وقتی دلم تو را خواست،به تو فکر نکنم...تا از دردم کم شود...
همه معتقدند که این زمانها می گذرد...و ادم به خودش بر می گردد..
اما من می گویم انها هنوز دچار نشده اند...
دچار نیستند و نمی دانند ادمی که از خودش بیخود شود و خودش را در دیگری بیابد،کندنش سخت است..
فراموش کردنش زمان که نه..جان می برد...
حقیقتا چرا نباید باشی تا باهم سر اسم فرزندانمان مجادله کنیم و به اینکه فرزندمان دختر شود،در مقابلت حسادت کنم..؟!
دیگر نای نالیدن برای نبودنت را ندارم...اگر خواستی برگرد..و خودت دلیل این حجم از نبودنت را توضیح بده...و من هم سعی می کنم فقط،بشنوم و بگذرم و باهم همه چیز را از نو شروع کنیم...
و ب اینکه نبودی فکر نکنم و حرصم از کارهای گذشته ات و بی محلی هایت در نیاید...
وقتی به برگشتنت و بودنت در کنارم فکر می کنم،می بینم که هنوز هم می توانم بخشنده باشم...
به شرطی که "پای آمدنت" در میان باشد...
**************
#پایان_قسمت_چهارم
#نامه_به_کسی_که_هرگز_عاشقم_نشد
#محدثه_میرزایی
*********************
پ.ن:طبق معمول خوشحالم از اینکه همراهیم می کنید و نظر می دید...🙏🌹😊

🌹...
(قسمت سوم)
سلام..
جانا..
کاش بدانی که چقدر
از گریه کردن بدم می اید...
اما از وقتی که با من سرد شده ای و به من توجهی نمی کنی،آنقدر گریه کرده ام که شده است رفیق تنهایی هر شبه ام...
از گریه کردن بدم می اید..ولی هر شب از چیزی که بدم می اید دقیقا سرم می اید...
این دست هایت کجا هستند جانا؟و ان لحن بم مردانه ات...که تا ارامش را به این دل بی قرار برگردانند...
اخ از صدایت...هیهات از صدایت...
ندارمشان..و تقریبا خیلی وقتی می شود که برایم وویس تازه ای نفرستاده ای و من هنوز با همان قبلی ها،شب ها خوابم می برد...
از گریه کردن بدم می اید...اما از چیزی که بیشتر بدم می اید خودم هستم...
که چطور می توانم اینقدر در نبودت ضعیف باشم و حالم دست خودم نباشد... و اینکه چطور این حجم بی تفاوتی ات را همچنان دوست دارم و دلم برای عزیزم گفتن هایت ضعف می رود...
کاش دنیا جور بهتری بد بود...
لااقل،
جواب محبت کردن،حتی اگر بی تفاوتی هم باشد،
جور دیگری با من بی تفاوت باش...
راست می گفت...
"ندیدنت" ، بهتر از "نبودنت" است...
***************
#پایان_قسمت_سوم
#نامه_به_کسی_که_هرگز_عاشقم_نشد
#محدثه_میرزایی

🌹...
(قسمت دوم)
«به جان می جویمت جانا کجایی؟!»
سلام،
امیدوارم حالت خوب باشد...
راستش را بخواهی،حوصله ی هیچکس را ندارم.حتی حوصله ی خودم را!
راستش فکر می کنم وقتی نیستی تا به تو عشق بورزم،رسالتم در این دنیا به پایان می رسد.
وقتی می نشینم و فکر می کنم که از ابتدای زندگی ام چه کار مفیدی کرده ام،بخش عمده اش زمانی بود که به تو از تمام وجودم عشق می ورزیدم و تو خوشحال میشدی !حالا اما توانایی همان را هم ندارم...
کاش بودی...
کاش بودی تا در تو ادامه می یافتم...
اما حالا که نیستی از تو ناراحت نیستم...
من هیچوقت از تو ناراحت نمی شوم..حتی وقتی با بی تفاوتی از تمام احساسم می گذشتی و جواب پیام هایم را نمیدادی،هیچوقت از تو ناراحت نشدم.
بنابراین خیالت راحت باشد ،می توانی همچنان همانقدر بی تفاوت نسبت به همه چیز ادامه دهی...
ولی من نمی توانم بی تفاوت باشم،
حسود نباشم و زمانی که نیستی بد عنق نباشم.
من نمی توانم دورم که شلوغ می شود،
تو را نادیده بگیرم...
تازه،
زمانی که اطرافیانم بیشتر می شوند،من اول نگاه می کنم تا تو را بین آنها پیدا کنم...
من برایم کافی است اگر تو باشی و کسی دیگر نباشد...
بگذریم...
امروز تو را مانند هر زمان دیگر،تصور کردم.امروز در خیالم آن پیراهن لی ات را پوشیده بودی و ریش هایت و موهایت را اصلاح کرده بودی...
چقدر به تو می آمد.
دعا کردم امروز،
کسی از کنارت رد نشود،
کیف پولش اشتباهی پیش پای تو زمین نخورد،
و گذرش به کافه ای که پاتوق همیشگی ات آنجاست،نیفتد...
که اشتباهی سر بلند نکند و نگاهی به تو نیندازد و اشتباهی...عاشقت نشود...
کاش امروز در خانه بمانی...برایت مثل همیشه صدقه می اندازم،و از دور برایت فوت می کنم...
ای کاش روزی ناگهانی از راه برسی و مرا نجات دهی...
کسی نیست که مرا از خودم نجات دهد...
******************************
#پایان_قسمت_دوم
#نامه_به_کسی_که_هرگز_عاشقم_نشد
#محدثه_میرزایی
******************************
پ.ن:وقتی میگم نظر می خوام نه اینکه تعریف می خوام😂😂ینی اینکه حتی اگه انتقادی هم بود بگین لطفااااااا🙏🙏ممنون میشم از اینکه وقت میذارین..🙏🙏🌹

🌹...
(قسمت اول):
سلام
امیدوارم که حالت خوب باشد...
این اولین نامه ی من به توست...
هرچند مطمئنم که نامه هایم هرگز به دستت نخواهند رسید اما برایت دست به قلم میشوم...
عاشقت هستم...
و از اینکه عاشقت هستم متنفرم..
از اینکه انتخاب کرده ام تا در مقابل تو ضعیف باشم بدم میاید...
و دلم می خواهد به عقب برگردم...
شاید راهی را که الان در ان هستم هرگز انتخاب نمی کردم...
هرچند،افتادن مهرت در قلبم انتخابم نبود...
وگرنه..
کدام دختر عاقلی عاشق کسی می شود...که دور است...
دیر می اید و سخت می گوید دوستت دارم...
دلم برای اینکه باز در عکس های سلفی ام از تهه دل بخندم تنگ شده است... از اینکه چشمانم برق بزند...
اینکه نگران نباشم که در کدام عکس زشت شده ام و در کدام یک قشنگ تر...
و به این فکر نکنم وقتی از خواب بیدار شدم اول به تو پیام بدهم یا نه...
دلم تنگ شده است برای زمانی که خودم بودم برای خودم...
و از اینکه کسی را در قلبم ندارم تا برایم فرمانروایی کند شاد و خرسند باشم...
از اینکه به لبخندهای کودکانه ی بچه های کوچه ی مان_که هر بعدازظهر،وسط کوچه،گرگم به هوا بازی می کنند و اصلا به این فکر نمی کنند که پدرانشان چند ماه قسط عقب افتاده دارند و مادرانشان از درد کمر و گردن،به تعطیلی کارهای خانه فکر می کنند_حسودی نکنم..
و حواسم پرت باشد از اینکه،
با امروز،
چند روز می شود که از آخرین پیامی که به تو دادم و حالت را پرسیدم از من بی خبری...
و سرت انقدر شلوغ است که وقت احوالپرسی از جانانت را نداری :)
دلبر...
با همه اینها،
دلم غنج می رود برایت...
و فقط خدا شاهد است از اینکه چند بار به عکس هایت نگاه می کنم و سپاسش می گویم و زیر لب اهسته می گویم : "فتبارک الله احسن الخالقین..."
کاش کمی حواست به من بود و این نامه ها هرگز مکتوب نمیشدند،
کاش.. :)
*********
#پایان_قسمت_اول
#نامه_به_کسی_که_هرگز_عاشقم_نشد
#محدثه_میرزایی
*****************
پ.ن:خوشحال میشم نظر واقعی تونو بگین،اونایی هم ک گفتن بذار حتما باید نظر بدن🌹🙏ممنونم از همکاریتون😍🌹

Most Popular Instagram Hashtags