[PR] Gain and Get More Likes and Followers on Instagram.

mehrdadashoori mehrdadashoori

53 posts   598 followers   579 followings

Mehrdad  [ دست نویس های یک نانویسنده ] عکاسی یعنی ثبت یک لحظه ؛ و تمام لذتش در انتخاب آن یک لحظه است. [ Theater Actor ] All the world's a stage.

http://fb.com/Mehrdad.Ashoori

#علی_کریمی
داد میزند و تکیه میدهد بر جای حق
در حالی که در خطر است
در حالی که عده ای زیر پایش را خالی کرده اند
اگر از خودت چیزی نماند، اشکال ندارد
در تاریخ میمانی، خوبِ من
ما اینجا زیر پای خیلی ها را خالی کردیم ولی در تاریخ ماندند و پشیمان شدیم و پشیمان، ولی آنها را دست داده بودیم
گذر زمان به ما فهماند که مردها ایستاده میمیرند
م. ع
پی نوشت:عکاس عکس خودمم
#علی_کریمی #مردها_ایستاده_میمیرند #پرسپولیس #ایران #فدراسیون #منوتو #تاریخ #پشیمان #م_ع #دستنویس_های_یک_نانویسنده
@aliiiiiiiikarimi8

"غرق نشـو سانـچی"

اینجا هیچکس کاری برای تو نمی‌کند؛جز محاسبه ارزش بیمه ات و خساراتت؛
حتی خبرهای مربوط به تو را روزها بعد، و در آخر خبرها می‌گویند،
جان انسان هایت اصلا مهم نیست،
روان خانواده هایشان و بقیه مردم ایران هم مهم نیست؛
بیخــود غــرق شــدی!
ما پلاسکو و معدن یورت و هزاران اتفاق دیگر را دیده‌ایم و میدانیم تلاش برای بیدار کردن، اینجا، بی فایدست!
م.ع
#مهردادعشوری

#تسلیت #سانچی #نفتکش #نفت #نفتکش_ایرانی #سانچي #ملوان #ایران #رسانه #چین #پلاسکو #یورت #غرق #خواب_غفلت

به بهانه ی بردهای تکراری پرسـپولیس
عکس ها را ورق بزنید
جشن قـهرمانی پرسـپولیس
بازی پرسپولیس و پدیده ۹۶/۱/۳۱
پرسپولیس ۴ - پدیده صفر

#پرسپولیس #پرسپولیسی #جشن #قهرمانی #پدیده #لیگ_برتر_ایران #فوتبال #پرسپولیس_قهرمان

آخرین محرم پاییزی هم چایش را نوشید و رفت،
تا سال دیگر سلاممان بر محرم در تابستان باشد
م.ع

پی‌نوشت: تشکر از عکاس و تیم عکاسی که میدان به میدان پای پیاده برای ثبت این عکس زیبا، از دور همراهی کردند :))
عکاس:خ.ج

#تشکر #از #عکاسی #که #با_مشقت_تمام_کاری_کردند_کارستان
#محرم #چایخانه #چای #دستنویس_های_یک_نانویسنده #م_ع #خ_ج

[ادامه قسمت اول که در پست قبلی نوشته شده است]

بیایید چشم هایمان را بشوییم و جوری دیگر ببینیم؛
مثلا سالها پیش در لشگرکشی آمریکا به خاک افغانستان به بهانه ی حملات یازده سپتامبر، فرض کنید به جای فرستادن همزمان چندین هزار سرباز کاملا دوره دیده با آخرین و کاملترین تجهیزات نظامی، آمریکا دسته هایی از مردم داوطلب را پس از یک دوره آموزش به صورت دسته هایی ۱۰۰ نفره یا حتی کمتر به همراه چند نظامی دوره دیده و با حداقل تجهیزات به افغانستان میفرستاد،
آیا نباید انتظار میداشت که آمار کشته هایش در جنگ افغانستان نسبت به حال حاضر، صدها برابر آمار فعلی می بود؟
آیا نباید انتظار میداشت که جسدهای خونین یا بی سر یا مثله شده شان به صورت روزانه به خاک آمریکا برمیگشت؟
چرا کار را به کاردان نمیسپاریم؟
چرا این شور و عشق جوانانمان را به سمتی دیگر هدایت نمی‌کنیم و در مسیر رشد و تجلی کشورمان بکار نمیبریم؟
به جای تشویق جوانان و مردانمان برای این کار، کسانی را برای این کار مامور کنیم که شغلشان همین کار است و سال هاست برای همین شغل حقوق میگیرند، بگذاریم همانگونه که خودشان هم میخواهند، حقوقشان حلال باشد؛
این جوانان همیشه هستند و اگر آنها نتوانستند پیروز شوند این ها هستند، این هایی که سرشان را دادند در آن خاک، این خاک را از دست نمی‌دهند
ما همه هستیم...
ولی بگذاریم و به همه ملت یاد بدهیم تا هرکس کار خودش را انجام دهد.

م.ع

۲/۲
تمام

#مدافع_حرم #شهید #شهادت #عشق #شور_حسینی #سر_بریده #داعش #جنگ #سوریه #ایران #آمریکا #ارتش #سپاه_قدس #حججی #محسن_حججی #اسارت #رپرتاژ #منوتو #عربستان_سعودي #انگلیس #دفاع_مقدس #ژن_برتر #دستنویس_های_یک_نانویسنده #م_ع

مخـالفـــم
[این متن در دو قسمت نوشته شده که به ناچار در ۲ پست پشت سر هم نوشته شده است]
چرا ما جوان هایمان را به این راحتی میدهیم!؟
در هشت سال جنگ با عراق بهترین هایی را ازدست دادیم که هر کدام نخبه ای بودند برای خود، هرکدام اگر بودند حال و روز کشورمان این نبود و در جایگاه سخیف امروز نبودیم.
چه کردیم با جوانانمان!؟
مگر همیشه نمیخوانیم که با پای دل نمیشود تصمیم گرفت!؟
مگر همیشه نخواندیم عقل واجب ترین چاشنی عشق است!؟
جوانان عاشقمان را پرپر نکنیم!
حضور نظامی در هر کشوری بنا به صلاحدید و استراژی نظامی هر دولتی و مملکتی امریست لازم و اجتناب ناپذیر، ولی برای نظامیان آموزش دیده و حقوق بگیر، کسانی که استخدام نیروهای مسلح هستند و حقوقی که میبرند به همین منظور است و برای چنین روزهایی باید آماده باشند؛
نه جوانان و مردان با غیرت،عاشق و پرشوری که با پایین ترین سطح از دانش علوم نظامی، و صرفا با گذارندن دوره های به ظاهر فشرده ی دو ماه یا چند ماهه آماده شرکت در جنگی تمام عیار می‌شوند! آن هم در دسته هایی با سطوح مختلف از سواد نظامی و با پایین ترین تجهیزات و دستانی که دستکش هایش را زنانی دلسوز میبافند
آیا عشق و شور و جان بر کف بودن برای وطن و حرم به تنهایی کافیست؟
نتیجه این کار این فاجعه ایست که ما هرروز می‌باید برای پرپر شدگانمان اشک بریزیم، بنر بزنیم و مراسم یادبود و گرامیداشت بگیریم و از سمتی دیگر هزینه هایی دیگر به بیت المال وارد آوریم...
۱/۲
[ادامه در پست بعدی]

#مدافع_حرم #شهید #شهادت #عشق #شور_حسینی #سر_بریده #داعش #جنگ #سوریه #ایران #آمریکا #ارتش #سپاه_قدس #حججی #محسن_حججی #اسارت #رپرتاژ #منوتو #عربستان_سعودي #انگلیس #دفاع_مقدس #ژن_برتر #دستنویس_های_یک_نانویسنده #م_ع

تصور کن، اگه حتی تصور کردنش سخـته...
تصور درختان سبز و گرمای خوشایند صبحگاهی در زیر سایه‌ ی درختان و نشیمنگاهی به سختی آهن های یک نیمکت و دو گربه در کمین خودت، با نگاهی به دنبال تکه ای گوشت، و صد افسوس که نمی دانند تمام آنچه روی سینی ست را دوست ندارند؛
شاید تصورش هم سخت باشد که تمام این توفیق اجباری دلنشین، ثمره‌ی چه کارهایی می‌باشد؛
ولی هرچه هست و هست، زیباست
م.ع
#صبحانه #کاری #نیکمت #توفیق_اجباری #ژِن_خوب #ژِن_برتر #محدودیت_برای_تشکر
#ولی
#تشــکر
#م_ع #دست_نوشته_های_یک_نانویسنده

تبـریـک
با بغض و چشمانی خیس شده تبریک میگویم خدمت آنهایی که، این هدیه را در پساروز جهانی کارگر از طرف ایران به تمامی کارگران دنیا هدیه دادند
به راستی به کجا میرویم؟
از این پس، وعده های تحکیم و بررسی و اقدامات لازم برای ایمنی تمام معدن های کشور از تمام مسئولین و حتی کسان بی مسئول که دوستدار دیده شدن و مطرح شدنند، از همه جا شنیده می‌شود و ما هنوز عادت داریم پس از اتفاقی که جانی بگیرد، کاری کنیم؛ آن هم برای مدتی محدود!
تا کجا باید در این کثافت غلت بزنیم، دنیا در پی نجات حیوانات بی سامان خیابان‌هایش نیرو اعزام میکند و ما در پی نجات اجساد انسان هایمان!
چقدر بی شرافت و پست شدیم که دنیا به تاریخ ما افتخار میکند و ما به حال حاضر دنیا افتخار میکنیم
میدانم تا خدا نخواهد برگی از درخت نمی‌افتد؛
پس خدا را قسم میدهم این یاران سنگ و تاریکی و سختی و هوای کم و حالا بی هوا را، با هوای خودش، هوایشان را داشته باشد
آمــین
م.ع

#تبریک #معدن #یورت #آزادشهر #گلستان #معدنچی #ایران #روز_جهانی_کارگر #زغال_سنگ #بغض #اشک #تکراری #کثافت #پست #نجات #خدا #قسم #هوا #متان #آمین #م_ع #دست_نوشته_های_یک_نانویسنده

کاری میکنی و فکر میکنی هیچکس حواسش نیست؛ روزهایمان همینگونه میگذرد
ساده ماییم که فکر میکنیم هیچکس ما را نمی‌بیند؛
پی نوشت: خودت عکس میگیری ولی شکار دوربین دیگر میشوی و کلی ایده به سرت میرسد
م.ع

#م_ع #دست_نوشته_های_یک_نانویسنده #مینی_بوس #سربازی #دورهمى #اردو #یادگاری #شکار_لحظه

سخت و شیرین کنار هم؛ نشان از غریبی ایست آشنا

بوستان جوانمردان
دوم دی ماه نود و پنج
#سربازی #خدمت #اردو #دورهمى #جوجه #کباب #یادگاری #پارك_جوانمردان

وقتی اتفاقی کلی ایده ی عکاسی به سرتون میزنه
امام‌زاده سید جعفر و حمیده خاتون
پنجشنبه دوم دی ماه نود و پنج
پاورقی: عکس ها به صورت آلبوم هستند #ورق_بزن_عکس_ها_را

#زیارت #دوستان #خدمت #سربازی #سرباز #اردو #جوجه_کباب #یادگاری

مثلا امداد، اما بی نجات!
جمعه‌ها از تکرار افتاد؛
این بار پسه تلخ‌ترین پنجشنبه، جمعه اش نمی‌گذرد
هرچه میخواهم چیزی بگویم،
نمی‌توانم

م.ع

#پنجشنبه_خونین #تسلیت #قهرمان #شام_غریبان #پلاسکو #آتشنشان #جمعه #آتش #دست_نوشته_های_یک_نانویسنده #م_ع #من_هم_سوختم

پنجشنبه ای تلخ رقم خورد، پنجشنبه‌ای که فهمیدیم تمام وعده‌ های اقتداری که هرروز در رسانه ها می‌بینیم و می‌شنویم؛ میتواند به راحتی بسوزد و فرو بریزد و ما از کلمه ی اقتدار، فقط و فقط حرفش را می‌توانیم بزنیم؛
پلاسکو ساعت ها سوخت و ما فقط می‌دیدیم، نه سوختنش را، بلکه بلاهت تام و جهالتی خاص، در مدیریت یک بحران ساده را می‌دیدیم و می‌سوختیم؛
می‌سوختیم با پلاسکو و خاطراتمان و می‌سوختیم با تهرانی که برای این انگشترش دلخون بود؛
ساعت ها عاشقانی را دیدیم که عاشقانه و با بدیهی ترین تجهیزات قهرمانانه، سعی در خاموش کردن این شعله های وامانده را داشتند؛
اما حالا با فروریختن ساختمان دیگر جسمشان را نمی‌بینیم و به احترام روحشان کلاه از سر برمی‌داریم؛ عاشقانی که خانواده و فرزندانشان دلواپس و هراسان به سمت پلاسکو روانه شده‌اند، چون نمیدانند چه شد؛
چون اینجا هیچکس نمی‌داند
اشک هایم آمد، دلم سوخت

م.ع

پی‌نوشت: عکس از من نیست

#آتش_نشان #قهرمان #من #تو #هستی #تسلیت #پنجشنبه_خونین #پلاسکو #دست_نوشته_های_یک_نانویسنده #م_ع #من_هم_سوختم

روزها پس از روز گذشته شان گذشتند؛
رفتیم سربازی را تجربه کردن؛ سراسر خنده بود و شادی، نمیدانم آنها که میگفتند روزهایش سخت شب میشود چه کردند، ما که بیشتر از همه روزهای زندگی خندیدیم و لذت بردیم و از دو ماه آموزشی کوله باری خاطره و دوستانی دوست داشتنی و لحظاتی ناب به جا گذاشتیم؛ تا می‌شد پیچیدیم و خندیدیم

#سرباز #سربازی #خاطره #فقط_خنده #دودره_بازی #پیچوندن #مرخصی #پادگان_ولیعصر #آباده

خط دود کوچکی که از بالای شمع پیچ میخورد و سیاه، رو به آسمان تاریک شام غریبان می‌رود، آرزویم را بالا می‌برد؛ آرزویی که نیتش برای همه آنها بود که میشناختم. گفتنی نیست و گفت اش را همینقدر بگویم که خوب بود
م.ع

#شام_غریبان #شمع #سقاخانه #صدای_احساس #آرزو #خوب #زیبایی #سیاهی #دست_نویس_های_یک_نانویسنده #م_ع

رد شدم؛ گرفتار شدم

همین که آمدم از خیابان ایتالیا خارج شم، دسته ی عزاداری ای سادگی اش مرا جذب کرد؛
حدودای نه شب بود و باید به هیئت خودمان برمیگشتم ولی ساعت ده شده بود و من هنوز آنجا گرفتارش شده بودم؛
حال و هوایش باحال بود؛
بلندگو ها رو هنوز روی گاری مانندی میبردند، مداحانش سن و سالی داشتند بالا، با صدایی زیبا و عزادارانش هر که دوست داشت سینه می‌زد و هر که نه زنجیر؛
زیبا می‌خواندند و زیبا می‌رفتند و حالا خیلی بیشتر هم شده بودند، آهنربایشان خیلی ها را گرفتار کرده بود؛
همه چیز بی نظیر می‌گذشت، تا اینکه؛
هم سن و سالانی با لباس های نظامی خرید شخصی و بیسیم هایی واقعی ولی صرفا برای خودنمایی بودند که در این مراسم بی نظیر و روزهای عزیز مزاحم سایر مردم شده بودند، بی دلیل داد میزدند، بی دلیل خیابان می‌بستند، بی‌ دلیل مسیر رفت و آمد مردم را عوض میکردند؛
اوج این جوگیری، زمانی بود که برای عبور دسته از یک تقاطع اصلی آمبولانس را به زور نگه داشتند تا دسته، اول رد بشود؛
عزای حسینی و این همه عقده گشایی!؟
همه نگاه میکردند و نگاهشان پر از اضطراب بود برای این افکار زشت
بگذریم؛
اینجا زیر گنبد هستم و روضه ای خواندند و من نشسته ام به گوشه ای، عکسی گرفتم و نوشتم

م.ع

#امام_حسین #محرم #خیابان_ایتالیا #میدان_فلسطین #عزاداری #عزای_حسینی #حسینی_باش #عقده_گشایی #اسپند #صدای_طبل #دست_نویس_های_یک_نانویسنده #م_ع

صدای طبـل هایت از دور می‌آید؛
صدایی که هر سال بسامدی دارد کش و قوس دار؛
صدایی که کیفیت هر ساله‌اش را از دست داده؛
نمی‌دانم چرا!؟
راستش میدانم چرا، می‌‌دانم که همه را دلسرد کرده‌اند؛ نه از تو، نه از دینشان؛
از شنیدن دروغ هایی که به نامت گره میزنند؛
از نامت که بر این سرزمین می‌تابد و برکتش را کسانی نوشخوار میکنند که مردم را دلسرد کردند، و اینجا مردمانی داریم که تا آخرین نفس برکتت را به غنیمت می‌گیرند، حتی اگر از دست نوشخوار کنندگانش چیزی بر زمین نچکد؛
امید است آن روزهای پر تب و تاب بیاید؛
امـید است

م.ع

#محرم #هیئت #هیئتی #هیأت #امید #امام_حسین #صدای_عشق #صدای_طبل #اسپند #برکت #دست_نویس_های_یک_نانویسنده #م_ع

می نويسم از روزهای پر هیجان، از هیجانی که دیگر فرصت تکرار ندارد؛
می نويسم از این نقطه ی عطف ، از روزی که در آن یک سال به سالهای قبل اضافه شد.
می نویسم که شاید بعدا بخوانم و بدانم که زیباترین روز زندگی ام را از یاد نبرده بودم.
می نويسم از روزی که آمدم، چون میدانم برای روز رفتنم، نمیتوانم برای خودم بنویسم.
من امـــروز آمدم . . .
م.ع
#تولدم_مبارک #تولدمه #تولدم #تولدی_دیگر #تولد_طوری #تولدمن #تولدمبارک #تولدانه #تولد_رؤیایی#یهویی_نوشته_های_من #دستنویس_های_یک_نانویسنده #م_ع

بـارالـها ؛
از كوى تو بيرون نشود ،
پاى خيالم ،
نكند فرق به حالم ؛
چه برانى ،
چه بخوانى ،
چه به اوجم برسانی ،
چه به خاكم بكشانى ؛
نه من آنم كه برنجم ،
نه تو آنى كه برانى ؛
نه من آنم كه ز فيض نگهت چشم بپوشم ،
نه تو آنى كه گدا را ننوازى به نگاهى ؛
در اگر باز نگردد ،
نروم باز به جايى ،
پشت ديوار نشينم چو گدا بر سر راهى ؛
كس به غير از تو نخواهم ،
چه بخواهى چه نخواهى ،
باز كن در كه جز اين خانه مرا نيست پناهی .

پی نوشت اول : مناجات خواجه عبدالله انصاری
پى نوشت دوم : عكاس عكس ، خودم هستم
#مناجات #خواجه_عبدالله_انصاری #عكاسى #آفتاب #امروز

"صدای بی صدا سنگ، آید اینجا"
سکوت دلچسب تپه های اطراف را باد می شکند و می پیچد و می پیچد تا همه بدانند اینجا تنها، تنهاییست که صدا دارد.

م.ع

#طبیعت #سکوت #سنگ #صدا #لذت #یهویی_نوشته_های_من #دستنویس_های_یک_نانویسنده #م_ع

آستانت را به بوسه میکشم ، آنگاه که میخوانی مرا
چه بهتر از این که ، میخوانی مرا
چه بهتر از این که ، این روزهای زیبای میلادت را از نزدیک میتوانم حس کنم
چه بهتر از این که ، هنوز هم آخرین دیدارم از تو نیست
میلادت مبارک میلاد ایران زمین
م.ع

#تولدامام_رضا #مشهد #حرم #حرم_مطهر_امام_رضا_علیه_السلام #دهه_کرامت #زیارت #بهترین_حس_دنیا

این همه رفتند و رفتنت؛ دل ما را هم برد؛
رفیقم کجایی که آمدم عیدت را تبریک بگویم؛
آمدم رویت را ببوسم؛
چه بارانی می آید در این قبرستان؛
همه گریانند برای یارانی که در این قطعه ها اسیرند؛
باران سنگ ها را شست تا دیگر کسی نفهمد در این قبرستان کدام مرده ها تنها بودند و کسی نبوده تا تبریک عیدی بگوید و قبرشان را بشوید؛
ولی من آمدم؛
آمدم یاد گذشته ها کنیم؛
یاد همان روزهایی که باهم میرفتیم دانشگاه و برمیگشتیم؛
برگشتن هایی که یکی از آن ها خاطره شده؛ حادثه شد؛ چقدر خندیدیم و خندیدیم.
حالا تو نیستی؛
ولی یادت را تا ابد به دوش میکشم.
خاک ها چه کسانی را اسیر کردند و فقط برای ما یک نفس عمیق گذاشتند؛ یک نفس حبس شده وقتی نامشان به گوش می آید.
تو رفتی و خنده ها و معرفتت ماند در ما.
عیدت مبارک رفیقم
زنده یاد مرتضی برقی
پی نوشت: باران می آید
پی نوشت دوم:همه دوستان رو تگ کنید تا فاتحه ای خوانده شود برایش هرچند از دور؛ هرچند مجازی
همین الان - هشتم فروردین؛ شش و چهل دقیقه عصر
#رفیق #معرفت #دلتنگی #یار #دوست #جای_خالی #باران #فاتحه #قبرستان #گل #اشک #نوروز

روایت یک خودکشی که به کتک خوردن منجر شد

امروز صبح حدود ساعت هشت، در حالی که کمی مانده بود به میدان هلال احمر برسم، تجمعی دیدم که در نگاه اول گویای یک تصادف اتومبیل بود؛
با کمی کنجکاوی و دقت به دو خودرویی که در کنار خیابان ایستاده بودند، در حال عبور بودم که چیزی توجهم را جلب کرد و آن هم نگاه پر تشویش چند نفری بود که به جای خودروهای تصادف کرده بر بالای ساختمانی را مینگریستند، از شدت کنجکاوی سرعت من و حتی سایر راننده ها بسیار کم شده بود و هنوز چند متر نگذشته بودم که روی زمین و وسط خیابان تکه های شکسته شده سنگ هایی بزرگ را دیدم و آنجا بود که فهمیدم حتما در حین ساخت و ساز آپارتمانی در آن حوالی سنگ هایی سقوط کرده و احتمالا به آن دو خودرو هم همین سقوط سنگ ها آسیب رسانده و باعث شده تا آنها گوشه ای توقف کنند.
به نظرم ماجرا تمام شده آمد و قبل از اینکه سرعتم را زیاد کنم صدای فریاد های مکرری را شنیدم که چاشنی استرس از آن دور نبود؛ شیشه را کمی پایین کشیدم که همزمان با پایین آمدن شیشه، آتش نشانی هم رسید و همه این ها نشان از یک خودکشی عجیب بود.
سنگ ها را پرت کرده بود تا صدایش را به بقیه برساند و بسیار عصبی بود، مدام داد میکشید؛ با اینکه من پارک کرده و حالا بیرون و از نزدیک تر در موقعیت بودم ولی باز هم حرف هایش را از شدت و وخامت حال روحیه اش نمیتوانستم بفهمم. بماند که چه حرف هایی زد و چه تلاش هایی از سمت نیروی آتش نشانی برای جلوگیری از سقوط و یا آماده سازی تشک های بادی برای زمان بعد از پرتاب او به سمت زمین شده بود.
ولی جالبترین لحظه، زمانی بود که نیروی پلیس از پله ها بالارفته بود و یکی که به ظاهر نیروی امنیتی با لباس شخصی بود با چند پلیس دیگر او را از پشت گرفتند و کنار کشیدند. چقدر خوب بود، و چقدر خوشحال شد جمعیت از این حرکت، ولی خوشحالی طاقت نیاورد و به سرعت جایش را به چشمان گرد شده داد که از پنجره های باز راه پله ساختمان شاهد پایین آوردن فرد خواستار خودکشی آن هم با ضرب و شتم شدید پس از دستگیری بود!
من بودم که از خودم میپرسیدم که مگر میشود فردی که به این حالت از درجه ی روحی و روانی رسیده که قصد پایان دادن به زندگی خود را داشته باید پس از دستگیری به بیمارستان و روانکاو رساند یا از او با کتک های فراوان پذیرایی کرد. جواب این سوال را که نفهمیدم؛ فقط چیزی که فهمیدم این بود انگار این سوال فقط در ذهن من نقش نبسته بود و درگیری ذهنی بقیه حاضران هم شده بود.
و در آنجایی که مانده بودم خوشحال باشم یا ناراحت به سمت ماشین رفتم و راهم را ادامه دادم.
#خودکشی #آتش_نشانی #پلیس #نارمک

در طبیعت بکر صدای راه رفتن یک مورچه یا صدای جابجا شدن نسیم را هم میتوانی بشنوی؛ اصلا سکوت، زیبایی اش به همین است که به خودت میایی و میبینی شهرهای شلوغ را گاهی لازم است ترک کنی. گاهی لازم است به اصل خویش بر گردی به طبیعت، طبیعتی که از آنجا آمده ای و برای بازگشت دوباره به آنجا لحظه شماری میکنی.
م.ع
عکس: نیوشت - چند روز مانده به عید نود و سه
#طبیعت #هوای_پاک #بدون_موبایل #زندگی_شهری #تعطیلات

Most Popular Instagram Hashtags