man.zar.zar man.zar.zar

419 posts   598 followers   185 followings

ManZar  در این جهان هیچ چیز شرط هیچ چیز نیست

سبکی تحمل ناپذیر زندگی

یک:پوزخند زدم به آدمی (زن،مرد)که خواست توی مسئله ای بی ربط پدر و بردارم حضور به عمل برسونن .پوزخند زدم به تمامی ادعاها و خندیدم به آدم‌هایی که فکر میکنن ریشه ها رو فهمیدن و در جهت آزادی در تلاشن اما هنوز در تقلا هاشون به مردسالاری و دیکتاتور های پنهانشون پناه میبرن برای آسیب رسوندن.ختم کلام این پاراگراف به زنی و زن هایی برمیگرده که مردونه کار کردن رو با هوچی گری و غش در معامله اشتباه میگیرن . دو: وقتی کتاب «کی بود کی بود؟» رو میخوندم فک نمیکردم به فاصله کمتر از دو ماه آدمی رو ببینم که به واسطه یه اشتباه کوچک در درک هزینه ها؛با تمام ادعاهای انسان دوستانه اش ،نون حلال آدمی رو نده و به شکل های مختلف توجیه کنه که سرش کلاه رفته.برا همی یه تکه هایی از کتاب رو عکس ش رو میذارم. سه: دل آزرده و دل شکسته ام.با این حال یه حس آروم خوبی هم دارم .با اینکه دلم دوست جدید می‌خواد نیاز به وقت و انرژی برای خودم هم دارم.دلم سفر می‌خواد .دلم همدلی بی قضاوت یا با قضاوت درست می‌خواد.این روزها اینقدر قضاوت اشتباه درباره خودم و دیگران دیدم که دیگه صبر از کاسه سر رفت شدم.جنون و عدم سلامت روانی رو هم اضافه کنین.داد زدن و هوچی گری.چهارم:به هر حال میدونم زمان میگذره.هم از جهت تسکین هم از جهت اثبات حقانیت.

آدم ها همونقدری که میتونن دریچه هایی برای دنیای جدید باشن ،میتونن دیوار باشن و‌حصار.دوست داشتن همونقدری که میتونه نفس باشه برای حیات،میتونه خفه ات کنه و گریزون.حصارها و گریزونی ام زیاد شده،و خب از اونجایی که حرف ها فهمیده نمیشن و از اونجا که ادراک از بین رفته به سکوت پناه میبرم.و سعی می‌کنم راه حلی پیدا کنم.حس می‌کنم باری که توی این دوماهه بهم تحمیل شده رو باید یه کاریش بکنم.دل شکسته شدن از گوشت و خون درد زیادی داره .بنا به احوال عمومی ام قصد داشتم تولد امسال رو برم یه جایی و بی سر صدا بنشینم به نظاره.بعد یهویی برنامه شلوغ ریختم که در نطفه همه خفه اش کردن و دوباره رسیدم به بی سر و صدایی اما در خانه (خب ترجیحم به کوه بود اما خب نشد).تبریک تولد و انتظارات تولدی و اینا همیشه گیجم میکنه.من فقط با پذیرش درد درمان ،با مناسبت ها هم کنار اومدم اما وقتی فقط مناسبات می مونه ،واقعن بی ارزش شده یه چیزهایی.بعضی ها یادشون بود و بعضی ها نه .خب اونهایی که بودن و یادشون رفت برام خوشمزه بود ؛حجم بودن ه خوشمزه بود. به هر حال امسال تولدم رو دوس داشتم .باهمان تنها.پ.ن:آزرده خاطری این روزها هنوز قابل تحمل ه .پ.ن بعد: گریزان از انتظارات و دوست داشتن های خفه کننده .پ.ن آخر :عکس در خرانداز گرفته شده یه دو هفته قبل .

وقتی دل تنگ بشی فرقی نداره کجای کره خاکی باشی؛آسمون همه جا هم که یه رنگ ه .فرقی نداره شاد باشی یا غمین؛دل تنگی میتونه هوار بکشه، چنگ بزنه و تو رو بکشه تا نکش بشی .درمان ؟درمانی نیست واقعا.بعد هی خودت رو میکشی به حال و باز توی پلکی که میزنی میبینی قد علم کرده و چاره ای نیست.دل تنگی به گذر مربوط نیست حتا.گذر هم که کرده باشی ،لحظاتی هست که دل پر میکشه و خب دل به هر جا که بخواد پر میکشه.امروز تماما این توی ذهن م بود که واقعا این که کجا باشی خیلی وقت ها اهمیت نداره .هست که میگن همون جا که حال دلت ...ممنون سانی ،تخس مهربون که خواستی باشم .سالهاس که میسازی و‌ میسازیم هم لحظات خوب رو ،و هم با همدیگه .عکس رو هم سانی گرفت به وقت خستگی در کردنش.

سبکی تحمل ناپذیر زندگی

پرسید :این چن روزه هر وقت بهت زنگ میزنم خوابی ،چرا؟ به دلیل خواب م باز فک کردم و بعد ترجیح دادم رها کنم دلایل رو و به سکوت و شلوغی حیاط پناه ببرم.از دید بقیه من کم خواب محسوب میشم از دید خودم نه .قبل تر ها با بد خوابی ام مشکل داشتم ‌‌ و از یه زمانی به بعد دیگه نه.طی سال‌ها تونستم ساعت های خوابی رو پیدا کنم که انرژی لازم از خواب رو‌کسب کنم .و توی تمام این سال‌ها یه ویژگی خوبی که داشتم این بوده که به وقتهایی میتونستم دکمه اف رو بزنم و بخوابم .مث وقتی که مهمان هستی و با خواب زمان ها رو هندل می‌کنی،یا وقتی که پریودی و درد امون می بره.یا وقتی که آدم ها و جامعه درد میدن.پرسید چرا خوابی؟خب از چن روز پیش که یه سطح از ناآگاهی و خودخواهی و حماقت رو باهاش مواجهه شدم وقتی که دیدم کاری از دستم برنمیاد. و شعر شاملو توی ذهنم میچرخه و میخوابم.
من درد در رگانم٬
حسرت در استخوانم ٬
چیزی نظیر آتش در جانم پیچید .
سر تا سر وجود مرا گویی چیزی بهم فشرد
تا قطره ای به تفتگی خورشید جوشید از دو چشمم .
از تلخی تمامی دریاها در اشک ناتوانی خود ساغری زدم.
آنان به آفتاب شیفته بودند زیرا که آفتاب تنهاترین حقیقتشان بود ٬
احساس واقعیتشان بود ٬
با نور و گرمیش مفهوم بی ریای رفاقت بود ٬
با تابناکی اش مفهوم بی فریب صداقت بود .
ای کاش می توانستند از آفتاب یاد بگیرند
که بی دریغ باشند در دردها و شادیهاشان حتی با نان خشکشان
و کاردهایشان را جز از برای قسمت کردن بیرون نیاورند .
افسوس آفتاب مفهوم بی دریغ عدالت بود آنان به ابر شیفته بودند
و اکنون با آفتاب گونه ای آنان را اینگونه دل فریفته بودند .
ای کاش می توانستم خون رگان خود را من قطره قطره قطره بگریم تا باورم کنند ٬
ای کاش می توانستم یک لحظه می توانستم ای کاش
و خب این حکایت وقتی ه که آدمی آسیب میزنه و آدمی توان مقابله هم نداره و‌ من به خواب پناه می برم .خواب . پ.ن:تابستون بود و مهسا گرفت

یک سال از تصمیم اومدن به شیراز گذشت،و راضی ام و حال خوش دارم .با همه اتفاق ها و نوسانات باز هم راضی ام.بیشتر طوری زندگی کردم که دوست دارم.و این خونه هر گوشه و‌هر قابش برای من پر از زندگی ه .کسایی که به خونه روح دمیده بودن خیلی خوب این کار رو‌کرده بودن و هر لحظه این خونه برای من سال‌های خوشبخت زیادی بوده.بی هوا بارون گرفت و توی ناباوری به تماشا نشستم .خوشبخت بودن رو‌نفس کشیدم .آروم و شاد .خیر و خیر .ممنون از دنیام و‌ چرخش . خوشحال از بودن ها

گفت :اون موضوع رو‌بهش فک نکن ،یه چیزی ه برا زمانیه که همه چی بهتر شده باشه،از اول قصد ‌م این بود که دست ی رو بگیره که گرفت نه توی جایی که صحبتش بود اما به هرحال گرفت ،اگر نگرانش باشی باعث میشه که کارم به مقصود نرسه .و من دیدم راست ه این حرف ‌و خب سکوت . یکی از راستین ترین ها در زمانِ بوده .این که آدم هایی باشن کنارت که به وقت نیاز بتونی بدون رودربایستی در شخصی ترین کارها ازشون کمک بخوای از بهترین لحظه های زندگی ه .رودربایستی چیز بدی نیس اما خب وقتی ما از این کلمه استفاده می‌کنیم بارمعنایی منفی داره.بی دریغی و رک بودن جز نعمت هایی هستن که همیشه وجود ندارن.امروز دمی فقط دمی از دست گرفتن ها برای زندگی جون گرفتم . پ.ن: به داد رسیدن پ.ن:بگو همه چی درست میشه یه روزی .فقط بگو

گل زعفران، گل زعفران
تنها تو حال مرا می فهمی و زنبورهای عسل،
هیچ کس ما را برای خودمان نمی خواهد.

من طاقت می آورم
اما گاهی پاهایم لج می کنند
اسب های غمگین در سرم، آرام نمی گیرند
و دستهایم مدام می پرسند
پس کِی؟ کی؟ کجا؟
گل زعفران
با تو حرف می زنم
که سوال نمی کنی.

من طاقت می آورم
اما گاهی از خودم می پرسم
اگر نقابم را بردارم
چند نفر در قاب عکسهایم باقی می مانند؟

گل زعفران، گل زعفران
مگر چند بار زنده گی می کنیم؟
که اینقدر مرده گی می کشیم. الياس علوي پ ن : براي هومان و مهرباني هاش و وقت ي كه در قاب عكس باقي نموند.و هميشه ميمونه .

بنويسم ولي بخوانيد سبكي تحمل ناپذير زندگي.خوبي مشكلات زندگي به اين ه كه دكمه خلاصي دير تر رخ ميده .البته حكايت سبكي تحمل ناپذير چيز ديگه اي ه.اما اين ماهها كپشن هاي زيادي خلاصه شدن در سبكي تحمل ناپذير و ....اشك ها و لبخندهاي اين روزها باعث دووم آوردن هستن .خوبي زمان به اين ه كه ميدوني ميگذره ،ميگذره ميگذره .وعمر بالاخره تموم ميشه و تنها چيزي كه ميمونه هيچ ه.نگاه ميكردم توي عكس به آرزوهام.مممم هنوزم آرزو دارم .به آرزوهايي كه سوختن خيلي هاش رو ديدم . توي مرز از هم گسستن بند بند وجود درد ميكشه و ميدوني كه ميگذره و ميدوني كه يه آني رخ دادنش طول ميكشه اما تا قبل از اون آن فقط درد كه ميپيچه .و مغز درد گهگداري و روح ،روح رو بيخيال .هميشه مسائل زندگي رو به سه بخش فردي ،مكاني و زماني تقسيم كردم.دردهاي مكاني بيش از حد شده .وقتي كه بيهوا شعر ميخوني براي پشت خط يا روبه روت فقط براي دوووم ه .دلم لباس هاي رنگي ميخواد ،دلم يه قرمز تند ميخواد كه توش پرواز كنم از روي رنگهاي كدر اين روزها.و صداي خودت ميپيچه توي گوش :
انسان زاده شدن تجسّدوظيفه بود:
توان دوست‌داشتن ودوست‌داشته‌شدن
توان شنفتن
توان ديدن و گفتن
توان اندُه‌گين و شادمان‌شدن
توان خنديدن به وسعت دل، توان گريستن از سُويدای جان
توان گردن به غرور برافراشتن درارتفاع شُکوه‌ناک فروتني
توان جليل به دوش بردن بارامانت
و توان غم‌ناک تحمل تنهايي
تنهايي
تنهايي
تنهايي عريان
انسان
دشواری وظيفه است

فرصت کوتاه بود و سفر جان‌کاه بود
اما يگانه بود و هيچ کم نداشت
احمد شاملو
.و ميشه كل اين متن رو نخوند و تنها شنيد :سبكي تحمل ناپذير زندگي عكس رو هم بامرام ترين گرفته @yosefi.h.14121

گاهي به نفرين فكر ميكنم ،به خاكي كه نفرين شده اس .

خيلي وقت بود كه حس عصر جمعه نداشتم خيلي سال بود .شايد به خاطرِ هنگ اوري باشه يا ؟اما نه ربطي به جمعه بودن نداره .گاهي يه صدا يا نگاه يا نفس جنس آشنايي از گذشته ها رو داره ،گاهي هم خواب هام باعث ميشن به ياد مبتلا شم .يه غريبي توي هوا هس كه هر وقت خواست مياد و ميره

Most Popular Instagram Hashtags