maahtiti66 maahtiti66

148 posts   1,884 followers   1,008 followings

maahtiti66 ♐  روشن تر از خاموشی،چراغی ندیدم و سخنی،بِه از بی سخنی،نشنیدم... . . . تُعِزُّ مَنْ تَشاءُ وَ تُذِلُّ مَنْ تَشاءُ بِیَدِکَ الْخَیْرُ... . . . 📚🎸☕🔇🐕🍀

که می گوید « مأیوس نباش» ؟

من امیدم را در یأس یافتم

مهتابم را در شب

عشقم را در سال بد یافتم

و هنگامی که داشتم خاکستر می شدم

گُر گرفتم..
.
.
.
زندگی با من کینه داشت

من به زندگی لبخند زدم

خاک با من دشمن بود

من بر خاک خفتم
چرا که زندگی سیاهی نیست

چرا که خاک خوب است

من بد بودم اما بدی نبودم

از بدی گریختم

و دنیا مرا نفرین کرد

و سال بد در رسید
.
.
.
و من ستاره ام را یافتم من خوبی را یافتم

به خوبی رسیدم

و شکوفه کردم
.
.
.
تو خوبی و این همه اعتراف هاست

من راست گفته ام و گریسته ام

و این بار راست می گویم، تا بخندم

زیرا آخرین اشکِ من نخستین لبخندم بود
.
.
تو خوبی

و من بدی نبودم

تو را شناختم تو را یافتم و تو را دریافتم
و همه ی حرفهایم شعر شد  سبک شد

عقده هایم شعر شد
همه سنگینی ها شعر شد

بدی شعر شد
سنگ شعر شد
 علف شعر شد
دشمنی شعر شد
همه ی شعر ها خوبی شد...
.
.

آسمان نغمه اش را خواند
مرغ نغمه اش را خواند
آب نغمه اش را خواند

به تو گفتم : « گنجشک کوچک من باش

تا در بهار تو من درختی پر شکوفه شوم »

و برف آب شد شکوفه رقصید آفتاب درآمد

من به خوبی ها نگاه کردم و عوض شدم

من به خوبی ها نگاه کردم

چرا که تو خوبی و این همه ی اقرار هاست
بزرگترین اقرارهاست .
.
.

من به اقرارهایم نگاه کردم

سال بد رفت و من زنده شدم

تو لبخند زدی و من برخاستم .
.

دلم می خواهد خوب باشم

دلم می خواهد تو باشم و برای همین راست می گویم
نگاه کن :

با من بمان... .
.
📍 خودنویس اول : عکس مربوط به هشت سالگی ست و ارگ بم؛ که بزرگترین بنای خشتی جهان بود و هست.
.
.
.
📍 خودنویس دوم : فضای مجازی... خیلی از شما...بگم مجازی ها؟؟؟ رو هنوز از نزدیک ندیدم و شاید هرگز نبینم ؛ اما پررنگ ترین و حقیقی ترین ها هستید در سخت ترین شرایط . ممنونم و کلی ازتون یاد میگیرم. همه ی سال های پیش روتون، خوبِ خوب...
و اینکه وقتایی که سیمتون وصلِ وصله، منو یادتون نره (:
.
.
.

#احمد_شاملو
#دخل_و_تصرف
#سخت_سالی

بابام این جوری بود...هربار که مادرم یه بچه می زایید، اون هم یه درخت می کاشت...وقتی من به دنیا اومدم، تو باغچه مون یه درخت زردآلو، یه درخت آلو، یه درخت آلبالو و یه درخت خرمالو بود...
...هیچ کس نمی دونست چرا فلان درخت رو برای فلان بچه انتخاب می کرد. ...چند سال پیش که رفته بودم مامانم رو ببینم، باغچه مون رو دوباره دیدم. هیچ عوض نشده بود. همه ی درخت ها شکوفه داده بودن. مادرم وقتی من رو دید خیلی تعجب کرد. انگار خود درخت سیبه وارد اتاقش شده بود...فکر میکنم هیچ وقت محتاج دیدن من و خواهر برادرهام نبود...دلش خیلی برای ما تنگ نمی شد. چون برای اون، ما همیشه اون جا بودیم، توی باغچه...همیشه توی باغچه...این قدر که عادت کرده بود روزهاش رو توی ایوون، با نگاه کردن به درخت ها، با نگاه کردن به ما بگذرونه...
...عجیب اینه که پدرم به هر حال یه منطقی توی انتخاب درخت هامون داشت...انگار می دونست یه روز مادرم تنها می مونه...ولی می خواست لااقل اون تمام سال میوه ی تازه داشته باشه. ...بهار رو با آلبالو آغاز می کنه و بعدش هم آلو و زردآلو تا فصل گلابی، آخر پاییز هم سیب و خرمالو...زمستون هم کاج سبز می مونه و می تونه نگاش کنه.
.
.
.
📍خودنویس اول :داستان مردیه که در نُه شب و توسط یک زن، آماده میشه برای یک سفر...اما سفر به کجا!؟... .
زن: اسم شهری رو که دلت می خواست توش زندگی کنی بگو.
مرد: فرانکفورت. اون جا یه باغ وحش خیلی قشنگ هست.
زن: خب، پس تو توی زندگی بعدیت می شی یه خرس پاندا.
مرد: تو چی؟
زن: من هم می آم فرانکفورت دیدنت.
.
.
. 📍خودنویس دوم : می دونم متن طولانیه ولی دلم نیومد ننویسم و نخونیدش... نمایش سال نودوشش روی صحنه رفته بوده در تماشاخانه ی پالیز . .
.
. 📍 خودنویس سوم :

مرا جوری در آغوش بگیر
که انگار فردا می‌میرم.
و فردا چطور؟
جوری در آغوشم بگیر
که انگار از مرگ بازگشته‌ام . . . 📌نزار_قبانی .
.

#داستان_خرس_های_پاندا_به_روایت_یک_ ساکسیفونیست_که_دوستی_در_فرانکفورت_دارد
#داستان_خرسهای_پاندا
#داستان_خرس_های_پاندا
#ماتئی_ویسنی_یک
#تینوش_نظم_جو
#نشر_نی
#رضا_مولایی
#سهیلا_گلستانی
#شیوا_اردوئی
@nashreney
@tinoush_nazmjou
@rezamolai
@soheilagolestani

باید بهار باشد، اما روزها پر از باران و ابرهای غلیظ اند.
گه گاهی از کنار دشتی پوشیده از گل های بهاری می گذرند و لالی لبخندی می زند. گل ها. در کودکی، از مادرش، آموخته بود که زن ها عاشق گل هستند.
کِی می تواند یک بار دیگر به دختری گل بدهد؟ مجذوب گل ها شده است و رنگ های خیره کننده شان در برابر چشمانش می درخشند و سرتاسر مزارع خشخاش در نسیم می رقصند، وسعتی به رنگ سرخ. با خودش عهد می کند دفعه ی بعدی که خواست به کسی گل بدهد خودش آن را بچیند. هرگز فکرش را هم نمی کرد که این گل ها، خودرو باشند و در چنین حجمی برویند. مادرش چندتایی از آن ها را در باغچه اش داشت، اما هیچ وقت آن ها را نچید و به داخل خانه نیاورد. در ذهنش شروع می کند به تهیه ی لیست کارهایی که می خواهد انجام دهد: " وقتی رفتم خونه..."
.
.
.
📍 خودنویس اول : نجات یک انسان، نجات جهان است...
فکرش رو بکنید... یک زندانی که بواسطه ی توانایی هاش، به عنوان خالکوبِ آشویتس منصوب میشه؛ با چنین طرز فکری، چه کارهایی می تونه توی اون مکان مخوف و جهنمی انجام بده. جایی که شعار سردر ورودیش اینه:
"کار، آزاد می کند."
بدون شک، یکی از بهترین کتاب هایی بود که امسال خواندم. . .
.
.
📍 خودنویس دوم :
آنجا که
هیچ نیست...
به یاد بیاور که... « دوستت دارم »...
.
. 📌دنی دیدرو
.
.
.

#خالکوب_آشویتس
#هدر_موریس
#فرشته_شایان
#نشر_چترنگ

@chatrangpublication
@fereshte___shayan

توی دلم نذر می کنم به خیر بگذرد؛ اول صدتا صلوات، بعد یک سفره نان و پنیر توی سید اسماعیل، بعد سرپرستی چندتا از یتیم های کمیته ی امداد، بعد قسم می خورم نصف هر چیزی را که دارم بفروشم و بدهم به آدم های بیچاره. به خدا قول می‌دهم از این به بعد، همه ی نمازهایم را بخوانم. مامان بزرگ می گفت" آدم همیشه باید یه سیم بین خودش و خدا نگه داره که اگه یه وقت گیر افتاد، روش بشه به ش بگه سلام، من فلانی ام."
.
.
. 📍 خودنویس اول : راستش باید بگم که رمان آقای برزگر، با مجموعه داستانشون خیلی فرق داشت. فضا و لحن این نویسنده و غمگینِ معاصر، این بار کاملاً متفاوت بود و غافلگیرم کرد.
از همین جملاتِ : *نباید خیره بمانم به زنِ تابلوِ ''لطفاً سکوت را رعایت فرمایید'' که در این بیمارستان، خوشگل تر از همه ی بیمارستان های دیگر است. مثل پرستارهایش...*
بله از همین جملات، وارد دنیا و افکار دیوانه وار و البته تنهایی غم انگیز ضیا می شید که علیرغم کارهای احمقانه و گاه نفرت انگیزش، وقتی وارد نقش هاش میشه، نمی تونید دوستش نداشته باشید. بخصوص بخاطر اشک هایی که ناخودآگاه و وقتی غمش رو عمیقاً احساس می کنید روی گونه هاش جاری میشن و اتقاقاً خیلی هم برخلاف انتظار خودش، واقعی هستن. و بازم بخاطر اینکه احساساتش رو خیلی خوب بهتون منتقل می کنه و اون قدر راحت از پس این کار برمیاد که حتی اعضای خانواده ش هم از مهر و علاقه ی شما، نسبت به خودشون بی نصیب نمی مونن؛ بخصوص مامان بزرگش!..:
. *داشت می گفت که نصف بدبختی خانواده ها به خاطر غذاهای بیرون است. "چی می گن به شون؟ پست فود؟ فست پود؟ شماها بهتر از من بلدین. چی؟ پیتزا؟ بایدم بخندین. والّا پیتای ما نمی زان. سه ساله گوشه ی حیاط افتاده ن و نزاییده ن هنوز.* .
.

ضیای طناز و بی ملاحظه و تعارف و البته خائن؛ علاوه بر این که شخصیت خودش رو برامون تشریح می کنه،یادمون میاره که تو چه دوره و زمونه و با چه آدمایی و اونم با چه طرز فکرها و خیالاتی داریم زندگی می کنیم! ضیایی که به همراهی و ماندگاری روح عزیزی که ازش فرار می کنه راضی میشه، تا اون جمله البته که :
لب هاش قلوه ای است. آلبالویی.
.
.
.
📍 خودنویس دوم : چندبار دیگه هم گفتم که دنبال ایده ها و دیدگاه های جدید هستم که تابحال خواندنشون رو تجربه نکرده باشم و اعترافات هولناکِ این لاک پشت، یکی از همونایی بود که می خواستم و نگاهش به عشق و مرگ؛ که هردو همیشه در انتظارمون هستن رو دوست داشتم و البته که این نظر و سلیقه ی منه. همین...
.
.
.
#اعترافات_هولناک_لاکپشت_مرده
#مرتضی_برزگر
#نشر_چشمه
@morteza.barzegar
@cheshmehpublication

همیشه خیال پردازی میکردم . حتی آن زمان هم یک نویسنده بودم . ... تخیّل قوی ای داشتم . خیال پرداز بودم و از دست کِشیدن از خیال پردازی هایم برای مقابله با مشغله ی زندگی نفرت داشتم . در داستان هایم ، می توانستم دوستانی داشته باشم که نداشتم .می توانستم چیزهای بسیاری را ممکن کنم که جرات تصورشان را برای خودم نداشتم . می توانستم شجاع باشم. می توانستم باهوش باشم. می توانستم شوخ طبع باشم. می توانستم هر چیزی که همیشه دلم می‌خواست باشم .وقتی می‌نوشتم، خوشحال بودن خیلی آسان بود . .
.
.
دلم نمی خواهد کسی که هستم را تغییر بدهم. دلم می‌خواهد ظاهرم را تغییر بدهم . در روزهای بهتر ، وقتی برای مبارزه احساس آمادگی می کنم، دلم می‌خواهد واکنش دنیا را نسبت به ظاهرم تغییر دهم ، چون از لحاظ عقلانی می دانم بدن من مشکل اصلی نیست. هرچند، در روزهای بد، فراموش می‌کنم که چگونه شخصیتم را ، سرشت کسی که هستم را ، از بدنم جدا کنم . فراموش می‌کنم که چگونه از خودم در برابر ظلم و ستمِ دنیا محافظت کنم .
.
.
.
📍خودنویس اول: گرسنگی؛ یکی از سخت ترین سرگذشت نامه هایی بود که تا به حال خواندم. سخت ترین، از این جهت که گاهی دیگه توانایی خواندنِ حتی یک جمله ی بعدش رو نداشتم و می ترسیدم وقتی به این فکر می کردم که یک اتفاقی که گاهی خود انسان حتی اختیار، دخالت و یا تقصیری توی رخ دادنش نداره، چطور می تونه ذهنیتش رو طوری به هم بریزه و تحت الشعاع قرار بده که اینطور دست به تخریب روح و جسم خودش بزنه.
من آدم پرحرفی نیستم و اتفاقا کتاب رو در شرایط جسمیِ خیلی بدی خواندم که به نظرم بهترین وقت بود و فهموند بهم، اون چیزی رو که باید. و خلاصه خیلی چیزا میشه ازش یاد گرفت. چندباری هم به رُکسان توی دلم گفتم که چه عجیب! می‌بینی دختر؟ هر کسی از ظن خود شد یار من! و فرقی هم نمی کنه کجای دنیا باشی...
اتفاقات تلخی توی این کتاب رخ دادن که مسببشون آدمای معمولیِ اطرافِ خودمونن و به اندازه ی کافی درباره ش صحبت شده و فقط یه نکته ی کوچیکه که من می خوام تو چند جمله دوباره بهش اشاره کنم و تمام:
از قدرت نه گفتن خیلی حرف زدیم ولی از قدرت و جرات پذیرشِ نه شنیدن چی؟ چیزی گفتیم؟ قدرتی که اگه نباشه، چنان لطمه ای به زندگی یه آدم میزنه که تا سالها و شاید هیچ وقت دیگه نشه جبرانش کرد.
دیدین؟ یه پست اینستاگرامی، خیلی کمه واسه گفتن ازش و فکر کردن درباره ش...
.
. 📍  خودنویس دوم : کسانی که داستان رو خواندن، متوجه ربط ویدئو بهش خواهند شد. فیلم کاملا ًجدیه و رقص و آوازم نداره در ضمن... .
.
.
#گرسنگی
#رکسان_گی
#میعاد_بانکی
#نشر_کوله_پشتی
#NoMeansNo

هدیه ام از تولد، گريه بود

خنديدن را تو به من آموختی... .
.

سنگ بوده ام تو كوهم كردی
.

برف بوده ام تو آبم كردی

آب می شدم تو خانه ی دريا را نشانم دادی .

می دانستم گريه چيست... .
.

خنديدن را ؛ تو به من هديه كردی...
.
.
.
#شمس_لنگرودی
#بودن
#خیالات
#دیوانه_پسند
#فاصله_ها

آدمای دنیا به چند دسته تقسیم می شن:
اونایی که شکلات رو بدون نون می خورن
اونایی که شکلات نمی خورن، مگه با نون
اونایی که شکلات ندارن
اونایی که نون ندارن.
.
.
.

وقتی بچه ها رشد می کنن و آدم بزرگ می شن خیلی زود می فهمن اون چیزی که از بچگی بهشون می گفتن درست نبوده،اما با این وجود بازم اون دروغ قدیمی رو به بچه هاشون می گن. به این معنی که همه می خوان یه دنیای بهتر برای بچه‌ها بسازن. این چیزیه که نسل به نسل گشته و نتیجه اش شده این کره ی زمین...این تاول چرکین نفرت.
به همین خاطر من که الان بچه ای هستم که تاریخ مصرف کودکی اش، رو به انقضاست فکر می کنم:
اولاً ) بزرگ ترها دیگه هیچی واسه یاد دادن به ما ندارن.

دوماً ) خیلی خوب می شه اگه تصمیمات اصلی رو ما بگیریم و انشاهای مدرسه با موضوعات ضدّ جنگ رو اونا بنویسن.

سوماً ) باید از ساختن فیلم هایی که توشون عدالت پیروز می شه دست بردارن و در عوض بلافاصله بعد از بیرون اومدن از سالن سینما، کاری کنن که عدالت واقعاً پیروز بشه.
آره دیگه من اینجوری ام، اهل بحث و جدل.
.
.

بابا می گه انسان مالک زمین خلق شده، اما یه چیزی کم داره:
یه پیچ گوشتی برای باز کردن افکار اشتباه، یه چکش واسه محکم کردن نیّات خوب، یه آچار فرانسه برای سفت کردن عشق تا ابد، یه ارّه واسه بریدن از گذشته.
.
.
. 📍 خودنویس اول : این دختر؛ مارگریتا...با نگاه عجیب و شفافش به دنیا و آدمای اطرافش، براحتی تونست چندین  بار با صدای بلند منو بخندونه و از اونم راحت تر، اشکم رو دربیاره...آره خلاصه...کلی چیزای بامزه واستون تعریف میکنه و شیرین زبونی می کنه ، تا اینکه همسایه های جدید، میان به محله شون و تصمیم دارن دنیای مارگریتای سرسخت و آدمایی که مثل کف دست می شناسدشون رو عوض کنن... پایانشم تکان دهنده تر از اونی بود که بتونم حدس بزنم...فقط اینکه خیلی خیلی جدی، نویسنده های ایتالیایی رو جدی بگیرید...
.
.
.
📍 خودنویس دوم : گفتم #کافه_زیر_دریای استفانو بنّی رو هم بخونید حتماً؟
.
. #مارگریتا_دولچه_ویتا
#استفانو_بنی
#حانیه_اینانلو
#نشر_خورشید
@ketabekhorshid
@haniehinanloo

سر بر شانه ات بگذارم یا بر شانه ام بگذاری . لب بر لبت یا لبم. چشم روی هم بگذارم یا بگذاری؛ آرامش از جهان گریخته
.
.
.
فالی، روسری سیاه سرش کرده بود و لپ هایش انگار از همیشه سرخ تر بود. دسته ای مو ریخته بود روی پیشانی اش. فالی نزدیک تر شد و نگاهِ قدرت کرد که روی گندم ها دراز کشیده بود؛ گفت:
"کار خوبی کردی موهامو کشیدی، حقم بود."
قدرت حرفی نزد و فقط نیم خیز شد و نگاهش کرد. فالی روسری اش را درآورد و سرش را جلو قدرت خم کرد:
"اگه می خوای موهامو بکشی، بکش."
قدرت، نگاهِ موهای بافته ی فالی کرد و بی اختیار دست روی بافه ی مو کشید. بعد آن را دور دستش پیچید و محکم کشید. فالی جیغ کشید و قدرت موهایش را رها کرد. اشک در چشمان فالی جمع شده بود؛ گفت: "خیلی محکم کشیدی."
قدرت حرفی نزد. دلش می خواست باز گیس های فالی را بکشد، بی آنکه علت آن را بداند. فالی بلند شد و بیرون رفت. قدرت نگاهِ چای کرد و بعد چرخید و دمر شد. صورتش را فرو کرد لای گندم ها و گریه کرد.
.
.
.
📍 خودنویس اول : بچگی کردن برای همه ی کودکان دنیا، حق مسلمه و یه قدرت محسوب میشه برای بزرگیاشون و شکل گیری شخصیت شون...و در شکار کبک؛ همه چیز از اونجایی شروع میشه که این امر به ظاهر ساده، از قدرتِ قصه دریغ میشه و از کمبودش خشمی بوجود میاد که مدام می جوشه و زخمی که گاه و بی گاه سر باز میکنه و ترسی که بارها تا مرز تبدیل شدن به شجاعت پیش می ره اما...
این رمان به شکل خیره کننده ای رگه های روانشناختی داره و تاثیر آدم هایی که خیلی راحت گاهی به خلوتمون راهشون می دیم رو یادمون میاره...
.
.
.
📍 خودنویس دوم :راستی... رضا زنگی آبادی کرمانی ست و کریم و اهل دل.
.
.
.
#شکار_کبک
#گاه_گرازها
#رضا_زنگی_آبادی
#نشر_چشمه
#نشر_روزنه
@zangiabadi.reza
@cheshmehpublication
@rowzanehnashr

دوازده ساعت پیش، در تماسی، به من گفته شد امروز قرار است بمیرم و حالا، از هر زمان دیگری، زنده ترم. .
.
.
هیچ کس برای همیشه به زندگی ادامه نمی دهد، اما میراثی که از خودمان به جا می گذاریم ما را برای دیگران زنده نگه می دارد.
.
.
.

آدم ها فکر می کنن برای کارهایی که دوست دارن، همیشه وقت دارن و لذت داشته هاشون رو نمی برن. حتی حرف هاشون رو هم به هم نمی گن و صبر می کنن. اما من فهمیدم که ما آدم ها واقعاً وقتی برای منتظر شدن و تلف کردن نداریم. اگر دنبال چیزهایی که دوست داریم نریم، چیزی جز حسرت برامون نمی مونه.
.
.
.
📍 خودنویس اول :
 مرگی که به شیوه ی وودی آلن، در می زند!
قاصد مرگ ؛ با تماسی زمان مرگ آدم ها رو بهشون میگه و اونا رو وارد می کنه به دسته ی روز آخری ها... روز آخری هایی که با فهمیدن این حقیقت، عاشق میشن، شجاعت به خرج میدن، به راحتی می بخشن و کلی از زندگی شون لذت می برن و تبدیل به کسی می شن که تا بحال نبودن...
نقل قولی رو از استیو جابز، در ابتدای یکی از بخش های همین کتاب می خوانیم که میگه:
" مرگ سفیر تغییر و تحول است. کهنگی را از میان می برد و تازگی را جایگزین می کند. "
فقط کاش زودتر بفهمیم...!!!
.
.
.
📍 خودنویس دوم :
خاطره ی خوب کسی شو
حتی اگر قرار بر همیشه ماندن نیست.
آنی شو که وقتی در ذهنش آمدی،
چشمانش تو را لو بدهند...
.
.
.

#هر_دو_در_نهایت_می_میرند
#آدام_سیلورا
#میلاد_بابا_نژاد
#الهه_مرادی
#نشر_نون
#صابر_ابر
# TheyBothDieAtTheEnd
@noonbook
@vmilad
@elimorady
@adamsilvera

نسیم، نسیم است حتا اگر برگی را تکان ندهد، یا شوخ و شنگ به هر جا سرک نکشد، اما نسیمی که حرف نزند ، بدجنس است،تازه اگر بی موقع ،در یک پیش از ظهر اوایل فروردین بوزد که...
.
.
.  مرگ و تولد هیچوقت خسته کننده نمی شوند. هردو فقط یک بار اتفاق می افتند؛ اما مرگ قابل تحمل تر است. اگر کسی بخواهد می تواند محل، نحوه و زبانش را انتخاب کند. درست خلاف تولد که به اجبار می رود توی پاچه ی آدم و راه گریزی هم نیست. .
.
خیانت مثل سوختگی پشت دست است. خوب می شود، پوست تازه هم درمی آید، رنگ و شمایلش اما هیچوقت مثل قبل نمی شود، همیشه هم جلوی چشم است. هروقت نگاهت بهش بیفتد، آرام دست را پشت و رو می کنی، یا می بری زیر میز. اگر هم ازت بپرسند، مجبوری لبخند بزنی و بگویی چسبیده به لبه ی داغ فر یا آب جوش روی آن ریخته...
.
.
.
📍 خودنویس اول : قصه گویی رو دوست دارم...قلم یعقوب یادعلی رو هم همین طور و این کافیه واسه معرفی این کتاب که مدت ها پیش خواندمش و از آداب بی قراری، بیشتر دوستش دارم البته...همین!
.
.
.
📍 خودنویس دوم : یادم رفت بگم از حاشیه چیزی سرم نمی شه...مال هر شخص و کتابی می خواد باشه...
.
.
.
#آداب_دنیا
#یعقوب_یاد_علی
#نشر_چشمه
@cheshmehpublication

جمله ای در آن دفترچه بود که همواره فکر می کرد خودش آن جمله را ساخته و پرداخته است؛ در صورتی که آن را پدر وی در روزگاری نوشته بود که او هنوز به دنیا نیامده بود و آن جمله چنین بود:
"تنها دردی که ممکن است در زمان مُردنم داشته باشم، این است که مرگ من از درد عشق نباشد. "
.
. .
سختی زندگی در جامعه، چیره شدن بر دلهره هاست و سختی زندگی زناشویی، پیروز شدن بر یکنواختی و ملال است.
.
. .
- روی حرفی که زدی، خواهی ایستاد؟
فلورنتینو آریزا پاسخ داد:
- از همان زمان که به دنیا آمده ام، روی حرف خودم هستم. من هرگز چیزی را که به آن اعتقاد نداشتم، به زبان نیاورده ام.
کاپیتان به صورت فرمینا دازا نگریست و روی مژه های او، اولین آثار یخ زدگی زمستان را مشاهده کرد. سپس به فلورنتینو آریزا نگاه کرد و قدرت مغلوب نشدنی او را در نظر گرفت. عشق متهورانه ی او را سنجید و از این که دیر متوجه شده که " این زندگی ست که حد و حدودی ندارد، نه مرگ" بهت زده شد و مجدداً پرسید:
- فکر می کنید ما تا کی می توانیم به این آمدن و رفتن ادامه بدهیم؟
فلورنتینو آریزا پاسخ این سوال را از پنجاه و سه سال و نه ماه و چهارده شب و روز قبل، آماده داشت و گفت:
- برای همیشه...
.
. .
📍 خودنویس اول : جملات پایانی کتاب رو خیلی دوست دارم و برای همینم اننتخابشون کردم. ترجمه های زیادی از این کتاب، مثل سایر آثار مارکز موجوده. اما من چون سال ها پیش این کتاب رو از کتابخونه امانت گرفتم و خواندم، (اولین رمان خارجی زندگیم )  دوست داشتم خواهرمم (زمانی پایه ی کتابخوانی من بود) عین همون جملاتی که من خواندم رو بخونه و دلیل انتخابم اینه. البته که نگاه دختر روی جلد هم بی تاثیر نبود...
.
.
.
📍 خودنویس دوم :
من احمقم
که خیال کردم
تنها سفر کرده‌ام
در هر فرودگاهی
که فرود آمدم
تو را در چمدانم یافتند! 📍نزار قبانی
.
.
.

#عشق_سال_های_وبا
#گابریل_گارسیا_مارکز
#اسماعیل_قهرمانی_پور
#نشر_روزگار
#نزار_قبانی
@roozegar_

می‌خواستم تنها باشم تا بتوانم چیزی بنویسم ولی هر کس در یک خانواده بخواهد تنها باشد گناهکار است. می‌خواهم حقیقت را اعتراف کنم، بگویم از لحظه‌ای که گوئیدو از من تقاضا کرد با او به ونیز بروم تصمیم گرفتم دعوتش را قبول کنم. ولی هرگز جرات نکردم حتی در این دفترچه هم به آن اعتراف کنم، چون در این صورت باید قبول می‌کردم که با همه‌ی سعی و کوششی که بیست سال است برای فراموش کردن خود کرده‌ام موفق نشده‌ام. همه چیز موقعی شروع شد که این دفترچه‌ی براق و سیاه را که شباهت به بچه‌ی زالو دارد در زیر پالتویم گذاشتم و به خانه آوردم. در حقیقت... .
.
.
وقتی دفترچه را باز می‌کنم، دستانم می‌لرزد و می‌ترسم. صفحه‌های سفید و خط‌های موازی را می‌بینم که آماده‌ی پذیرفتن داستان روزهای آینده‌ی من هستند و من هنوز به آن روزها نرسیده از آنها می‌ترسم.
.
.
.
چقدر دردناک است که انسان همه‌ی زندگی و وجود خود را صرف فرزندان کند و سپس بفهمد که درست تنها کسانی که مورد اطمینان آنها نیستند همان پدر و مادر هستند. .
.
📍 خودنویس : دفترچه ی ممنوع؛ درباره ی چندپاره شدن روح آدما و تنهاییشونه و مگه میشه تو یه چنین شرایطی نترسید؟ بخصوص اگه نیاز به کمک داشته باشی و کسی به دادت نرسه و تازه دست هایی هم برای تقاضای کمک به سمتت دراز شده باشن...نویسنده چقدر خوب به تصویر می کشه همه ی اینها رو...کتاب های این نویسنده، از بهترین هایی هستن که توی عمرم خواندم و چقدر به بهمن فرزانه مدیونم بابت ترجمه ی آثار دسس پدس در ایران... .
.
#دفترچه_ممنوع
#آلبا_دسس_پدس
#آلبا_دسس_په_دس
#بهمن_فرزانه
#نشر_بدیهه

Most Popular Instagram Hashtags