hosseinhaerian hosseinhaerian

345 posts   16,586 followers   90 followings

حسین حائریان  #حسین_حائریان نویسنده _ داستان نویس کپی با ذکر نام و تگ لینک‌کانال تلگرام👇

...
+ چرا تو این چند سال هیچوقت نمی‌خواستی منو ببینی؟
- بهتر بود همدیگه رو نبینیم ... نمی خواستم واسم پاک کن باشی +پاک‌ کن؟ پاک کن دیگه چیه؟
- ببین وقتی رابطه ای تموم‌ میشه همیشه واسه یه نفر تموم‌میشه و واسه یکی اون رابطه هنوز زنده ست و‌ چال نشده ... اون آدم باید تنها بمونه ...‌یعنی بهتره تنها بمونه ... اگه وارد رابطه ی دیگه ای بشه طرف مقابلش میشه پاک‌کن ... یعنی پاک کن خاطرات و هر‌ چیزی که از نفر قبلی تو زندگی اون باقی مونده
+ نمیفهمم چی‌میگی ... یعنی من نمی تونستم جای اون رو واست پُر‌کنم؟
- نه بحث جای کسی رو‌ پُر کردن نیست ... وقتی یکی تو ذهن کسی زنده ست اون فقط می خواد یکی باشه که‌کمکش کنه خاطرات قبلی رو پاک کنه و اون رو‌ دوباره به شرایط عادیش برگردونه
+ فکر می‌کردی من پاک‌کن خوبی نیستم؟‌
-وقتی چیزی رو اشتباه مینویسی و پاک‌می‌کنی ، بهترین پاک‌کن هم باز یه ردی از اشتباه رو باقی میذاره ... یه چیزایی همیشه تو انباری مغز آدم می‌مونه
+ خب چه اشکالی داشت کمکت می‌کردم تا گذشتت رو‌پاک‌ کنی و دوباره با هم شروع کنیم؟
- اشکالش اینجاست که کار پاک‌کن ، پاک کردن خاطراته ... پاک‌کردن اشتباه ... وقتی کارش تموم‌میشه دیگه دیده نمیشه ... به‌چشم نمیاد ... فراموش‌میشه ... من نمی خواستم تو‌ واسم پاک کن باشی... نمی خواستم فراموش بشی
+ واقعا نمی فهممت ... چرا بعد از این همه سال قبول‌کردی همو‌ببینیم؟
- یه شب خودم بودم و خودم ... از اول اشتباهاتم رو‌ مرور کردم و همه چی‌ رو چال کردم ... همه چی رو تو انباری مغزم سوزوندم ... خودم خواستم فراموش‌کنم... از پاک‌کن استفاده کردن کار آدم های ضعیفه
+ خیلی سال گذشته ... تو خبر نداری من این سال ها رو چجوری گذروندم ... نمی ترسی از اینکه پاک‌کن من باشی ؟
- نمی دونم ... فقط می دونم من پاک کن خوبی نیستم
#حسین_حائریان
#دیالوگ_نویسی
#موقت
لینک‌کانال تلگرام‌در بیو ( می تونید با سرچ کلمه ی پاک کن داخل کانال متن رو پیدا کنید )
پ.ن : امشب چهار سال از نوشتن این دیالوگ گذشت ، بعد از چهار سال جمله به جمله ش رو دوست دارم و تو روابط این روزهای آدم ها می‌بینم ... از پاک کن استفاده کردن کار آدم های ضعیفه ... نظرتون ؟!

...
همه چیز از روزی شروع شد که شاگرد اول شدم ... کارنامه م مثل یه رسید بود که باید به پدرم تحویل می دادم و کامپیوتر رو تحویل می‌گرفتم ... تمام تابستون از صبح تا شب می شِستَم پای کامپیوتر و بازی می‌کردم ...هر چی بهم می گفتن «یکم خاموش کن و به چشمات استراحت بده ، صاف بشین و انقدر قوز نکن ، انقدر ذهنت رو درگیر بازی نکن ، داری خودت رو نابود می‌کنی » گوشم‌ بدهکار نبود ... من اسیر علاقه م‌ به بازی های کامپیوتری شده بودم ... اسارتی که نتیجه ش شده بود سر درد ، بی خوابی، خستگی و ضعیف شدن چشمام ... این همه ی چیزی بود که از اون تابستون تا مدت ها برام به یادگار موند ... تو زندگیم‌ بارها و بارها این اتفاق افتاد ...‌این بار‌ به جای کامپیوتر پای آدم هایی در میون بود که دوسشون داشتم ... دوس داشتنی که باعث می شد اصلا بدیاشون رو نبینم و باهاشون ادامه بدم ... حتی به قیمت اینکه همه ی وقت و انرژیم رو خرجشون کنم و آرامش به دست نیارم ... چشمم رو، روی بدیاشون می بستم و گوشم رو، به روی حرف آدم هایی که مدام بهم تاکید می کردن داری خودت رو نابود می کنی پلمب می کردم ... من اسیر علاقه م به آدم هایی شده بودم که هیچوقت بدیاشون رو نمی دیدم ... نمی دیدم دارن روحم رو از بین می‌برن و یادگاری من از اون ها فقط خستگی و تنهاییه ...
حالا خیلی خوب می دونم هیچ دوس داشتنی نباید به قیمت اذیت شدن‌ آدم تموم بشه ، چون اینطوری دیگه اسمش دوس داشتن نیست...
#حسین_حائریان
لینک کانال تلگرام در بیو

...
"خودت رو دوست داری؟! "
این اولین سوالی بود که ازم پرسید...بهش نگاه کردم و زدم زیر خنده ... گفتم اصلا مگه میشه کسی خودشو دوست نداشته باشه... گفت آره میشه ... زل زد تو چشامو شروع کرد به تعریف کردن "چند سال پیش یکی که دوسش داشتم همین سوال رو ازم پرسید... منم اولش خندیدم ولی هوا که تاریک شد ، تو سکوت و تنهایی شب این سوال خوره ی جونم شد ... خیلی چیزا از جلو چشمم گذشت... خیلی فکرا تو سرم چرخید... یادم اومد چقدر واسه خودم کم وقت گذاشتم و با خودم غریبه ام ... چه جاهایی از حقم کوتاه اومدم... راستش من تا اون روز هیچوقت برای خودم هدیه نخریده بودم ... هیچوقت جلو آینه یک دل سیر خودم رو ندیده بودم... حتی خیلی وقتا پشت خودم رو خالی کرده بودم ... اینا فقط یه معنی داشت ... اینکه من خودمو دوست نداشتم... شاید برای این بود که خیلی حواسم پرت زندگیم بود... اونقدر که خودم فراموش شده بودم... "
حرفاش که تموم شد بهش گفتم چرا این سوالو ازم پرسیدی؟! گفت چون کسی که خودش رو دوست نداره نمی تونه یکی دیگه رو دوست داشته باشه... می خوام یه بار دیگه ازت بپرسم " خودت رو دوست داری؟! " بهش نگاه کردم ولی این بار نخندیدم... #حسین_حائریان
لینک کانال تلگرام در بیو ...
پ.ن : خودت رو دوست داری؟!

...
یادش بخیر اون قدیما هر وقت سکه گیرم میومد می ذاشتم زیر کاغذ و با مداد مشکی روش می کشیدم ... طرح سکه میوفتاد رو کاغذ .‌.. درسته مشکی بود ولی خود خودش بود ...‌ هم مقدارش ، هم نوشته هاش و هم سال ضرب اون سکه ... من یه دفتر صد برگ پر از سکه داشتم ...سکه هایی که از جنس کاغذ بودن...سکه هایی که باهاش یه پفک هم نمی شد بخری ‌... سکه های کاغذی من هیچ ارزشی نداشتن چون فقط یه کپی از سکه های واقعی بودن...
حالا وقتی به اون سکه های کاغذی فکر می کنم یاد آدمایی میوفتم که فقط یه کپی از آدمای با ارزش هستن ... مهربونیشون ... رفتارشون حتی عشقشون به واقعیت خیلی شباهت داره ولی دیر یا زود می فهمی واقعی نیستن چون درست وقتی که می خوای باهاشون زندگی و عشق و محبت رو به دست بیاری می بینی هیچ فرقی با همون سکه های کاغذی ندارن ...اونجاست که ذات اصلیشون مشخص میشه و می بینی باهاشون ساده ترین چیزا رو هم نمیشه به دست آورد چه برسه به عشق و زندگی ... یادتون باشه هیچ وقت یه تیکه کاغذ ، هرچقدر هم شبیه ، نمی تونه یه سکه ی واقعی باشه چون جنسشون فرق داره ...اصالتشون فرق داره ...
#حسین_حائریان
لینک کانال تلگرام در بیو ...
پ.ن : اصالتشون فرق داره ...

...
«تصور تو از عشق چیه؟!»
این سوال رو کسی از من پرسید که همیشه می گفت عشق دو جا وجود داره ... یکی تو فیلما ، یکی تو کتابا ... چون آدما تو فیلم و کتاب دنبال چیزی می‌گردن که تو واقعیت نمی بینن ...
ولی اون روز، تو اون لحظه ، من داشتم یه آدم عاشق رو می دیدم ... نمی دونم بازیگر شده بود یا نویسنده ولی شک نداشتم که عاشق شده ... تو یه دنیای دیگه بود ... دنیای عاشقا ... دنیایی که من هیچوقت نتونستم واردش بشم ... چشماش رو دوخته بود بهم و منتظر جواب بود ... «تصور من از عشق؟! » شده بودم مثل یه زیست شناس که سر کنکور دکترای فیزیک نشسته ... به سوال فکر می کردم و جوابی واسش نداشتم ... چطور میشه چیزی رو تصور کرد که هیچوقت نشناختیش ... شاید عشق برای همین جذابه ، چون ناشناخته س ... همه دوس دارن کشفش کنن ... ولی همه ادیسون و زکریای رازی و کریستوف کلمب نیستن ‌...تو فکرای خودم غرق شده بودم که گفت می دونی من همیشه فکر می کردم آدم عاشق کسی میشه که شبیه ایده آل هاش باشه ... یعنی تو همه چیز بی نقص باشه ... ولی حالا می دونم که آدما عاشق روح همه دیگه میشن ...‌عاشق اون چیزی که فقط خودت می بینی ... برای همین میگن عشق بی هوا میاد ...به خودت میای می بینی یه نفر خواب و‌ خوراکت شده ... هیچکس هم درکت نمی کنه چون اون چیزی که تو‌ وجودش می‌بینی رو دیگران نمی بینن ... حرفاش که تموم شد گفتم تو وجود کسی چیزی دیدی که امروز انقدر عاشقی؟ بعد چند دقیقه سکوت گفت آره ... تو وجود کسی که فکرش رو هم نمی کردم ...‌
نگاش کردم... نگام کرد ... فهمیدم اون شده زکریای رازی و من شدم الکل!
#حسین_حائریان
#بداهه
پ.ن : تصور تو از عشق چیه؟!

#حسین_حائریان
#موقت
پ.ن : شما برام بنویسید ...‌ هم معنی دلتنگی؟!

یک سال گذشت ... اتفاقات زندگی انتخاب آدم هارو تغییر میده ... بخونید و انتخاب کنید... تصور کنید یک روز از خواب بیدار می شید و می بینید تو یه جای عجیب و غریب هستید... سه تا در هست... شما باید یکی رو انتخاب کنید و به زندگیتون ادامه بدید... در اول : اگه از این در خارج بشید می تونید برای یک بار یک سفر بی بازگشت در زمان رو تجربه کنید... یعنی یک بار می تونید به آینده یا گذشته سفر کنید و برای همیشه تو اون زمان بمونید... ولی این سفر رو باید تنها انجام بدید و هیچ راه بازگشتی وجود نداره
در دوم : خروج از این در شما رو وارد یه دنیای عجیب می کنه... دنیایی که هر روز صبح حافظه ی شما و تمام آدم ها پاک میشه ...هیچکس رو اونجا نمی شناسید... اگر هم با کسی آشنا بشید شب که بخوابید همه چی رو صبح فراموش کردید...
در سوم : شما وارد یک جزیره ی دور افتاده می شید... قبل از شما هیچ انسانی اونجا زندگی نکرده... هیچ کشتی اونجا وجود نداره ...هیچکس از هزار کیلومتری اونجا هم رد نمیشه... ولی هیچ خطری تهدیدتون نمی کنه... یک زندگی بدون هیچ امکاناتی ...اما شما می تونید یک نفر رو با خودتون به اون جزیره ببرید... یک نفر و یک چمدان... قبل از وارد شدن به این در باید دو تا نکته رو در نظر گرفت... اول اینکه چی با خودت ببری تو جایی که قبل از تو هیچکس اونجا زندگی نکرده و امکاناتی نیست و نکته ی مهم تر کسی رو داری که باهات بیاد تو اون جزیره؟
#حسین_حائریان
پ. ن : شما انتخاب کنید... کدوم در؟!

...
خاطراتم را که مرور‌ می کنم همیشه یک‌ نکته آزارم می دهد ...در زندگی ام همه چیز یا زود اتفاق افتاده یا دیر... از موقعیت های شغلی خوب گرفته تا امکانات و شرایطی که زود به دست آوردم و زود از دست دادم، از خواسته ها و‌ آرزوهای کودکی گرفته تا پیدا کردن محبوب ترین کتونی کودکیم در اسباب کشی ... کتونی که دیگر نصف پاهایم هم در آن جا نمی شد ... آرزوهایی که دیر به دست آوردم و دیگر برای داشتنشان دیر شده بود... خیلی دیر... حالا که خوب فکر می‌کنم آدم های زندگی ما هم همین هستند ،گاهی زود به زندگیمان می آیند گاهی دیر...آنقدر زود می آیند که بلدشان نیستیم ...نمی دانیم باید چطور با آن ها رفتار کنیم ... تا به خودمان می آییم می ببنیم همه چیز تمام شده ...اما زود رسیدن برزخ است ، جهنم جای دیگری ست... جایی که انسان ها دیر به زندگی ات می آیند... آنقدر دیر که باید از کسی که نداری! دل بکنی... آنقدر دیر که یادت بیاید هر که را که تا امروز به دست آوردی اشتباه بوده... بهشت آن جایی ست که هر اتفاقی به وقتش در زندگیمان رخ دهد نه زودتر و نه دیرتر ...
بهشت آن جایی ست که هر‌کسی به وقتش در زندگیمان بیاید نه زودتر و نه دیر تر... #حسین_حائریان
لینک کانال تلگرام در بیو
پ.ن : به وقتش ... نه زودتر و نه دیرتر ..

...
تصور کنید همین امشب دنیا تمام شود ... داور آسمان ها و‌ زمین سوت آخر بازی را بزند و تمام... فکر‌کنیم به کارهایی که انجام نداده ایم ، به حرف هایی که در دلمان پوسیده و گفته نشده ، به آرزوهایمان ...به بردها و باخت هایمان ، به گل های زده و خورده مان ، گل به خودی هایمان ... تمام که شد به شرایط زندگی و اجتماع نگاه کنیم _ به کیفیت زمین بازی _ بعد به داور آسمان ها و زمین انتقاد کنیم که هوای رقیب را بیشتر داشته ...
وقتی در این افکار غرق شدیم ، وقتی هیچکس نبود نجاتمان بدهد ، داور آسمان ها و زمین بیاید با یک لبخند زیبا...یک دل سیر در آغوشمان بگیرد و بگوید هر چه گذشت یک بازی تمرینی بود ...می خواستم ببینم چقدر آماده ای ...خودت را برای بازی اصلی آماده کن ...‌برای زندگی اصلی ... بعد بازی اصلی اینطور باشد که هم تیمی هایت _ آدم های زندگیت_ را خودت انتخاب کنی ... زمین بازی _شرایط جامعه _ مساعد باشد ... مهم‌ تر از همه هر وقت خسته شدی ، تعویض شوی ... به برد و باخت هایم نگاه نکنید ... من در این بازی فقط یاد گرفتم ... من هنوز منتظرم بازی اصلی شروع شود !!
#حسین_حائریان
لینک کانال تلگرام در بیو ...
پ.ن : به « گل به خودی هایمان » فکر کنیم !

...
" یک اشتباه را می توانی پاک کنی.... فقط یک اشتباه ... "
مادرم همیشه بعد از دیکته گفتن این جمله را می گفت و پاک کن را نشانم می داد... قبل از صحیح کردن دیکته به من فرصت می داد دوباره کلمات و جمله ها را نگاه کنم و اگر اشتباهی هست پیدا کنم ... فقط یک کلمه... فقط یک اشتباه... یادم هست چشم هایم را به کلمات می دوختم و به درست بودنشان شک می کردم... گاهی اشتباهم را پیدا می کردم و درستش را می نوشتم... اما همیشه اینطور نبود... گاهی به درست بودن چیزی که در ذهنم بود شک می کردم... شکی که باعث می شد کلمه ی درست را پاک کنم و غلط بنویسم...
از همان جا بود که فهمیدم پیدا کردن یک اشتباه چقدر می تواند سخت باشد... از آن روزها ، سال ها می گذرد ، اما من هنوز به آن پاک کن و آن کلمه ها فکر می کنم... تمام زندگی را مرور می کنم و با خودم می گویم اگر پاک کن داشتم کجای زندگی را باید پاک می کردم ... کجای زندگی اشتباه کردم ... کجا را باید درست کنم...
حالا از تجربه ی آن سال هاست که می دانم برای جبران اشتباهاتم باید اول آن ها را پیدا کنم...
هنوز همان صدا در گوشم می پیچد... "یک اشتباه را می توانی پاک کنی... فقط یک اشتباه ..."
#حسین_حائریان
لینک کانال تلگرام در بیو
پ.ن : گاهی به درست بودن چیزی که در ذهنم بود شک می کردم ... یک اشتباه را می توانی پاک کنی ... فقط یک اشتباه!!!!

...
زندگی شبیه یک پازل است ... هر کدام از آدم ها و اتفاقات زندگی یک قطعه ی پازل هستند و ما یک زمان مشخصی را فرصت داریم تا پازل زندگیمان را کامل کنیم ، تا همه چیز را سر جای خودش بگذاریم ... پس به دنبال قطعات پازل می گردیم ... بعضی از قطعات را هرگز پیدا نمی کنیم و می خواهیم با قطعه ی دیگری جایش را پر کنیم ... اما‌ می‌بینیم به زندگیمان نمی آید ...می فهمیم وصله ی تنمان نیست ...
گاهی قطعه ای را پیدا می کنیم ولی نمی توانیم در جای درست قرار دهیم ... پس به جای قطعه ی دیگری قرار می دهیم و پازل را اشتباه می چینیم... با یک اشتباه همه چیز خراب می شود ... با تجربه ای که از گذشته داریم از نو شروع می کنیم ... آنقدر تکرار می‌کنیم که جایگاه هر اتفاقی را _ هر آدمی را _ در پازل زندگی پیدا کنیم ...
اما بدترین قسمت پازل زندگی زمانی ست که قطعه ای گم می شود ... یک قطعه ی مهم که هیچ قطعه ای _ هیچ آدمی _ نمی تواند جایش را پر کند ... ما می مانیم و یک جایگاه خالی درست وسط قلبمان...
#حسین_حائریان
لینک کانال تلگرام در بیو

...
همه ی ما آدما باید یه لیست حضور غیاب داشته باشیم... یه لیست بلند که اسم تمام آدم های دور و نزدیک زندگیمون رو بنویسیم ... هر وقت تو زندگیمون اتفاقی افتاد ، یکی یکی اسم های اون لیست رو بخونیم و ببینیم کی حاضر بوده و کی غایب ...‌ چه آدمایی تو روز های سخت زندگیمون حضور داشتن و چه آدمایی فقط تو خوشی کنارمون بودن ، چه آدمایی تو طوفان دستمون رو گرفتن و چه آدمایی بعد از تموم شدن طوفان آفتابی شدن ...
لیست رو نگاه کنیم تا بفهمیم حضور آدم ها به دور و نزدیک بودنشون نیست ... به اندازه ی ارزشی هست که براشون داریم ...
حضور غیاب که تموم شد ، شروع کنیم به حذف کردن... حذف کردن آدم هایی که بیش از حد تو زندگیمون غایب بودن ... آدم هایی که باید بفهمن دیگه تو زندگیمون جایی ندارن ...
بعد از حذف ، لیست رو‌ خوب نگاه کنیم تا بدونیم چند نفر تو خوشی و سختی کنارمون بودن ... چند نفر امتحانشون رو پس دادن ‌.‌.. می دونم آدم های کمی باقی می مونن ولی کدوم یکی بهتره؟ یک لیست بلند از آدم هایی که همیشگی نیستن و فقط تو خوشی حضور دارن یا یه لیست کوتاه از آدم هایی که هیچوقت تنهات نمی ذارن ، حتی تو سخت ترین شرایط!!
#حسین_حائریان
لینک کانال تلگرام در بیو

Most Popular Instagram Hashtags