[PR] Gain and Get More Likes and Followers on Instagram.

hodarostami hodarostami

871 posts   167809 followers   762 followings

HODA ROSTAMI - هدي رستمي  Let's Travel Together Tehran Born, World Nomad. - Contact: hodisch@gmail.com - کانال تلگرام ⬇

http://www.t.me/hodarostamii

Hidden #selfportrait
شك كردن قبل شروع سفر، وسط راه و حتى درست در لحظه ى رسيدن به مقصد، ديگه براى من يه اتفاق عادى شده. شايد از بيرون، تصوير آدمى كه دائم در سفره، تصوير آدم بى دغدغه ايه كه هيچ مشكلى براى جمع كردن كوله ش و راه افتادن نداره. اما واقعيت اينه كه اصلا به اين راحتى ها نيست. جداى از مشكلات جمع كردن بودجه و برنامه ريزى قبل از سفر (كه شايد حالا بعد چند سال ،براى من روتين و راحت تر شده ولى هنوز يكى از قدم هاى سخت شروع هر سفرمه) قدم محكم بعدى غلبه كردن به صداى تنبل مغزه كه ميترسوندت و شك رو به دلت مياره. ترس از شهر و طبيعت جديد، غذا و جاى خواب بدون اطمينان كه نياز اوليه ى هر آدمه و ترس از تنها شدن! كم آدمى پيدا ميشه كه از تصور تنها شدن و گم شدن نترسه! اين ترس و از مرد مسن اروپايى گرفته تا زنى كه كارش عكاسى جنگ بود شنيدم!
[ترس و شك روبرو شدن با خودت وقتى چيزى آشنا در اطرافت نيست كه بهش چنگ بزنى كه با خود درونت روبرو نشى!]
بعد كه از اين پله ى شك گذشتى و خوشحالى كه افتادى تو راه، هر دفه با ديدن هر چيزى كه باعث فكر كردن و به كنكاش كشيدن موضوعى تو مغزت ميشه به همه چيز شك ميكنى. به اين كه چقدر كوتاه و سطحى فكر ميكردى، چقدر درگير خودت بودى و چقدر از خود ايده آل ت دور.
سفر مطمئنا ديدن مجسمه ها، موزه ها و ميدون هاى معروف دنيا نيست. مخصوصا حالا كه تكنولوژى برامون كار رو راحت كرده كه از پاى كامپيوتر تو كوچه ها قدم بزنيم ، ويوي سيصد و شصت درجه از موزه و آثار معروف داشته باشيم و حتى به مريخ و ماه بريم. اما اين شهر به شهر رفتن و سختى كشيدن ( و البته عكس قشنگ گرفتن از اين مناظر، جورى كه سختي هاش به چشم نمياد) بايد يه چيز بيشتر از اين تيك زدن ها داشته باشه.
درگير اين شك بين راهى كه به مقصد ميرسى. مقصدى اگه وجود داشته باشه احتمالا جاييه كه ديگه فرداش به شوق رفتن بيدار نميشى. كوله يا چمدونت رو زمين گذاشتى و هم خوشحال و راحتى كه رسيدى به سقف و تشك و پتويى كه براى خودته ، هم غمگين بعد از سفرى و شك ميكنى كه خب كه چى؟! حالا مرحله بعدى زندگى كجاست؟
__
پ.ن: اين شك كردن خيلى وقتا براى من همراه با قايم شدن و فرار كردن بوده. همين شد كه از آخرين مقصدم بعد از #ماكائو و رفتن به #سنگاپور چيزي اينجا ننوشتم كه سفرنامه ش رو ميذارم براي يه وقت بهتر.
پ.ن : حالا دو هفته، جايى بين خونه ى خودم و اين خونه ى گرم دوستى، كه خريد تمام وسايل و چيدمانش رو باهم انجام داديم قايم شدم و بقيه كتابى كه دو ساله براش دارم تلاش ميكنم رو نوشتم و كتاب هايى كه پيشنهاد داده بودين خوندم. كتاب تابستونى ديگه

🇲🇴 #Macau - the Asian LasVegas

چند روز پيش، وقتي به روز پنجم اقامتم در هنگ كنگ رسيدم، خيلي اتفاقى و بى برنامه تصميم گرفتم به كشور #ماكائو كه مثل هنگ كنگ قوانين، پرچم و پاسپورت خودش رو داره اما از نظر سياسى جزيى از كشور چين بحساب مياد، برم. به سرگى كه روز قبل اتفاقى باهاش آشنا شده بودم ميگم بيا با كشتى بريم ماكائو و اون كه اول فكر ميكنه شوخيه ميخنده و بعد با ديدن جدى بودن سوالم فقط ميپرسه بليطش چنده! حدود سى دلار براى رفت و برگشت با تندروها كه در تمام روز در حال رفت و آمد بين مرز دو كشورند!
بليط رو ميخريم و سوار كشتى ها ميشيم و يك ساعت بعد به پليس كنترل پاسپورت ميرسيم. اتوبوس هاى مجانى به هتل هاى گرون قيمت رو سوار ميشيم و تازه وقتى پياده ميشم ميفهمم چه خبره! #ماكائو در واقع لاس وگاس آسياست! هتل هاى عظيم، كازينوهاى پر زرق و برق و بيست و چهارساعته ى شلوغ و مالها با برند هاى معروف و لوكس. همه چيز اطراف ساختگى و براق و عجيبه! هتلهاى معروف پاريس و ونيتين و ام اس جى. يكيشون برج ايفيل رو با مقياس كمى كوچيكتر اينجا ساخته و حالا همين برج ايفل مثل ايفل لاس وگاس دليل خيليها براي سفر به اينجاست! هتل ونشين هم ونيز و قايق ها و پنجره هاى رو به آب رو توى هتل ساخته و حتى آسمونش ساختگيه! ياد فيلم ترومن شو ميفتم كه آخر فيلم جيم كرى به آخر استوديو و آخر آسمون و آبِ ساختگى رسيد!
به يكي از كازينوهاى معروفش سر ميزنيم كه نوشيدنى هاى مجانى سرو ميكنن و سر هر ميز دسته دسته آدم با ژتونهاى بازى نشستن و سرگرم قمارن! كشور ماكائو كه همين چند سال پيش و در اوايل سال دوهزار تازه از سلطه ى پرتغال دراومد و در قرارداد پنحاه ساله به چين پيوست، سالانه بيشتر از چهل و پنج ميليارد دلار درآمد داره كه اين مبلغ كه هفت برابر درآمد لاس وگاس آمريكاست، در اصل نود درصد بودجه كشور ماكائوست!
از ساعت ده صبح تا عصر كه هوا وحشتناك گرمه، بين اين قسمت ساختگى ماكائو ميچرخيم و بعد با اتوبوسى تازه وارد شهر و زندگى عادى مردم اينجا و دور از توريست هاى قمارباز ميشيم! شهر همچنان تميز اما شلوغه. همه جا نوشته هايى زبون پرتغالى و چينى ديده ميشه. رستورانها منوهاى توريستى دارن اما مردم كشور خسته از كار روزانه احتمالا مرتبط با توريست ها به رستورانها هجوم آوردن! كمى ميوه ميخريم و روى پله هاى قلعه سنت پال ميشينيم و شب شدن شهر براق رو تماشا ميكنيم. تا آخرين ساعت هاى شب توى كوچه پس كوچه هاى شهر واقعى ميچرخيم و شب خسته با كشتى به هنگ كنگ برميگرديم! -
پ.ن بقيه عكسها از اين سفر يك روزه به يك كشور عجيب رو تو استورى ميذارم!

#HongKong
#هنگ_کنگ جز جاهایی که تقریبا به هر قسمتش که نگاه میکنی میتونی تعجب کنی! چهار شب اقامت در این کشور که خودش جز یک کشور دیگه است میگذره و هنوز همه چیز پر از علامت سوال و تعجیب و شگفتیه.
بعد اینکه از کری پر حرف( هم اتاقی که در هاستل باهاش آشنا شدم) جدا شدم چون دیگه تحمل داستانهاش رو نداشتم! (ایشون تنها در مواقعی حرف نمیزد که خودش داشت سریال های زرد امریکایی رو بدون هدفن و با صدای بلند میدید!) به منطقه کولون هنگ کنگ اومدم که از هنگ کنگ آیلند با قطار کمتر از بیست دقیقه فاصله داره و از طریق اپلیکشن کوچسرفینگ با دو نفر دیگه ، هنگ کنگ کردی رو شروع کردم: پیتر که اهل همینجاست (مثل خیلی از آسیایی ها اسم چینی داره اما اسم مستعار غربی رو استفاده میکنه) بیست و دو سالشه و میگه معاشرت با توریست ها بهش کمک میکنه که زبانش بهتر شه. و سرگی که اهل اوکراینه و بیست پنج سال شه و از لحظه ای که دیدمش تا الان که دو روز میگذره هی بیشتر حس میکنم چقدر شبیه ایرانی هاست. سه سال کار کرده و حالا نه ماهه در سفره و میخواد به سال برسونه سفرو و البته که از پاسپورت اوکراینی که بزور ویزای کشورها رو میگیره میناله و هدف بزرگش اقامت گرفتن در امریکا یا اروپاست!
تو این دو روز با هم چند رستوران محلی رفتیم و غذاهای عجیب هنگ کنگی خوردیم، چای قهوه ( نوشیدنی از ترکیب چای و قهوه!) خوردیم و من به اسنک حشرات نه گفتم! بعد باهم هزاران پله و صخره رو بالا رفتیم تا به لایون پیک که قله ای به شکل شیر در هنگ کنگه و از اونجا میشه تمام شهر رو دید رفتیم و بعد به #بیگ_بودا مجسمه بزرگ برنزي معروف شهر (كه عكساشو كه سرگي با گوشي خاموش نشدش گرفت رو استوري ميذارم) رفتیم. مترو گردی کردیم و شب ها، ساندویچ به دست روی یکی از نیمکت های بندر ویکتوریا شام خوردیم و از ته دل خندیدیم. و بعد، هر نیمه شب من قدم زنان از بين شهر عجيب به هاستل برگشتم. جایی درست شبيه همینجا که توی عکس می بينين. به اتاق دو متر هتلم در طبفه بيست و يك! هنگ كنگ يعني خونه ها و اتاقک های کوچیک تو ساختمون های عظیم و بلند. هنگ کنگ يعني شهر شلوغیه بی نهایت و پشت چراغ قرمز موندها حتی پیاده . جایی که پیتر میگه من خیلی شانس آوردن تو خانواده ای زندگی میکنم که شانس اینو داریم که خونمون پنجاه متره و ما فقط چهار نفریم!

Just arrived to #HongKong
Little crazy country that i love!

با دوستم خداحافظی میکنم و سوار هواپیمای هنگ کنگ اکسپرس میشم که بلیط لحظه آخری از کامبوج رو نود دلار خریدم!
تمام راه از خستگی سرم به شیشه میخوره و از خواب میپرم تا بعد از سه ساعت پرواز به فرودگاه برسیم. هنگ کنگ کشوریه که با اینکه پاسپورت ، قوانین، زبون و پرچم خودش رو داره از نظر سیاسی جزیی از کشور چین حساب میشه ،اما ویزای چین رو لازم نداره و با بیشتر پاسپورت ها (با پاسپورت ایرانی نه!) میشه بدون ویزا نود روز در هنگ کنک موند!
از فرودگاه که بیرون میام تازه میفهمم وارد کجا شدم. بعد از سکوت یک هفته ای در کامبوج و آرامش سواحلش، یکدفه وارد شهر دیونه ای شدم که پر از تابلوهای رنگی و تبلیغاتی، پر از شلوغی و استرس و در عین حال مدرنیته است. به حای قطار سریع السیر که حدود صددلار هنگ کنگه و به نظرم خیلی گرونه ،با اتوبوس فرودگاه به مرکز شهر میام. برای شب اول در اتاق دو تخته ی زنونه ای در جزیره ی هنگ کنگ تخت رزرو کردم و هنوز نمیدونم هم اتاقیم کیه. به مرکز شهر میرسم و اینجاست که با کوله (که خوشحالم سبکه و فقط هفت کیلو وزن داره) بیشتر از دوساعت گم میشم. بالاخره با کمک چند دانشجوی همینجایی ، راه به هاستل و جزیره ی هنگ کنگ ، که با خود مرکز هنگ کنگ فرق داره رو پیدا میکنم. از ایستگاه پیاده میشم و چون اینترنت ندارم دوباره نیم ساعت میگردم تا به هاستل میرسم و خسته در اتاقم رو باز میکنم. اتاق که دو تخت و دستشویی و حمام هم توشه درست یک متر و نیم در دو متره! هم اتاقی ام به اسم کٙری، که یه دختر آمریکایی بلوند و کمی چاقه با خنده و پرحرفی٬ در عرض نیم ساعت همه ی زندگیشو برام تعریف میکنه و من فکر کنم وسط داستان بهم زدن نامزدیش خوابم میبره تا شب اول اقامت در #هنگ_کنگ اینجوری بگذره!

No money take #Tuktuk ! #cambodia .
#توک_توک یا موتور گاری، وسیله نقلیه معمول خیلی لز کشورهای جنوب شرق آسیاست (معمولا کشورهای فقیرتر آسیا) که توی ترافیک و شلوغی اینجا خیلی به درد میخوره و بدون سختی نشستن ترک موتور، تقریبا با همون سرعت پیش میری و تو گرمای شرجی اینحا باد به صورتت میخوره و البته ارزون سفر میکنی! (بین یک تا سه دلار داخل شهر و پنج تا هشت دلار به اطراف شهر)
سفر #کامبوج هم با مسافت ها توک توک سواری و شنا در ساحل سفید دریاش، دیدن معابد و شلوغی و بازارها، صب تا شب جنگ با پشه ها ، لذت خوردن میوه های استوایی تازه و غذاهای محلی و از همه مهم تر تغییر مهمی در زندگیم (که فعلا قصد ندارم بگم چی!) هم تموم شد و فکر می‌کنم کامبوج از اون اماکنی باشه که بزودی دلم براش تنگ میشه!
عکس ها و اتفاقات به جا مونده ای از این سفر تو آرشیو هست که بعدتر که به جایی به اسم خونه رسیدم حتما ازش مینویسم. فعلا تنها نشسته در پرواز به مقصد هنگ کنگ
ا 🎵 Road to hell , #ChrisRea

#sihanoukville #KohRong beach #cambodia
آخرین شهر و مقصد در #کامبوج، شهر و ساحل جنوبی و جزیره های این کشوره. جزیره هایی که هنوز لوله کشی و برق درست حسابی ندارن اما با داشتن ساحل و شنهای سفید و آب شفاف و همیشه ولرم ، به یکی از نقاط خیلی توریستی این کشور بعد #انگکوروات تبدیل شدن.
فاصله شهر سیم ریپ و #سیهانوک_ویل که جنوبی‌ترین شهر کامبوجه با اتوبوس حدود دوازده ساعته و همین باعث شد دل و به دریا بزنیم و با یه هواپیمای ملخی ارزون فاصله رو طی کنیم. از اونجا سوار مینی بوس شیم و شاهد خوردن و تعارف کردن وحشتناک ترین تنقلات دنیا ، سوسک و کرم ابریشم سرخ شده بشیم (که فیلم پوست کندن سوسک رو استوری میذارم!) همه سختی این راه اما به رسیدن به این ساحل، اتاق گرفتن در چند قدمی دریا و در روستا با یه رستوران محلی با غذای عالی می ارزید.
جالب اینجاست که تو این مدت سفر در کامبوج خیلی ها بعد پرسیدن اینکه کجایی هستی و شنیدن ایران، یا هیچ تصویری ازش نداشتن و یا کمی از سیاست هاش شنیده بودن. جالبه برام که بدونم شما از کامبوج چه تصویری داشتید؟ معابد معروف آنگکور وات؟ هوای مرطوب و درختان موز و انبه؟ خمرهای سرخ؟ کشور سبز و سواحل آبی؟! #ساحل #کامبوج

Last day in #SiemReap , finally visting #angkorwat و بالاخره نوبت دیدن معابد معروف #آنگکوروات شد و ما صبح زود با توک توک خودمون ذو به اینجا رسوندیم. آنگور وات بزرگترین مکان مذهبی دنیاست و با دیدنش این عظمت واقعا حس میشد. دیدن دیوارهای قدیمی و دستسازش، دیدن مانک ‌های نارنجی پوشش با وجود اون همه توریستی که اونجا بودند و بلیط گرون سی و هفت دلاریش باز هم مکان رو جذاب میکرد.
بعد از قدم زدن بین قسمت های مختلف معبد آنگور وات و داشتن بلیط (همون بلیط برای همه معابد کار میکنه!) راننده رو متقاعد کردیم ما رو به معابد دیگه ببره. #لاپرام معبد معروف کامبوجه که بعد هزاران سال زیر سایه درخت بودن حالا تمام ریشه های درختها روی بناست و همین عجیبش میکرد.
راستش زیاد نمیتونم از دیدن این معابد بگم. چون هم دست کشیدن له سنگهای دست تراشش پر از لذت بود و هم شلوغ بودن و سلفی گرفتن آدمها با مجسمه هاش بی لذت! اما مطمئنن به دیدن و خستگی چند ساعت راه رفتن زیر آفتاب می ارزید.
پ.ن : بقیه عکسهای معبد آنگکور و معبد ریشه درختی رو تو استوری و کانال تلگرام میذارم:)
#cambodia

#FloatingVillage day tour #SiemReap #Cambodia
#روستای_شناور، اسم مکانیه که در تمام مدت اقامت در #کامبوج ازش شنیده بودم. روستایی که میگفتن روی آب رودخونه ای که به دریاچه ی معروف تونلسپ میریزه ساخته شده. تصمیم گرفتم با دوستم #توک_توک بگیریم و نزدیک رودخونه بریم و از اونجا قایق های روستا رو سوار شیم. حدود سی دقیقه سوار واگن وصل شده به موتور، تو جاده ی خاکی بالا و پایین شدیم تا بالاخره به ابتدای رودخونه رسیدیم و اونجا فهمیدیم قیمت بلیط قایق حدود بیست دلاره(بیست دلار تو کامبوج پول زیادیه!) اما بالاخره و به اجبار که تا اینجا اومدیم قبول کردیم و آقایی ما رو به سمت قایق قدیمی و رنگ و رو رفته ای هدایت کرد. هنوز راه نیفتاده بودیم که بوی تند ماهی و بازار ماهی روستا بلند شد و کم کم خونه های ساخته شده با الوارهای بلند چوبی مشخص شدن. خونه هایی که با پله های زیاد و با ارتفاع، بالای رودخونه و یا نزدیک رودخونه ساخته شده بودن و از پایین خونه در مواقع کم عمق بودن رودخونه به عنوان انبار یا سایه بون و جای خنک استفاده میکرد. یه خونه آبی هم بود که پرده های سفید و شبیه به همش از پنجره هاش بیرون زده بود و نزدیک که شدیم فهمیدیم مدرسه ی روستاست! زنهای روستایی معمولا کنار رودخونه به پاک کردن ماهی و صدف و خرچنگ مشغول بودن و مردها و پسربچه ها ، تا زانو در آب مشغول ماهیگیری!
هنوز نمیدونستیم دیدن این روستا و اومدن به اینجا می ارزید یا نه که رودخونه تموم شد و به یکی از عجیب ترین دریاچه ها و مقطه تقاطع آب و آسمون رسیدیم! جایی شبیه تموم شدن دنیا که به خاطر گل های کف دریاچه آب رنگ جدیدی داشت، افق خیلی مشخص نبود و کلبه های روی آب و قایق های دور و نزدیک چیزی شبیه نقاشی رو درست میکردند. سه ساعت روی دریاچه بودن و دیدن رستوران وسط آب که گوشت تمساح سرو میکرد مراسم اختتامیه ی روستای شناور کامبوج بود! همسفرم خیره به آب بدون موج و صاف دریاچه میگه: از هر تیکه ی سفر اگه یک لحظه، فقط یک لحظه هم لذت بخش بشه یعنی می ارزیده! راس میگه. -
پ.ن عکسهای دیگه ی روستا رو با ورق زدن عکس اول به سمت چپ میشه دید!

Dancing in the rain , last day of our yoga and meditation retreat at #hariharalaya . #cambodia
و بالاخره این هفت روز و این تجربه ی تازه هم تموم شد و من به شهر وشلوغی و دنیای مدرن برگشتم!
بعد از رسیدن به این خونه باغِ روستایی، ده کیلومتر خارج از شهر سیم-ریپ #کامبوج و دیدن اتاقی از بامبو و پشه بند و پنجره ی رو به درختان موز و انبه (پست قبل) بود که صدای گٙنگ (ساعت قدیمی شرقی که از صفحه شبیه سینی فلزی و یه چکش برای اعلام ساعت و یا خبر دادن اتفاقی استفاده میشه) بلند شد. با کمی استرس همه ی ما سی نفر که هرکس از یه گوشه ی دنیا (از امریکا و ال سالوادور گرفته تا استرالیا٬ بلژیک٬ اسپانیا و ایران و دبی)به اینجا اومده بودیم، تو سالن یوگا که سالن بزرگ بامبویی با صدها درخت و باغچه اطرافش و صدای قورباغه‌ها بود جمع شدیم و یکی یکی خودمون رو معرفی کردیم.. با لبخند و کمی معذب از غریبه بودن در هامون و درست مثل روز اول مدرسه شروع به معاشرت کردیم و بعد یک هفته باهم بیدار شدن و صبحونه خوردن ، بعد از دوچرخه سواری کردن تو کوچه های خاکی روستا قبل ناهارها، بعد مسابقه دادن ها و خنده های دور هم تو عصر باغ، و بعد ساز زدن ها و به زبونهای مختلف خوندن های بعد از یوگا و شام ها،جوری برای خداحافظی همدیگه رو بغل کردیم که انگار قراره یه خانواده ی بزرگ از هم بپاشه!
در این هفته و این دوره ی یوگا و مراقبه که توسط چند مربی که سالها پیش به شرق آسیا اومده بودن و مونده بودن اداره میشد، استفاده از همه وسایل مدرن از لپتاپ و موبایل و دوربین گرفته تا گوش دادن به موسیقی و داشتن ساعت ممنوع بود و چیزی که میموند کتاب بود و کاغذ و ساز، ننو و تاب های بسته شده به درخت، اتاق ورزش و اتاق سکوت، دوچرخه و پیاده‌روی و معاشرت در اوقات بیکاری. البته که دو ساعت یوگا و مراقبه ی با طلوع (بیدار شدن شش و نیم صبح) و یک ساعت یوگا و مراقبه با غروب خورشید اجباری بود و ساعات صبحانه و ناهار و شام که همه غذاهای ارگانیک وگان و محلی بود هم معین بود. صبح ها از ساعت ده روزه سکوت اجبار بود تا بعد از یوگا و بعد صبحونه ی ساعت ده ، روزه سکوتی که پر میشد از صدای خوندن قورباغه‌ها و مارمولک ها، شلوغی گه گاه از دور روستا و باد.
این هفته و این دوره هم در سکوت و خنده و حرفهای ما تو چند روز گرم و مرطوب کامبوجی گذشت تا زوز آخر بارون عجیب و باورنکردنی اختامیه بباره و ما شاد از یک دوره عجیب توی بارون بخونیم و برقصیم و به زندگیمون ،که شاید بعد این چند روز عوض هم شده باشه، برگردیم.
پ.ن خیلی حس عجیبیه چند روز از اخبار و بمب و سیاست هیچ اطلاعی نداشتن!

Starting one week of yoga and meditation retreat here in a village near #SiemReap , #cambodia
جایی در مغزم همچین تصویری از #کامبوج و سفرش نبود. اتاقی درست شده از بامبو و رو به باغچه ای درختان انبه و نارگیل در روستایی نزدیک معابد شهر. چیزی که هیچ وقت بهش فکر نکرده بودم یوگا- مدیتیشن و گیاهخواری بود. اما از بدو ورود به کامبوج چیزی در من اتفاقا افتاد که از غذا خوردن ها شروع شد و همانجا بود که فکر یک دوره ی متفاوت در شهر معابد کامبوج به سرمون زد. دیشب سفر به شهر #سیم_ریپ کامبوج رسید . شهر معابد و شهر آنگکور وات معروف. اما قبل از دیدن معابد معروف قراره شش روز از زندگیم رو اینجا باشم. در این خونه ی بزرگ روستایی با درخت ها و ننوهای آویزون به درخت ها. با برنامه ی بیدار شدن قیل طلوع و یوگا. و با غذاهای وگان خونگی و مدیتیشن که فکر کنم تا الان گاردی نسبت بهش داشتم. صبح زود با توک‌توک های موتوری و دسته جمعی از مرکز شهر به اینحا اومدیم. حدود بیست نفر توی این خونه و در این هفته باهن همراهیم. برای یک هفته سکوت، یوگا و معاشرت بدون هیچ استفاده از اینترنت و تلفن. هنوز نمیدونم این دوره چه دوره ای از زندگیمه و چقدر این تفاوت و تغییر سخت یا آسونه، اما حتما بعد از تمام شدنش ازش مینویسم.

The Killing Field #cambodia
Where more then million cambodian were killed by khmer rouge regime
دشت کشتار یا دشت سرخ، حالا منطقه سبز و توریستی شده که خیلی ها از پنوم‌پن پاتخت #کامبوج به اینجا میان، شش دلار ورودی میدن، راهنمای صوتی و هدفن میگیرن، قدم میزنن و همزمان به تاریخ گوش میدن.
بارون شدیدی میاد. دم در بهمون چترهای بزرگی میدن. از راه خاکی کوچیکی رد میشم و به به بنای بزرگ سفید میرسم.
شماره یک رو روی دستگاه فشار میدم و گوش میدم: کفشهاتون رو در بیارید و از پله ها بالا برید. بنای یادبودی که میبینید برای کشتگان این کشور ساخته شده. کشتگانی که همگی بین سالهای هفتادوپنج و هفتادونه میلادی، توسط دولت سابق کمپوچیای دمکراتیک که توسط خمرهای سرخ کامبوجی اداره میشده به قتل رسیند. بنا پر از جمجمه های مردگانیه که بیست درصد جمعیت آن زمان کامبوج بوده!
از پله ها پایین میام وروی پل چوبی میام و نوشته ای رو اول پل میبینم:لطفا روی استخوان پا نگذارید!
به بدنم لرزی میفته و دکمه شماره ی دو رو فشار میدم که میگه: اینجا دشت کشتاره. دشتی که خمرهای سرخ، مردم رو به دلایل مختلفی مثل سرمایه داری٫ روشنفکری، اقلیت نژادی و بهانه های دیگه بازداشت میکردن و با خانواده هاشون و اطرافیانشون به اینجا می اوردن. بیشتر زندانیها بعد ماه‌ها شکنجه به جاسوسی(که نبودند) اعتراف میکردن و به اینجا آورده میشدن!به دو طرف پلی که روی چمن هست رو دقت کنید. پر از گودیه. گودی هایی که بیشتر گورهای خانوادگی و جمعی بوده.
شماره سه تا هفت راهنما رو که درباره تاریخ مائویستی خمرهاست وقتی گوش میدم که بارون شبیه دوش آب گرم روی سرمون میباره.
به شماره هشت که میرسم، مربع بزرگی میبینم که دور تا دورش نرده های چوبی داره که بهش پارچه ها رنگی بستن. صدا توی گوشم از گور دسته جمعی مرده های بی سر میگه.
گیج از صدا و داستانها به قسمت شاره یازده میرسم که از گورستانی رو به دشت سبز و بکر میگه. گورستان زنها و بچه ها. زنانی که گویا قبل از قتل بهشون تجاوز میشده و عریان همه باهم در گورها خاک میشدن. به درخت روبروی گورستان زنها نگاه کنید. درخت بزرگ و تنومندی که جلوتون میبیند درخت اعدام بچه هاست. سربازهای خمری پای بچه ها رو به شاخه‌ ها میبستن و بعد با هل دادنشون به سمت تنه درخت سرشون رو به تنه میکوبیدن.
بارون بیش از حد باورم شده. کفشهام پر از آبه،بدنم از بارون درد گرفته و سرم از تاریخ وحشیانه درد گرفته. نگاه آخری به سبزی و گودی ها میکنم، چتر و راهنما رو پس میدم و سوار ماشینی میشم که از این دشت خونی سبز فرار کنم!

Last night #PhnomPehn riverside, fire works to celebrate the king's birthday #Cambodia
دیشب با تمام خستگی راه و گیجی از بودن در این شهر شلوغ، هنگ‌آوت (اگه عضوی از سایت کوچ‌سرفینگ باشین میبینین جایی داره به اسم هنگ‌آوت که میتونین موقعیت جغرافیایی تون رو فعال کنید و مسافرها و آدمهای دیگه که نزدیک شمان رو ببینین و باهم قرار ملاقات بذارین) رو فعال کردم و بلافاصله دیدم دو نفر مسیج دادن که تازه به #پنوم‌پن رسیدن و میخوان باهم برن نایت مارکت (بازارِ شب ِشهر). این قرار در فاصله ی یک ساعت به جمع ده نفره رسید و هممون ساعت ده شب روی یکی از حصیرهای پهن شده وسط بازار قرار گذاشتیم.
هنوز دو ساعتی مونده بود و تصمیم گرفتم برم کنار رودخونه قدم بزنم که تا بیرون زدم صداهایی شبیه تیراندازی شنیدم و آسمون رو دیدم که قرمز شد! یه خانوم فروشنده که پشت گاری غذاش نشسته بود و فکر کنم ترس رو در صورتم دید با خنده آسمون و قصر شاه رو نشون دادگفت: آتیش بازیه، تولد شاهه!
ساعت ده به بازار رسیدیم و وسط بازار جماعتی رو دیدیم. یه پسر خجالتی کامبوجی، چند نفر فرانسوی، دو استرالیایی با قد‌وقامت دو متری ، یه دختر کامبوجی که با مهمونش که یه دختر محجبه ی سوریه ای بود که از آلمان می اومد و "پاول" یه پسر ایتالیایی آمریکایی که با دوست دختر هندیش اومده بود و تا من رو دید با لهجه و به فارسی گفت: سلام چطوری؟!
غذا خوردن و حرف زدن ها از کامبوج و فرهنگ و زبونش شروع شد و به کشورهای دیگه و به دموکراسی رسید که یکدفعه پاول گفت: راستی تو رأی میدی؟! پاول یک ماه ایران بوده و خیلی کلمه های فارسی و عربی بلد بود و میگفت در آمریکا یه عالمه دوست لبنانی، عراقی و ایرانی داره و باهاشون به این کشورها سفر کرده. خیلی از سیاست و فرهنگ ایران میدونست و اصرار داشت که باید یه جوری بری رای بدی! هی من می‌گفتم آقا ما بزور وارد این کشور شدیم که نه سفارتش رو داریم و نه راهی برای رأی دادن وگرنه که جای بحث نبود و سعی کردم با شروع موضوعی درباره غذای کامبوجی ، موضوع بحث ایران رو عوض کنم تا به هشتگ با روحانی تا هزارچهارصد نرسیده!
پ. ن ۱: حالا یکی که نمیخواسته بره رأی بده بی زحمت نایب الرای بشه جای من، تا دل این بچه شاد شه!
پ.۲: غذاهای بازار شب که همه خیلی راحت ازش میخوردن(بیشتر گوشت های کبابی) انقدر از نظر بهداشت ضعیف بود که من به یاد سفر ویتنام این دو روزه به قهوه و شیرسویا، میوه های استوایی که خودم پوست بکنم و نون و آووکادو (خیار و گوجه و پنیر اینجا راحت پیدا نمیشه!) رو آوردم!
#Couchsurfing #Hang_out

Most Popular Instagram Hashtags