hodarostami hodarostami

923 posts   179260 followers   787 followings

HODA ROSTAMI - هدي رستمي  Let's Travel Together باهم سفر ميكنيم. Tehran Born, World Nomad. - 📧Contact: hodisch@gmail.com - کانال تلگرام ⬇

http://www.t.me/hodarostamii

#corfu #greece
به #یونان و جزيره #كورفو میرسم.
با اینکه قبل شروع سفر فکر میکردم در ادامه از آلبانی به سمت جنوب یونان برم اما یکدفه تصمیم گرفتم که کورفو، تنها جایی باشه که اینبار میبینم. قبلا به جنوب یونان و آتن رفتم و با اینکه دلم میخواست  اینبار #سنتورینی رو ببینم، اما دیدم با این بودجه ای که برام مونده نميشه! (از هشتصد یورو بودجه، ششصد و پنجاه یورو تو يك ماه و نيم خرج کردم!) حالا فقط یک صبح تا شب اینجا ميچرخم و شب با کشتی راهم رو به سمت غرب کج ميکنم!
با رسیدن به کورفو و منطقه قدیميش، با کوله ام که هر روز بیشتر سنگینیش رو حس میکنم تو خیابون ها میچرخم. تصمیم میگیرم به یه کافه خلوت برم و بعد خوردن یه قهوه ازشون بخوام کوله م رو گوشه کافه بذارم و همین اتفاق هم میفته. سبکتر تو خیابونها راه میفتم و از دیدن پنجره های قدیمی، دیوارها و آدمهای رنگی شهر با وجود گرما لذت میبرم و وقتی به ساعت نگاه میکنم میبینم حدود سه بعد ازظهره و من از صبح غیر از اون قهوه چیزی نخوردم. دلم نمیخواد به یکی ار رستورانهای شلوغ کنار خیابون، که منوهای وسوسه انگیزشون رو درست وسط راه گذاشتن برم. اطرافم رو نگاه میکنم ببینم از کی میتونم بپرسم که سه نفر تو کافه روبرویی نشستن و سيگار ميكشن. انگلیسی صحبت میکنن و خیلی خوش برخورد ازم ميپرسن دنبال چجور غذایی ام؟ میگم هرچی که با غذاهای توریستی شیک فاصله داشته باشه،ارزون و خوشمزه باشه! یکی از پسرها میخنده و میگه با این اوصاف باید ببریمت خونه مامان بزرگم! يكى ديگشون میگه خودش هم ميخواد غذا بخوره و اگه مشکلی نیست میتونیم بریم یه رستوران کوچیک که میشناسن.
به کوچكترین و بامزه ترین رستوران شهر میرسیم که ساعت چهار بعدازظهر فقط چهار بشقاب غذا براش مونده. مرد مسنی که با خانومش اونجا رو اداره میکنه میگه، کلن پنجاه بشقاب غذا در روز درست میکنن و بعدش میبندن میرن خونه به عشق و عاشقیشون برسن! زن چشم غزه میره به مرد و همه میخندن!
ده دقیقه بعد یک تیکه رون مرغ که با ادويه های معطر تو فر پخته شده، با خوش طعم ترین سیب زمینی های ممکن در دنیا که طعمی با ترکیب لیمو، رزماری و روغن زیتون دارن جلوم قرار میگیره. مزه اى كه حتا قابل وصف نيست.. گوشی من خاموش شده. زن مسن رستوراندار ازمون با گوشی یکی از پسرها عکس میگیره و نیم ساعت بعد که ازشون خدافظی میکنم و با یه حس غریب از لذتِ بودنِ در این شهر، یادم میفته هیچ راه ارتباطی با سه نفر تبادل نکردیم و خندم میگیره. تجربه جالبه. غریبه هایى که چند ساعت شبیه دوست باهم میشینن و خاطره ميسازن و بعد از هم جدا ميشن. بى هيچ نشانى اى...

Saying goodbye to a travel campanion is a hard part of your travels...
از قبل از ديدنش الف خطابش كردم. نه چون نميخوام به اسم صداش كنم يا اتفاق عجيبى باشه.چون برام ناشناخته و البته خاص بود. از روز اولى كه تو ايستگاه قطار تو بلگراد با صورت آشفته ديدمش، تا همه ى از درخت بالا رفتن ها براى چيدن ميوه، سر جاده ايستادن ها با استرس، همه بحث هاى كوتاه سر راه، عكس گرفتن ها و حوصله له خرج دادن ها، رفتن هاى شهر به شهر، آهنگ كوش دادن هاى باهم و خوندن تو كوچه پس كوچه هاى غروب هاى نارنجى، عصبانيت ها و ناراحتى هاى خواهرانه، بغل كردن هاى دوستانه، حرف زدن هاى طولانى، عاشق شدن هاى پى در پى، خنديدن هاى بى وقفه و احساساتى شدن ها بدون هيچ توضيح.. تا همين غروب كه براى فرار از اون لحظه ى سخت خدافظى، با چشمهاى براق بهم گفتيم خب بسه ديگه برو قيافه ت رو ديگه نبينم!
اين يك ماه سخت و قشنگ و پر از خاطره با الف گذشت. الف برام آرزو شد و خيلى خوب خودم رو به خودم نشون داد. باهم تجربه ها داشتيم و مطمئنم تو خاطرات هم ميمونيم. اون ميره كه به شهرش و بزودى به درس خوندنش برگرده تا دندون پزشك عاشق صخره نوردى و رقص بشه و من سفرم رو تنها ادامه ميدم تا الف هاى ديگه رو ببينم و خودم رو با اونها بشناسم. -
مراقب خودت باش! دل من و كولم، مردم شهر، حتا سگو و بالكان برات تنگ ميشه!
عكس از آبشارهاى جنوب #بوسنى

Dream of being nowhere but here!

يك كيف پارچه اى دارم كه روش نوشته: " آرزوى بودن در هيچ كجا بلكه همينجا كه هستى. "
كيف رو براى همين خريدم. براى اينكه شايد با انداختن كتاب و دفتر خودكار، گوشى و هدفن و كيف پولم و راه افتادنم ، هرجا كه ميرم درست در همونجا باشم و چقدر اينكار سخته. شايد براى همينه كه كسايى كه مديتشين رو امتحان ميكنن و بعد از گذشتن از دوره سخت نشستن و تمركز كردن و اذيت شدن، عاشق مراقبه و تمرين درلحظه بودن در مديتيشن ميشن.
البته راستش نميدونم اين خاصيت بشر كه ميتونه از لحظه ش فرار كنه خوبه يا بد. اينكه ميتونه در جايى كه هست باشه اما افكارش رو پرتاب كنه به جلوتر و روياپردازى كنه و يا برگرده به عقب و با مرور خاطرات گذشته، لحظه رو زندگى كنه. شايد در مواقع ناراحتى عميق اين خاصيت بشر عالى باشه، اما فكر اينكه همين حالا درست در جايى هستى كه تا قبل رسيدن بهش آرزوش رو داشتى، براش برنامه ريختى و تو خيالت ازش لذت بردى و حالا كه اينجايى به مقصد و نقطه بعدى فكر ميكنى آزار دهنده است. حالا اينكه بعدن هم برميگردى ازش لذت ميبرى - و معمولا با مرور خاطرات بدى ها و سختى هاى لحظه يادت نمياد و خوبى ها رو مرور ميكنى- هم بماند. -
اينها رو مينويسم چون درست حالا، نشسته در روى تپه اى رو به سمت درياى يونان، در آخرين شهر جنوبى آلبانى #سارانده، و در بالكان، بالكانى كه براش برنامه ها ريختم و از ذوق ديدنش شبهاى زيادى با هيجان خوابيدم ، نشستم و به سفر بعدى فكر ميكنم. البته از اين يك ماه و نيم سفرم از بلغارستان تا #آلبانى شايد به اندازه لذت بردم و شايد به اندازه هم در سفر بزرگ شدم، و با اينكه سفرم هنوز ادامه داره و بزودى كشورها و شهرهاى جديد پيش رو دارم اما درگير وسوسه پيشنهاد سفر ديگه اى شدم!
تصور اينكه همين حالا تو #بالكان بى نظير ، با يه ليوان ليموناد خنك رو بلندى شهر نشستم و سعى ميكنم با تمام وجود لحظه هاش رو زندگى كنم اما با مسيج دوستانى كه تورسفرى دارن و پيشنهاد دادن از اواسط شهريور به #آفريقاى_جنوبى برم و اون نقطه دنيا رو ببينم انقدر وسوسه م كرده كه نميتونم تصويرش رو از جلوش چشمم دور كنم. با اينكه ميدونم اونموقع بايد جايى در غرب اروپا باشم و نميتونم به ژوهانسبرگ و كيپ تاون و ساحل پنگوئن ها كه هنوز نديديمشون فكر نكنم اما به هر حال آدميه و اين قابليت تخيل و رويا پردازى. آدميه و اين نديدن لحظه. مثل همين حالاى من و احتمالا شما؟ شما كجا هستيد؟ لحظه ى حال رو دوست دارين و همينجايين ، تو يه نقطه از گذشته شنا ميكنين و يا روى ابرى تو آسمون آينده اين؟

The Blue Eye #albania

تفاوتى كه اين سفر بالكان با بقيه سفرهام داشت امتحان كردن هيچهايك يا همون مجانى سواريه. يكى از اتفاقاتش اينه كه دفه اول كه سر جاده ايستاديم هم من و هم آرزو با ديدن هر ماشين كه با دست اشاره ميكرد نه و رد ميشد يه ناراحتى ته دلمون رو ميگرفت، اما حالا يك ماه بعد، دو ساعت زير آفتاب داغ رو كوله هامون نشستن و منتظر موندن هم اذيتمون نميكنه و اين كمتر اذيت شدن و بيشتر لذت بردن بهم حال خوبى يده. دوم هم كشف لذت حرف زدن و ديدن آدمهاى شهر تو راه و بيشتر وارد فرهنگ و عادت هاى مردم شدنه كه سر راه، به يه غريبه اعتماد كردن و سوارش كردن!
مثل همين امروز كه هدفمون شهر ولر آلبانى بود اما وقتى يه خانواده سه نفرى ، وسط راه سوارمون كردن و فهميديم مقصدشون جنوب آلبانيه ما هم راهمون رو كج كرديم تا پنج ساعت راه رو باهاشون باشيم!
'ميكل' ارتودكس مسيحى آلبانيايى بود كه قبل ازدواجش با 'يِنى' كه مسلمون آلبان بود، يونان زندگى ميكرد و حالا با به دنيا اومدن دخترشون ' آمارا' يه خونه و مزرعه همينحا خريده بود كه ميوه ها، سبزيجات ،جوجه و غاز خودشون رو داشته باشن و همزمان مغازه كفش فروشى براى امرار معاش داشتن. يِنى خونه دار بود و وقتى گفت سى و يك سالشه از اينكه انقدر پيرتر از سنش ميزد شوكه شدم. تو راه فقط ميكل بود كه انگليسى حرف ميزد و خانومش با اشاره و لبخند سعى ميكرد همراهيمون كنه.
باهاشون راه افتاديم و تو راه از سفر حرف زدن و ازدواج و تفاوت #آلبانى و ايران حرف زديم ، و تو يه رستوران يونانى نزديك مرز يونان ناهار خورديم. وسط راه هم كه فهميدن ميخوايم بريم #چشم_آبى (چشمه معروفى كه تو عكس مشخصه) راهشون رو كج كردن و باهم يه سر به رودخونه زديم. ديدن اين چشم آبى و رنگ عجيبش خستگى و خواب آلودگى رو ازمون گرفت. يه زيبايى عجيب شبيه نقاشى با آبرنگ!
-
با تمام اين اوصاف چيزى كه براى من و الف از امروز و اين خانواده عجيب و ناراحت كننده بود، احساس تو سرى زدن و تحقيرى بود كه هى از طرف مرد به زن سرازير ميشد. از همون اول بخاطر بلد نبودن انگليسى تحقير شروع شد و بعد اينكه فقط تو سفر با بچه هتل راحت ميخواد ادامه پيدا كرد و تا اخر سفر و موقع عكس گرفتن و مسخره ژست هاى زن همراهمون بود و ما هى جلو خودمون رو ميگرفتيم كه عصبى نشيم و چيزى بهش نگيم و حرمت مهمان و ميزبان بودن رو نگه داريم!
-
آزار و اذيت و خشونت فقط جسمى نيست. ابيوز فقط با زدن و صدمه تعريف نميشه. گرفتن اعتماد به نفس، تحقير و توهين خود خشونته. خشونتى كه شايد با خون و كبودى ديده نشه اما درد تا هميشه باهات بمونه.. #اما_فعلا_از_منظره_لذت_ببريد!

#albania
دیشب شب عجیبی از سفر ما بود. چهارنفر ادم که یکیشون از پایتخت با دوچرخه خودش رو رسونده بود به ساحل و سه نفر دیگه با هیچهایک و چونه زدن با یه راننده و پیاده روی در گرما بالاخره به یه نقطه خلوت کشور #آلبانی رسیده بودن. با دیدن ساحل تنها چیزی که مغزمون فرمان داد دویدن سمت آب شفاف دریا بود و وقتی از آب اومدیم بیرون که هوا تاریک شده بود. چادرمون رو کمی دورتر از ساحل، زیر دو تا درخت زدیم و دنبال پیدا کردن یه چیزی برای شام راه افتادیم تو ساحل. هم استرس وسایل رو داشتیم (بیشتر دوچرخه ی هنسون) و هم این در ناکجا راه رفتن شبانه و سکوت رو دوست داشتیم. تو راه برگشت بود که از دور و روی دریا، رعد و برق رو دیدم. ما تا حالا تو بارون چادر نزده بودیم و این چادری که با من و آرزو بود جلوی بارون و باد شدید کم میآورد و همین باعث شد تا صبح از استرس بارون (که ساعت چهار صبح بهمون سر زد) خوابمون نبرد. این وسط هنسون مثل یه بابای نگران هی دور چادرها راه میرفت و سعی میکرد راهی برای کم کردن نگرانی ها پیدا کنه و با وسایلی که باهاش بود تنش رو کمتر و کمتر کنه.
راستش این سفر اگه برای من هیچی نداشته باشه، دیدن هنسون حتمن اتفاق بزرگی تو زندگی منه. آدمی که با زندگیش و سفرش برام سوالهای زیادی رو تو سرم درست میکنه که دوست دارم دنبال جواب هاش تو خودم بگردم. دیدنش برام با این سواله ها همراهه که چطوری میتونی ماه ها پا بزنی و خسته نشی. چطور میتونی هیچ کتابی ، هیچ لپ تاپ یا موبایل یا بازی برای سرگرمی با خودت نداشته باشی. چطور میتونی فقط با چهار تا آهنگ تو یه گوشی قدیمی شهر به شهر بری . چطور هر دفعه تنهایی با امکانات کم برای خودت غذاها درست میکنی و مشخصا ازش لذت میبری. و مهمه تر از همه چطور میتونی هیچ عکسی، هیچ فیلم و خاطره ای برای خودت ثبت نکنی. با این حال انقدر اجتماعی، خوش برخورد و دوست داشتنی باشی و کشور به کشور و فرهنگ به فرهنگ رو با احترام بالا به مردمش، با دوچرخه سواری از جاده هاپشت سر بذاری. حالا بماند که همین پازدن از مالزی تا بالکان و در ادامه به سمت اروپای غربی خودش میتونست برای هزاران نفر جذاب باشه و حالا با رد شدنش از هر نقطه چیزی جز گرد خاک دوچرخش جا نمیذاره.
تنهایی و لذت بردن از تنهایی و فکر کردن برای من همیشه جذابیت داشته و سالهاست دار تمرین میکنم از تنها بودن، فکر کردن و نوشتن و ساختن لذت ببرم. اما راستش هنوز آدمی که میتونه انقدر خودش برای خودش مهم باشه و همزمان شب تا صبح برای یه سری ادم غریبه خوابش نبره برام پر از سوال و البته احترامه.
🚲⛺
عكس با كمك سه پايه، قبل از خدافظى ما!

#Tirana #albenia
با رسيدن به تيرانا پايتخت كشور آلبانى، حس ميكنم مدتهاست دارم تو كشورهاى بالكان سفر ميكنم. شب گذشته با سه تفنگدار هلندى -ايتاليايى- آلمانى، بعد ساعتها در جاده موزيك گوش دادن، معاشرت كردن و خنديدن و البته خسته شدن به دليل جاى كم تو ماشين و به نيم ساعتى گم ضدن، به مركز شهر رسيديم. اونا از قبل هاستل رزرو شده داشتن كه براى ماجا نداشت و ما آنلاين يه هاستل نزديك رزرو كرديم. با رسيدن به هاستل از بيرون يه نفر نشسته تو تراس ديدم. يه آشنا كه قبلا هم اينجا ازش نوشته بودم. يك ماه از شروع سفرم از صوفيا ميگذره، جايى كه اولين بار هنسون دوچرخه سوار مالزيايى رو ديدم كه ده ماه پيش از خونشون پا زده. تو اين يك ماه من از بلغارستان به صربستان، بوسنى هرزگوين، كرواسى، مونته تگرو و كوزوو رفتم و اون برعكس من بلغارستان رو به سمت پايين رفته، از مقدونيه گذشته و وارد #آلبانى شده و حالا به تيارانا رسيده.
عصر روز دوم باهم به يه واكينگ تور (تور پياده روى در شهر) رفتيم و ساختمونهاى دوره كومونيستى البانى، مساجد حكومت عثمانى و ديوار اهدايى از ديوار برلين و ... در #تيرانا رو ديديم.
ديدن دوباره هنسون ، شب بيرون رفتن با هاش و همراه آرزو وسه تفنگدار، يه گروه دختر پسر امريكايى روس ارژانتينى و تونى اسكاتلندى ، رو پله هاى معروف ساختمان اپراى تيارا نشستن و باهم شب رو صبح كردن، به من حس سالها اينجا موندن ميده.
-
پ.ن واكينگ تور يا همون تور پياده روى تو خيلى شهرهاى دنيا معموله. معمولا اين تورهاى دو ساعته است و مجانيه اما در اخر تور ، اگه از تور و اكلاعات كسى كه كل مسير براتون حرف زده راضى بودين يه مقدارى به دلخواه به تورليدر ميدين.

#pristina #kosovo
#پريشتينا -پايتخت #كوزوو- براى من داستان آدمهايى بود كه خيلى اتفاقى تو اين شهر جمع شده بودن. آدمهايى كه تو هاستل ديديم، باهم كافه بار رفتيم ، رقصيديم، حرف زديم و بدون هيچ قضاوت يك شب طولانى رو باهم زندگى كرديم! در لحظه ورود به هاستل، حسن پسر ترك مو بلندى رو ديديم كه خجالتى فقط سلام كرد و رد شد. بعد فهميديم بيست و دو سالشه ، استانبول زندگى ميكنه و فلسفه ميخونه.
بعد يه گروه بزرگ اسپانيايى زبان (خواهر و برادر آرژانتينى) و يه پسر از جنوب اسپانيا به اسم خِسوس يا همون مسيح رو ديديم كه از آلبانى باهم به كوزوو رسيدن و بسيار خوش خنده بودن و تمام شب وسط كلاب رقصيدن و خسته نشدن!
يونس كه به هاستل رسيد، پسىرى كه اونجا كار ميكرد بهش گفت تو اولين مسافر ما از اتيوپى هستى. سي و هفت ساله ش بود و راديو پدكست معروف و طنزى از سفر تو اتيوپى داشت وگويا اونجا خيلى معروف بود. بعد يه جوون بيست و پنج ساله به اسم سرى رو ديديم كه كلى برامون از زندگى در كوزوو ، آلبانى ،دين و رسومات مردم گفت.
همه گروه قبل رفتن به كافه بار ، مسابقات فوتبال دستى همراه با گزارش و خنده و عكاسى داشتيم و طبق معمول صحبت از فرهنگ ها و كشورها شد. توى راه، جمعيت جلب توجه ميكرد و وقتى دور يك ميز جمع شده بوديم، سه پسر غريبه كه اونا هم مسافر بودن اومدن سر ميزمون و گفتن: ما خودمون برا خودمون خسته كننده شديم و گفتيم با شما معاشرت كنيم!
شب همگى باهم راه افتاديم كه بريم يك جاى ديگه و توى راه يكى ازمون جدا شد و بعد فهميديم موقع رفع حاجت دو تا پليس دست به سينه پشتش وايسادن! بعدش هم نگاه كرده ديده از اين همه جا درست رفته تو ساختمون پليس كوزوو كه آبجوها رو پس بده! نيمه دوم اين شب، تجربه و تلاش براى جريمه نكردن طرف ، خنده ها و شوخى هاى اين جمع بزرگ بود!
سه نفرى كه توى عكس مى بينين همون سه نفرين كه ديشب سر ميز ما اومدن. ماتيا بيست و سه ساله از ايتاليا، دِرِك بيست و شش از هلند و دنيس بيست و پنج از آلمان كه همگى يه سالى باهم همكلاسى رشته طراحى بازى كامپيوترى بودن و الان همه از هم دور و سر كار. هنوز يك ساعت از حرف زدنمون دور ميز نگذشته بود كه فهميديم اونا هم فرداى اين شب عجيب، ميخوان سمت جنوب كشور كوزوو برن و يه ماشين آبى كوچيك اجاره كردن و گفتن ميتونن ماهم ببرن (شايدم ما بزور خودمون رو جا داديم!)! عكس رو هم تو حياط هاستل باهم گرفتيم تا پريشتينا و چند مسجد معروف و خيابونهاش با اين خاطره آدم ها تموم شه.
فكر ميكنم خيلى از تجربه و ديد ما از يه نقطه يا يه شهر برميگرده به تجربه ما از برخورد با ادمها و صحبت هامون.

#kosovo
به جمهورى كوزوو ميرسيم. از ابتداى سفر، #كوزوو و داستان مردم و تاريخش براى من جالب بوده و با رسيدن به اينجا حس ميكنم به قسمت جالب كتاب #بالكان رسيدم.
اولين شهرى كه ميرسيم شهر مرزى پِچ يا پِيا ست. پچ رو مردم صرب ميگن و به زبان صربى (زبانى كه مردم كوزوو به خاطر جنگ و مشكلاتشون با صربستان سعى ميكنن بايكوت كنن) و پِيا به زبان آلبانيايى (زبونى كه مردم كوزوو خودشون رو از اونها ميدونن). در واقع چيزى كه با رسيدن به كوزوو متوجه شدم اينه كه همه جا پرچم آمريكا و آلبانى زدن، مردم خودشون رو آلبان ميدونن و از آمريكا بخاطر كمك به كشور براى استقلال كوزوو متشكرن. اسم خيابونا اسم رئيس جمهورهاى سابق امريكاست و اگه به شكل رندوم از مردم بپرسى كجايى هستن ميگن ما آلبانيايى هستيم كه تو كوزوو زندگى ميكنيم!
كوزوو سال دوهزار و هشت اعلام استقلال كرده و صدها كشور به رسميت ميشناسنش اما صربستان كه سالها با مردم اينجا درجنگ بود هنوز اين منطقه رو جز كشور خودش ميدونه. با اين حال كوزوو واحد پول جدا از صربستان داره و جمعيت دو ميليون نفرى اكثرن مسلمونش خودشون رو آلبان ميدونن!
شهر پر از مسجد و ميخونه كنار همه و مردم با يه اعتقاد عجيب ، از هردوش استفاده ميكنن!
اينجا هم كه ما نشستيم ، مسجد معروف بايراكالى وسط شهره كه درست كنار بازار قديمى ساخته شده و ديوارهاى شيشه اى مسجد همسايه ى ديوار به ديوار كافه بارها هستن.
#كوزوو فعلا عجيب و كشف نشده براى من مونده! بزودى #پريشتينا پايتخت كشور و بعد #پريزرن شهر معروف جنوب كشور رو هم براى كشف بيشتر ميبينم!

Having breakfast by the Biograd lake #montenegro
مگه چند تا صبحونه تو زندگيت هست كه يه تيكه نون بيات شده و دو تا گوجه و يكم پنير (و دو تا هلو انجيرى كه يه مسافر ديگه بهت هديه داده) رو با خودت ببرى كنار درياچه كوچيكى در شمال كشورى كه شايد هيچ وقت تو زندگيت ديگه راهت نيفته، كيسه خوابت رو بپيچى دورت و سعى كنى فقط لذت ببرى. -
پ.ن البته يكم بعد يه سرى توريست راهشون به درياچه افتاد و نمى دونم ما بيشتر داشتيم به عكس اونا گند ميزديم يا اونا با سرصداشون به صبحونه ى ما ؟!
#مونته_نگرو #بالكان

Beautiful #montenegro
براى ادامه ى سفر سر ظهر تو گرماى چهل درجه ، با ده كيلو رو كولت راه رفتن،
براى رسيدن به تنها قطارى كه تو راه متوجه شدى پنج دقيقه ديگه ميره دويدن،
براى ارزون شدن ناهار و شام تو منو رستورانها گشتن و غذاها و نوشيدنى ها رو نصف كردن،
با آدمهاى مختلف سر راه و قيمت بحث كردن،
بعد سه كيلومتر راه با كوله، از خستگى تو چمن با بوى گوسفندها دراز كشيدن،
به دو نفر آدم غريبه كه پيشنهاد دادن با ماشين برسونن اعتماد كردن و تو راه يكم استرس داشتن،
همه اين روز طولانى و همه ى اين خستگى ها، به همين يك لحظه ايستادن رو به اين بركه ى آبى ، به نشستن ده دقيقه زير نور مهتاب و به صداى طبيعت گوش دادن، به ساعت ها دور آتيش نشستن با آدمهاى غريبه كه از چندين نقطه دنيا تو يه جنگل تاريك با چند كلبه و چند چادر تو دل كشور #مونته_نگرو جمع شدن و نوشيدن و حرف زدن مى ارزه. -

تصوير اين بركه و لغزيدن نور ماه كامل و عجيب ديشب، براى هميشه تو مغزم ميمونه. شايد براى بجا موندن همين تصاوير و براى همين لذت هاست كه سفر ميكنيم.

Our breakfast in a Hostel in #podgorica #montenegro -
•بعد از خريد گوجه و پنير و نون از بقالى به هاستل برگشتيم و رفتيم سمت آشپزخونه و اتاق معاشرت. من رفتم كه قهوه دم كنم و الف رفت كه گوجه ها رو خرد كنه. وقتى برگشتم ديدم سر و صدا مياد و با ديدن من, الف به سمت دو نفر كه ايستاده بودن يه گوشه و داد و بيداد ميكردن گفت: بفرماييد ايشونم ايرانيه اگه خواستين بهش حمله كنين! زن با عصبانيت داد ميزد هيچ فرقى بين مسلمون زاده، مسلمون معتقد و اسلام راديكال نيست و اتاق از بحث تركيد. ياد بحثى تو ايران افتادم كه يه نفر اصرار داشت همه آمريكايى ها كثيف و لجنن و بقيه باهاش بحث ميكردن! -
• دو تا دختر انگليسى با لهجه غليظ با زن و مرد آمريكايى بحث ميكردن و الف قرمز شده بود و خنده ي عصبى مى كرد. مرد به يكى از دخترها با تمسخر گفت شبيه اوباما حرف ميزنى و دختر جواب داد شما شبيه ترامپ حرف ميزنين و دو نفر همزمان با خوشحالى گفت يس! و اتاق در سكوت فرو رفت. -
• يك دختر و پسر با كوله، وارد اتاق شدن و از فهميدن موضوع بحث با اشتياق به جمععون اضافه شدن. اميلى سوييسى و ژكوب چكى، هر دو علوم سياسى ميخونن و بين فلسطين و اسراييل كار ميكنن! زن و مرد آمريكايى با عصبانيت اتاق رو ترك كردن و بحث ما ادامه دار شده و انگار تمام جمعيت دارن سعى ميكنن به ما دلدارى بدن! -
•يه سرى دختر ميان تو و بحث به سمت سفر با كوله و اين هواى گرم عوض ميشه. ميرم دوباره قهوه درست كنم. از همه سوال ميكنم و دو نفر قهوه ميخوان. همه ميان و ميرن و بحث اينه كه پايتخت كشور خيلى چيزى براى ديدن نداره. پسر چكى ميگه ميخواين بريم سينما و فيلم جديد #نولان به اسم دانكرك رو ببينيم و من در پوست خودم نميگنجم! همه با هم يه تاكسى ميگيريم و اتاق معاشرت با چمدون هاى مونده از زن و مرد آمريكايى در گوشه اتاق رو تنها ميذاريم. يه پسر هلندى به چمدونا اشاره ميكنه و ميگه اينا تو چمدونشون كه ول كردن، بمب نذاشته باشن! 🇲🇪
-
اين پست رو با يه ويديو از شلوغى هاستل گذاشتم كه گويا اينستاگرام پاكش كرد بخاطر موزيكش! ويديو رو ميذترم استورى و بجاش ميتونين صبحونه خوردن من و الف رو ببينين كه با سه پايه گرفتيم و مثلا اصلا هم متوجه دوربين گوشى نيستيم! -
يك روز گرم در هاستل ، در پايتخت #مونته_نگرو ، #پودگوريتسا

#montenegro #sutomore
تمام اين راه ها رو ميريم و اين همه سختى رو تحمل ميكنيم براى به دست آوردن لذتى كه خريدنى نيست
- براى اون لحظه ى رد شدن زن كولى از كنار وسايلمون (در حالى تا قبلش كلى آدم اروپايى ديگه اون اطراف بودن) و استرس گرفتن يه دفه ى ما از دزديه شدن وسايلمون، و بعد لبخند و ميوه تعارف كردن زن كه ماشينش هزاربار مجهزتر از همه بود و خجالت كشيدن ما از تفكر و يك لحظه پيش داورى زشتمون براساس نژاد و قوم.
- براى يك لحظه نترسيدن تو دل داستانى كه تو خواب هم نميديديم انجام بديم، براى يك دقيقه حال خوب از حرف زدن با يه غريبه مهربونى كه سعى ميكرد تو گرماى وحشتناك با زنگ زدن به اين و اون تو پيدا كردن مسير كمكمون كنه.
- براى لحظه هايى كه با همسفرت بحثت شده و با اينكه ميدونى بحث كردن تو سفر با هر كسى عاديه و جز سفره، اما به خودت ميگى خجالت بكش، يه طرفه نگاه نكن و قضاوت نكن، صبور باش و چند ثانيه بعد دلت براش تنگ ميشه. براى اين تمرين همراه شدن و كنار اومدن و تلاش كردن - براى اون لحظه اى كه يه غريبه اى كه همينجور اتفاقى تو رو گوشه خيابون با كولت ديده، بهت اعتماد ميكنه، سوارت ميكنه و براى تو راهش رو عوض ميكنه. براى اون احساس دينى كه گوشه ذهنت ميمونه كه يه روزى يه جاى ديگه اين محبت به يه غريبه رو پس بدى -
براى چند دقيقه دراز كشيدن تنها تو يه نقطه آروم كه هيچ جا تو هيچ كتاب و هيچ سايت و نقشه آنلاينى پيدا نميشه. -
بعد از سه روز با سواحل و تپه هاى تازه سوخته شده ى جنوب #مونته_نگرو ، همينجا كه تو عكس مشخصه خدافظى ميكنيم كه به با يه قطار قديمى كه بليطش نفرى دو يورو بود و قيمتش يكم مارو نگران ميكنه، به پايتخت كشور: '#پودگوريتسا' بريم
عكس هم از @arezoosot

Most Popular Instagram Hashtags