hmshima hmshima

56 posts   1,267 followers   476 followings

Shima Hm 

.
چهارشنبه ۶ تیر ۹۷
همراه با خاله مامانم،خاله ناهید گل، یک چند ساعتی رفتیم رامسر و هتل قدیم و بلوار کازینو و بعد هم دهکده ساحلی که ارسلان ماشین برقی سوار شد وخیلی خوشحال بود و حسابی رانندگی کرد
#رامسر
#هتل_قدیم_رامسر
#بلوار_کازینو
#سفر_با_بچه
#گرما
#مادر
#کودک
#کودک_در_طبیعت
#ارسلان_منصوریان
#ramsar
@nolfati2018

.
یکشنبه ۱۰ تیرماه ۹۷؛
بعد از چندروز استراحت در روستای نیاسته و در ویلای خاله ناهید عزیز با دلتنگی فراوان ازشون جدا شدیم. ساعت ۸ صبح بود و ۶۰ کیلومتر تا رودسر راه داشتیم و یکی از گرم ترین روزهای گیلان رو با عبور از مازندران و ورود به گیلان پشت سر گذاشتیم!

پ.ن۱:ارسلانِ جانم موقع عکس خواب بود... پ.ن۲:حسی سرشار از دلتنگی و نگرانی برای گرمای اون روز
پ.ن۳: عکس از خاله ناهید عزیز @nolfati2018

#سفر_با_دوچرخه
#سفر_با_بچه
#دلتنگی
#گرما
#ایرانگردی
#حبیب_محبیان
#نیاسته
#ایران
#مارکوه
#لطفا_بوق_نزنید
#cycling
#life_style
#baby
#summer

.
قدیما که میرفتیم بیرون شهر، و یا سفر خیلی از این صحنه ها میدیدیم و رودخونه های زیادی زنده و پُر آب بودند...
چقدر آرامش بخشه این سبزی و روانیِ آب.
سبز باشید و زنده دل

#رودخانه #آب #سبز #سبک_زندگی #طبیعت #کوه #زلال #پرنده #آرامش #سکوت

.
.
دقیقا ۱۱ ماه پیش و حالا در آستانه شروع ۱۱ ماهگی ارسلان...
با عشق و خوشحالی رفتیم ترکیب رنگ مورد نظرمون رو انتخاب کردیم؛ اتاق رو خالی کردیم، و رنگ و غلطک ها رو آوردیم و شروع کردیم به رنگ آمیزی دیوارها و کمدهای اتاق ارسلان... خیلی خوب بود و لذت بخش. در انتظار اومدنِ فسقل خان بودیم و خوشحال از اینکه داریم مادر پدر میشیم.بیشتر کار نقاشی با بابا احسان بود و من بخش کوچیکی از رنگ اولیه ی کمدها رو زدم و بعد هم قفل های درب های پایین رو نصب کردم و ارسلان هم حضور خودش رو در کمک به کارهای اتاقش با پا زدن به شکمم و یا سکسکه هاش نشونم میداد 💞😍😙😊 مامان مهناز و خاله مریم و خاله شادی اومدن کمد ها و اتاق رو چیدن ...
در نیمه خرداد ماه ۹۷ که برگشته بودیم مشهد برای بازدید خانواده ها، ارسلان در اتاقش به کشفیات می پرداخت. قبلا فقط درازکش اتاقش رو میدید ولی الان دیگه میتونست توی اتاقش چهاردست و پا کنه و بگرده و از کمدها بگیره و بایسته و اگر در کمدی باز میموند وسایل توی کمد رو میریخت بیرون و ... خدایا شُکر برای همه داشته هامون و نعمتهای اطرافمون

#ارسلان_منصوریان
#رنگ #نقاشی #رنگ_آمیزی #آبی_سبز #آبی #زرد #اتاق_خواب #کودک #بازی #کشف_دنیای_جدید #بارداری #مادر #پدر
#pregnant #baby #bedroom #painting

.
۱۴ خرداد نود و هفت
به همراه مامان مهناز و بابا محمود عزیز رفته بودیم چشمه پونه در نزدیکی آبادگران. چند دقیقه ای بیشتر نبودیم ولی ارسلان باید درخت رو لمس میکرد و گذاشتمش روی درخت بشینه و مبهوت برگها و شاخه ها بود.
پ.ن: سارا و نیلوفر نوه عمه هام هستند

#ارسلان_منصوریان #چشمه_پونه #آبادگران #مادر_بزرگ #پدر_بزرگ #درخت #توت
#دیدار
#مشهد

.
تصویری که مشاهده میکنید رد پای خرس یا شیر .
.
.
.
.
...
.
نیست!
بله رد انگشتانِ کوچک ارسلان است که با تیزی و چابکی بسیار دستش رو به بشقاب فرنی در سفره افطار رسوند و اثری هنری ثبت کرد 😁😁😎😎😎 #فرنی
#افطار #ماه_رمضان #سفره_افطار #اثر_انگشت #قرمز #سفره #کودکی #ارسلان_منصوریان #سرعت_عمل #خوشمزه #انگشت

.
ازصداي گذر آب چنان فهمیدم: تندتر ازآب روان، عمرگران میگذرد.
زندگی را نفسی، ارزش غم خوردن نيست ! 
آرزویم این است آنقدر سير بخندي كه ندانی غم چيست ☺👪💞 سهراب سپهری

پ.ن اول: عکس مربوط به دهه اول فروردین سال نود و هفت در مشهد

پ.ن دوم: عکس از دوست عزیز و هنرمندمون مسعود آقا @masoud.mobinali
#mashhad #koohsangi #family
#مشهد #کوهسنگی #سهراب_سپهری #زندگی #شادی #عمر #قدر_لحظه_ها_رو_بدونیم

.
شنبه ۸ اردیبهشت ۹۷
از گردنه اسدلی گذشته بودیم و سرپایینی ها رو داشتیم و حدود بیست کیلومتر تا بجنورد داشتیم.
ارسلان از از ظهر ساعتای ۳ پاشده بود و نمیخوابید و فقط دلش بازی میخواست. اومدیم نشستیم و توی بغلم بود اما خیلی خم میشد و میخواست به سنگ ها دست بزنه؛ ما هم نشوندیمش کنار خودمون روی زمین و خیلی با احتیاط و خوشحالی شروع کرد به بازی با سنگریزه ها و خاک ها و اولین باری بود که اینقدر خاکی شده بود و خودش داشت تجربه میکرد خاک و سنگ ها رو 😊

پ.ن: باید حتما یه دستش رو میگرفتم چون توی شیب نشسته بودیم
#bojnord #cycling #child #nature #بجنورد #مشهد #مادر
#طبیعت #کودک_در_طبیعت #خاک_بازی

.
دهکده چوبین
منزل مسکونی جناب دکتر مجتهدی؛ خانه ای با صفا و رویایی و وصف نشدنی
#dehkadeh_chobi
#dehkade_chobin #neyshabour #garden
#دهکده_چوبین #نیشابور

.
۲۳ فروردین ۹۷
دومین روز سفر
عصر از ساعتای ۴ بود که ارسلان ناراحت بود و توقف کردیم تا شیر بخوره، صندلی رو بازکردیم و نشستم تا بهش شیر بدم، اما مقاومت میکرد و نمیخورد. دوتا ماشین توقف کردند و باهم راجع به سفرمون صحبت کردیم. بعدش هم باز تلاش کردم تا ارسلان شیر بخوره و نخورد. حدود سه ربع ساعت توقف داشتیم تا شاید ارسلان آروم تر بشه و شیر بخوره که موفق نشدیم. من خیلی خسته بودم و ناراحت از اینکه ارسلان شیر میخواد و نمیخوره. راه افتادیم و یک کیلومتر جلوتر بخاطر ناراحتی ارسلان متوقف شدیم. اونجا یه تریلی برای تعویض لاستیکش توقف کرده بود.احسان رفت پرسید و قرار شد من با ارسلان برم داخل کابین تریلی و بهش شیر بدم. ما هم رفتیم بالا، و ارسلان شیر نخورررررد! یک سیب رو میتراشیدم و با قاشق بهش دادم که تشنه نباشه و کمی گرسنگی اش برطرف بشه و نهایتا تلاش برای شیر ناموفق بود و از تریلی بعد از حدود نیم ساعت اومدیم بیرون... احسان جان ارسلان رو بغل کرد و توی جاده ای که مخصوص زائرین پیاده بود، راه میبرد... و بعد از گذشت نیم ساعتِ دیگه، تصمیم گرفتیم دوباره امتحان کنیم که آیا قهرِ ارسلان برای شیر خوردن تمام شده یا نه؛ و چون مطمین نبودیم صندلی باز نکردیم و توی بغلم گرفتم و دیدم که بلههههههههه... بالاخره خورد و اونجا بود که از ترس اینکه تا پشیمان نشده مستقر بشم! دیگه نه صندلی و نه زیرانداز و نه تریلی ... بلکه آسفالت جاده پیاده رو را برای ادامه شیردادن انتخاب کردم...
جهت یادگاری احسان جان این صحنه رو ثبت کرد و البته برای اینکه تکیه گاهی داشته باشم و پشتم کمتر درد بگیره اومد و پشتم نشست تا بهش تکیه بدم...
بله اینگونه بود که توقفی در مجموع دوساعت و نیم داشتیم و ارسلان رو که خوابیده بود گذاشتیم در تریلرش و راه افتادیم به سمت اولین روستا و چون در جاده مخصوصِ پیاده ها بودیم و نگرانی ای از تاریک شدن نداشتیم، رفتیم تا کمی بعد از غروب رسیدیم به روستای قلعه وزیر و اسکان کردیم.

#دوچرخه #شیر_مادر #نگران #آرامش #تکیه_گاه #سفر #نیشابور #ارسلان_منصوریان #شیما_هاشم_نیا #احسان_منصوریان #مشهد
#bike #cycling #cycle_tourist #mashhad

.
.
۲۴ فروردین ۹۷
امروز از روستای قلعه وزیر راه افتادیم و به سمت دررود مسیرمون رو پیش گرفتیم. اول جاده دررود دوستانِ عزیزِ دوچرخه سوار نیشابور با ما همراه شدند و به دعوت عزیزان به باغ آقای ناصر زاده آمدیم.

پ.ن۱: ۳ کیلومتری مقصد ارسلان خسته و بی حوصله شده بود که توقف کردیم برای بیرون آوردن ارسلان و احتمالا باید حداقل نیم ساعتی باهاش بازی میکردیم تا سرحال بشه ...
پ.ن ۲: ۵ دقیقه نگذشته بود که خواهر عزیزم مریم به همراه همسر و دخترهای گلش از مشهد خودشون رو برای دیدن ما رسوندند و سوپرایز ویژه شدیم
پ.ن ۲: ارسلان رو دادیم توی ماشین پیشِ خاله مریم و ادامه راه دادیم تا باغ
پ.ن ۳: عکس سوم آش رشته هایی هست که مادرِ عزیزم درست کرده بودند و دیروز به خانواده و همسایه ها دادند و البته امروز آشِ پشتِ پای خودمون هم توسط مریم جان به دستمون رسید.
پ.ن ۴: وقتی لاک پشتی سفر بریم آشِ پشتِ پا هم به دستمون میرسه 😁😃 #دوچرخه #دوچرخه سواری #سفر #سوپرایز #خواهر #آش_رشته #دررود #نیشابور #باغ #آش #ارسلان_منصوریان #شیما_هاشم_نیا #مشهد
#bike #cycling #cycle_tourist #mashhad #neyshabour #girl #boy #suprise #happy

Most Popular Instagram Hashtags