[PR] Gain and Get More Likes and Followers on Instagram.

hiloooei hiloooei

443 posts   19601 followers   99 followings

hila  بی شک جهان را به عشق کسی آفریده‌اند، چون من که آفریده‌ام از عشق جهانی برای تو ! Playing violin🎻swimming🏊🏻👨‍👩‍👧‍👦مامان دوقلوها،هليا و هامون

http://t.me/virtualnotebook2

شايد براي خيلي ها اين فيلم بي معني باشه... ولي نبض احساسات مادري رو امشب بالا و پايين كرده و اشك به صورتش نشونده... حتي نميدونم اينهمه غليان احساسات براي چيه... من ازون دسته مادرايي نيستم كه مدام دوربين به دست باشم... ازشون ميليوووونها فيلم گرفتم تابحال ولي وقتي گرفتم كه اون حركتي كه براي بار اول كردن، سيييير نگاه كردم و زل زدم بهشون و همون ثانيه و دقيقه رو زندگي كردم... دوست نداشتم اون لحظه ها و اون اولين ها رو از پشت فيلتر دوربين ببينم... من معمولا گوشي دست بچه ها نميدم. نه براي ضرر و حرفايي كه هموز درست و غلطيش اثبات نشده...بلكه براي اينكه دوست ندارم به بازي و ارتباط با گجت ها عادت كنن و دوست دارم بيشتر با دست ها و پاهاشون بازي كنن... امروز ظهر خواهرم اينا خونمون بودن و هليا بغل باباش خواب بود و من با خواهرم رفتيم حياط... قبل رفتن هامون خيلي بهانه ي بغل باباشو ميگرفت، گوشيمو دادم دستش تا برم بيام گريه نكنه... بعد كه برگشتم به مامانم زنگ زدم انقدرررر تف زده بود بهش صدا از ته چاه ميومد گفتم هامون ببين انقدر دهن ميزني نميدمشااا... تا اخر شبم هركاري كرد يك ثانيه ام ندادم دستش... الان داشتم از رو گوشيم براشون كليپ روي فلش ميريختم كه اين ويديو توجهم و جلب كرد و بازش كردم... بماند كه چقدرررر با ديدن عكسا و ويديوهاي كج و كوله اي كه گرفته بود، خندم گرفت، بغضم گرفت، و هزار احساس متضاد بهم حمله كرد... ولي اون لحظه كه دوربين سرو تهرو برميگردونه و پاهاي كوچولوش تو دوربين ميافته، انگار خستگي تماااام اين يازده ماه و از تنم در كرد... دير بگذريد روزهاي لعنتيييي ديييييير🤗
.
.
.
.
.
خداياااا خداياااا خودت دامن تمام منتظرا رو سبز كن... اين تو و اين خوان رحمت تو...
ماشالله لاحول ولا قوة الا بالله العلي العظيم

اين قسمت: چگونه از خود همسري تر و فرز و تيز و بُز در ذهن شوهر بسازيم😁
اين قسمت مال ماماناس كه وقتشون كمه و قراره از شوهران خود دلبري كرده و مخ آنها را بزنند😁😂علي الخصوص مامانايي كه بچه هاشون غذا خور هستند و نميدونن با مرغ توي سوپ بچه ها كه اضافه مياد چيكار كنند😎 يك شب بذاريد مرغ پخته بمونه تو يخچالو سفت شه. بعد بزنيد تو ارد و بعدم تخم مرغ زده شده و بعدم آرد سوخاري و فرت كنيد تو روغن داااغ فراوون😜 البته ايني كه من حاضر كردم بوقلمون بود از سوپ ديروز بچه ها مونده بود. با مرغ خامم ميشه اينكارو كرد و اي بسا بهترم بشه ولي گفتم كه اگر پخته اينجوري باشه خيلي زود حاضر ميشه😎 فقط من طعم ارد سوخاريمونو دوست نداشتم اصلا دربشو كه باز كردم لامصب بوي عطاري ميداد😁 همه چي و قاطس كرده بود به هم ديگه🤢 ولي خب چيزي از ارزش هاي دلبري كم نكرد😂 خيلي ازم در مورد برنامه ي روزانه ميپرسيد يك برنامه ي كلي دارم كه عرض ميكنم خدمتتون...
صبح ساعت شش و نيم تا هفت بيدار باش هست.صبحانه فرني و نون و پنير ميدم به بچه ها و خودمو مامان جونم ميخوريم كه نون تازه رو ايشون زحمت ميكشه مياره❤️ بعد بازي و بازي تا ده، ده و نيم كه هردو ميخوابن تا دوازده اينطورا. معمولا هليا چهل و پنج دقيقه بيشتر نميخوابه البته. بعد نهار و بازي و بازي تا سه و نيم كه باز ميخوابن تا پنج اينطورا. بعدش بيدار ميشن عصرونه و ميوه ميدم و بازي و بازي تا باباشون بياد و بگيره تشون و من شام و ميوه شون و حاضر كنم و اول شام ميدم و بعدم قبل خواب پوره ميوه. بعد روتين قبل خواب و بعدم خواب. در حين روز هم معمولا به كمك مامان جون دو تا سه بار تميز كردن آشپزخونه و جارو برقي و تميزكردن خونه و شستن سرويس بهداشتي و ... شب هم ديگه دست و پام واسه خودم نيست😁 ولي معمولا تو كل روز خونه تميزه چون مدام در حال جمع اوري هستم و زيرشون هم موقع چيزي خوردن زير انداز ميندازم... صندلي غذا هم فعلا تو خونمون كالاي لوكسه😫چون هامون دو هفته پيش طي يك حركت ضربتي از تو صندلي غذاش درومد و رفت رو ميز نهارخوري😁و زنگ خطر زده شد... كمر بند رو هم نميذارن ببندم و به حد سياه شدن گريه ميكنن... اينم از وروجكاي من😁 البته در مواقع غير از غذا خوردن دلشون بخواد قشنگ ميشينن توش😁 هليا هم مشكلي نداره و ميشينه ولي من باب عدالت، وقتي يكي و ننشونم، اون يكي رو هم مجبور نميكنم😎
اين برنامه كلي بود كه گاهي به خاطر ددر رفتن و حموم بردن و اينا يكم اين ور اون ور ميشه.... شما از صبح تا شب چيكار ميكنيد؟!
.
.
.
.
پ ن : من اگر خونه تميز نباشه اصلا مغزم ارور ميده.براي همين مجبورم ميفهمي😂

پست موقت مجددا...
تعداد خيلي زيادي دايركت رو جواب دادم خيلي ها رو هم نرسيدم جواب بدم... يك توضيح كلي به صورت موقت بدم:
من از داروخانه "ريحان" خريدم ١٥٨ هزار تومان. پيج شركت واردكننده ي اين محصول كه خودشون به داروخانه توزيع ميكنند ميداد ١٥٥ هزار تومان. حالا همين پيج تا آخر اين هفته تخفيف زده و محصول رو ١٤٧ هزار تومان ميفروشه، ضمن اينكه اگر بفرماييد خدمتشون از پيج هيلا آشنا شدم، هزينه ارسال ازتون نميگيرن و رايگان ميفرستن😍 يعني نه چك بزن نه چونه كاپ و بيار به خونه😂😁هر كسي كه خريد و دستش رسيد خبر بده و نظرش و بگه... من عاشق رنگش و كيفشم... خيلي برام جالبه بدونم اونايي كه ميخرن كدوم رنگش و پسند ميكنن😁
راستش من همسر و فرستاده بودم برام بخره، بعد ادمين همين پيج ازم پرسيدن كدوم رنگ و خريدن؟! گفتم نميدونم ولي با شناختي كه ازش دارم به نظرم بيرنگ ميخره چون معتقده محصولات بهداشتي بيرنگ باشن بهتره... بعد تو دلم گفتم اي واااااي كاش سپرده بودم برام نارنجي بخره😁😂 وقتي همسر اومد رنگش و ديدم فهميدم اون منو خوب شناخته ولي من متاسفانه مرزهاي شناختن همسر رو با اين حدسم كيلومتر ها جابجا كردم هههههه😂
لطفا پيج و يادداشت كنيد كه اگر پست رو برداشتم، تك به تك نپرسيد عزيزانم❤️ فرصت پاسخگويي ندارم مناسفانه... در مورد كاربردش هم زحمت بكشيد گوگل كنيد... من هم در اولين فرصت يك ويديوي خوب از گلاره ي عزيز تو كانال ميذارم...
با اين وسيله ي خوب و كاربردي، دوره ي طلايي ماهانه تون رو آسون و راحت سپري كنيد❤️😍
#پيام_بازرگاني_هيلا

كابينت ها رو اگر من طراحي ميكردم قطعا دكوري اينشكلي در نمياوردم... ولي بعد از مدت هاااا با خودم گفتم حالا كه هست، چرا كه نه؟! يك سر و ساماني بهش بدم شايد كاربردي تر دكوري هايي باشه كه مدام خاك ميگيرن... هميشه تو تمام خونه هايي كه بوديم يك كابينت كافي شاپ داشتم كه توش ملزومات قهوه و ... ميذاشتم تو اين خونه هم يك كابينت و اختصاص دادم و تو يكي ازين شلف ها قهوه جوش ها و فرنچ پرسم و گذاشتم... ديروز كهداشتم سر و سامون ميدادم گفتم چه بهتر كه ماگ هامو بذارم اينجا هم استفاده شه، هم با ديدنشون خاطراتم زنده شه هم خوشگلتر باشه😊 حالا يك شلف ديگه هم اون سر آشپزخونه دارم كه خاليش كردم و بايد براش فكر كنم😎
يكي از هنرايي كه ندارم ديزاينه😁 ديروز ولي يكم فوران كردم و رفتم با كمترين هزينه كلي چيتان پيتان خريدم و آشپزخونه رو نظم دادم... عكس بعدي جاي شوينده هاس كه فكر كنم شوينده ها رو بردارم و براي مورد ديگه اي استفاده ش كنم چون سنگينن و ميترسم درب كابينت كج شه😁 عكس سوم جاي نايلون هاس كه من از ابتداي عروسي نايلوناي اضافي رو اينطوري مثلثي ميكردم و تو يك پكيج نگه ميداشتم، الان بهتر و دم دست تر شد... عكس بعدي شيشه آبغوره و سركه و عكس بعد تر دو تا بطري براي شربت آلبالو و به، اوووومممم😋و در نهايت عكس آخر ازين سبد سوسولي ها😁 براي فلفل و ليمو ترش و قارچ و گوجه گيلاسي هاي خوشگل و نازنينمممم. يخچالمم قرتي شد رفت😜 هنوز آشپزخونه كلي كار داره تا مرتب و منظم شه كاملا... ولي همينم كليييي حال دلم رو خوووب كرد...
شما براي منظم كردن آشپزخونه چه ايده هايي داريد؟! پ ن: خوشگلا كسي تجربه استفاده از بندانداز سنس هير و داره؟! ٩٦/٠٧/٢٤

عاشق شب هاي بلند و كش دار پاييز و زمستونم! عاشق عصر هاي سرد و چسبيدن به شوفاژ و خوردن چاي و هات چاكلت داغ و كيك خونگي... عاشق پوشيدن جوراب پشمي و پاپوش گرم و رنگي... عاشق وقت گذروني تو خونه و ديدن بخار كتري و صداي قل قل ش و ديدن شيشه ي بخار گرفته ي آشپزخونه...
الان چند ساله كه اوايل پاييز سريال هاي مورد علاقه مو سفارش ميدم و وااااقعا از ديدنشون لذت ميبرم و دقايق زندگيمو لابلاي اون سريال ها جا ميدم... مثل سريال هايي كه پارسال خريده بودم و امسال با مرور دوباره شون پرت شدم به روزهاي پر فراز و نشيب بارداري و قبل از زايمان... امسال هم كلي سريال سفارش دادم و اين سه تاش انروز به دستم رسيد... بچه ها رو خوابوندم و با مامان جون نشستيم مدرسه ي مادربزرگ ها ميبينيم، چايي و شكلات ميخوريم و لابلاش تنقلات خلافي😬 چيپس و پفك هم ميخوريم و هوراااا ميشيم... شما براي عصر هاي پاييزيتون چه برنامه اي داريد؟!😍

پارسال دقيقا همين روز بود... آخرين كافي شاپي كه با دوستم قبل بارداري رفتم... قلمبه بودم و پنگوئني راه ميرفتم... من تو كافي شاپ بودم و همزمان كاميون باربري داشت تو خونه ي قبلي وسايلامون و بار ميزد... داشتيم با دوستم ميدون انقلاب و ميرفتيم به سمت ازادي من دربست بگيرم كه گ.ش.ت دوستم و به خاطر مانتوش گرفت كه در عكس مشاهده ميكنيد😮خداييش ازين جمع و جورتر و پوشيده تر و گشادتر اخه😆 خلاصه من با شكم قلمبه گريه ميكردم و خواهش ميكردم ولي در كمال ناباوري ون مذكور دور زد و رفت سمت مركزشون😫 من پنگوئني راه ميرفتم و گريه ميكردم كه برم مانتو بخرم براش و براي همسر گريون شرح ماوقع ميدادم😁 دوستم زنگ زد و گفت دو تا چهارراه پايين تر تعهد گرفتن و ولش كردن😮 منم فين فين كنان رفتم سمت خونمون، رفتم از همسايه مون خداحافظي كردم، يك چايي و كيك كنار هم خورديم، در و ديوار خونه ي دوست داشتنيمون و نگاه كردممم و بوس كردم آخرين عكساي يادگاري رو گرفتم و پيش به سوي خونه آرزوها... اسباب ها رو ريختيم تو خونه اي كه يككك عااالمه كار داشت و رفتم خونه ي خواهرم و بيست مهر ماه نود و پنج رو به عنوان روزي پر از اشك و لبخند تو خاطراتم ثبت كردمممم... الهي الهي الهي به حق امام جواد (ع) تمام مستاجران سقفي پر از ارامش و به مالكيت خودشون بالاي سرشون قرار بگيره... .
.
.
.
.
جهت ياداوري: توسل مجرب به امام جواد (ع) براي صاحبخانه شدن: بعد از هر نماز واجب و مستحب چهارده مرتبه يا جواد(ع) بگيد به يك سال نرسيده به اميد خداي مهربون صاحبخانه ميشيد.
#خونه_آرزوها

اونايي كه من و ميشناسن ميدونن چقدر رو سرويس بهداشتي خونه حساسم🙈يعني هميشه موقع خونه ديدن چه براي اجاره چه خريد، اولين جايي كه چك ميكردم دستشويي حموم بود😬 و بالطبع هميشه يكي از دغدغه هام هميشه خوشبو بودنش بود...تا اينكه قبل از عيد امسال براي خريد مانتو رفته بوديم كه اين عزيز دلم رو پيدا كردم. تو عكس بعدي اگر ورق بزنيد تصويرش از نزديك هست. به برق وصل ميشه و با حرارت عطر رو پخش ميكنه. پوكه هاي عطرش هم بعد از اتمام عوض ميشه. من ده تا اضافه خريدم😆🙈 گذاشتم تو كمد توالت. مورد بعدي كه خيلي ام موثر بوده، من طبق تبليغات اينستا (روم سياه بخدا خيلي با اب و تاب ميگفتن عاااليه😜) يك بار رفتم هايپر و تمام محصولات سيف رو خريدم. چقدرم گرون شد😕ولي فقط از گاز پاك كنش و مخصوص سرويس بهداشتيش خيلي خيلي راضي ام و اونقدررررخوشبوئه كه بوش تا فردا قشنگ ميمونه تو سرويس حالا ديگه ضرر داشته باشه واسه ريه و اينا نميدونم🤧🤔 مورد سوم اينكه من ساليان سالههه كه از صابون هاي دورو استفاده ميكنم كه فقط هم اقيانوسش رو عاااشقممم و تو دستشويي و حمام هميشه ميذارم و لذتش رو ميبرم... يك مورد وسواس طوري هم كه باهاش درگير بودم اين بود كه من از حوله پارچه اي تو سرويس خيليييي بدم مياد و اصلا دوست ندارم. يك دستم تو حوله شستن بود كه تو خونه ي جديد ازين سرويس هاي دستشويي خريدم كه جاي دستمال حوله و دستمال توالت رولي داشته باشه بذارم و خودم و خلاص كنم... 😁😎 يك چيز ديگه ام كه هميشه ازارم ميداد گذاشتن صابون تو جاصابوني و اين داستانا بود كه پس از گشتن فراوان پارسال تو يك مغازه اي ازين اهنربايي ها يافتم و هووورا شدم...
و اينكه ببخشيد متاسفانه هيچ كدوم ازين ها رو از پيج خاصي تهيه نكردم كه بتونم تگ كنم. ولي يكم بگرديد فكر كنم تو لوازم بهداشتي فروشيا پيدا كنيد همه رو.
شما هم اگر تجربه خاصي تو خوشبو و زيباتر كردن سرويس هاي بهداشتي داريد بگيد استفاده كنيم🤗
و يك سوال مولتي ويتامين بدون اهن خوشمزه كه بچه ها دوست داشته باشن چي سراغ داريد؟!

از وقتي اين كمد نازنينم رو به جاي ميز تلويزيون قبلي گذاشتم خيليييي از مسائلم در باب ايمني بچه ها حل شده! البته اين كمد همه ش نيست😎 يك كنج داره و تا ديوار سمت چپ ادامه پيدا كرده. البته دكورش هنوز راضي ام نكرده و فعلا همينطوري چيدم... اون باكس وسط بالا، سريالاي دوست داشتني رو گذاشتم و ساعت و يك جيپ عقب كش يادگار دوران كودكي... خيليييي كوچيك بودم كه برادرم اين جيپ و داشت و نميذاشت بهش دست بزنم... چند وقت پيشا در حالي كه سه تا چرخاش اوراق شده بود لابلاي وسايل پسر دومش ديدم و چشمام اينشكلي شد😍 بهش گفتم تو كه تو بچگي نذاشتي انگشتمم بخوره بهش😂بيا مردونگي كن اين و بده به من😬 گفت حواس پسرمم و پرت ميكنم برو كش برو😂 منم عمع نامرد شدم و اين جيپ خوشگل و خيلي تميز و شيك بلند كردم اوردم گذاشتم اينجا😂 كي لو بره خدا عالمه😆 اون باكس پايين سمت راست رو هم خودم گفتم برام اينشكلي دربيارم كه توش هرازگاهي چيزايي بذارم دوقلوهام برن بردارن و كيف كنن و عجييييب جواب داده😆 و اينكه مفتخرم بگم امروز هامون جانم دكمه بيرون اومدن سي دي دستگاه و زد، سي دي رو دراورد و باز درش رو بست😂 فكر كردم تصادفي بوده و دو سه بار سي دي گذاشتم ولي باز همين كارو كرد... و اينكهههه جهت ثبت در تاريخ ديروز هامون براي اولين بار دو قدم به صورت مستقل راه رفت، داشتم ظرف ميشستم و روم به سمت هامون بود، وقتي اين صحنه رو ديدم، ظرفا رو رها كردم و مدام ميگفتم ديدمممم ديدمممم بخدا ديدمممم راه رفت هههه😁 و از ته دلم ارزو كردم خدا دامن همه ي منتظرا رو به فرزندي سالم و صالح سبز كنه. آمين❤️
و يك نكته ي ديگه اينكه حدود يك هفته س سفت و سخت به سلامت پوستم و سلامت تغذيه ام اهميت ميدم وايييي كه چه كيفييي داره ادم حس ملكه بودن بهش دست ميده... تخم ريحان ميخورم براي كلسيم... ليمو ترش براي ويتامين سي كه بيش از چهارساله هرروز عادت دارم بخورم ولي گاهي به خاطر خستگي و مشغله فراموش ميشد... شير بادوم به جاي شير حيواني😎 و انواع و اقسام سبزيجات تازه و خوشمزه... كمتر از قبل احساس خستگي و خواب الودگي دارم... و براي اون عزيزايي كه هنوز براشون سواله چطوري به كارام ميرسم بايد بگم كماكان در تمام بيست و چهار ساعت نهايت پنج ساعت مجموعا ميخوابمممم هرچي تنبلي و رخوت در مياد از پر خوابيه و تغذيه ناسالم... ميگيد نه؟! يك ماه امتحان كنيد... من رفتم بخوابم شب همگي خوش😍😘❤️
٩٦/٠٧/١٨
#ميز_تلويزيون_هيلا

باورم نميشه من تو اون سالها زندگي كردم... انگار قرن ها پيش بوده... جايي كه ارتباطات انقدر سخت ولي شيرين تر از عسل بوده... اون روز رو خوب خاطرمه. هنوز از اسباب كشي كاملا فارغ نشده بوديم و وسايلم رو تو كمد ِ سفيد و تميز و مرتبِ خونه ي نوساز جديد نچيده بودم و هنوز سرخوش از بوي رنگ و تازگي خونه ي جديد و سراميك هاي براق و آشپزخونه ي مدرنش بودم... اوايل دي ماه سال هشتاد و يك... تلفن خونه ي خوشگلمون هنوز وصل نشده بود كه بهش زنگ بزنم. به فكرم هم نرسيد كه طور ديگه اي زنگ بزنم، كاغذ رو برداشتم، نوشتم و نوشتم و نوشتم و يك نقاشي هم اخرش كشيدم. رفتم پاكت وتمبر خريدم و بردم اداره ي پست. لحظه اي كه نامه رو از درب صندوق زرد جلوي اداره پست فرستادم تو رو خيلي شفاف تو خاطرم دارم! غافل از اينكه تو همون روزها اونها هم ازون خونه رفته بودن، و خونه ي بزرگ و دلباز و حياط دار خوشگلشون رو خالي رها كرده بودن... شايد اگر اون روز كه باباش ميخواست به درخت ها آب بده و به خونه سرك بكشه، اون رو نميبرد، شايد اگر شروع نميكرد لابلاي برگ هاي خشك حياط با پا قدم زدن و هل دادن، شايد اگر پاش گير نميكرد به نامه ي لابلاي برگ و گل و لاي من كه خيس شده بود، شايد اگر كنجكاو نميشد و برش نميداشت، شايد اگر نوشته هاي قاطي پاتي شده ي روي نامه رو نميخوند، شايد اگر بعد از خوندن جواب نميداد و ادرس و شماره تلفن خونه ي جديد رو نميداد... الان دو تا ادم غريبه بوديم كه دو تا جاي جدا تو اين شهر بزرگ افتاده بوديم و رفيق ترين رفيقي در كار نبود... هربار اسم پست يا پستچي مياد، اون پستچي مهربون و تصور ميكنم كه وقتي درب رو براش باز نكردن، نااميد نشد و نامه رو برگشت نزد و ترجيح داد از لاي درب بندازه داخل... و من هميشه ازش سپاسگزارم... ايكاش دنيا هنوز به سادگي و شادماني اون وقت ها بود... هيچ لذتي بالاتر از داشتن نامه و بسته ي پستي نيست❤️😍 تصميم گرفتم هرازگاهي براي اون كساني كه دوستشون دارم نامه بنويسم و پست كنم... بماند يادگاري😍😘❤️
.
.
.
.
.
پ ن ١: روز پست مبارك
پ ن ٢: اين نوار رو من ميبردم مدرسه و سر كلاس ها😮😐 تو واكمن از زير مانتو و مقنعه گوش ميداديم و خدا ميدونه چقدر كيفور ميشديم😆شايد يك روزي از دوران راهنمايي و شيطنت هام گفتم. مطمئنم اون روزا رو زمين زندگي نميكردم و قطعا تو جهان ديگه اي سياحت ميكردم😆😁😍
#روز_پست_مبارك_هيلا

بهش گفتم وقتي يك موجي راه ميافته هميشه يك عده سوارشن و كاري ندارن از كجا اومده و به كجا ميره!فقط اين جماعت به موج سواري علاقه دارن! گفتم همونايي كه الان راه افتادن تو تمام پيج ها و از هركاري ايراد ميگيرن، همونايي ان كه قبلا تو همين پيج هاي مورد نقد شما به به و چه چه ميكردن و چشم بسته خط ميگرفتن، حالا هم ويكتيم طور، راه افتادن سوار موج جديد شدن و اصلا قدرت تشخيص ندارن ببينن شخص درستي رو هدف گرفتن يا نه!گفتم بيا خودت رو بذار جاي من! وقتي چيز جديدي ميخرم، معرفي كنم ميگن واي تبليغ ميكني! نكنم ميگن واي بخيلي! بعد بيا دايركت ها رو ببين كه ميپرسن از كجا خريدي؟! بعد شما همين پيج من رو بگير بده دست يكي از همين ويكتيم هاي نازنين، ببين چطوري ازش پول در مياره!گفت درست ميگي...
همون روزهاي بارداري چون ميدونستم خيلي قرار نيست تا يكي دو سال بتونم براي خريد بيرون برم، خيلي از پيج هاي معرفي شده رو ديدم و بررسي كردم و گُل هاشو نگهداشتم براي روز مبادا...خيلي ام راضي ام و خداروشكر ميكنم.
گفتم براي بچه ها اسباب بازي خريدم تگ كردم گفتن تبليغ ميكني، برداشتم اومدن دايركت دادن از كجا خريدي؟ استوري گذاشتم معرفي كردم گفتن اون داستان ها رو گفتي برسي به اين تبليغ تو استوري...
عكس بچه ها رو به خاطر خط فكريم نذاشتم كه اگر شيرين كاري هاشونو رو ميكردم، الان دويست كا فالوور داشتم، اومدن گفتن بذار نترس ما چشممون شور نيست، حالا بذارم ميگن مادر ِ كودكان كار مدرن😂بهش گفتم من تبليغ و قبول ميكنم ولي نه هر كالايي و نه به صورت غير مستقيم و با داستان گفتن! ولي هموني كه اين كار اينستاگرامري كه تبليغ غير مستقيم انجام ميده و براي مخاطبش ارزش قائل نيست، رو نقد ميكنه، چشم بسته مني كه فقط رو حساب تجربه و حمايت يك پيج خوب و معرفي ميكنم رو هم نقد ميكنه! شده قضيه ي پيرمرد و نوه و الاغش كه هركاري كنيم يك انگ بهمون ميچسبونن و نقدمون ميكنن! بهش گفتم همونطور كه اينستاگرمر رو نقد ميكني و به چالش ميكشي، اين سبك مخاطب ها رو هم نقد كن.اگرچه اين دنياي مجازي براي من خيلي مفيد بوده و همين هم دل كندن ازش رو سخت كرده،در وهله ي اول دوستان ارزشمندي بهم داده كه با دنيا عوض نميكنم،پيج هاي خوبي رو شناختم كه با خيال راحت ازشون خريد ميكنم و مهمترين فايده ش اين بوده كه از هيلاي زودرنج و حساس پنج سال پيش، يك آدم صبور و پخته ساخته... يكم منصف باشيم❤️🤗
من نظرات و هميشه ميخونم و بهشون فكر ميكنم و در نهايت كاري كه فكر ميكنم درسته انجام ميدم. ممنون كه به هم تو كامنت ها احترام ميذاريم😘❤️😍
ايشون مبل دلبر ديگه م هستن😊🤗
#درددل_هيلا

به مناسبت روز كودك❤️
روزي كه دل رو به دريا زدم و با دوقلوهام رفتيم مراسم عمو اميد، اين ميزها رو به عنوان جايزه روي سِن چيده بودن، سرم و بردم بيخ گوش خواهرم و گفتم:"من حتما يكي ازينا برنده ميشم" وقتي آخر مراسم اسم هاروخوندن،نااميد شدم و بلند شديم بريم، به خواهرم گفتم بهم زنگ ميزنن و ميگن اشتباه شده شما برنده شديد و اسمتون و يادمون رفت بگيم! خنديد و به اعتماد به سقفم غبطه خورد😁😜
تازه رسيده بودم خونه كه دايركتش و ديدم! لايو مراسم و از پيجم ديده بود و گفته بود اگر ميدونست منم اونجام، حتما ميومد ديدنم و اينكه خيلي پيجم و دوست داره و از فالووامه!! شاخام زد بيرون و قصه ي اون مكالمات و براش گفتم!پيج و بستم و يكم بعد كه باز كردم ديدم نوشته من برنده شدم، من از اولش كه اين پيج شروع كرد برام دوستاي مهربون جمع كرد برنده شدم! نمييييتونم توصيف كنم چقدررر ذوق زده و هيجان زده بودم!انقدر تو خونه جيغ جيغ كردم و بالا پايين پريدم و به خواهرم گفتم ديديييي برنده شدم، كه خدااا ميدونه.وقتي به همسر گفتم خيلي خوشش نيومد و گفت چرا قبول كردي؟اگر كيفيت نداشته باشه من نميذارم استفاده كننااا😁حالا همين همسر سخت پسند و مشكل پيند بنده، بعد از ديدن اين ميز و صندلي هاي مينياتوري دلبررر ميگه بهشون براي مبلامون عسلي سفارش بدههه بي نظيره كارشون😂😁 .
.
.
.
.
پ ن ١: اونايي كه به من پيشنهاد جنس مجاني براي تبليغ دادن ميدونن كه من قبول نميكنم چون جا براي وسايلي كه سليقه م نباشه و اضافي ان ندارم! ولي خيلي از پيج ها براي خريد رفتم و قيمت پرسيدم كالايي رو بخرم، يهو گفتن واسه شما مجانيه هيلا جووون🙈😊 و تازه فهميدم چه پيج هايي كه عاشق محصولاتشون بودم از فالوواي مهربونم بودن... و واقعا نميدووونم چطوري اين محبتشونو جبران كنم ولي اين يكي بي نظيييير بود. و خدا خودش شاهده #اين_يك_پست_تبليغاتي_نيست_هيلا 😁😂 يك محصول زنانه هم تو ذهنمه معرفي كنم بهتون... بخدا حيفم مياد نشناسيدش و ازش بي بهره باشيد.. ولي با خودم درگيرم🤔
پ ن ٢: يك پيجي بود ميخواستم ازش يك جنسي سفارش بدم براي بچه ها... يهو ديدم همون روز بهم پيغام داده هيلا جون اگر اجازه بدي هديه بفرستم معرفي كنيد كارو😩گفتم چي ميخوايد بفرستيد؟ يك عكس فرستاد با يك شماره حساب و نوشت سريع صد تومن بريز تا تموم نشده😂فردا براتون ارسال كنم هديه رو😁خيلي دوسش داشتم، شما چطور؟!😂😂😂
پ ن ٣: مرسي بي بي استار نازنينم كه اين هديه خوبو در بهترين روز ممكن فرستادي.دارم لحظه شماري ميكنم صبح شه بيدارن ان شاالله و عكس العملشون و ببينم.😘😍
#سفيران_نامريي_بيبي_استار_هليا_هامون

روزي كه اين گلدون سفيد رو خيلي گذري تو مغازه اي ديدم و عاشقش شدم و بي درنگ رفتم ازش دوتا براي دكور سفيد و خوشگل و جذاب تازه مون خريدم، هرگززز فكر نميكردم يك روزي كه خيلي خيلي خسته ام، كلافه ام و دلم گريه داره از بي خوابي و خستگي، اونقدر كه دوباره رو بيارم به معجزه ي شكرگزاري و تمرينات مستمر، سر ظهر، يكي در خونه رو ميزنه و مني كه دسته گل رو از پشت آيفون ديدم از ذهنم گذشت كه زنگ رو اشتباهي زدن، تصميم بگيرم درب رو باز نكنم ولي ولي ولي يك حس عجيبي بگه صاحبش خودخود تويي، آيفون رو جواب بدم و آقايي از اون طرف سيم هايگه از زعيم اومدم خانم فلاني، دسته گلتون رو آوردم... درب رو بزنم وقتي دسته گل و شكلات رو ميده دستم، بهت زده بپرسم: از طرف؟؟؟؟؟ اون آقام لبخند بزنه و بگه روش و بخونيد و زود ناپديد بشه... غافل از اينكه براي من سليقه ش و مدل سورپرايز كردنش و اين مدل كارهاش خيلي وقته رو شده و حتي با سفارش و تلاش هم نميتونه پنهون بمونه يا ذهن من رو مشغول كنه كه يعني كار كي ميتونه باشه؟!!! خيلي آروم و خندون خندون رفتم تو آشپزخونه، گلدون رو آب كردم، گل ها رو توش گذاشتم و مرتب كردم، از تو جعبه ي شكلاتم يكي برداشتم انداختم دهنم و رفتم تو اتاق در و بستم... تلفن رو برداشتم و شماره رو گرفتم... خنديدم و گفتم چرا؟! ازت ممنونم... خنديد... خنديدم... صدامون تا خود آسمون رفت...
ماشالله لاحول ولا قوة الا بالله العلي العظيم
#براي_همسرم_هيلا

Most Popular Instagram Hashtags