[PR] Gain and Get More Likes and Followers on Instagram.

hiloooei hiloooei

501 posts   18005 followers   71 followings

hila  بی شک جهان را به عشق کسی آفریده‌اند، چون من که آفریده‌ام از عشق جهانی برای تو ! Playing violin🎻swimming🏊🏻👨‍👩‍👧‍👦مامان دوقلوها،هليا و هامون

http://tlgrm.me/virtualnotebook2

اين قسمت: مادر دو ترك سواري ده😁
امروز از هفت صبح كه وروجكا بيدار شدن تا همين الان در حال بدو بدو بودم😁 و تمام مدت خداروشكر ميكردم و ميگفتم خدايا تا باشه خستگي حاصل از بازي و ورجه وورجه باشه نه تب و مريضي...
امروز رفتيم تو آشپزخونه و ديديم واويلاااا آب لباسشويي كل كف رو گرفته و به دشواري خورديم😁😂 كل خونه هم اينك بمب تركيده و من خيلي ريلكس دارم آماده ي خواب ميشم چون واقعا حس تميزكاري ندارم😁☺️
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
پ ن ١: شب حس كردم هليا تب داره درجه چيزي نشون نداد اميدوارم اشتباه كرده باشم😔😧😐
پ ن ٢: تو استوري عكس صبحانه و نوشيدني گذاشتم دستورش و براي اونايي كه خواستن ميذارم: صبحانه : مخلوط جوپرك پخته و كمپوت سيب دستپخت خودم كه هر روز صبح درست ميكنم... بعد كه له كردم حس كردم با بلعش اوكي نيستن ميكس كردم. نوشيدني: يك انبه+ يك موز+ دو ليوان شير+ پودر پسته هر روز كه به بچه ها يكم موز و انبه ميدم بقيه شو براي خودم ميكس ميكنم و ميخورم خيلي براي شيردهي خوبه☺️👍🏻
پ ن ٣: من تو بارداري بيست و دو كيلو اضافه كردم الان تا وزن قبل بارداري فقط شش كيلو باقيست😁كه البته تو ظاهر كاملا لاغر شدم اون شش كيلوام خودي بنمايانه و آب شه به روزاي اوج خودم برميگردم... به اميد اون رووووووز😁😂
#دوقلوها #مادرانه #چرا_عكس_هاي_ما_كامل_نيست_هيلا

بسته بندي بيسكوييت و باز كردم و از داخلش يكي كشيدم بيرون، چشمام و بستم و خرت خرت ميجوييدمش و با چايي تازه دمم آروم و آهسته ميخوردمش و فكر ميكردم شايد خوشمزه ترين بيسكوييت دنيا الان تو دستاي منه... مزه ي عشق ميداد و مهربوني... زبون مشترك همه ي آدم ها تو تمام دنيا... جغجغه ها رو بدون معطلي باز كردم و دادم دست هامون و هليا... از ذوق بالا و پايين ميپريدن و به لثه هاشون ميكشيدن و ميخنديدن و من به اين فكر ميكردم كه اين جغجغه ها شايد خوش صداترين جغجغه هاي دنيا باشه... صداش صداي مهربوني بود... داروها رو جمع كردم گذاشتم روي كانتر آشپزخونه و با خودم گفتم اگرچه از ته قلبم آرزو ميكنم هرگز لازم نشه بازشون كنم ولي قطعا تب بر ترين داروها الان تو دستاي منه.... از عشق و مهربوني تهيه شده...
آخه چطوري تونستي؟! چطوري تونستي اينقدررررر مهربون باشي؟! اينقدرررر آروم و بي صدا مهربون باشي؟! بي اونكه بشناسمت... بي اونكه ديده باشي منو؟ از اون دور دورا اينا رو بفرستي و من رو اينطور شگفت زده كني؟! اونقدر كه وقتي آبانه گفت اينا رو فرستادي كافه تا دست من برسونه، من با گريه جواب پياماشو بدم؟!!! آخه چرا با من اينكارو ميكنيد؟؟؟؟ دوستتون دارم مهربون ترين مهري جون دنيااااا... مطمئن باشيد يه روزي كه هامون و هليا بزرگ شدن و احتمالا داريم فكر ميكنيم كجا سفر كنيم، بالا و پايين ميپرن و ميگن آخ جوووون بالاخره مهري جون خاطرات مامانمون رو ميبينيم😍😘❤️ #دوقلوها #مادرانه #جايزه_جات_هيلا

اين قسمت: مادر مقتصد و هنرمند😁
قبلا تو پيجاي اكسسوري نوزاد ازين بند پستونك لاكچري ها ديده بودم ولي اصلا نميتونستم با خودم كنار بيام هفتاد هشتاد تومن پول براش بدم🙈😁بنابراين دست به كار شدم و خودم اين دو تا رو براشون درست كردم... هديه ي اولين دندونشون از طرف مامانشون😍😘 دندون هامون بالاخره ديروز جوونه زد و شايد صداي خوردن قاشق به دندونش يكي از گوش نوازترين صداهاي دنياست😍😘❤️
گيره پستونك: هزار تومن
نخ پستونك: متري ٢٥٠ تومن
مرواريد دو بند: چهارتوىن
مهره هاي اسمشون: هركدوم پونصد تومن
اون ريسه هاي گلم خريدم براي اينكه ازشون عكساي خوشگل بگيرم ان شاالله... اين يكي دو روز هم نبودم داتم تو خلوت خودم سعي ميكردم ملغمه اي از عشق و هنر مادرانه درست كنم و به دوقلوها هديه بدم❤️😍😘
پيجي كه ازشون مواد اوليه رو خريدم تگ كردم ممنون ميشم جدا جدا نپرسيد😁🤗
@bazar_bozorg_kharazi .
.
.
.
.
.
.
پ ن : هامون الهي شكر بهتره ولي هنوز همه چيز مرتب و رو روال نيست... فعلا فقط به بهبود اوضاع اميدواريم... 😍😘❤️
#مادرانه #دوقلوها #براي_پسرم_هامون_هيلا #براي_دخترم_هليا_هيلا

ازون شب هاي سخت و كش دار... ازونا كه چشم روي هم نميذاري و مدام تو گوش پسرت كه گريه ميكنه ميگي خوب ميشه پسرم... بغضت و قورت ميدي و ميگي همه ي اين شب ها و بيخوابي ها فداي يك تار موي نرم و نازك و بورت...
ازون صبح قشنگا... كه خورشيد اينطوري از پنجره پهن شده وسط آشپزخونه ت و صداي فواره ي آب پاش از فضاي سبز رو به روي خونه دلت رو نوازش ميده و صداي گنجيشك ها نويد اومدن صبح هايي رو ميدن كه چهارتايي نشستيد و صبحانه ميخوريد و قاه قاه از ته دل ميخنديد...
ازون آرامش ها... كه خودتون نميدونيد از كجا و چطوري با اين همه خستگي مهمون قلبتون شده و با همه ي اين مسائل چشمات و ميبندي و از ته قلبت ميگي خدايا شكر... هزاران هزار بار شكر...
#دوقلوها #مادرانه #درددل_هيلا #عشق_هيلا

انقدرررر خوابم مياد كه اصلا در كلام نميگنجه!! ولي انقدررررر تو كامنت ها و تو دايركت بهم محبت داشتيد و خواستيد از حال هامون بگم و البته برام دونه دونه جواب دادن سخت بوده گفتم پستي بذارم و غششش كنم... امروز هامون تا عصر با تب درگير بود، دوباره ظهر دكتر بردم و تشخيص همون بود. به خواهرم اينا و مامانم اينا اعلام كردم امشب رو نميرم كه عسل درگير ويروس نشه خداي ناكرده... خواهرمم گفت كه من نباشم نمياد كه مامانمم بتونه اينور پشتيباني كنه... گفت عسل بهونه ي تو و هليا و هامون رو ميگيره و گريه ميكنه... هامون و خوابوندم و هليا رو حاضر كردم بردم خونه ي مامانم چون خواهرم اونجا بود و ميخواست بره. تو راه از طرف هليا براي عسل خوراكي خريدم و وقتي رسيديم عشق عسل به هليا قُلُمبه شده بود و كليييييي بازي كردن، آخراش هردو خوابشون ميومد و داشتن زد و خورد ميكردن كه بچه ها رو خوابونديم و پاشديم متفرق شديم😁 طفلكي مامانم تو چهل و هشت ساعت گذشته فقط دو ساعت خوابيده و الان بيهووووش شده... اگرچه احيا رو از دست داد ولي قلبااا و عميقاااا ايمان دارم كه ثواب هزاران برابر براش نوشته خواهد شد... خدايا براي تمام پدر و مادرا آرزوي سلامتي و طول عمر ميكنم چرا كه الان و فقط الان درك ميكنم چه زححححمتي برامون كشييدن و براي رفتگان هم طلب آمرزش ميكنم... براي ما و خونواده مون بالاخص مامان جون و هامون امشب خيلييييي دعا كنيد... تب هامون خداروشكر كنترل شده اگرچه خيليييي بيحاله... ديدن چشماي بيحال و پر از التماسش دل شيييير ميخواد... تو اين شب عزيز از خدا ميخوام به همه ي خانوماي منتظر ني ني سالم و صالح بده و همممممه ي ني ني ها صحيح و سلامت و به دور از بيماري باشن و براي همه ي مامانا صبر آرزو ميكنم... الهي الهي الهييييي كه هيچ مادري با فرزندش آزمايش نشه... خرداد پارسال براي من يك جور سخت بود و امسال يك جور... خدايا به خودت سپردمشون...آمين
.
.
.
.
پ ن : در مورد استوري... دارم براشون عصاره ي گوشت آماده ميكنم كه ان شاالله بهشون بدم... طرز تهيه ش هم تو نت بزنيد مياره... ببخشيد كه مجبورم دايركت ها رو فقط بخونم و جواب ندم مگر سوال خاصي باشه... واقعا شرايطش رو الان ندارم و ممنونم و دستاتون رو ميبوسم كه دركم ميكنيد😍😘
٩٦/٠٣/٢٥
#مادرانه #دوقلوها

گاهي وقتا پيج هاي پر فالوئر رو كه ميبينم با خودم ميگم خوشششش به حاااالش چقدرررر دوست داره... از بس كه من از دوستانم تو اينستاگرام چيزاي خوب ياد گرفتم و دوستاي خوب و مهربون پيدا كردم... دوستاي بي غل و غشي كه مهم نيست نميبيننت و نميشناسنت... بي دريغ و بي دليل كنارت و همراهتن... ولي وقتي كامنتاشونو ميبينم، حتي ده تاي آخر، انرژي بد پشت بعضي كامنت ها رو ميبينم يا ميبينم نوشتن خوووشبحالتون!!! دلم ميگيره و ميگم همون بهتر كه دوستانم محدودن و مهربون... حالا ميبينم كه خودم دارم درگير اين انرژي منفي "خوشبحالتون" لعنتي ميشم... انقدر اينجا نوشتن خوشبحالتون كه حالا دارم به بستن اينستاگرامم فكر ميكنم... دهانت را می‌بویند
مبادا که گفته باشی دوستت می‌دارم
دلت را می‌بویند
روزگارِ غریبی‌ست، نازنین
و عشق را
کنارِ تیرکِ راه‌بند
تازیانه می‌زنند
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
در این بُن‌بستِ کج‌وپیچِ سرما...
خوب نيست... و از خوب نبودنش نه فقط من و همسر و هليا، كه كل خانواده خوب نيستيم........
#دوقلوها #مادرانه #درددل_هيلا #عشق_هيلا

عجب شب سختيه... تب هامون يهو تا چهل درجه رفت و نفهميدم چطوري رفتيم بيمارستان... اونجا يواش يواش اومد پايين و دوباره رفت بالا... شياف و استانينوفن و هيچيييي ام پايين نمياره تبش و ... مامان جون پيشمون موند و داره سعي ميكنه با آب تبش و كنترل كنه... بچه م تو خواب هذيون ميگه و عاقا عاقا ميكنه....😭😭😭 تو تخت هليا بودم و داشتم پيش پيشش ميكردم بخوابه... يهو مامان جون داد زد يا امام زمان و هامون و برد زير آب... نفهميدم چطور از تخت پريدم بيرون و وسط سالن نشستم گريه ميكردم و تو سرو صورت خودم ميزدم... پاهام ياري نميكرد جلوتر برم... به زور آب قند همسر تونستم پاشم و حالم كه جا اومد مامان جون با بغض گفت يهو پاش پريد ترسيدم😭😭😭 عجببب شب سختيه😭😭😭
.
.
.
.
.
.
.
.
.
پ ن ١: تب سنج هاي ديجيتالي و كاغذي خيلي غلط نشون ميده بعضي وقتا... ما با جيوه اي فهميديم تبش چقدررر زياده چون از سر و دهنش حرارت ميزد بيرون.
پ ن ٢: كلا دندون دراوردن تب و اسهال و اينا نداره و دكتر دوقلوها قبول نداره... ايشون گفتن هامون گوشش عفونت كرده و دكتر بيمارستانم گفتن تو پروسه ي دندون بدن بچه ها ضعيف ميشه و ويروس ها رو زود ميگيره... گفتن بدنش ويروس هم گرفته😔
پ ن ٣: امروز هر دو دكتر گفتن مرواريد هامون هنوز زير لثه س و چون لثه نازك شده من فكر كردم دندون ديدم... هنوز دندونش در نيومده... امضا يك عدد مامان هيلاي جوگير😒😐😧
پ ن ٤: عجب شب سختيه... بكن اي صبح طلوع...
٩٦/٠٣/٢٤
#دوقلوها #مادرانه #درددل_هيلا

هييييي عكساي گالري م رو باز كردم و بالا پايين كردم و گفتم كدووومو بذارم و اين سورپرايز رو خبر بدم؟! عكساي قشنگتري بود وليييي حس اين عكس رو درست لحظه اي كه براي بار اول مرواريدش رو ديدم و دهنش و باز كردم و هامون گريه كرد و با بدددددبختي موفق شدم عكس بگيرم از تمام عكس ها بيشتررر دوست داشتمممم😍خوشحالم... خوشحالم كه تو تمام اين دوران كه ادامه داره هنوز، از اسهال و تب و بيخوابي و بيخوابي و بيخوابيييي و بي قراري و نق و نق و نق... صبورانه كنارش بودم... لبخند زدم و مداااام بهش ياداوري كردم ما قوي ترين تيم چهارنفره اي دنياااا ييم و هر كدوممون مشكلي داشته باشه، سه نفر ديگه صبورانه، عاشقانه و عااااشقانه كنارش هستن😍😘🤗 ديدن اين مرواريد زيبا و ارزشمند خستگي اين مدت رو از تنم به در كردددد😍😘
.
.
.
.
.
.
براي خودم يك هدف صد و بيست و چهار روزه تعريف كردممم روزشمارم ميگه صد و بيست و دو روز مونده... اگررر موفق شدم اعلام ميكنم 😍🤗
٩٦/٠٣/٢٤
#مادرانه #دوقلوها #براي_پسرم_هامون_هيلا #اولين_دندون_هامون_هيلا

دارن چك ميكنن ببينن مامانشون درست ورزش ميكنه يا نه😁😝
بچه ها دو ماهشون كه بود يك سري ورزش كارديو انجام ميدادم كه به دليل مشغله رها كردم...ماه رمضوني انقدرررر تغذيه م بد بود كه هم لاغر شدم هم بدنم خيلي افت كرده... دوباره يك سري ورزش تقويت عضله بازو و پشت و كمر شروع كردم و از امشبم يك ليست تغذيه اي اماده كردم كه باااايد از فردا بهش متعهد باشم، بيست دقيقه كارديو و يك ربع تقويت عضله هم گذاشتم تو برنامم باشد كه سي و پنج دقيقه تو طول روز رو به خودم اختصاص بدمممم... به قول خانمه تو عكس:
"It doesn't mean you're selfish,it means you're a good mother😊"
باشد كه به برنامه وفادار باشمممم...
.
.
.
.
.
.
.
.
امشب دلم خيييييييلي گرفته... امشب مصادف با شش ماه و نيمگي دوقلوها، گهواره شون رو با همسر جمع كرديم... تمام مدت پرت شده بودم به چهل روزگيشون، من چااااق بودم هنوز و شكم داشتم اينهواااا. همسر رفته بود بهار و از گهواره ها عكس ميفرستاد تا من انتخاب كنم... دوقلوها سه كيلو و صد، دويست بودن و قدشون از سر انگشتاي دستم تا آرنجم بود... با كلي شوق و ذوق نصبش كرديم و ديلينگ ديلنگش و راه انداختيم و دوقلوها رو دوتاييييي گذاشتيم توش و خوابيدن☺️ هااامون انقدرررر فسقلي بود كه توش بيدار ميشد اينور اونور و نگاه ميكرد باز خوابش ميبرد هليااا هم كه مثل اسمش گل بود و بدون اذيت و آزار توش ميخوابيد و صداش در نميومدددد باورم نميشه كه اون هامون الان اصلا نميذاره پوشكش كنم يا لباس تنش كنم و مثل موشك از دستم در ميره و اون هليا الان هركاري بر خلاف ميلش كني انقدر جيغ جيغ ميكنه تا پشيمون شي... انگار گهواره شون آخرين آثار نوزاديشون بود، با جمع كردنش خاطرات نوزاديشون رو هم جمع كردم و بقچه كردم و گذاشتم يك گوشه ي قلبمممم... من عاشق رشد و بالندگيشونم و عاشق اين روزهااا وليبيي دلم براي اون روزها تنگه....اميدوارم اين روزها به مراتب شيرين تر و قشنگ تر روزي ارزومندان بشه. الهي آمين...
٩٦/٠٣/٢٢
#دوقلوها #مادرانه

گفته بودم قبلا كه شبا بهم زنگ ميزنه😂بعضي وقتام كه گوشي دم دستش نباشه با كنترل بهم زنگ ميزنه😆😁😂 منم فقط الوووو الوووو آله گااا آله گاااا باشه باشه رو فهميدم😍😘😂 به مامانم ميگم يكي از آرزووووهامه واقعا بفهمم عسل بهم چي ميگه!! جالب اينكه وقتي اينطوري حرف ميزنه هامون و هليا هيجان زده يه چيزايي به زبون ني ني ميگن😁😂
.
.
.
.
.
.
.
امروز رفتيم پاساژ گردي مثلا يكم خريد كنيم... جاتون خالي وقتي بيدار شدن يك پوستي ازمون كندن😂 كه من كف پاساژ نشسته بودم بچه شير ميدادم شانس اوردم وقت افطار بود كسي نبود😆😁 بعدم نتيجه خريدمون شد دو تا اسباب بازي ديلينگ ديلينگي كه وقتي رسيديم خونه انگار نه انگار اونا داشتن گريه ميكردن اوووو اوووو كنان نشستن باهاشون بازي كردن و فاز كي بود كي بود من نبودم برداشتن😂😂😂 امضا يك عدد مامان هيلاي مو سيخ سيخيييي
پ ن: ان شاالله از فردا تمرينات مديريت زمان رو توي كانال پست ميكنمممم...
٩٦/٠٣/٢٠
#دوقلوها #مادرانه #مديريت_زمان_هيلا

هيچ چيزي مثل تميزي و نظافت و مرتب بودن به من انرژي نميده... قبل از بچه دار شدن خونمون اغلب مرتب و منظم بود و پنج شنبه ها يك نظافت كلي ميكردم و اينطوري هميشه با يك خونه ي تر و تميز روبه رو بوديم😁 بعد از ورود فسقلي ها خونمون هرروز نياز به نظافت داره!! البته كه همه ي نامرتبي ها زير سر خودمه چون وقت نميكنم مثل قديم همه چيز و سر جاي خودشون بذارم... ديروز بعد از مدت هااااااا موفق شديم آويز جاكليدي و آويز جلو درب حمام و نصب كنيم كه من پشت ويتربن يك مغازه ديده بودم و عاشقشون شده بودم... هررربار ميرفتم مغازه بسته بود و بالاخره يك روز موفق شدم بخرمشون انگار دنيا رو بهم داده بودن😍 ولي هي فرصت نميشد نصبشون كنيم تا ديروووز كه هي ميرم و ميام نگاهشون ميكنم و تو دلم قند آب ميشه😁😍 عكسشون رو توي استوري گذاشتم ديروز... امروز خداروشكر خونه منظم بود و از تميزكاري اساسي پنج شنبه هنوز انرژي مثبت تو خونه جريان داشت... وقت اضافي اوردم و كلي كار مفيد كردم... با خودم فكر كردم بعد از تمرينات معجزه شكرگزاري، توي كانال تمرينات مديريت زمان برايان تريسي رو كه سالهاااا پيش يادگرفتم براتون بذارم... شايد به درد مامان ها و خانم هاي شاغل خورد... واقعا به نظرتون بعد از سلامتي و امنيت، گرانبها تر از زمان داريم؟! چيزي كه اكثريتمون مداااام داريم هدرش ميديم... اگر موافق هستيد بسم الله...😍😘❤️
.
.
.
.
.
.
عسل خانم و عسل خان در حال آفتاب گرفتن و بازي خواهر برادري... واي دوست دارم قورتشون بدم وقتي اينجوري رو به روي هم دراز ميكشن و باهم بازي ميكنن... ان شاالله روزي تك تك آرزومندان بشه به حق كريم اهل بيت(ع)....
ماشاالله لاحول ولا قوة الا بالله العلي العظيم
٩٦/٠٣/٢٠
#مادرانه #دوقلوها #مديريت_زمان_هيلا

سه شنبه بود... همسر بهم زنگ زد كه امشب بريم خونه خواهرت اينا... من تازه از سركار اومده بودم و حسابي خسته بودم... زنگ زدم به خواهرم ببينم خونه ان يا نه كه گفت دارن ميرن سينما... نگفتم كه قراره بريم خونشون گفتم برن سينما بعد... نيم ساعت بعد خواهرم زنگ زد... وقتي جواب دادم در كمال خونسردي گفت من دارم ميرم بيمارستان مياي؟! انگار خستگي فراموشم شد... نفهميدم چطوري خودم رو رسوندم بيمارستان... حال خودمو نميفهميدم... پشت درب اتاق عمل بودم كه صداي گريه شو شنيدم.... بي اختيار زدم زير گريه... يك ربع بعد بغلم بود... كوچولو و سيااااه و پف كرده و حساااابي گريه ميكرد... ترسيده بود از ورود به دنيايي كه ديگه محصور به كيسه ي آب اطرافش نبود... سفت بغلش كرده بودم و به زور جلوي گريه مو گرفته بودم. انگار قلبم ديگه تو سينه م نميتپيد... حس كردم خودم مادر شده م❤️ روز به روز و لحظه به لحظه شاهد بزرگ شدن و بالندگيش بودم... حالا درست دو سال از اون روز ميگذره و من به اين فكر ميكنم كه تو كي انقدررررر بزرگ و خاااانوم شدي... كي اون جوجه اردك زشت و سياه تبديل به قوي سفيد و زيبايي شد كه چشماش هر جنبنده اي رو به خودش خيره ميكنه و مژه برهم زدنش نفس ها رو تو سينه حبس ميكنه؟!!!! تو كي دوساله شدي عزيز دل خاله؟! امشب مثل همون سه شنبه شب پرم از دلهره و اضطراب... اما اين بار نوعش فرق داره... دلهره دارم كه چقدرررر روزها زود ميگذره و چشم بر هم بزنم تو تو لباس سفيد ميرقصي و ميدرخشي و از صداي عروس چقدر قشنگه ايشالا مباركش باااد كييييف ميكني و من قلبم تو سينه مي ايسته از ديدن اون همه زيبايي و شگفتي كنار هم❤️😘😍عاشقتم دخترم😘😍❤️
ماشاالله لاحول ولا قوة الا بالله العلي العظيم
#براي_دختر_خواهرم_هيلا

Most Popular Instagram Hashtags