hiloooei hiloooei

580 posts   25,361 followers   52 followings

hila  بی شک جهان را به عشق کسی آفریده‌اند، چون من که آفریده‌ام از عشق جهانی برای تو ! Moms to twins,Helia & Hamoon

هميشه عاشق نگاه هاي كنجكاو بچه هايي بودم و هستم كه لابلاي وسايل آرايشي و بهداشتي و ... مامانا ميگردن و با هيجان و عشق بازي ميكنن باهاشون... اينه كه از وقتي ميرن سراغ كشوهاي ميز توالتم فقط ميشينم از دووور نگاه ميكنم كه چيز خطرناكي بر ندارن يا اون گرون دلربا حسسسساسا رو نشكنن يهو😁😂🤪 امروز همينطور كه نگاه ميكردمشون يهو هليا يه ظرف ازين دكوري قديمي ها رو كه مامان بزرگم از مكه برام اورده بود و دراورد، فكر ميكردم خالي باشه... يهو تكون داد ديدم تق تق تق صدا ميده و آخخخخ كه چه صداي دل انگيزيييي😁زود پريدم ازش گرفتم بازش كردم ديدم واااااي اين دستبند و يك جفت گوشواره اينفينيتي و حلقه هاي ازدواجمون توشهههه. اين دستبند و اصلاااا يادم نبود دارممم يعني حتي يادم نيست به چه مناسبتي همسر خريدههه يا حتي تر😁 چند روز پيش بهش گفتم يه دونه دستبند بخر برام يادش نبود كه بگه مثلا بابا خريدم كههههه... هر چند وقت يه بار طلاهام و ميريزم وسط نگاهشون ميكنم و مناسبتاشون و ياداوري ميكنممم، در عجبم اخرين بار نبود اين ها رو چرا حس نكردم؟! حالا امروز كه اينو پيدا كردم دقيقاااا حس وقتي رو دارم كه تازه خريده باشمش يا كادو گرفته باشمش... حس ميكنم كائنات براي كاراي خوبي كه اين چند روز كردم🤨😁🤪😎 اينو بهم جايزه دادهههه انقدر خوشحالم حد ندارههههه😂 تا حالا چنين چيزي براي شما پيش اومده؟؟؟ چيزي و پيدا كنيد كه كلااا فراموش كرده باشيد و حس كنيد همون لحظه تازه صاحبش شديد؟ خيلي حس شيرينيه نهههه؟😍😋
#جايزه_جات_هيلا #دوقلوها #مادرانه

ديشب حدود يازده خوابيدم، ساعت نزديك چهار صبح بود به صداي داييم بيدار شدم، حس كردم ميگه پاشو وضو بگيريم نماز صبحه. هرچي غلت زدم تلاش كردم خوابم نبرد...دلم براش تنگ شد و بيدار شدم وضو گرفتم، چايي درست كردم، تا اذان نشستم كتاب خوندم و كييييييف كردم... بعدش هم باز تا شش و نيم كه بچه ها شروع كردن به بيدار شدن خوابم نبرد 🙄😩 يكي از كاربردي ترين و بهترين هديه هايي كه تو زندگيم گرفتم همين چراغ مطالعه س... سال هشتاد و پنج بود، وقتي خواهر زن داداشم اين و بهم هديه داد حس خفني شديدي بهم دست داااد با اينكه اتاقم قلمرو خودم بود و شب ها معمولا تا دير وقت كتاب ميخوندمممم ولي به عشق اين چراغه اتاق و خاموش ميكردم و با اين ميخوندممممم (اينجاست كه شاعر ميگه تو هم مثل من خودآزاريييي😁😂) هميشه ام تصور ميكردم كه ازدواج كردم و همسرم خسته خوابيده و من براي اينكه مزاحمش نشم با اين كتاب ميخونمممم ولي در واقعيت اينجوري بود كه همسر ميخوابيد من پاهامو مينداختم روش و با چراغ روشن كتاب ميخوندم😁😂🤪🙈🤦🏻‍♀️ ولي با بچه ها نميشه شوخي كرد اينه كه تو اتاق اونا بايد با نور كم كارهامو بكنم😅 حالا دنبال اين چراغ خوشگل باحالا هستم كه به تخت وصل ميشه و از پشت مياد رو سرت و ميتوني شيك و مجلسي كتاب بخوني😁 يكي دو مدل خيلي شيك و باحال ديدم ولي هنوز تصميم قطعي به خريد نگرفتم شايد عكساشو استوري كنم و نظرتون و بپرسمممم😍😘
چهارشنبه تون بخير ... اقا رو دور تنديم هااا همين ديروز پنج شنبه نبود؟؟؟🙄🤨🤔

بچه ها واقعا شما بهترين فالورهاي دنياييد... عاشقتونم كه هروقت پستي ميذارم در مودبانه ترين و بهترين حالت ممكن نظر مخالفتون رو اعلام ميكنيد و گپ و گفت ميكنيم...❤️تو پست قبل شايد بد بيان كردم منظورم اين بود كه خونه موندن خانم ها بايد به ميل و اختيار خودشون باشه و البته با در نظر گرفتن شرايط احتمالي اينده اين تصميم و بگيرن... تا بعدها در آينده حس سرخوردگي و مظلوم واقع شدن نداشته باشن. انيدوارم تمام خانم ها و خودم هرگز در آينده از تصميم امروزمون پشيمون نشيم و جيب هاي همگي پر از پول هاي حلال و پر بركت باشه... آمين...
تو كامنت هاي پست قبل خانما اكثرا حرفاي خوبي زدن ارزش خوندن داره. خيلي خوبه از نقطه نظرات مختلف آگاه بشيم و تصميم بهتري بگيريم. در مورد كار خودم و كارگاه آرزوها هم در اولين فرصت كه به بهره برداري برسه حرف ميزنم و مظراتتون رو ميشنوم.
در مورد بچه ها از من زياد سوال ميشه... بچه ها من كلا كم خوابم. از ابتدا همين بوده... قبلا هم گفتم هم خيلي سريع كار ميكنم هم وقتي سرم شلوغه بازدهيم بالاتره. در حال حاضر بچه ها پرستار ندارن و هفتاد هشتاد درصد كارها مثل غذا و ... رو خودم انجام ميدم. تو تايمي كه به كارهام ميرسم اغلب بچه ها بازي ميكنن و من از بالا نگاه ميكنم و شعر ميخونم. وقتايي كه زياد بهانه بگيرن هركاري باشه ميذارم زمين و ميشينم پيششون. شب ها كه زود ميخوابن من ميخوابم اغلب و ساعت يك تا دو بيدار ميشم تا حدود پنج كار ميكنم بعد ميخوابم تا هفت اينطورا كه بيدار شن. براي همين دوست ندارم دير بيدار شن كه ازون طرف تمايل به دير خوابيدن داشته باشن. در نهايت شرايط زندگي افراد و خصوصيت همسر و فرزندان از بابت همكاري كردن متفاوته و نميشه زندگي ها رو مقايسه كرد ولي يادتون باشه ظرفيت انسان "نامحدوده" خودتون رو دست كم نگيريد و سعي كنيد شرايط و مطابق ميلتون هندل كنيد. عكس قبل هم واسه دو تا قرار مهم بود كه داشتم و بايد انجام ميدادم... در مجموع دو ساعت زمان برد و بچه ها پيش مامانم بودن... شما بازدهيتون چطوره؟ تو حجم كار كم بهتر عمل ميكنيد يا وقتي حسابي بيزي هستيد؟!

خب الوعده وفاااا... اين بار ميخوام درباره ي كار كردن خانم ها بگم...در وهله ي اول اگر خانمي هستيد كه همسرتون با كار كردنتون در ابتدا مخالفت كرده و شما پذيرفتيد، اين پست براي شما نيست. اگر قراره شما با خوندن اين پست آرامشتون رو بهم بزنيد و خداي نكرده با همسرتون دعواتون بشه، اين پست براي شما هم نيست... اين پست براي اون عزيزانيه كه خودشون انتخاب كردن كار نكنن و عزيزاني كه مردد هستن در كار كردن يا نكردن و عزيزاني كه در مرحله ي پذيرش يا عدم پذيرش درخواست آقايون مبني بر كار نكردن هستن.
به طور كلي من با كار نكردن خانم ها مخالفم. يعني معتقدم هر خانمي از هجده سالگي بايد براي كسب درامد تلاش كنه. فرقي نداره در خانواده اي فقير زندكي ميكنه يا مولتي ميلياردر. به طور كلي مصرف كننده بودنِ صرف چيز بديه. وابستگي به مرد و درامد اون چيز خيلي بديه. حتي بهترين مرد و دست و دلباز ترين... هر زني بايد قادر باشه در هر سني و هر موقعيتي كه خواست بتونه روي پاي خودش بايسته و هزينه هاي خودش رو هندل كنه. ممكنه برخي معتقد باشن كه بچه گناه داره، بچه مادر خانه دار نياز داره. نه... بچه مادر شاد نياز داره، مادر تا خودش مستقل نباشه نميتونه فرزندان مستقلي تربيت كنه. من معتقدم "نياز مالي" هرگز نبايد دليل باقي موندن و يك زندگي اجباري باشه بلكه عشق و احترام به كانون خانواده بايد نگهدارنده ي افراد در كنار هم باشه. مطمئنا اكثر بچه ها در سن بزرگسالي به بيشتر به داشتن مادري شاد مستقل و با درامد و پشتوانه و شخصيت اجتماعي افتخار ميكنن تا مادري ناراحت و غمگين كه فكر ميكنه براي بودن در كنار بچه هاش از خودش گذشته. من معتقدم آسيبي كه بچه ها از شنيدن اين جمله ميخورن به مراتب بيشتر از آسيبيه كه ممكنه از نبودن كنار مادر تو كودكي بخورن. حالا اين هنر مادر و البته شرايط و موقعيت هست كه به مادر كمك ميكنه شغلي انتخاب كنه تا به فرزندپروريش هم آسيب نخوره مثل شغل هاي نيمه وقت ولي از ديدگاه من اگر اين سبك شغل هم نشد داشتن يك شغل تمام وقت از نداشتنش به مراتب بهتره... و يك حرفي دارم با آقايون نسل امروز... يادتون باشه درخواست كار نكردن از خانم ها و تحت فشار قرار دادنشون مصداق بارز #خشونت_عليه_زنان هست. حتي اگر قرار هست خانمي خانه نشين شه بايد به ميل و خواست قطعي خودش باشه، اگرچه من شخصا با مصرف كننده ي صِرف بودن مخالفم... همسر من هيچ وقت چنين تفكري نداره ولي حتي اگر فرضا به من ميگفت من ده ميليون ميدم تو به خاطر دو سه تومن كار نكن، هرگز قبول نميكردم و بابت چنين حرف توهين آميزي حتما واكنش تلخي نشون ميدادم... #خشونت_عليه_زنان

صبح كه از خواب بيدار ميشم بسته به حال و هواي اون لحظه م براي نهار تصميم ميگيرم... امروز براي بچه ها پاستا پروانه اي گذاشتم و سر چرخوندم از پنجره بيرون و نگاه كردم... انگار همون لحظه تماااام وجودم آش رشته خواست... سريع درست كردم و گذاشتم جا بيافته...
يه خانمي تو پارك روبه رو خونه هست كه مسئول نظافت سرويس بهداشتيه. هميشه از پنجره ي خونه و از دور ميديدمش... امروز تصميم گرفتم براش يك ظرف آش بكشم و ببرم براش❤️ هميشه تو خونه ظرف يك بار مصرف به اشكال مختلف دارم براي وقتايي كه ميخوام غذا بدم بيرون، مثل وقتايي كه برادرشوهر مياد خونمون يا وقتي كارگر بياد يا پاكبان بيرون پنجره باشه و از شانس غذا هم داشته باشم و ... ولي امروز يك دونه ظرفم پيدا نكردمممم اين شد كه تو ظرف عادي ريختم و مامانم مسئوليت بردن و پس گرفتن ظرف رو قبول كرد... بعد هم قرار شد براي خودمون آش بريزيم و بچه ها خوابيدن ببريم حياط بخوريم كه همون موقع بابام با ساندويچ نطلبيده😁 رسيد و آش موند براي عصر... منم فرصت و غنيمت شمردم و ديدم هيچ چيز مثل ويولن زدن تو اين هواي تميز بهم آرامش نميده.... ايكاش هوا هميشه انقدر تميز بود...❤️
.
.
.
. .
امشب بايد تصميم قطعيمو براي تخت تو حياط بگيرم... فلزي يا چوبي مساله اينست...😁🤨🤔
#حياط_آرزوها

تعطيلي عيد مبعث خود را چگونه گذرانديد؟!
از قبل تصميم داشتيم امروز بچه ها رو ببريم بيرون، ديروز برنامه ي قطعي فيلشاه رو براشون در نظر گرفتيم😎واااااي خيلي باحال بود گذشته از اينكه خود انيميشن جالب بود و وطني بودنش برامون خيليييي جذاب بود و از خوش ساخت بودنش كيف كرده بوديم، بايد بوديد و اين دو تا رو ميديديد اگرچه بار دومي بود كه ميبردمشون سينما ولي اين دفعه ديگه خيلي بامزه نشسته بودن نگاه ميكردن انگار سالهاااااست سينما رفتن و پاپ كورن خوردن🤪😂 بعدش هم برديمشون تو تراس پاساژ كوروش حسابي بدو بدو كردن و يه چيزي خورده، نخورده خوابيدن... الان هم ما خونه ايم و منتظريم ببينيم همسر روز عيدي چي واسمون عيدي مياره😁😂 .
.
.
.
.
.
.
پسر عموم امروز ميگه خوبه مريضي بردي سينما، مريض نبودي حتما ميبردي تور اروپااا... يك اخلاق نسبتا خوبي كه دارم اينه كه وقتي مريض باشم سعي ميكنم اون حال بدم به خونواده انتقال پيدا نكنه و حسابي برنامه ي تفريحي فرهنگي بذارم😁حس ميكنم وقتي يكي تو خونه مريضه بقيه اعضا گناه دارن كسل و بي حوصله بشن... شما وقتي مريض باشيد چيكار ميكنيد؟! در مورد نظر سنجي پست قبل بايد بگم يك دوره كلاس مديريت بحران و مديريت خشم بايد واسه نود درصدتون بذارم😂اين چه وضعيههههه🤦🏻‍♀️

صبح جمعه ي ما رسما از يك ربع به هفت صبح كليد خورد...
صبحانه ي دوقلوها رو دادم و وسايل رو حاضر كردم بريم بيرون صبحانه بخوريم ولي ماجراهايي پيش اومد كه نشد پروژه رو به سرانجام برسونيم... منم وسايل صبحانه رو تو آشپزخونه پهن كردم و پنجره رو تا تهههه باز كردم گفتم الكي مثلا وسط پاركيم😁
انصاااافا بايد من رو به عنوان رئيس كميته ي مديريت بحران استخدام كنن😁😂
من همچنان به شددت مريضم و صدا ندارم و قفسه ي سينمم از درد داره ميتركههه... جاي سرمم كمي بهتر شده خداروشكر... دوقلوهام از صدا نداشتن من كنال استفاده رو دارن ميبرن و هركاري دوست دارن ميكنن🙄😁الان هم كيك رو خورد كردن روي زمين دراز كشيدن با دهن ميخورن🤪🤦🏻‍♀️
شما وقتي برنامه اي داريد و كلي براش ذوق داريد يهو بهم ميخوره چيكار ميكنيد؟🤨

استتار كردن😁🤪😂
گفتم حالا كه نميتونم پيام هاي پر از مهر و محبتتون رو جواب بدم تك به تك يك پست بذارم كلي بگم چي شده... اقا من چون الرژي دارم هر تغيير فصلي كه بخواد بشه يك مريضي سخت ميگيرم. هيچ ربطي ام به مواظب بودن و لباس گرم پوشيدن و سردي و گرمي و ... نداره... دكترا هم تا معاينه ميكنن اول ميپرسن الرژي داري؟! بعد حالا اين انفولانزا داغونه چند ساله تابستون به پاييز يا زمستون به بهار دومن من و ميگيره... خب راه حلشم فقط استراحته و مصرف مايعات به وفووووور. حالا درسته كه اطرافيانم از حق نگذريم بي نهااااايت كمك ميكنن تا استراحت كنم ولي بچه ها اين و درك نميكنن كه. وقتي يك ساعت بخوابم بي نهاااايت بهانه ميگيرن و كج خلقي ميكنن. اينه كه مجبورم هر طور شده بشينم حداقل پيششون. الان درد از گلوم منتقل شده به سينه ام. صدا كلا ندارم... يعني بايد يا با زبون اشاره حرف بزنم يا بنويسم. بچه ها ميبينن مامانشون كه صبحححح تا شبببب در حال حرف زدن بود حرف نميزنه چرا؟؟؟ حالا شما خود حديث مفصل بخوان ازين مجمل😂 امروز ديگه انقدر سر هر چيززز كوچولويي بهانه گرفتن و نق زدن كه رسما مامانم موهاش سيخ شده بود... غذاهم نميتونم بخورم و فقط سوپ از گلوم ميره پايين انگار راه گلوم كلا بسته س خب طبيعتا بدن ضعيف ميشه ديگه... يك دوره سفازولين داد دكتر جواب نداد. سك هفته بعدش كلد استاپ و سيتريزين داد جواب نداد. امروز ديگه يك عدد يك ميليون و دويست نوش جان كردم😫 يك دونه ام سرم زد كه خانوم دكتر اومد شرم بزنه دوييد😭😁😂 يكمش ى تو بافت زده ورم كرده درد داره وحشتنااااك درست مثل دست چپم شده بعد زايمان كه واقعا از خدا ميخوام زود بر طرف شه چون دست راستمه و نباشه نميدونم واقعا بايد چيكار كنم... از بدن درد اين مريضي كوفتي هم نگم ديگه...
ولي خب من كه كم نميارم😂امروز اومدني خونه كلي خريد كردم ميخواستم كولاك كنم تو آشپزخونه كه مامانم نذاشت و زوري استراحت داد بهم😁🤪 كلا من روم زياده شما نگران نباشيد به زودي ان شاالله خوب ميشم و با دهن كجي به انفولازا به صحنه ي فعاليت برميگردم😁😂
فقط شما سنگر تمرينا رو حفظ كنيد و شل نشيد تا من دوباره ببينم كي فرصت ميشه مطلب انگيزشي بذارم😎
اقااااا امروز مامانم به هامون كه داشت از سر و كول من بالا ميرفت گفت بيا پايين مامانت مريضه چي بگه خوبههههه ميگه مامان منهههههه😂😂😂😂😂 زبون درازااا
ماشالله لاحول ولا قوة الا بالله العلي العظيم
#دوقلوها #مادرانه

دو سال از روزي كه اومدم اينجا و خبر دادم كه قراره مادر و پدر بشيم گذشت... دو سااااال بيست و يكم فروردين نود و پنج بود با هيجاني عجيب و غريب و قلبي كه ميخواست از سينه ام در بياد اومدم براتون نوشتم "خلق الانسان من علق..." ممنونم از همراهي هاتون نازنيناي مهربون😍😘
اگر يادتون باشه اين آي واچ رو همسر دو هفته اينا بعد آغاز دوران بارداري برام خريد... تا به دنيا اومدن بجه ها كم و بيش استفاده كردم ولي تا هفت هشت ماهگيشون اصلا فرصت نشد سراغش برم، پارسال تولدم كه همسر گوشي مو عوض كرد هركاري كردم اين دو تا باهم سينك شن نشد كه نشد... هي بيخيال شدم دوباره بعد چند وقت نيازشو حس كردم تلاش كردم نشد... دست آخر گفتم ببرم اين موبايلي ها بيشتر با اين مسائل سر و كار دارن يهو يك چيزي در درونم گفت هيلا خانوم جان مهندساي قبل از تو سوتفاهم بودن🤪😁😂 اين بار با رويكرد جديدي هرچي تو اينترنت خونده بودم ريختم دور و تا درست نشد بيخيال نشدم😁😂امروز صبح كه بالاخره ساعتم بالا اومد حس كسي رو داشتم كه اورانيوم غني كرده😁😂 در نهايت يك عكس جذاب انداختم بك گراند ببينم قانون جذب و معجزه چيكار ميكنن امسال برام😎 .
.
.
.
.
.
.
يعني اين دو تا وروجك دست منو شكوندن از بس با اين ساعت ور رفتن يكي نشست روش تكون نخوره اون يكي انقدرررر دكمه هاش و الكي زد و تو همه چي رفت و به همه زنگ زد دراوردم انداختمش اون ور...😒🙄

اولين باري كه اينطور آنفولانزاي شديد گرفتم رفته بوديم عروسي دختر عموي همسر... يادمه شب عروسي داروهامو مصرف كردم و ديگه هيچي يادم نمياد!!! همينطور بغلم ميكرد ميذاشت اينور بغلم ميكرد ميذاشت اون ور... يعني از شهر عموش اينا رفته بوديم شهر خواهر شوهر و اونجا نهار خورده بودن و بعدش يكم اونجا مونده بودن و برگشته بوديم تهران، من ولي هيچي نفهميده بودم و هيچ خاطره اي ندارم! وقتي چشمم رو باز كردم و كمي بهتر بودم تو تختم تو خونه خودمون بودم... حس ميكردم از شب عروسي يهو لود شدم رو تخت خوابم...
دومين بار باردار بودم و هفته ي سيزدهم و خونريزي شديد داشتم... با هر سرفه ي وحشتناك و درد سينه ي شديدم انقدر اوضاع آشفته ميشد كه مبور ميشديم يك سونوگرافي بريم ببينيم نازنينا هنوز به دلم چسبيدن يا نه؟؟؟ چه استرسي... چه دردي... چه اندوه تمام نشدني اي... بيست روز با مريضي سر و كله زدم...
سومين بار پارسال بود تازه برگشته بودم خونه و هنوز نتونسته بودم كنترل اوضاع رو دست بگيرم... انقدرررر مستاصل بودم از درد بدن و گلو و سينه و دو تا دكتر هم رفتم گفتن بايد دوره اش بگذره، كه به هر طنابي چنگ زدم الان كه بهش فكر ميكنم خنده م ميگيره... يادمه صلوات نذر كردم شب كه ميخوابم صبح كه بيدار ميشم خوب خوب شده باشم ولي مثل تمام آنفولانزاها صبح اوضاع خيلي وخيم و درام شده بود... و چهارمين بارش الانه كه تقريبا امروز روز ششم سپري ميشه ولي از بدن درد و درد قفسه سينه دوست دارم چنگ بزنم خودمووو... ازين ور بلند ميشم ميافتم اون ور... رفته رفته به سمت شب كه ميره خيلي بهتر ميشم ولي صبح باز روز از نو روزي از نو.... الان در روزي كه تمرين مربوط به سلامتي رو انجام ميديم، با تماممم وجودم ارزو ميكنم كه هيچ كس مريض نشه و اگر مريضي اي هست دارو و درمانش هم باشه... آرزو ميكنم شب كه ميخوابيم و صبح كه بيدار ميشيم اخبار اعلام كنه كه درمان اوتيسم پيدا شده... داروي اسپينارازا وارد ايران شده و ...
خدايا برتر از سلامتي هيچ نعمتي نيست... هر نفسي كه فرو مي رود ممد حيات است و چون بر مي آيد مفرح ذات...پس در هر نفسي دو نعمت است و بر هر نعمتي شكري واجب..
از دست و زبان كه بر آيد كز عهده ي شكرش به در آيد؟؟؟ هوم؟؟؟ از دست و زبان كي؟؟؟
خدايا شكر شكر شكر...
#معجزه_شكرگزاري_هيلا #دوقلوها #خاطرات_هيلا

به علت استقبال بي نظير شما عزيزان😂😂😂 از استوري نصفه شبي ديشب، و دايركت هاي متعددتون گفتم استوري ها رو پست كنم😁😁😁 اقا من ديشب و تا صبح از ترس بر خود لرزيدم و همه ش خواب ديدم گرفتنم😂😂😂
كارگاه فضول كي بودم من؟!😂😂😂
لطفا ورق بزنيد...

وقتي زي زي گولو پخش ميشد عااااشق باكسي بودم كه براش فرنيش كردن... هميشه تو ذهنم يه جاي اينطوري مينياتوري براي خودم داشتم... يكشنبه ها روز پاك سازي براي من هستش... باكس هاي اتاق و سالن و كمدهاي بچه ها رو تميز و مرتب ميكنم، لباساشون و غربال ميكنم، اسباب بازي هاشون و جدا و مرتب ميكنم و سيل انرژي هاي مثبت رو همچيييين مواااج تو خونه راه ميندازم... بعدش يك چايي تازه دم و هرچيز خوشمزه اي دم دستم باشه... اين آينه ي طلايي رو براي هفت سينم خريده بودم امسال ولي سال تحويل سفر بوديم و بعدشم درگير مريضي اينطوري شد كه قسمت نشد سفره هفت سين بندازم... امروز گذاشتمش تو باكس پشت دفترم و سنگ شكرگزاريم انقدررررر بهم حس خوبي داد كه خدا ميدونهههه، تمام حس بد و تلخم از گلودرد و تب و بدن درد و نرفتن به كلاس ويولن از تنم شست و برد... از تمرينات و حس و حالتون چه خبرررر؟؟؟ انقدرررر برام دايركت مياد كه خدا ميدونهههه شايد هر دقيقه ده تا... تا جايي كه بتونم ميخونم و مشتركا رو جواب ميدم و در نهايت ممنونم از همكاري و مشاركتتون😍😘
#معجزه_شكرگزاري_هيلا

Most Popular Instagram Hashtags