hesam_127 hesam_127

128 posts   1,451 followers   3,483 followings

hesam  هر چه آمد به سَرم از تَپشِ نام تو بود ..!! 💔🕊

🍂
ترم 7 دانشکده فنی مهندسی بودیم بچه ها میگفتن برای کار پدرش به دانشگاه ما انتقالی گرفته بود.
پسرِ جذابی بود و میشد گفت چشمِ اکثرِ دخترایِ دانشکده دنبالش بود .
چند باری برای جزوه و انجام پروژه بهم پیام داده بود و کم کم رابطمون صمیمی تر شده بود
و یه جورایی دوستِ اجتماعی شدیم که کاش هیچ وقت همچین دوستی هایی مد نمیشد ..
انگار همه چیز داشت تغییر میکرد
همه ی گروهامو رو حالت سکوت گذاشته بودم که وقتی ازش پیامی میاد متوجه بشم ولی خب دوستِ اجتماعی بودیم و قرار نبود هرروز ، هرروز به هم پیام بدیم!
و این انتظار برای من دیوونه کننده بود
تمامِ کارم خیره شدن به گوشی شده بود و اگه خیلی فاصله می افتاد بینِ پیام دادنش خودم به یه بهانه ای پیش قدم میشدم
دوست داشتم فکر کنم هیچ حسی بهش ندارم و یه وابستگیِ سادست که خیلی زود از بین میره ولی وقتی تو یه جمعی چیزی پشت سرش میگفتن و من برایِ دفاع ازش پیش قدم میشدم به احساسم بیشتر مطمئن میشدم...
هربار که پیام میداد دعا میکردم چیزی غیر از درس باشه ولی همه ی حرفش همین بود "کلاس استاد فلانی چهارشنبه تشکیل میشه ؟" یه موقع هایی هم یه کارایی میکرد که مطمئنم میکرد به یه حسِ دو طرفه و من تمامِ شب رویا بافی میکردم اما فردا تو دانشکده تو پیام دادناش طوری حرف میزد که از طرز فکر و حماقت خودم خجالت میکشیدم...
میخواستم بگم "دوستت دارم "
ولی اگه با خودش فکر میکرد چقدر بی جنبه ام چی؟ اگه همین رابطه هم تموم میشد چی؟
اصلا اون اینقدر دور و برش شلوغ بود که هیچ وقت منو نمیدید پس صلاح میدیدم خودمو سبک نکنم ! و من هیچ وقت حرفی نزدم و جواب تمام پیام واحوالپرسی هاشو بر عکسِ حسِ باطنیم با سردی میدادم و هربار که به شوخی میگفت "پیر شدم و سینگل موندم" بر خلاف اینکه از درون یه حسِ حسادت داشت خفم میکرد با لبخند دخترای دانشگاه رو بهش پیشنهاد میدادم
یه بار هم همینطور به شوخی یکی از به قولِ خودش نُنُر ترین دختر دانشگاهو بهش پیشنهاد دادم و در کمالِ تعجب قبول کرد!
خداروشکر دانشگاه تموم شده بود و من شاهد دست تو دست بودنشون نبودم از خودم متنفر بود از اون بیشتر و در عین حال دوستش داشتم
از اون ماجرا دو سال گذشت و شنیده بودم با اون دختر به هم زده بود و برای ادامه تحصیل به خارج رفته بود
چند روز پیش یکی به موبایلم زنگ زد خودش بود! از استرسی که گرفته بودم فهمیدم خودشه در نهایت ِتعجب گفت که چقدر دوستت داشتم ولی از بس سرد و بی روح بودی فکر میکردم با کسی تو رابطه ای .
گفتم تو خیلی راحت پیشنهاد دوستی با اون دخترو قبول کردی !
گفت : ...
( ادامه در كامنت ...🕊)

من برگشتم به همون خیابون
نگو دوره، نگو نیومدم
من تو خیالم هنوز اونجام ،هنوز عطر بارونو نفس می کشم
مُچاله میشم تو کاپشنی که چند سایز برام بزرگ تره و یه جوری نگاهت می کنم که انگار می دونم تا تهِ این خیابونو برم دیگه بر نمی گردم بهش،
برنمی گردم به تو...
من تو همون خیابونم ولی یه فصلِ زرده،
یه دل تنگه که نشسته شاید سایه ی خیالت، هواییِ عطر بارونش بشه
دوباره گمم کنه تو یه لبخند، تو یه نگاهی که سخت كَنده شد،
می دونی!
بازم بهار میشه،
دوباره مثل همون شب بارون میزنه ،
شاید بازم دونفر بی صدا بهم دل بِدن
ولی خدا می دونه به من و این خیابون بدونِ تو قراره چی بگذره...!!
...
..
.🍂🌧💔
(چيزهايي هست كه نمي داني)
#آشفته_ام_خيلي_عجيب

بعدها كه بهم رسيديد
همان شبِ اوّل دو چشمش را ببوسيد
آرام
گرم
طولاني
همان چشم‌هاى عاشقى كه آنقدر به پايت ماندند
تا ثابت كنند
او كه تا پيامى ننويسى پيام نمى‌فرستد
هميشه بى وفا نيست ،
سختى عشق ديده
نازِ ديده شدن مى‌خواهد ...
...
..
.
( چيزهايي هست كه نميداني)
🍂🌸💜

دستش را گرفته ای
میان جمعیت نگاهت میکند
دستت را میفشارد...
میگوید چقدر لباس مشکی به چشمانت می آید
راست میگوید ،
نگاهش میکنی...
چشمانت را میبندی و میخندی برایش
یک نفر
از آنسوی خیابان
لا به لای همان جمعیت
نگاهتان میکند
و هم صدا با گریه ی عزاداران
زیرِ گریه میزند...! ...
..
.
( چيزهايي هست كه نميداني )

#آشفته_ام_خيلي_عجيب 💔

من بعد از "تو" با این مسئله که
دیگر کسی را
دوست نداشته باشم، کنار آمده‌ام
تو اما بعد از "من"
با این درد که دیگر کسی
مثل من دوستت ندارد
چه میکنی؟!
...
..
.
(چيزهايي هست كه نمي داني)
💔
#آشفته_ام_خيلي_عجيب

مثل یک علاقه با عمق زیاد
پشت خشکیِ یک سلام
مانده ام.
دور افتاده شبیه به همین دیروز.
حیران دلم می خواست
استخوان هایش را
بین بازوهایم بگیرم اما
محترم دست روی سینه گذاشتم و گفتم
شما محبت دارید.
چشم هایم فریاد می زدند،
کوفت و شما محبت دارید
درد و شما محبت دارید
ولی
چه فایده سرم پایین و
سپاس
پشت سر سپاس و
زر زمان را هدر می داد.
قلبم خودش را به در و دیوار می زد اما
چه سود که کسی به این دیوانه
راز چگونه از قفس پریدن را
یاد نداده که نداده.
...
..
.
(چيزهايي هست كه نميداني💜)
#دلتنگی_یعنی_حال_من 💔😔

دلم می گیرد از نبودنت
از عصر هایی که دارم بی تو جان می دهم
دلم تنگ است
برای عزیز دل گفتنت و برای حال خوب بعد از شنیدنش
دلم می گیرد هر طرف این خانه را که می روم تو نیستی
اما رد خاطره هایت هست
نیستی تا سر برشانه ات بگذارم
تا دل مردگی های بی دلیلم را
در آغوشت فراموش کنم
که دست هایت گرهِ كورِ بغض هایم را باز کند
لعنتی جانِ من!
نیستی و نبودنت به خورد من دیوانه نمی رود
گوشه گوشه خانه را نگاه می کنم
تک تک خیابان ها را راه می روم
دست به در و دیوار مغازه ها می کشم ، 💔😔
تا کمی نبودنت را تسکین دهم
سخت است ،
سخت است که در گلوی من هنوز دوستت دارم مانده
که شوق چشمانم از دیدنت خشک نشده
و برای بوسیدنت هنوز سیراب نشده ام
می بینی جانم
زندگی بعد از تو بختکی است که به
جان من افتاده
وسط دوست داشتنت مانده ام
مثل کودکی که عروسکش را
جلوی چشمانش گرفته باشند
بغض زده چشمم به راه رفتنت است
نبودنت دل مردگی دارد
مهربانِ من
چطور این همه دلتنگی و غریبی من
دلت را نمی لرزاند...؟!!
...
..
.
( چيزهايي هست كه نمي داني 💜)
#دلتنگی_یعنی_حال_من 🌸🍂

آدمای عاشق خودشون رو جا میذارن
تو کافه ها، تو خیابونا، تو آهنگا
منم جا موندم
تو کافه، تو خیابون، تو آهنگ
تو هرجایی که منو بوسیدی
من جا موندم تو شرم نگاهت، تو ذوق زدگی هات ،
من گم شدم تو چشمای بسته ات بعد از بوسیدنم ،...💜
لابه لای خنده های آروم بعدش ،🌸
منو پیدا نکن
بیشتر بخند
بیشتر نگاهم کن
بذار من همینجوری جا بمونم تو هرچیزی که از تو می مونه برام...!!
...
..
.
❤️
#دلتنگی_یعنی_حال_من

یا بیا و بمان ،
یا بیا و همه چیز را جمع کن و
ببر...
یا تمامت مال من ،
یا نصفه نیمه بودنت ارزانی دیگران ... ...
..
.
💔
( چيزهايي هست كه نمي داني)

تو را هوای به آغوش
من رسیدن نیست
وگرنه فاصله ما؛
هنوز یک قدم است...
...
..
.
💔
#دلتنگی_یعنی_حال_من

با این که
همه ی دار و ندارم را
پیش تر
جایی به کسی باخته بودم
اما چشم های آن زن
عجیب
در قمار موفق بودند
دو کاسه پیش رو که باید خودم را
درون یک کدامشان حدس می زدم
این چشم و آن چشم.
زنی که باید نگاهش می کردم
تا همان خرده دلی را که
ته جیب کتم مانده
ببازم
ببرد.
و دوباره همه ی مسیرِ شب را
تک و تنها
سرد
قدم بردارم
شبیه به پیاده هایی که
هر چه دست تکان می دهند
هیچ قلبی
برایشان نگه نمی دارد
...
..
.
( چيزهايي هست كه نميداني💔)
#دلتنگی_یعنی_حال_من

و بعد از اين همه
هنوز بر اين گُماني
كه ناشناسي و پنهان؟
از بوي لباسهايم مي فهمند محبوب مني
از عطر تنم مي فهمند بامن بوده اي
از دستِ خواب رفته ام
مي فهمند كه تو برآن خواب رفته اي
از امروز ديگر نمي توانم پنهانت كنم
از دستخطم
مي فهمند
براي تو مي نويسم....
..
.
❤️(چيزهايي هست كه نميداني )
#جانان🌸

Most Popular Instagram Hashtags