hamid.salimi.59 hamid.salimi.59

761 posts   5,640 followers   334 followings

hamid salimi حميد سليمي#  فيلمنامه نويس

.
رفقای جان ، عزیزان دل، گشنگا
یکشنبه بازار ما - دورهمي شعر و قصه خواني - به امید خداوند و به همت رفقا این هفته هم برقراره. به روال همیشه، دور هم جمع میشیم و عده ای از رفقا برامون شعر و قصه و متن می خونن و درباره نوشته ها حرف می زنیم و می گیم و می خندیم و به برکت رفاقت، روی تلخیها رو کم می کنیم. "همچنين این هفته آقای مرتضی برزگر داستان نویس و مدرس قصه نویسی مهمان ویژه برنامه ما خواهند بود." ❤️❤️❤️
برای حضور در جمع ما لازم نیست حتما اهل نوشتن باشید، همین که اهل رفاقت باشید کافیه ❤️ یکشنبه بیست و هشتم مردادماه / از ساعت شش عصر ( شروع برنامه راس ساعت شش و نیم عصر/ پایان برنامه راس ساعت 30 : 20 )
کافه باکارا : میدان انقلاب به سمت شمال ، خ کارگر شمالی، سمت راست، کوچه رهنما، پلاک 19.
ورودی : ده هزار تومان.
#یکشنبه_بازار
چشم به راهتونيم😍 و جاي عزيزاني كه دوست دارن باشه و نميشه، بين ما خالي و در دل ما سبز خواهد بود💚
مي بينمتون.
@morteza.barzegar
@baccara_cafe

.
ثبت نام دوره جديد ادامه دارد.
در اين دوره با هم مرور مي كنيم:
ايده يابي: بدل كردن هر موقعيت به دستمايه اي براي نوشتن. شيوه هاي گسترده كردن ايده. و...
شناخت درام: آگاهي از قواعد درام، و آشنايي با انواع درام و كشف و خلق درام.
طراحي شخصيت: شناخت انواع شخصيت دراماتيك، و آشنايي با تكنيكهاي خلق شخصيت.
و....
اين دوره براي هر فرد علاقمند به نوشتن و داراي شوق و پشتكار لازم، فرصتي براي آموختن پيش نيازهاي "نگاه كردن به دنيا به عنوان يك نويسنده" خواهد بود. فرقي نمي كند مبتدي هستيد يا حرفه اي، اگر جنگجو هستيد چشم به راه حضورتان هستيم❤️
براي ثبت نام به من به صورت دايركت اطلاع بدهيد.
به اميد ديدار...

.
من آیه های اخر کتاب پیامبری بودم که مبعوث نشد. بخشی فراموش شده از تاریخ. قرار نبود که باشم، برای همین بود که دیدم همه من را از یاد برده اند.
قرن ها پیش خاکی بود که گندمزار شدم. باد گندمها را می رقصاند و من نگاه می کردم ومست می شدم. بعد یک شب صاعقه زد و همه برگ و بارم را سوزاند. خاکستر شدم و پر کشیدم به فرادست دریاهای دور، آنجا به قبیله مذابهای سرخ پیوستم و از نو سوختم و باز جاری شدم بر دامن کوهی که نبود. نبود و نبودم و خلقت شوخی بی نمکی بود میان دو ذره ملعون.
بعد، دستی مرا نوازش کرد در ساعتی تاریک از شبی سرد.
دستی مرا نوازش کرد و من از نیستی پر کشیدم به شدن، به هستن، به من. آرام گرفتم در ثانیه‌هایی خالی میان دو بوسه، در نفسی عمیق بعد از دیداری بی‌گاه، در نوازشی نرم در آغوش مادری سرخوش. نگاه کردم به آرامش آدمها وفکر کردم هستم و آرامم. فکر کردم هستم و دلم خواست که صورت داشته باشم و تن، تا به قامت دلخواه یاری درآیم و دل ببرم و ببوسم و نوازش کنم و دیده شوم و باشم.
و هیچ خبر نداشتم وسوسه بودن چه دردها به جانم خواهد انداخت. درخت شدم در زمین خشک که چارفصلش زمستان سخت منجمد بود، بی صدای تبری حتا که پیام مرگ بیاورد و رهایم کند. پرنده شدم در قفس تنگ مردی کور. ماهی شدم به گنداب عفن فاضلاب شهر. مرد شدم به نداری، زن شدم به بی عصمتی. عیسا شدم و دوستانم انکارم کردند و دشمنانم مرا مصلوب کردند و مردم مهربان شهر ایستادند و تماشا کردند. دردها به جانم دویدند و رفتم به سمت انقراض.
تمام شدم. خدا شدم، تنهای تنها. باز از تنهایی دلم گرفت، ذره ای خلق کردم که کنارم باشد، و بازی از ابتدا شروع شد.
همین بود سرنوشت، دویدن بر مداری تیغدار و کدر، همه عمر......
#حمیدسلیمی

.
موسسه "هوم" برگزار ميكند:
دوره جدید کارگاه تخصصی " آداب نوشتن هدفمند "
آموزش شيوه هاي کشف ایده، پروراندن طرح داستانی، طراحی شخصیت.
آغاز دوره جدید کارگاه، جمعه دوم شهريور.
شش جلسه. هفته ای یک جلسه. (روز جمعه. یازده تا سیزده.) با متد "گفتگو، آموزش و تمرین" .
مدرس : حمید سلیمی.
شهریه دوره: سیصد و پنجاه هزار تومان .
محل برگزاري: موسسه هوم خيابان طالقاني.
لطفا برای ثبت نام به آیدی تلگرام
@hamidsalimi59
مسیج يا همينجا دايركت بدهید. ( ظرفیت کارگاه محدود است و طبیعتا اولویت با ثبت نام کنندگانی است که زودتر اعلام آمادگی می کنند/ بحثها به صورت کلی درباره ایده یابی و مهارتهای لازم برای نوشتن هدفمند است و صرفا آیتمهای تخصصی فیلمنامه نویسی مطرح نمی شود / نیازی به سابقه نوشتن نداریم و علاقه و استعداد و به ویژه پشتکار کفایت می کند/ تمرین های حضوری و غیرحضوری و رفع اشکال روند اصلی جلسات خواهد بود/ بخشی از مباحث درام شناسی و تکنیکهای نوشتن برای مخاطب در این دوره تدریس خواهد شد... )
ممنونم رفقا ، اگر به دوستان خود نیز اطلاع بدهید 😊❤️

.
مهربان باش، حتا اگر فكر كردند نميفهمي. صبور باش، حتا اگر قطعيت فراق جانت را آزرد. و اگر دلت گرفت در خيابان گريه كن، مهم نيست كه بقيه چه فكري مي كنند، وقتي مرهمي برايت نيستند.
دل ببند، و از مصيبت فراق نترس...

.
رفقای جان ، عزیزان دل، گشنگا
یکشنبه بازار ما - دورهمي شعر و قصه خواني - به امید خداوند و به همت رفقا این هفته هم برقراره. به روال همیشه، دور هم جمع میشیم و عده ای از رفقا برامون شعر و قصه و متن می خونن و درباره نوشته ها حرف می زنیم و می گیم و می خندیم و به برکت رفاقت، روی تلخیها رو کم می کنیم.
برای حضور در جمع ما لازم نیست حتما اهل نوشتن باشید، همین که اهل رفاقت باشید کافیه ❤️ یکشنبه بیست و یکم مردادماه / از ساعت شش عصر ( شروع برنامه راس ساعت شش و نیم عصر/ پایان برنامه راس ساعت 30 : 20 )
کافه باکارا : میدان انقلاب به سمت شمال ، خ کارگر شمالی، سمت راست، کوچه رهنما، پلاک 19.
ورودی : ده هزار تومان.
#یکشنبه_بازار یکشنبه_بازار
چشم به راهتونيم😍 و جاي عزيزاني كه دوست دارن باشه و نميشه، بين ما خالي و در دل ما سبز خواهد بود💚
مي بينمتون.

.
در کتاب دلربای " خاطره های پراکنده " گلی ترقی، در داستان اتوبوس شمیران، یک لحظه هست که هر بار خوانده ام اشکم درآمده. جایی که عزیزآقا راننده اتوبوس مهربان بالاخره خانه دخترک را پیدا می کند و به ملاقات او می آید. دحترک نحیف بیمار با دیدن رفیق عزیز و یار دیرین جان می گیرد؛ و کم کم درد و بیماری از تنش می رود. آخ. کاش مرض ها سر عقل بیایند و بروند که برنگردند.... یک وقت هایی هست که آدم خیال پرداز حوصله دنیای خودش را و خاطراتش را و یادهایش را و زخم هایش را ندارد. دوست دارد برود در یک لحظه از فیلمی خاص زندگی کند، یا در چند صفحه از یک کتاب. دوست دارم امشب دختر بیمار قصه شوم و همانطور که از رنج و تب و درد خسته ام، بفهمم کسی که دوستش دارم به ملاقاتم آمده و حالم از آمدنش خوب شده. نه که مهم باشد چه کسی، نه. همین که یک بار دیگر آمدن یک نفر حالم را خوب کند کافی است، همین که بفهمم روحم قطع نخاع نشده. یا مثلا بروم به دقایق آخر فیلم " چه رویاهایی می آیند". آنجا که مرد عاشق، بالاخره زنش را از اعماق دوزخ نجات می دهد و با خودش به بهشت می برد، زنی که خاطراتش را از دست داده، و حتا اسم مرد را به یاد نمی آورد، چه برسد به آن شوریدگی ها. چقدر خوب است اگر کسی باشد که بدانم مرا از دوزخ نجات می دهد، مهم نیست اگر اسمش را ندانم یا به یاد نیاورم.چقدر دوست داشتن خوب است. چقدر دوست داشته شدن خوب است. دل خرفت، بفهم.
این بدترین حال دنیاست که دلت نلرزد. اعتیاد به بیحس بودن دل. انگار دوازده لیتر لیدوکائین در رگهایت جاری است، و هربار که قلبت می تپد، بی حسی مزمن را به تنت تزریق میکند. یک بار دیگر آتش بگیر لعنتی، نمی بینی چقدر سرد است؟
#حمیدسلیمی

.
وضع سلولهاي مغزم، به محض اين كه بخوام روي قصه يا فيلمنامه اي تمركز كنم😑😐😂

.
حالا که نه. بعدا که سردردم خوب شد، برایت خواهم گفت مردها چه زجری می کشند از فراوانی حسد در جانشان، وقتی دل ببازند. مردها، این دیوانه های وابسته همیشه نگران از فراق و فقدان. برایت خواهم گفت چقدر بیزارند از همه دنیا، اگر به دلبرشان نگاه کند. برایت خواهم گفت چه لذت جانکاهی است بیتابی یک مرد برای دوباره بوسیدن دلدارش، و مطمئن شدن از این که آن توت فرنگی شیرین آبداری که نامش لبان یار است، هنوز بکر و دست نخورده چشم به راه لبهای ترک خورده خودش بوده. برایت خواهم گفت مردها را چه ساده می شود دیوانه کرد، اگر زنی بازی را بلد باشد. مرد، این پسرک مغرور که دنیا را خلاصه می کند در چشمهای میشی یک زن، در موهای تیره یک زن، در اندام دلربای یک زن، در رفتار و گفتار و خرامیدن و شعرخواندن و رقصیدن و نوشتن و برهنه شدن و آشپزی کردن یک زن، در صدای یک زن، در صدای لعنتی یک زن، و بعد گرد خدای کوچکش جهانی از نو خلق می کند، جهانی آرام که در آن عبور ناگاه هیچ ابری معاشقه آفتاب عطش مرد و گندمزار گیس زن را مشوش نکند.
حالا سرم درد می کند، از بس که عصبانیم از دست خورشید که بدنت را بوسیده. از دست باد که در موهایت رقصیده. از دست مردم شهر که نگاهت می کنند. از هر کسی و هرچیزی که دوستش داری. از کلاغ های مجاور که خبر می دهند این جنون باید حالا و همیشه پنهان بماند. من سرم درد بیش از آن درد می کند که یک روز خوب شوم، تو که آرامش دنیا را در سلام شیرین ساده ات داری، به داد دیوانه بعدی برس، قبل از این که دیر شود...
#حمیدسلیمی

.
رفقای جان ، عزیزان دل، گشنگا
یکشنبه بازار ما - دورهمي شعر و قصه خواني - به امید خداوند و به همت رفقا این هفته هم برقراره. به روال همیشه، دور هم جمع میشیم و عده ای از رفقا برامون شعر و قصه و متن می خونن و درباره نوشته ها حرف می زنیم و می گیم و می خندیم و به برکت رفاقت، روی تلخیها رو کم می کنیم.
برای حضور در جمع ما لازم نیست حتما اهل نوشتن باشید، همین که اهل رفاقت باشید کافیه ❤️ یکشنبه چهاردهم مردادماه / از ساعت شش عصر ( شروع برنامه راس ساعت شش و نیم عصر/ پایان برنامه راس ساعت 30 : 20 )
کافه برگ: خیابان انقلاب، میدان فردوسی به سمت پل کالج، بعد از استاد نجات‌اللهی (ویلا)، کوچه سمنان، پلاک ۴ کافه برگ
ورودی : ده هزار تومان.
#یکشنبه_بازار یکشنبه_بازار
چشم به راهتونيم😍 و جاي عزيزاني كه دوست دارن باشه و نميشه، بين ما خالي و در دل ما سبز خواهد بود💚
مي بينمتون.

ویدیویی از پشت صحنه تمرین، پلاتو، ضبط استودیو و لوکیشنهای ویدیوهای قبلی رو ببینید تا شاید بخش کوچکی از زحمتی که دوستانم می کشند و کمک می کنند تا یک کار خوب و با کیفیت ساخته بشه رو بتونم به تصویر بکشم! مرسی از همگی شما که بدون هیچ چشم داشتی همکاری می کنید و هر وقت لازم بوده حضور داشتین...
.
@hamid.salimi.59
@mahmood_sarmadi
@ghazalkarimian3
@alighazinezam
@farjamnikfarjam
@mahdienassaj
@amir.ali_gh
@kimiamirzaie
.

.
آدم ها را راحت حذف می کنم و همیشه متهم بوده ام به قساوت. اما کسی نمی داند هیچ مرگی ناگهانی نیست. آدم ها یک مرتبه از چشم هم نمی افتند. به تدریج. آرام آرام، مثل قطره قطره آب شدن یک گلوله برفی بزرگ. و بعد، ناگهان یک روز رخ می دهد.
عاقبت یک روز کسی برایم تمام می شود، و دیگر هرگز نمی توانم به او فرصت دوباره ای بدهم. فرقی هم ندارد، دوست، یار، دلبر، همکار، رفیق دیرین. انکارش می کنم، طوری که انگار هرگز نبوده. و بعد شورش می کند که چرا یک مرتبه. و حاضر نیست ببیند که یک مرتبه نبوده، و در تمام این سالها و روزها با اره ای کند و سمج در حال بریدن ریشه ها بوده. و بین رفیق ها، مشخصا کسی را که ناسپاس است راحتِ راحت می کشم، یا کسی را که دورو و دروغگوست، و همانطور که هم پیاله بدگوهای توست دم از رفاقتی باشکوه می زند، یا کسی را که برایت می میرد و خوب می دانی تمامش اداهای مسخره است، یا کسی را که تنها به اندازه منافعش رفیق است.
این ترسناک ترین بخش وجود من است، این که هرگز نمی توانم به کسی که از او سلب اعتماد کرده ام یا درهای دلم را به رویش بسته ام، فرصت دوباره ای بدهم. یاد گرفته ام آدمی که یک بار تو را به مرزهای جنون می رساند، می تواند بارها و بارها این کار را تکرار کند، بدون این که یاد بگیری مقابله کنی.
پس متبرک باد دوری و دوستی. یا دوری و دشمنی. متبرک باد دوری، که در این قبیله نام دیگرش تنهایی است. متبرک باد تنهایی، در سخت ترین روزها، و سخت ترین شب ها....... #حمیدسلیمی

Most Popular Instagram Hashtags