hamid.salimi.59 hamid.salimi.59

828 posts   7,498 followers   291 followings

hamid salimi حميد سليمي#  فيلمنامه نويس

.
رفقای جان ، عزیزان دل، گشنگا
یکشنبه بازار ما - دورهمي شعر و قصه خواني - به امید خداوند و به همت رفقا این هفته هم برقراره. به روال همیشه، دور هم جمع میشیم و عده ای از رفقا برامون شعر و قصه و متن می خونن و درباره نوشته ها حرف می زنیم و می گیم و می خندیم و به برکت رفاقت، روی تلخیها رو کم می کنیم.
برای حضور در جمع ما لازم نیست حتما اهل نوشتن باشید، همین که اهل رفاقت باشید کافیه ❤️ یکشنبه بيست و هفتم آبان ماه/ از ساعت پنج و نيم عصر ( شروع برنامه راس ساعت شش عصر/ پایان برنامه حداكثر راس ساعت هشت و نیم)
کافه طلوع: خيابان وليعصر بالاتر از تقاطع فاطمي كوچه افتخارنيا پلاك ٦٥
ورودی : ده هزار تومان.
#یکشنبه_بازار
چشم به راهتونيم😍 و جاي عزيزاني كه دوست دارن باشه و نميشه، بين ما خالي و در دل ما سبز خواهد بود💚
مي بينمتون.
عكس؟ وقتي يه نفر از نوشته هامون تعريف ميكنه 😍🤪
@toloocafe

.
دورتون بگردم من. دردتون به جونم دختراي قشنگم.
كي مي تونه شادماني رو، لبخند رو، عشق رو، آرامش رو از شما بگيره؟
از همه تلخياي دنيا ميشه پناه برد به اين فيلم❤️

.
بشارت علاقه از کلمات شروع می شود یا نگاه ها؟ نمی دانم. کدام نفس تند می شود که می فهمی در آتش افتاده ای، در آتش لذتبخش خواستن؟ نمی دانم. هیچکس نمی داند از کجا یک مرتبه روند ملال آور زندگی عوض می شود و نفس کم می آوریم برای زمزمه کردن اسمی خواستنی.
دارم فکر می کنم همیشه سخت است از حال تن بنویسیم، وقتی دچار کسی می شویم. زن باشی که بدتر، گفتن از تشنگی ها برایت غیرممکن است. علاقه که تصاحبت کند، رنگ می پاشد روی همه جهانت. پر می شوی از عطش‌ناکی لحظه ها. از شوق تنانگی. از خواستن، از بی رحمانه خواستن، از بیشتر خواستن. از لذت تماشا کردن و تماشا شدن. از شوق نوازش، از شکوه تشنگی برای دیدن تن برهنه یار و پیوستن به پیروان پیامبر شراب و هم‌خوابی، زیستن در بهشت نوشیدن و کام گرفتن. شهد است تنانگی، شهد محض. کتمانش کنیم یا نه در حقیت این جمله تغییری ایجاد نمی شود که کام جویی بخش بزرگی از علاقه است، بخشی مهم، بخشی شیرین. اما چگونه است که گاهی می توانیم کسی را دوست بداریم بی گذشتن از مرزهای تنش؟ بی هیچ بوسه طولانی ای؟ بی هیچ باز کردن بندهای پوشش های دست و پاگیر تن؟
فکر می کنم بخشی از اهمیت بشارت علاقه، در شکوه نجیبانه یک کلمه پنهان است: نجات. شاید ما از نیاکان غارنشین یاد گرفته ایم وقت خطر، به امن ترین غارها پناه ببریم. مثلا، وقت تنهایی یا وقت خستگی یا وقت دلتنگی، به غار امن عشق. شاید به کسی عشق می ورزیم تا یادمان برود تنهاییم. یادمان برود جهان دور و بر چقدر تاریک است. یادمان برود چقدر تکیده شده اند ثانیه ها. شاید تصاحب تن از همین منظر معنایی سترگ می یابد، جایی که سرداران فاتح بی لباس مرزهای تن هم را کشف می کنند. اما، تو بگو اگر تنی هم نبود، اگر لبخند و بوسه ای هم نبود، کدام دست می توانست مهار خیال ما باشد، اگر که بخواهیم بلغزیم به آغوشی داغ، جایی که برهنه تا صبح بر ماسه های داغ بدنی - نه کامل و بی نقص، که ضعف دار و به غایت خواستنی- برقصیم، و جاودانه شویم؟
حقا که متبرک باد نام بلندت انسان. معجون دلربای تن و ذهن. شاید ما تنها موجودات جهانیم که بلدیم از تاریکی های ذهن خودمان به روشنایی های ذهن خودمان پناه ببریم. شاید بیرون از ذهن من اصلا جهانی نیست. نمی دانم...
#حميدسليمي

.
برای برخی از ما آن چه انسانی را دست نیافتنی می کند یا لااقل زیباتر، آگاهی است. این که وقتی درباره موضوعی حرف می زند، انگار پنجره های تازه بکری را به رویمان باز می کند و بلد است زیستگاه ما به مثابه انسان را طوری نشانمان بدهد که تاکنون ندیده ایم. از همین روست که مثلا نویسنده ای خوب یا نقاشی زبردست را بی اختیار دوست داریم.
تفکیک این تحسین و تعمیم ندادنش به سایر رفتارهای او و پذیرش آن فرد به عنوان یک نمونه بشری کامل با نقاط قوت و ضعف است که ما را از شر تعصب پیدا کردن به وی یا بدتر، متوقع شدن از او و بی عیب خواستنش دور نگه می دارد.
به بیان ساده تر، ممکن است فردی در یک حوزه مشخص دلربا و دوست داشتنی باشد اما در حوزه انسانی دیگری معمولی یا حتی آزارنده، تهی و سخت ناخوشایند. اصل تفکیک انسان از امور انسانی، ما را به این سمت و سو می برد که هیچکس بی عیب نیست، چنان که ما خود در خلوت و دور از چشم همه تاریکی های بیشماری داریم.
وقتی بخشی از موهایت سپید می شود تازه در می یابی برای یک رابطه عاطفی موفق، بعد از همه مهارتها و دانسته های لازم از جمله رعایت اصل اساسی خودشناسی، این هم ضروری است کسانی را بیابیم که دایره های وسیع تری از جان و جهان خود را با آنها مشترک ببینیم.
آموخته ام عبارات دلربایی چون "دلم برایش ضعف رفت" ، "در یک لحظه عاشقش شدم" و "همیشه بیتابش هستم"، "می خواهمش اصلا هرچه می خواهد باشد"، برای کتابهای جوجو مویز و سایر عاشقانه نویس های بازاری مناسب است، نه برای زندگی آدمهای بالغ.
کاش می شد دو بار زندگی کنیم.... #حمیدسلیمی

.
رفقا، گشنگا، عزیزای دل.
یکشنبه بازار ما -دورهمي ادبي دوستانه- این هفته هم برقراره و حال و هوای متفاوتی داره. دوستانه تر و خودمونی تر و به صورت یه دورهمی خرسند برگزارش می کنیم، جشن تولد بچه های متولد مهر و آبان رو می گیریم، و رفقای اهل ساز برامون می نوازن و با هم آواز می خونیم و بیشتر از هميشه می گیم و می خندیم. اگه وقت شد و حال جمع طلبید، در بین برنامه شعر و قصه هم می خونیم... قرارمون یکشنبه بيستم آبان ماه/ ساعت ١٧:٣٠
کافه طلوع: خيابان وليعصر بالاتر از فاطمي كوچه افتخاري نيا پلاك ٦٥
ورودی: ده هزار تومن.
ورود همه آزاده، خلاصه بیاین که دور هم باشیم. اگه ساز مي نوازيد، بياريد و مستفيض كنين😍
و جای رفقایی که دوست دارن باشن و به هر دلیلی نمیشه بین ما خالی و در دل ما سبزه.... می بینمتون❤️
#یکشنبه_بازار
ويدئو: مهديس داره وروديا رو ميشمره ببينه كي رُند ميشه🤪
😂
@toloocafe

.
یادمان نرفته، و نخواهد رفت. وقتی برانکو رسید، از شیر سرخ تهران یک بی‌شکوهِ نیمه جان مانده بود که به برکت ردپای نامربی های سهم خواه و نامدیران شکنجه گرِ هوادار، برگ و بارش از آزار پاییز ریخته بود و در بدترین دوران خود به سر می برد. تیمی شده بودیم که علی دایی برای گرفتن جام حذفی با آن منت سر طرفدار می گذاشت، و از جلال و جبروت پرسپوليس فقط خاطراتی مانده بود که بچه هایمان سخت باور می کردند. امپراتوری پروین که هیچ، از دوران حکمرانی افشین قطبی هم ردی نمانده بود.
برانکو ایوانکوویچ نه برای جادو کردن، که برای نجات آمد. چوب جادویی متبرکش، تلاش تمام نشدنی بود، جادویی که خیلی زود پرسپولیس را دوباره به همان تیمی بدل کرد که می شناسیم، شوالیه ای که شکست ناپذیر نیست اما قبل از باختن حتما می میرد بس که با تمام جانش جنگیده. نگاهی ساده به کیفیت فنی بازیکنان پرسپولیس که حالا فینالیست آسیا شده و مقایسه آن با تیم هایی که در مسیرش حذف کرده و حتا با هشت تیم اول لیگ برتر خودمان، نشانه هایی روشن از بلوغ تاکتیکی تیمی می دهد که دیگر به بازیکن بزرگ متکی نیست. درست گفته بود پسرک سر به هوا، در رفتن ها همیشه خیریتی هست.
بله، امروز ممکن است ما ببازیم. محتمل تر است که فینال از دستمان برود تا برزیلی ها و چشم بادامی ها در فرش سبز آزادی برقصند و ما روی سکوها و روی مبلهای غمگین خانه ها بمانیم به تماشا. اما آیا باید ناامید شویم؟ نه. برانکو پرسپولیس را مثل قطاری فرسوده اما به خوبی تعمیرشده دوباره در ریل انداخته است. یک ناو پیر باشکوه که راه اقیانوس را پیدا کرده است.
یک جا خواندم پرسپولیس را با قیصر مقایسه کرده بودند و گفته بودند در واگنی به انتظار مرگ نشسته. نه. من اگر بخواهم پرسپولیس دراماتیک برانکو را به سینما گره بزنم، سراغ فیلم کندو می روم و اسم تیمم را می گذارم ابی. ابی سمج. ابی سرسخت. ابی که با هر زخم تازه روی صورتش، زیباتر و قوی تر می شود. پرسپولیس، مثل بچه های بی کس و کار پایین که آرزوهای بلند دارند، از کتک خوردن نمی ترسد، از این که هزار بار بیفتد نمی ترسد، چرا که بلد است برای بار هزار و یکم برخیزد. این حرف ها را عمدا قبل از بازی بزرگ فینال آسیا نوشتم که تکلیفم معلوم باشد: من عشقم به این تیم و سرمربی بزرگش را به بردها و جام ها گره نزده ام.
خانم ها آقایان، به پرسپولیس سلام کنید. این تیم من است، محمد علی کلی قرمزپوش. مثل پروانه می رقصد، مثل گرگ می درد، و مثل ققنوس از آتش خود دوباره زاده می شود.
#حميدسليمي #پرسپولیس
@ivankovic_branko

.
لبانم به زهر آغشته اند، بعد از تو. هر که را بوسیده ام، مُرده. با هر که حرف زده ام، سوخته. مثل نهنگ لالی شده ام وسط اقیانوسی منجمد. از هر سو، باد سرد می وزد، تن گُر گرفته ام یخ می زند، استخوانهام تَرَک می خورند، پناهی نیست. لبانم به زهر آغشته اند. درخت خشکی که در دلم کاشته ای، دارد میوه های تلخ می دهد عزیز دلم. همان شدم که می ترسیدی بشوم یک روز، هیولای دست ساز تو. آتش شده ام به جان گندمزارها. تیغ شده ام بر پیکر شب بوها.
گم شده ام. گم شده ام و میترسم. گم شده ام و می ترسم و دارم فریاد می کشم که صدایم را بشنوی در این تاریکستان و بیایی مرا ببری به سرزمین خودت. به جزیره های استوایی گرم. به دشتهای سبز جنوب. به کوه های باکره. به لب. به آغوش. به "من هم دوستت دارم". به "امشب سرت را بگذار روی پای من و بخواب". به "درست میشه، نترس". مرا ببر به تو، به جایی که خورشید هر روز از پیراهن تو طلوع می کند.
لبانم به زهر آغشته اند، بعد از تو..... #حمیدسلیمی

.
کسی که برای دوست داشتنش نیاز به داشتنش نداری، می تواند کشنده ترین دشمن تو باشد یا مرهم همه دردهات. کسی که با سکوتش، با بی اعتناییش ، با ندیدنش، با نبودنش، با بی خبری محض، با سکوت ممتد طولانی، با عکس تازه تلگرامش، با استیکری که پیش تر دوست داشت، با یادآوری های بی ربط در خیابان های شهر، با شنیدن آهنگی که دوست داشت، با دیدن اسم کوچکش روی کارت ویزیت پزشکی در بیمارستانی شلوغ، با راه رفتن در پیاده روی بارانی، با ایستادن پشت چراغ قرمز وصال، با پیراشکی خسروی، با هر بهانه با ربط و بی ربط مست شوی و تمام ذهنت پر شود از تصویر لبخند بی نظیرش. بوی تنش بپیچد در مشامت و لبخند بزنی با همه دردها که دارند تو را بی وقفه می کاهند، و بی اعتنا به زوالت با خود بگویی چقدر خوب است که دوستش دارم.
او خطرناک ترین دشمن توست، همان که عزیزترین است. کمکت میکند بارها و بارها بمیری، بدون آن که بفهمی تمام شده ای. اما اگر بخواهدت، آخ..... توانش را ندارم که به آن بهشت حتا فکر کنم. و چه کسی است نداند همین امید روشن است که در انتهای تاریکی مثل فانوسی دلخواه سوسو می زند و میان تو و جنون نشسته و لبخند می زند و لالایی میخواند و برایت شال می بافد.
ديوانه اي مغموم در كوچه اي خلوت با خودش زمزمه مي كند: گرچه ندارمت، من دوست دارمت، ای امید محال... #حمیدسلیمی

.
آدمیزاد می تواند بخندد، گریه کند، راه برود، برقصد، بدود، بنشنید، بخوابد، دوش بگیرد، سینما برود، تاتر ببیند، کتاب بخواند، تلویزیون نگاه کند، درباره فوتبال حرف بزند، با مدیر مدرسه بچه اش بحث کند، کار کند، بنویسد، بجنگد، سکس کند، غذا بپزد، در جلسه ای طولانی شرکت کند، سر کلاس برود و درس بدهد، سر کلاس برود و درس بگیرد، با آدمهای تازه آشنا شود، با آشناهای قدیمی قطع رابطه کند، مسیر تازه ای در کوه پید ا کند، و در همه حال دلتنگ باشد. بدون این که بمیرد. و این شاید همان جهنمی است که از آن حرف می زنند. این که دیگر هیچ وقت، هیچ چیز نتواند ذهنت را از حجم لعنتی هجوم دلتنگی دور کند.....
#حمیدسلیمی

.
رفقای جان ، عزیزان دل، گشنگا
یکشنبه بازار ما - دورهمي شعر و قصه خواني - به امید خداوند و به همت رفقا این هفته هم برقراره. به روال همیشه، دور هم جمع میشیم و عده ای از رفقا برامون شعر و قصه و متن می خونن و درباره نوشته ها حرف می زنیم و می گیم و می خندیم و به برکت رفاقت، روی تلخیها رو کم می کنیم.
برای حضور در جمع ما لازم نیست حتما اهل نوشتن باشید، همین که اهل رفاقت باشید کافیه ❤️ یکشنبه سيزدهم آبان ماه/ از ساعت پنج و نيم عصر ( شروع برنامه راس ساعت شش عصر/ پایان برنامه حداكثر راس ساعت هشت و نیم)
کافه طلوع: خيابان وليعصر بالاتر از تقاطع فاطمي كوچه افتخارنيا پلاك ٦٥
ورودی : ده هزار تومان.
#یکشنبه_بازار
چشم به راهتونيم😍 و جاي عزيزاني كه دوست دارن باشه و نميشه، بين ما خالي و در دل ما سبز خواهد بود💚
مي بينمتون.
ويديو؟ دختر منه داره حاضر ميشه بياد شعر بخونه 😍😔
"دقت بفرمايين كه هم محل برنامه تغيير كرده و هم نيم ساعت زودتر شروع ميكنيم💚"
@toloocafe

.
از غم های دنیای تاریکت هجرت کن. کنار پنجره بایست، و به یک زن زیبا فکر کن. بعد، داستانی برایش بنویس، چرا که همه زنان زیبای تنها باید داستانی داشته باشند. این را آقای براتیگان گفته که از تو خیلی بهترمی فهمد. پس، چراغ ها را خاموش کن و به یک زن زیبا فکر کن که در ساحلی دور ایستاده و موهای بلند نمدارش روی شانه اش ریخته و بوی دریای جنوب و بوی آتش ساحل نوشهر و بوی جنگل گیسوم و بوی مزرعه گندم و عطر خاصی می دهد که او را از همه زنان دنیا متمایز کرده است. به چشم های درشت روشنش فکر کن. به دستهایش، به لبهایش، به برآمدگی سینه هایش، دو کبوتر بی تاب. به ساق زیبای پاهایش. به گردنش فکرکن که زیباترین نقطه حضرت زن است. به بوسیدنش، به نوشیدنش، به این فکر کن که با او در یک اتاق خنک لای ملافه های گل بهی بخوابی و هرگز بیدار نشوی. به یک زن زیبا فکر کن و داستانی برایش بنویس.
باهوش باش. برنگرد. گم شو لای کلمات داستان. اصلا یکی از کلمات شو، کاری که در دنیا نداری. کلمه ای شو که زن از همه بیشتر دوست دارد. مثلا از خودت بودن استعفا بده و کلمه "چای با خرمای دشتستان" شو. کلمه نیست، عبارت است. عبارت شو. از خودت بودن استعفا بده و عبارت " روی پل عابر پیش چشم همه مرا بوسید" شو. کلمه شو، عبارت شو، خط فاصله شو و به فاصله فحش بده، نقطه شو. هرجور می توانی از خودت بگریز به زنی که خلق کرده ای.
در نگاه آخر زن زیبای تنها، در سطر آخر داستانت بمیر. وصیت کن میان دو خط آخر کتاب دفنت کنند. امیدوار باش یک روز مرد دیوانه تنهایی نبش قبرت کند، و قصه ای را که پشت لبهایت پنهان کرده ای بیرون بکشد، و آهسته در گوش زنی مغموم بخواند.
همین....
#حمیدسلیمی

.
مادرم مي گويد مهربان و بخشنده باش، حتا با كسي كه مطمئن نيستي شايسته اش باشد. و از ياد نبر درون همه آدم ها توفان برپاست، مثل درون خودت.
نيمي از جانت را صرف مهرباني كن، و نيم ديگرش را نگه دار براي التيام دردهايي كه ناسپاسي پيشكشت خواهد كرد. كم كم ياد ميگيري بي منت و بي توقع دوست بداري و ببخشي و رنگي به دنياي تيره بپاشي. از ياد نبر مهرورزيدن قبل از همه محبتي است به خودت...
و من معتقدم اگر مثل مادرم بزرگ نيستم، دست كم مي توانم بياموزم در همه حال، حرمت انسان را نگه دارم، حرمت همه را، از جمله خودم...
#حمیدسلیمی

Most Popular Instagram Hashtags