[PR] Gain and Get More Likes and Followers on Instagram.

fkh3585 fkh3585

20 posts   79 followers   33 followings

fatima  Teh Tanha Khaste az mordome shahr

مثل تنهایی خودم ساکت
مثل تنهایی خودم سرسخت
مثل تنهایی خودم وحشی...
مثل تنهایی خودم بدبخت....

از خیابان به تو رسیدم
واز تو به خیابان
از تنهایی به تو برخوردم
واز تو به تنهایی رسیدم
ولی
نه خیابان تنهایی ام را قبول میکرد
نه تنهایی خیال قدم زدن به سرم می زد

چقدر دلم میخواهد
دریکی از همین شبها
شبهایی که اشتیاق تو
خواب از چشمم میگیرد

شبهایی که جبران میکنی نبودن هایم را
وبا نبودنت
غزل مرگ برای من
زیباترین آوازهای جهان میشود
دریکی از همین سفرهای شبانه
که تو آمدنم را انتظار نمیکشی
صدایت را در گوشم میگذارم
عکست را به آینه ام
به خواب میروم
و دو دست زیبا
ماشینم را به قعر دره هدایت میکند

در یکی از همین شبها
حسی میگفت
تو دیگر در خانه نیستی
وکسی در را برای من باز نخواهد کرد

در یکی از همین شب ها
من آسمان را فتح میکنم
واز پنچره ی بزرگ اتاق
به خوابت می آیم

دریکی از همین شبها عاشقت شدم
دریکی از همین شب ها
تو تنهایی را در دست من گذاشتی
و پا به رفتن دادی
...
سالهاست
منتظر شبی هستم که ببوسمت
تو میدانی

#امیر_عباس_شرقی

این بی خوابی ها تقصیر هیچ کس نیست
امشب قرص کرده ام در حلق بی خوابی
ولی
نه خواب مرا میبرد
نه من خواب را
به عکس هایت خیره میشوم
حسی در نگاهت است
که لنزها هم نتوانسته اند
آن را به تصویر بکشند
در عمیق نگاهت
نقشی از یک دوستت دارم
بی تابی های شبانه ی مرا
به آسودگی مبدل میکند
مرا می برد به رویا
چه زیباست
با تاثیرات قرص در جنگم
آنها پلکم را سنگین میکنند
غافل از آنکه
دلم قرص است به داشتنت
کرکره را میکشم پایین
پشت درهای بسته
در رویایم
در افکارم
با عشق تو دادوستد میکنم
تو دوبوسه میبخشی مرا
من
چیزی برای دادن ندارم
جز دلی که روز اول
ازمن ستانده ای
بعد از آنروز
من مقروض توام
روزهاست دین تو به گردنم
ومن
قول داده ام
هر روز صبح
با سلامی
بوسه ای
جرعه شعری
به دیدارت بیایم
روسیاه تمام عکس هایت کرده مرا بی خوابی

قرنطینه ام باید کرد
با مدادی
بدون پاک کن

تا دوست داشتنت را
درست ادا کنم
طوری که
در هیچ بخشی دلم نلرزد
در هیچ هجایی مکث نکنم

اگر دست وپایم در بند بود
بازبانم
زبان را بریدند
با نگاهم
پلکم را دوختند
با نفس هایم

وزمانی نفسم می بُردکه
تو روی ازمن بگردانی

عشق را زبان سخن فراوان ااست
مثلا
روحم را بفرستم
تا در خواب تو قدم بزند
دست تو را بگیرد
وبه خواب من بیاورد

جز عشق هیچ مسکنی نمیتواند
خواب ودل را قرص کند

خیلی حرف هست
اما حرفی نیست
وقتی ادعا میکنی
که گوشت بدهکار قلب من نیست
من از سکوت شب لال تر خواهم شد
قلبم را بده
به ریسمانی از بغض های عاشقانه ام
به دار خواهم آویخت هر آنچه را
که احساسی مایل به تو را در خود جای دهد
خیلی حرف است
برای کسی که پر از عاشقانه بود
حالا هیچ واژه ای نباشد برای سرودن یک شعر...
بند آمده است زبان احساس من.....

من میگم اصلا جمعه ها رو آدم باید تو لاک خودش باشه
از خونه بیرون نره
اصلا از شب قبل بخوابه تا صبح شنبه
جمعه روز قول وقرار نیست حتی قرار کاری
با عشقت بیرون نری
سینما نبریش
خیابون ولیعصر وپارک ملتو به حال خودشون بذاری
اونام استراحت کنن
زبون بسته ها خسته شدن از شنیدن صدای پای آدمای منتظر
دلشون خونه از دیدن آدمایی که
قبلا دونفر بودن وحالا تنها قدم میزنن

به عزیزت حتی زنگ نزنی روز جمعه
عشقتو به حال خودش بذاری
بهش قبل تر بگی
که اونم جمعه رو بخابه
حتی با مامانش بیرون نره
با دوستاش نره کوه
خیابون ولیعصروپارک ملتو قدغن کنی واسش
فقط خواب.
آدم باید یه کم آینده نگر باشه
چون جمعه یه روز معمولی نیست
شنبه نیست که گرم کار باشی
یه روزی میاد
شاید اون نباشه بعد کل جمعه رو باید هذیون بگی
یا آهنگ غمگین بذاری وگریه کنی
مست کنی که از فکر در بیای
بدتر بری تو فکرش
حتی قهرمانی تیم محبوبت خوشحالت نمیکنه روز جمعه
چون دوست داشتی بازی قهرمانی رو با اون نگا کنی جشن بگیری
اصلا قرار گذاشته بودی جشن عروسیت رو شب جمعه بگیری
که کل روز جمعه رو یه ثانیه ازش دور نباشی
شاید بعد از سالها مرگ تورو از عشقت بگیره
بعد اون میمونه وجمعه ها
مرد باید آینده نگر باشه
کاری نکنه حتی بعد مرگش
عشقش با خاطره ی جمعه ها هر جمعه سیاه بپوشه
از خونه درنیاد
با دوستاش جای نره
درد نکشه
وای امان از گریه های معشوق
دلو ریش ریش میکنه
دلو میزنه بد
حتی از خیانتش بیشتر
اصلا خدا روز جمعه بی حوصله بود
درد میکشید از تنهایی
واسه همین انسان رو در رنج آفرید
قطعا منظورش از رنج همون جمعه بوده
آدم رو تنها درست میکنه
بعد روز شنبه حوا رو بهش میده
پنج شنبه از بهشت بیرونش میکنه
وجمعه دنیا جهنم میشه
من فکر میکردم جمعه ها
مال بچه هاست بچه هایی که هنوز به مدرسه نرفتن
خونه ی خاله ودکتربازی
اما نه
بعد هر مهمونی یه تنبیه هست
جمعه رو باید از شب خوابید تا صبح شنبه
تمام قولو قرارهارو باید به روزای دیگه موکول کنید
اصلا جمعه خدارو به حال خودش بذارین
چون اونم جمعه ها به زور نماز جماعت خودشو از تنهایی در میاره
اینجوری تو هیچ جمعه ای هیچ خاطره ای درست نمیشه
ودرد به سراغ آدم نمیاد
مثل غربی ها یکشنبه ها خاطره سازی کنید

چهارده ساله بودم که رویاهام درد میکرد

دوستت دارم
تو هی خودت را بزن به آن راه
واین کوچه هایی که پراست از
آدمهایی که "جز بدن از تو هیچ نمیخواهند"
من تورا دوست دارم
وآخرش
وسط یکی ازهمین بیراهه ها
تورا در آغوش میگیرم
می بوسمت
و با خود می برمت
به آنجا که جز عشق و آن خردسال ریزِ پیر
که سالها دنبال تو بود
تا جوان شود
هیچ چیز نیست
دست کودکم را در دست تو میگذارم
وعشق را در دامنت می ریزم
...
من تورا دوست دارم
وتمام کوچه هایی که به نام علی هستند راقُروُق خواهم کرد

به هر بهانه که شده
باید دست های تورا بگیرم
پیرمردی میشوم
که عصا در دستم به رقص در می آید
و آنطرف خیابان برایم آنطرف دنیا میشود
تو می آیی
دلت نمی آید
من را به حال خودم بگذاری
دستم را میگیری
از خیابان عبورم میدهی
ومن گویی به ۵۰ سال قبل برگشته ام
عصایم را دور می اندازم
دستهایت را میگیرم
وهمچون فلامینگوها روی دوپا میرقصم
وپرواز میکنم
یک روز عاقبت تورا در آغوش میکشم
مثل همان کودک سوء تغذیه گرفته ی سودانی
سر راهت سبز خواهم شد
وتو بجای سلفی گرفتن از کرکس ها
مرا درآغوش میکشی
ومیبری مرا با خود
به آنور مرزها
دوست داشتن تو کار میدهد دست من
مثلا همین دست های تو را که در دستم بگذارد
از تمام کارها دست میکشم
حتی از رویا بافی
شانه ای میخواهم
شب باشد بلند وکوتاهش فرقی ندارد
موهای خیس تو بعد از باران
شرابی و پرکلاغی فرقی ندارد
فقط حضورت تداوم را بتپد
همین

به چشم هایت بگو
سربه سر منِ دیوانه نگذارند
من را میبینند
خودشان را به آن راه نزنند
من خودم هفت خط عالمم
ومیدانم گاهی آدم از ترس دچار شدن
به بیراهه میزند

پنهانی میان شعرهایم دوستت دارم
هیچکس جز تو
نمیتواند رموز شعر من را کشف کندو
کسی جز تو از شعرهای من لذت نمی برد

تو تمام عشق من را از لابلای جوهر وکاغذ وحروف
بیرون میکشی
وبا زمزمه ی شعرم
دوستت دارم های من را
به گوش قلب خود خواهی رساند
چرا که کسی جز تو من را نمی فهمد
حرف من را
شعر من را
فقط تو دوست خواهی داشت
چرا که من
جز برای تو
برای هیچکس دم از عشق نخواهم زد
چرا که من
جز برای تو
شعر نخواهم نوشت
چرا که من
جز برای تو
حتی برای خودم
نخواهم زیست
تو قلب تپنده ی شعرهای من هستی
ومن '''
کنار تو
چه رویای زیبایی...

میخواهی بگویی
دلت درد نمیکند دیگر
لبخندی به زیبایی سیب برلب نهاده ای
و چشم هایت با آن همه مهربانی
باز نتوانسته اند
نقابی باشند برای اندوهی که در نگاهت
جا خوش کرده است

به خورشید می مانی
که شب تکه تکه سایه انداخته بر پیراهنش
اما همچنان میدرخشی
و مهرت را از لابلای شاخ وبرگ درختان
به من میبخشی
تا جنگل سیاه زندگی را ورق بزنم
سبز ...زرد... و آبی
"روشنی نزدیک است"
اما باید دست شب را از دامن خورشید دور کرد
وآبی دریا را به چشمش باز گرداند
تا شور زندگی شروع شود...
حاشیه نروم دیگر
جنگل به قدم هایت آراسته شده
وبهار تنها افتخارش این است
که قلب تو میزبان اوست

لب هایم را از سرراه پیدا نکرده ام
که بوسه هایم را مفت ببخشم
یک می دهم
دو می ستانم
شرط می بندم تمام عمرم را
اگر یک بار ببوسمت
دیگر هیچ لبی را نخواهی چشید
...
باز شب شد و
رویا به جان این دیوانه ی خیالباف افتاد

و من می‌دانم، دوست عزیز، که چه می‌گویم. زمانی بود که نمی‌دانستم چگونه خود را از این لحظه به لحظه‌ی بعد برسانم. بلی، می‌توان در این جهان جنگ کرد، ادعای عشق را درآورد، همنوع خود را شکنجه داد، در روزنامه‌ها خودی نمود، یا ساده‌تر از اینها در حال بافتن از همسایه‌ی خود بد گفت. اما، در پاره‌ای موارد، ادامه دادن، فقط ادامه دادن، مافوق قدرت بشر است.

سعی کردم! شبیه موشی پیر
وسط راه های پیچاپیچ
خسته از هیچ راه افتاده
در نهایت رسیده است به هیچ!

قصّه را هر کجا شروع کنم
آخرش این اتاق غمگین است
تا ابد هم اگر فرار کنم
باز هم سرنوشت من این است... سید مهدی موسوی

تو يك زنی 
شبيهِ تمامِ زنهايی كه می شناسم
قدم میزنی 
آواز می خوانی
تنها تفاوتِ تو با زنهایِ ديگر در تو نيست
در من است
تو زنی هستی كه درشعرهایِ من هستی
آغوشِ مرا دوست داری
بوسه هایِ مرا دوست داری
تو خواب نيستی
رويايی دست نيافتنی
یک حس داغ تب آلود 
تو زنی هستی كه من دوستت دارم
تو را من خلق كرده امـ

#نزار_قبانی

دلم مثل دستهای پدرم
زمخت و چروک و پینه بسته است
کارگر بود پدرم
من هم
هرچه در کار دل
بیشتر تلاش کردم
کارگر نبود
بی شیله بودن این دست های مهربان
این دلهای لطیف
ان نگاه های صادق
چنان روزی از ما سیاه کرد
که هیچ پینه دوزی
حاضر به دوختن زخم های زندگی ما نیست
ما تاوان سوءسادگی خودرا می دهیم
وبزرگ ترین افتخارمان این است
لباس هایمان را زباله ها سیاه کردند
اما روح خود را به استعمار پلیدی نداده ایم

تورا من نمیبرم به شعرها
تورا من نمیکشانم به تیمارستان ها
تورا من فقط دوست داشته ام سال ها
تورا میبرم به "نکن مرد ،
سنی از ما گذاشته"
مرا می بری به مردی که
سنی از عشق در دلش گذشته
و هنوز لطافت همان پسرک لجوج عبوس مغرور مهربان را دارد
بی شرمانه تورا می بوسد
به آغوشت میکشد
گاهی هم به شدت قهر میکند هنوز

بازپرسم
نه دزد
اما میدانم
دزدیدن نگاه تو
بزرگترین سرقت قرن است
و انگار با یک نقشه ی قدیمی
به گنج قارون زده باشی
...
من یک دیوانه ی احمق خیالباف بیشتر نیستم
ولی تو جز مشتی شعر
دو کلاف بلند بافته
یک رویای بلند
متهمی به نگاه هایی که دزدیده ای
...
تو را بر میگردانند به صحنه ی جرم
بازپرس:خب حالا صحنه ی جرم را باز سازی کن
فرض کن من آن دیوانه
تو سکوت میکنی
_با تو بودم ای...
به چشم هایش خیره نمیشوی تا
راز جنایت فاش نشود
اما صدای مردانه وظالمانه اش مجابت میکند
که چشم بگردانی
...
قاضی
شهود
بازپرس
و تمام حاضران
قیام میکنند
دست های مرا می بندند به تخت
وتا میتوانند آرامبخش به خوردم میدهند
تا با آبروی تو
آب روی آتش بریزند
من نه قاضی ام
نه بازپرس
نه متهمم
نه شاکی
وتو رویای یک بیمار سرطانی هستی
که برای تسکین دردهایش
عضوهایش را زنده نگه میدارد
با آمپول به یک خواب عمیق می رود
من شنیده ام بعد از بیداری
سراغ قلبش را میگیرد
...
هیچوقت برای تو پیش نیامده
غریبه ای را ببینی
و عمیقا به این فکر کنی
که من این مرد را می شناسم
حتی با او خاطره های خوبی دارم
اما به یادش نیاوری
نه اسمش را
نه ...
بگذریم
این های خیالبافی های تومور خوشخیمی ست
که نمی کشد
زنده زنده تو را در جهان درگیر دوست تجزیه میکند

Most Popular Instagram Hashtags