eshq.alayhessalam eshq.alayhessalam

349 posts   16,752 followers   44 followings

majnoon  هیچ کس جز آنکه دل به خدا سپرده است... رسم دوست داشتن نمیداند...💕 . 🌷...سیّدِ شهید آوینی... 🌷 . متأهل و متعهد...💍💑 با احترام،دایرکت چک نمیشه... ِ

بســــــــم اللّٰه الرحمن الرحيم
.
#بنام_او
#بياد_او
#برای_او
.
#سهم_ما_در_وسط_معرکه‌_ی_عشق_چه_بود...
#غم_و_دلتنگی_و_حسرت_همه_یکجا_با_هم...
.
💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕
.
#شب_آخر...
.
عقدمون ۱۷خرداد ۹۲ بود...
روزی که آقا جواد شهید شد مصادف بود با چهارمین سالگرد عقدمون...
از شب قبل به فکر مراسمی واسه فردا بودم و...
میدونستم اونم نقشه‌هایی داره واسه جشن دونفره‌مون...💕
تا غافلگیرم کنه...
صبح کمی واسه خداحافظی معطل کرد...
انگار دلش برام تنگ میشد...❤️
گفت...
"خانومی...💕
شب آماده باش بریم بیرون..."
ماه رمضان بود...
گفت...
"افطاری رو برمیداریم و میریم بیرون...💕"
مطمئن بودم که واسه شب جشنی مد نظرشه و...
فکر میکنه که من یادم نیست...
منم خودمو زدم به اون راه...
تا خودمم بتونم غافلگیرش کنم...❤️
گفتم...
"به روی چشم حاجی‌جانم...💕
شما برو،باقی کارا با من..."
خندیدیم...
خداحافظی کرد...
چند قدم رفت و برگشت و گفت...
"پس فعلاً...یاعلی(ع)...👋"
یاعلی(ع) رو که گفت حالم عوض شد...
.
#واپسین_دیدارش_از_من_رفت_و_جانم_بر_اثر...
#گر_برفتی_در_وداعش_من_ز_جان_خشنودمی...
.
گفتم..."یاعلی عزیزم...❤️"
درو بست و رفت...
دلم پریشون بود...
حالم عوض شده بود...
خودمو دلداری میدادم که به خاطر شوق امشبه...😔
ماه رمضانا معمولاً تا سحر بیرون بودیم...
سحری رو میخوردیم و...
نمازمونو تو مسجد میخوندیم و...
برمیگشتیم...
اما...
شبِ قبل شهادتش جایی نرفتیم...
بچه داداشش مهمونمون بود...
دوسالشه و عاشق عموجوادش بود و...
کلی با هم کشتی گرفتن و سر به سرش میذاشتیم و اونم بهمون میخندید....
بین تموم این کارا...
زنگ میزد به دوستاش و احوالپرسی میکرد...
انگار خبر داشت چه اتفاقی قراره بیفته...😔
شهید ما...
از روز معراج تا امروز معجزات زیادی داشته...
تا حالا پنج نفر باهام تماس گرفتن و گفتن...
نذر شهید کردن و حاجت گرفتن...
از روز شهادت تا حالا حضورشو کاملاً کنارم خودم حس میکنم...💕
.
(همسر شهید جواد تیموری)
.
#پ_ن:
یَا وَجِیهاً عِندَاللّه إِشفَع لَنا عِندَالله...
ای شهید راه خدا...
امروز هفدهمین روز...
از پنجمین ماهِ دومين فصل سال نود و هفته...
قریب به بیست و هفت سال پیش در چنین روزی...
خورشید وجود مبارکت طلوع کرد و زمین متبرک شد به یمن قدمت...
ستاره آسمون خدا،تولدت مبارک...🌹
یک یاحسین(ع)هدیه روز تولدت...
#اَللَّهُمَّ_اجعَل_عَوَاقِبَ_اُمُورَنَا_خَیرا...
ساعت به وقت دلتنگی ۲۱:۴۰
۱۷_مرداد_۱۳۹۷
#از_آسمان_یادت_چیدم_ستاره_تک_تک...
#سالی_دوباره_طی_شد_تولدت_مبارک...❤
#عشق_علیه_السلام
#زوج_مذهبی
@Eshq.alayhessalam

❀(•«﷽»•)❀
.
#بنام_او
#بياد_او
#برای_او
.
#یاد_آن_لحظه_بخیر_شام_وداع_من_و_تو...
#چه_طربناک_شبی_در_خم_گیسوی_تو_بود...
.
💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕
.
#تابوت_سه_رنگ...
.
بابام تو دماوند یه باغچه ای داره...
سیزده بدر رفته بویم اونجا...
داشتیم تو کوچه‌باغا قدم میزدیم...💕
که یکم جلوتر از من رفت و گفت...
"حاج خانوم...❤️
عکس شهادتمو بنداز..."
من هم شوخی‌شوخی چند تا عکس گرفتم...
گفت...
"شهید که شدم اینارو بذار پروفایلت...!"
همیشه بهم میگفت...
"بعد شهادتم صبور باش و مقاوم..."
.
#صبور_باش_که_اعجاز_صبر_هم_یعقوب...
#به_وصل_یار_رسانید_هم_زلیخا_را...
.
خدا هم واقعاً منو واسه شهادتش آماده کرده بود...
اخلاقش جوری بود که میدونستم بالاخره شهید میشه و...
به دلم افتاده بود...
چون رفتنی بود و من مخالفت میکردم با سوریه رفتنش...
آخرشم خود داعش اومد سراغ همسر دلاورم...💕
منم حالا مقاوم هستم و به داعش میگم... "
خون همسرم...💕
سر همسرم...💕
به فدای امام حسین علیه‌السلام...❤️"
ناراحت نیستم...
چون همسرم تو بهشت منتظرمه...💕
حالا هم کنارمه و مراقبمه...❤️
این آخریا درباره شهادتش خوابای عجیبی میدیدم...
آخرین خوابم این بود که...
خودمو تو جایی مثه بهشت دیدم...
سبز و زیبا...
با چادر مشکی‌ ایستاده بودم،روبروی یه تابوت مزین به پرچم ایران...
رفتم جلوتر...
همسرم بود...
نشستم کنارش و باهاش حرف میزدم...
که یهو از خواب پریدم...
گفتم...
"خیره ان‌شاءالله...!
حتماً طول عمرش بیشتر میشه..."
ولی روزی که آوردنش معراج شهدا...
درست همون صحنه‌ای بود که تو خواب دیده بودم...😔
.
(همسر شهید جواد تیموری)
.
#ادامه_دارد...
.
#روضه_نوشت:
وَ خَسَفَ ألْقَمَر...
فقط آنجا که حسین علیه السلام...
شتابان کنار نهر علقمه رفت...😢
بقیه اش با یک نماز آیات حل شدنیست...
صَلَی اللهُ عَلَیکَ یَا قَمَرَالعَشِیرَة...
نثار قمر بنی هاشم (ع)صلوات...
#اَللَّهُمَّ_اجعَل_عَوَاقِبَ_اُمُورَنَا_خَیرا...
ساعت به وقت دلتنگی۰۱:۴۰
۶_مرداد_۱۳۹۷
#قربان_عاشقی_که_شهیدان_کوی_عشق...
#در_روز_حشر_رتبه_ی_او_آرزو_کنند...
#عشق_علیه_السلام
#زوج_مذهبی
#ماه_گرفتگی
#قمر_العشیره
#نماز_آیات
#خسوف
@Eshq.alayhessalam

بســــــــم اللّٰه الرحمن الرحيم
.
#بنام_او
#بياد_او
#برای_او
.
#ای_که_با_عشوه_و_با_ناز_ز_من_دل_بردی... #به_دلم_غمزه_کن_و_نیم_نگاه_و_نظری...
.
💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕
.
#ماه_عسل...
.
روزی که اومدن خواستگاری...💕
گفت که نظامیه...
من خودم از خدا همسر نظامی خواسته بودم و...
همیشه دلم میخواست که همسرم نظامی باشه...
با شغلش مشکلی نداشتم ولی...
با سوریه رفتن و پیگیری شدیدش کمی مشکل داشتم...
میدونستم که اول و آخرش شهید میشه ولی...
عاشق بودم...❤️😢
دلم نمیخواست به این زودی بره...
حتی بعد عقد بهم گفت...
"بانو جان...💕
باید برم سوریه..."
بیتاب شدم...
گریه کردم و نذاشتم که بره...
ولی مطمئن بودم و...
میدونستم که یه روزی واسه دفاع میره...
اطمینانم وقتی بیشتر میشد که اشکاشو تو سوگ مدافعان حرم میدیدم...
اشکهای مردی که ندیده بودم جز برای ائمه علیهم‌السلام جاری شه...❤️😢
عروسیمون...💕
فصل سردی بود...
اسفند ۹۲...
فردای عروسی واسه ماه عسل رفتیم مشهد و...
خودمونو سپرد دست امام رضا علیه‌السلام...
روزای خوبی بود...💕
کنار حوض‌ها میشِستیم و خیره میشدیم به ضریح مبارک...
میدونم که تو همون نگاها هم شهادت میخواست...
بعد زیارت...
تو هوای سرد و یخبندون اسفندماه...
میرفتیم بستنی‌فروشی و...
بستنی قیفی میخوردیم و...
میگفتیم و از ته دل میخندیدیم...💕
تو کارای خونه هم کمک‌ حالم بود و...
هیچ وقت اخم و داد و بی‌دادشو ندیدم...
درست مثه یه گل ازم حمایت میکرد...❤️
عشقمون شهره ی خاص و عام بود...💕
الآن که صبر زینبی دارم...
شک ندارم که خدای بزرگ و امام حسین علیه‌السلام...
خودشون کمکم کردن تا تحمل کنم...
جشن تولدامونو دونفره بود...💕
یه جشن خوشگل و شاد...
قبل اینکه بیاد خونه...
بدو بدو میرفتم و کیک میخریدم و...
کادو درست میکردم...❤️
وقتی میومد هیجان‌زده میشد...😊
.
(همسر شهید جواد تیموری)
.
#ادامه_دارد...
.
#دل_نوشت:
خدایا...
تو این شب سراسر خیر و برکت و کرامت...
نگامون به آسمونه و دستامون بلنده به درگاهت...
دستمونو بگیر...
الهی روسیاهیم ولی نگاهی...
که بی نگاهت هیچیم و سردرگم...
نگاهی که عاقبت بخیرمون کنه و از عرش برسوندمون به عرش...
به حق و آبروی زینب امام رضا(ع)...
نگاه قشنگتو ازمون نگیر...
#اَللَّهُمَّ_اجعَل_عَوَاقِبَ_اُمُورَنَا_خَیرا...
نثار خادم و ساکن حرم بی بی شهید مهدی ایمانی صلوات...😔
ساعت به وقت دلتنگی ۰۰:۱۰
۲۴_تیر_۱۳۹۷
#شب_میلاد_تو_ای_دوست_برای_دل_من...
#شب_میلاد_همه_خوبی_هاست...❤
#عشق_علیه_السلام
#زوج_مذهبی
@Eshq.alayhessalam

بســــــــم اللّٰه الرحمن الرحيم
.
#بنام_او
#بياد_او
#برای_او
.
#دلت_به_وصل_گل_ای_بلبل_صبا_خوش_باد...
#که_در_چمن_همه_گلبانگ_عاشقانه_توست...
.
💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕
.
#یا_زهرا(س)...
.
همیشه از خدا میخواستم...
همسری مؤمن و متعهد داشته باشم که هیأتی باشه و ورزشکار و ولایی...❤️
معمولاً همراه خونواده واسه نماز میرفتیم مسجد...
مادر عزیزشون منو دیدن و قرار خواستگاری گذاشتن...💕
خواستگار زیاد داشتم...
ولی انتخاب سخت بود و توکلم به خدا...
آقا جواد و خونواده‌شون که اومدن...
با هم که صحبت کردیم،ملاک مشترک و اولیه جفتمون...
👈ایمان بود و اخلاق نیک...
تقریباً ۲۰ قیقه‌ای صحبت کردیم...
در مورد حجاب،قناعت،تعهد...
تصمیم‌گیری تو زندگی مشترک و...
میزان مقاومت در برابر مشکلات و...
همه چی عالی بود...
ولی تردیدها همچنان پابرجا...!
دو رکعت نماز توسل به حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها خوندم و گفتم...
"خانوم...
من کنیز شمام...❤️
خودتون بهم تو ازدواجم کمک کنین..."
خواستگاری و مراحل بعدش به سرعت جلو رفت...
بعدها متوجه شدم که همسر عزیزم...💕
به حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها ارادت خاصی داشتن و...
ایشون هم همین نمازو خونده بودن...
عشق بی‌نهایت ما...💕
از شب صیغه که مصادف بود با میلاد امام جواد علیه‌السلام شروع شد...
اون شب...
یه مشت نقل رنگارنگ بهم داد و گفت...
"زندگی مثه این نقل شیرینه بانو...❤️"
خیلی دلم میخواست نگهشون دارم...
ولی حیف که دونه دونه نقلا رو خوردیم...
تموم کاراش خدایی بود و خدا واسش جور میکرد...
میگفت از بچگی عاشق اسم عاطفه بوده و...
روزی که فهمیده اسمم چیه،گفته بود...
"عروس ما همینه...!"
خدا رو شاکرم که اسمم باب میل همسر شهیدم بود...❤️
.
(همسر شهید جواد تیموری)
.
#ادامه_دارد...
.
#دل_نوشت:
یَا خَیر المَسؤُولِینَ وَ...
یَا خَیر المُعطِین...
أُرزُقنِي وَ ارزُق عَیالِي مِن فَضْلِک...
فَاِنَّکَ ذُوالفَضْلِ العَظِیمِ...
ای بهترین سؤال شده گان و...
ای بهترین پاسخ دهنده و بخشندگان...
به من و عیالم💕از فضل خود روزی ده...
به درستی که تو صاحب فضل عظیم هستی...
#اَللَّهُمَّ_اجعَل_عَوَاقِبَ_اُمُورَنَا_خَیرا...
نثار شهید تیموری صلوات...
ساعت به وقت دلتنگی ۰۰:۳۳
۱۶_تیر_۱۳۹۷
#بی_غم_عشق_تــو_ای_يار_به_خاک_افتادم... #عشــــق_تـــو_آمــد_و_از_خاک_بلـندم_بنمـود...
#عشق_علیه_السلام
#زوج_مذهبی
@Eshq.alayhessalam

بســــــــم اللّٰه الرحمن الرحيم
.
#بنام_او
#بياد_او
#برای_او
.
#واپسین_دیدارش_از_من_رفت_و_جانم_بر_اثر...
#گر_برفتی_در_وداعش_من_ز_جان_خشنودمی...
.
💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕
.
#معشوقه_به_سامان_شد...
.
هر چند گذشتن و راضی شدن سخت بود...
ولی من راضی بودم و اجباری در كار نبود...
میدیدم که چه شوقی واسه رفتن داره...
شب اعزامش با هم رفتیم مسجد...💕
بعد نماز رفتیم رستوران واسه صرف شام...💕
وقت رفتن...
وقتی از در خونه كاسه آبی پشت سرش ريختم...
.
#دل_من_پشت_سرش_کاسه_یِ_آبی_شد_و_ریخت...
.
قلبم انگار همون لحظه داشت میزد بيرون و...💔
بغض سنگينی داشت خفه‌ م ميکرد...😢
دلم آشوب بود...
از همون لحظه دلتنگيم شروع شد...
ولی سعی كردم طوری رفتار كنم كه نگران نشه و...
حتی اشكی واسه رفتنش نريزم كه نکنه دلش بلرزه...
روزای اول هر روز چندبار تماس ميگرفت و...
از حرم حضرت زينب (س) و غربت اونجا برام میگفت...
ميگفت...
كاش كنارش بودم و غربت اونجا رو ميديدم...
آخرين باری كه تماس گرفت ۸ فروردين‌۹۶ بود و...
آخرين جملاتی كه بينمون رد و بدل شد اين بود كه گفتم...
"مراقب خودت باش...💕
يه يدالله كه بيشتر ندارم...❤️"
تو جوابم گفت...
"نگران نباش...
من هر لحظه بيادتم...❤️"
بعد اين تماس دیگه تماس نگرفت و خيلی نگران بودم...
ظهر روز ۱۲ فروردين‌...
اين حالت به اوج خودش رسيد و...
نمیتونستم از شدت نگرانی لب به چيزی بزنم...
عصری با يكی از دوستام كه همسرش دوست و همكار شوهرم بود تماس گرفتم و...
رفتم خونه شون تا یه کم آروم شم و...
خبری از سلامتی يدالله بگيرم...❤️
دوست همسرم از شهادت عزیزم باخبر بود...
ولی واسه آرامش قلبم گفت كه حالش خوبه...
شب رفتم خونه پدرم ولی نتونستم بخوابم و...
سردرد شديدی داشتم...
تا اينكه نزديکای صبح خوابم برد...
ولی صبح زود با صدای تماسی كه با پدرم گرفته شد از خواب پريدم و...
از لحن صدای پدرم فهمیدم كه...
یدالله شهيد شده...😔
.
(همسر شهید یدالله ترمیمی)
.
#دل_نوشت:
خدایا...
برترین شهادتها و کشته شدنها در راهت را به من عطا کن...
تا بتوانم باخون خود دین تو و پیامبرت را یاری دهم...
و با شهادت خود...
حیات جاودانه را بدست آورم...
خدایا...
عاقبت کار مرا ختم به شهادت کن...
(حضرت علی علیه السلام)
📚مهج الدعوات_سیدبن طاووس
#اَللَّهُمَّ_اجعَل_عَوَاقِبَ_اُمُورَنَا_خَیرا...
نثار شهید ترمیمی صلوات...
ساعت به وقت دلتنگی ۲۳:۴۵
۱۰_تیر_۱۳۹۷
#خوشا_آنکه_بود_گمنام_و_کس_قدرش_نمیداند...
#ولی_در_خلوت_خود_آشنای_یار_میباشد...
#عشق_علیه_السلام
#زوج_مذهبی
@Eshq.alayhessalam

بســــــــم اللّٰه الرحمن الرحيم
.
#بنام_او
#بياد_او
#برای_او
.
#چون_عسل_وصل_یار_شیرین_است...
#مزد_اخلاص_نوکران_این_است...
.
💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕
.
#نوکر_نوکرای_حسین...
.
طول زندگی مشتركمون...💕
با خصوصياتش آشنا شدم...
واقعاً از زندگی باهاش خیلی خوشحال و راضی ام...❤️
تو زندگی خيلی بهم لطف و مهربونی داشت و...
خیلی خوش اخلاق و خوش خنده بود و...
قلبی رئوف و پاک داشت...
از مشكلات و خستگی های بيرون چيزی رو به من منتقل نميكرد و...
حتی با وجود خستگی...
تو كارای خونه كمکم ميكرد...💕
واسه اين كمک كردن هم هيییچ منتی نداشت و...
با عشق و علاقه كار ميكرد...❤️
ميگفت...
"تموم زندگيم وقف امام حسينه و...
اميدوارم آقا منو به نوكری نوكراش قبولم كنه..."
روزای آخر...
قبل اعزام به سوريه رفتيم هیئت و...
شب اعزام نمازشو تو مسجد خوند...
از زمان عقد...💕
و از وقتی كه يكی از دوستاش تو سوريه شهيد شد...
حرف رفتن به سوريه رو پيش كشيد و...
گاهی با هم در مورد اين موضوع صحبت‌ ميكرديم...
ولی به‌ طور جدی پائيز و زمستون سال ۹۵ بود...
كه قرار شد چنتا نيروی بسيجی معرفی كنه و...
خودشم به‌ عنوان نيروی پاسدار و علاقه‌مند معرفی كنه...
من روز عقد...💕
نميتونستم رضایتمو نسبت به اين موضوع اعلام كنم...
ولی بعد از عروسی...💕
روزا كه همسرم ميرفت سرکار يا مأموريت...
برنامه مصاحبه با همسرای شهدا رو نگاه ميكردم...
تا ببينم اين بزرگوارا چجوری با سختی ها روبرو میشن...
كليپايی در مورد مظلوميت شيعيان سوريه نگاه ميكردم و...
اين فكر تو ذهنم هميشه جرقه ميزد...
كه اگه مانع رفتن يدالله بشم...
روز محشر چجوری جواب اهل بيت(ع) رو بدم...
رفتنش که قطعی شد...
هیچ مخالفتی نكردم و...
حتی تصميم گرفتم كه تا لحظه رفتنش بيتابی نكنم...
.
(همسر شهید یدالله ترمیمی)
.
#ادامه_دارد...
.
#دل_نوشت:
پروردگارا...
دوره ی وانفسای آخرالزمانه و دوره ی بی تفاوتی بشر...
چرخ گردون شب و روز میچرخه و میچرخه به امتحان ما...
تا جایی که "ندای هل من ناصر"امام عشق طنین انداز بشه و...
ببینه که چه میکنیم و چند مرده حلاجیم...
خدایا‌...
کمکون کن که سربلند از این آزمون عظمی بیرون بیایم و...
عاقبت بخیر بشیم در رکاب حضرت عشق...
#اَللَّهُمَّ_اجعَل_عَوَاقِبَ_اُمُورَنَا_خَیرا...
نثار شهید ترمیمی صلوات...
ساعت به وقت دلتنگی ۲۰:۱۵
۴_تیر_۱۳۹۷
#در_سینه_ى_خاصان_عالم_راز_جانسوزى_ست
#این_راز_را_هرگز_نمی_فهمند_عامى_ها...
#عشق_علیه_السلام
#زوج_مذهبی
@eshq.alayhessalam

بســــــــم اللّٰه الرحمن الرحيم
.
#بنام_او
#بياد_او
#برای_او
.
#دل_به_نگاه_اولین_گشت_شکار_چشم_تو...
#زخم_دگر_چه_میزنی_صید_به_خون_تپیده_ را...
.
💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕
.
#عشق_فرا_زمینی...
.
نميدونم از كجا شروع كنم...
تموم زندگيم با شهيد پر از خاطره ست و زيبايي...💕
همين حالا تو نبودش وجودشو حس ميكنم و...
هر روزمو با اون شروع ميكنم و شبمو باهاش او به آخر ميرسونم...❤️
شهريور ۹۳ بود...
شب ولادت حضرت معصومه سلام الله علیها...
واسه اقامه نماز جماعت به مسجد جامع شهرمون رفته بودم...
بعد اقامه نماز...
مراسم جشنی تو مسجد برگزار بود...
یه خانوم مسنی بهم اشاره كرد كه پذيرايی شيرينی و شربتو به عهده بگيرم...
حين پذيرايی...
مادر و خواهر شهيد بنده رو ديدن و اجازه خواستگاری گرفتن...
بعد ملاقات اوليه...
خدای متعال مهرمونو تو دل هم انداخت و...❤️
بعد چندين جلسه خواستگاری و آمد و رفت...
به عقد هم در اومديم...💕
يادمه بهش گفتم...
"عشق ما از يه عشق زمينی فراتره و...❤️
ان‌شاءالله به عشق آسمانی برسه..."
بهش گفتم...
"من تو زندگی دنبال عاقبت‌بخيری با شما هستم و...
اميدوارم خوشبخت‌ترين آدما باشيم..."💕
تو خواستگاری...💕
از خودش تعريف نميكرد...
‌فقط ميگفت اگه مشكل و سختی ای تو ازدواجمون پيش اومد...
بعد ازدواج همه رو جبران ميكنه...
الحمدالله...
چه قبل ازدواج و چه بعد ازدواج واسم كم نذاشت و...
كاملاً حواسش بهم بود...❤️
.
(همسر شهید یدالله ترمیمی)
.
#ادامه_دارد...
.
#دل_نوشت:
اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُکَ أَنْ تَجْعَلَ وَفَاتِي قَتْلا فِي سَبِيلِکَ...
تَحْتَ رَايَةِ نَبِيِّکَ مَعَ أَوْلِيَائِکَ...
وَ أَسْأَلُکَ أَنْ تَقْتُلَ بِي أَعْدَاءَکَ وَ أَعْدَاءَ رَسُولِکَ...
اللَّهُمَّ اجْعَلْ لِي مَعَ الرَّسُولِ سَبِيلا...
.
خدايا از تو میخواهم مرگم را كشته شدن در راهت...
در زير پرچم پيامبرت همراه با اوليايت قرار دهى...
و از تو میخواهم كه به وسيله من دشمنان خود و رسولت را به قتل رسانى...
خدايا برايم همراه پيامبر(ص) راهى به خوشبختى قرار ده...
📚كافى_دعای امام صادق(ع)در ماه رمضان
#اَللَّهُمَّ_اجعَل_عَوَاقِبَ_اُمُورَنَا_خَیرا...
نثار شهید ترمیمی صلوات...
ساعت به وقت دلتنگی ۲۳:۳۷
۲۱_خرداد_۱۳۹۷
#لحظه_لحظه_به_خدا_جای_شهیدان_خالی_است...
#حیف_جا_مانده_از_آن_قافله_ی_یار_شدیم...
#عشق_علیه_السلام
#زوج_مذهبی
@eshq.alayhessalam

بســــــــم اللّٰه الرحمن الرحيم
.
#بنام_او
#بياد_او
#برای_او
.
💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕
.
#تقدیم_به_همسران_شهدای_مدافع_حرم...
.

سلام...
آمده ام درد دل کنم با تو...❤
به یاد لحظه ی اول که من تو را دیدم...
کمی بگویم از آن روز های خوبی که...
دگر ز دفتر عمرم الی الابد چیدم...
از آن شبی که حلالی گرفتی از مادر...
همان شبی که قیامت شروع شد،آقا...
نگاه کردم و آرام، از تو پرسیدم...
دوباره بحث شهادت شروع شد، آقا؟

سکوت کردی و لبخند بر لبت خشکید...
نگاه کردم و گقتم قرار مان این بود؟
نگاه کردی و گفتی: حلال کن بانو...
و گریه کردم و جاری شد از دو چشم تو رود...
چه سخت بود خداحافظی و دل کندن...❤
وداع کردی و گفتی خدا پناه تو باد...
من از تو قول گرفتم که زنده برگردی...
تو قول دادی و گفتی که زنده خواهی ماند...
شبانه روز برای تو چار قل خواندم...❤
که بلکه دور شود از تو تیر دشمن ها...
خبر ندارم و چشمم عجیب بارانی است...
فقط... فقط...متوسل شدم به " اَمَّنْ "ها...
به روضه رفتم و دیدم که روضه خوان میگفت...
" بلند مرتبه شاهی ز صدر زین "، ترسیدم...😢
به اوج روضه رسیدیم و روضه خوان تا گفت...
" سری به نیزه بلند است " من به خود لرزیدم...😭
سعید آمد و با بغض گفت: مهدی رفت...
به نام نامی او " کُلُّ مَنْ عَلَیْهٰا فٰان "...
و من که مات خبر، ایستاده جان دادم...
و خواند آیه ی " اِنّٰا اِلَیْهِ " را گریان...
سرت که ماند و نیامد شهید بی سر من...
ولی چرا بدنت پاره پاره برگشته...؟
بگو که دشمن بی دین چه بر سرت آورد...
دگر چرا کفنت پاره پاره برگشته؟

قرار بود که عمری کنار هم باشیم...💕
کنار سنگ مزارت نشسته ام اکنون...
گمان مبر که دمی بی تو زنده خواهم ماند...
دعای من شده عَجِّلْ وفات این دل خون...
.
(بیاد شهید نوید صفری)
.
#دل_نوشت:
یَا رَبِّ لَیْلَةَ الْقَدرِ...
وَ جَاعِلهَا خَیْرَاً مِنْ اَلْفِ شَهْر...
أَسْأَلُکَ أَنْ تُصَلِّیَ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ...
وَ أَنْ تَجْعَلْ إِسْمِي فِي هَذِهِ الْلَیَلةِ فِي الْسُّعَدَاءِ...
وَ رُوحِي مَعَ الْشُّهَدَاء...
وَ أرزُقنِي فِیهَا ذِکْرِکَ وَ شُکْرَک...
ای خدای شب قدر...
که شب قدر را برتر از هزار شب قرار دادی...
از تو میخواهم که بر محمد و آل محمد درود فرستی...
و نام مرا جزو سعادتمندان و روح مرا با شهدا قرار دهی...
و به من توفیق دهی تا در این ماه مدام ذکر ترا در دل داشته باشم  و بر نعمتهای تو شاکر باشم..
نثار شهيد نوید صفری صلوات...
#نَسْأَلُ_اللَّهَ_مَنَازِلَ_الشُّهَدَاءِ...
ساعت به وقت دلتنگی ۲۲:۵۰
شب۱۹_رمضان_۱۴۳۹
@eshq.alayhessalam

بســــــــم اللّٰه الرحمن الرحيم
.
#بنام_او
#بياد_او
#برای_او
.
#کسی_به_خوبی_من_مشق_عشق_را_ننوشت...
#ببین_به_دیده_ی_انصاف_آفرین_دارم...
.
💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕
.
#عاقبت_بخیر...
.
سه روز قبل اومدنش خواب دیدم رفتم حرم حضرت زینب(س)...
عکس تموم شهدا به دیوارای حرم بود...
همونطور که نگاشون میکردم...
یهو دیدم عکس همسرمَم بینشونه...
از شوکی که بهم وارد شده بود داد زدم...
"واااای عبدالمهدی شهید شد..."
از خواب پریدم دستام خیلی میلرزید...
اتفاقا دو،سه ساعت بعدش زنگ زد...
خواستم خوابمو تعریف كنم...
ولی گفتم نگرانش نكنم...
فقط گفتم...
"عبدالمهدی خوابتو دیدم...❤️"
پرسید...
"چه خوابی...؟"
گفتم...
"وقتی اومدی،برات تعریف‌ میكنم..."
خیلی دل به دل بچه ها میداد و انس عجیبی باهاشون داشت...
اونقدر كه بچه‌ها دور باباشون بودن با من نبودن...
اهل بازی با بچه‌ها بود...
فاطمه رو خیلی به خودش وابسته كرده بود...
ریحانه هم كه جای خود داشت...
جای خالیش پر شدنی نیست...❤️😔
بعد شهادتش...
هر شب خوابشو میبینم...
احساس میكنم...
الانم یه لحظه از من و زندگیم و بچه‌هام غافل نیست...
اگه اون وقتا كه زنده بود،احساس خوشبختی میکردم...
الان صد برابر احساس خوشبختی میکنم...
چون میدونم که به آرزوش رسیده...❤️
یه دفترچه داشتم كه خاطراتمونو توش مینوشتم...
گاه و بیگاه هم شعرامو...
بخصوص اوایل زندگی...
كه هنوز بچه‌دار نشده بودم و فرصت بیشتری داشتم...
یه روز بعد شهادتش...
دلم خیییلی گرفته بود...
گفتم برم سراغ اون دفتر و خاطراتمونو مرور كنم...
همین که لای دفترو باز کردم...
دیدم واسم یه نامه نوشته با این مضمون...
"همسر عزیزم...💕
من به شما افتخار میکنم...
که مرا سربلند و عاقبت بخیر کردی و...
باعث شدی اسم من هم در لیست شهدای کربلا نوشته شود...
آن دنیا منتظرت هستم...❤️"
.
(همسر شهید عبدالمهدی کاظمی)
.
#پ_ن:
تصویر متعلق به شهید کاظمی نیست...
.
#دل_نوشت:
أَللّهُمَّ...
فَاِن کانَ آخِرَ شهرٍ صُمْناه...
فَاخْتِم لَنا فِیهِ بِالسَّعادَةِ وَ الشَّهادَة...
خدایا...
اگر این آخرین ماهی است که ما در آن روزه میگیریم...
مرگ ما را شهادت در راه خودت قرار ده...
و ما را با شهادت در راه خود سعادتمند کن...
#اَللَّهُمَّ_اجعَل_عَوَاقِبَ_اُمُورَنَا_خَیرا...
نثار شهید کاظمی صلوات...
ساعت به وقت دلتنگی ۱۸:۴۵
۲۹_اردیهشت_۱۳۹۷
#در_فکر_تو_بودم_که_پریدن_ز_سرم_رفت...
#عمریست_که_با_عشق_تو_جا_مانده_ی_کوچم... #عشق_علیه_السلام
#زوج_مذهبی
@eshq.alayhessalam

بِســْــــــمِ اللّٰهِ الْرَّحمنِ الْرَّحِيمِ
.
#بنام_او
#بياد_او
#برای_او
.
#رنج_فراق_کی_توان_کشیدن_از_نبودنت...
#گر_بروی_ز_کوی_من_زنده_به_گور_میشوم...
.
💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕
.
#مسافر_دمشق...
.
روز آخر...
فاطمه و ریحانه رو بغل کرد و...
شروع کرد روضه حضرت رقیه(س) خوندن...
به فاطمه گفت...
"بابا من دارم میرم سوریه...
شاید شهید شم..."
فاطمه گفت...
"بابا نمیخوام بری شهید شی...❤️"
گفت...
"باباجان اگه من شهید شم،دوباره زنده میشم..."
فاطمه گفت...
"آخه بابای کسی که زنده نشده تا حالا...!😔
شما چجوری میخوای زنده شی و برگردی...؟!"
گفت...
"اگه شهید شم...
میتونم زنده شم و با امام زمان(عج) بر‌گردم...
فاطمه جان...❤️
بابا اگه بره بهشت پیش امام حسین(ع)...
واست میوه‌های بهشتی میاره...
تو نگران من نباش...
من همیشه پیش شمام...❤️
دعا كنه که بابا شهید شه...😔"
حرفش که به اینجا رسید...
بهش گفتم...
این حرفا چیه که داری به بچه میگی...؟
گناه داره...!"
گفت...
"نمیخوام کس دیگه ای باهاش صحبت كنه...
دوست دارم خودم راضیش كنم..."
روزی چند مرتبه زنگ میزد...
هر وقت هم تماس میگرفت،میگفت...
"شرمنده‌ تم...😔
نمیدونم چطور خوبیاتو جبران كنم...❤️
بار بچه‌ها رو دوش شماست..."
مخصوصا الان هم که فاطمه رفته کلاس اول...!
اون موقع گیج بودم...
نمیفهمیدم چرا داره این‌ حرفا رو میزنه...😔
۵۰ روزی میشد كه رفته بود سوریه...
تماس گرفت و گفت...
خیلی دلم واسه بچه‌هام تنگ شده...
برو از طرف من واسه شون اسباب بازی بخر...
تا وقتی اومدم بهشون سوغات بدم...
اومدنم نزدیکه...
ولی نمیدونم میام یا نه...😔" گفتم...
"چقدر ناامیدی...؟
ان‌شاالله که به سلامت برمیگردی سر خونه زندگیت...💕
سعی میکردم به شهادتش فکر نکنم ...
اگه فكری هم به ذهنم خطور میكرد...
خودمو به كاری مشغول میكردم تا فراموش کنم...
.
(همسر شهيد عبدالمهدی کاظمی)
.
#ادامه_دارد...
.
#دل_نوشت:
خدایا...
با همه وجود فهمیدم و درک کردم...
که عشق واقعی تویی فقط...
و بهترین راه رسیدن به این عشق،شهادته...
خدایا...
ز هر چه غیر تو استغفرالله...😔
#اِلهي_هَبْ_لي_كَمالَ_الإِنْقِطاعِ_اِلَيْكَ...
دلی که به غیر تو بسته شد،پشیزی نمی ارزه...
جدام کن از این دنیا...
که تو انتخاب این دل و دلخواه منی...❤
#اَللَّهُمَّ_اجعَل_عَوَاقِبَ_اُمُورَنَا_خَیرا...
نثار شهید کاظمی صلوات...
ساعت به وقت دلتنگی ۰۱:۵۳
۷_اردیبهشت_۱۳۹۷
#منتخب_دل_مرا_هیچ_کسی_نداردش...❤
#وصف_نمیتوان_کنم_هر_چه_بگویمش_کم_است..
#عشق_علیه_السلام
#زوج_مذهبی
@Eshq.alayhessalam

❀(•«﷽»•)❀
.
#بنام_او
#بياد_او
#برای_او
.
#ای_که_گفتی_عشق_را_درمان_به_هجران_کرده_اند...
#کاش_میگفتی_که_هجران_را_چه_درمان_کرده_اند...
.
💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕
.
#حاجت_سوم...
.
یه روز که با هم رفته بودیم گلستان شهدا...
منو برد سمت قطعه‌ شهدای مدافع حرم و گفت...
"اینجا...
همونجائیه كه یه روز منو میارن...😔"
همه کارا و رفتاراش متفاوت شده بود...
هر روز غسل شهادت میکرد...
میگفت...
"تو شاهد باش که من هر روز غسل شهادت میکنم..."
یه روز بهم گفت...
"همسرم...💕
میخوام یه حرفی بزنم...
ولی باید بریم قم..."
گفتم...
"چرا قم...؟!
این همه راه واسه یه حرف...؟!
خب همین جا بگو..."
گفت...
"نه باید بریم قم..."
بعد زیارت بی بی،منو برد قبرستان شیخان...
شروع کرد در مورد آخرت حرف زدن...
منم فقط متعجب به حرفاش گوش میکردم...
گفت...
"من اینجا دو تاحاجت مهم گرفتم...
الان هم اومدم یه حاجت دیگمو بگیرم...
"
گفتم..."چه حاجتی...؟!"
مکثی کرد...
گفتم:"من همسرتم...💕
باید بدونم...بگو..."
فکر میکردم میخواد در مورد خونه و...
حرف بزنه...
گفت:"شهادتم..."
گفتم:"چرا شهادت...؟!😔
ان شالله سایه‌ت سالیان سال بالا سر من و بچه هات باشه...❤😢"
از مصیبتای حضرت زینب(س) میگفت...
گفت:"خودمو نمی بخشم كه اینجا هستم و...
حرم خانوم مورد جسارت واقع شده..."
دو ماه قبل شهادتش بود...
که بهش گفتم...
"فکر من و بچه‌هاتو کردی...؟
اونجا امن نیست..."
گفت:"تموم این حرفا قبول،ولی...
روز قیامت چطور تو چشای خانوم حضرت زهرا(س)نگاه کنم...؟
همسرم...💕
تو نباید مثه زنای کوفی باشی...
که پشت مسلمو خالی کردن...
میخوام مثه همسر زهیر باشی و عاقبت بخیرم کنی...❤️
اگه الان کربلا زنده شه...
اجازه نمیدی تو رکاب امام حسین(ع)باشم...؟!"
گفتم:"اگه شهید بشی..."
نذاشت جمله‌م تموم شه و گفت...
"قرار نیست هر كی میره سوریه شهید شه..."
خلاصه با هر دلیل و برهانی که بود...
راضیم کرد...
.
(همسر شهید عبدالمهدی کاظمی)
.
#ادامه_دارد...
.
#پ_ن:
میلاد مولا علی(ع) و روز مرد مبارک...🌹
حرف مرد اومد وسط...
یادی کنیم از مردای مرد روزگارمون...
اونا که تو حیاتشون...
پدری نمونه بودن و همسرانی مهربون...
اونا که دل از مهر همسر و فرزند کندن و...
فدای آسایش و امنیت و ناموس این آب و خاک شدن...
#مردان_بی_ادعا_روزتون_مبارک...❤
نثار همه شون صلوات...
#اَللَّهُمَّ_اجعَل_عَوَاقِبَ_اُمُورَنَا_خَیرا...
ساعت به وقت دلتنگی ۲۳:۱۱
۱۱فروردین۱۳۹۷
#نوکر_به_راه_و_شیوه_ی_ارباب_میرود...
#خدا_کند_که_خدا_چون_تو_بی_سر_کند_مرا...
#عشق_علیه_السلام
#زوج_مذهبی
@eshq.alayhessalam

❀(•«﷽»•)❀
.
#بنام_او
#بياد_او
#برای_او
.
#تو_همان_صبح_عزيزی_و_دلیل_نفسی.. #كه_اگر_باز_نيايی_به_تنم_جانی_نيست...
.
💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕
.
#نوید_شهادت....
.
میگفت...
"من یه سرباز ساده‌م...
دلم میخواد همسرمم ساده باشه و ساده زندگی کنه و...
انتظار و توقع بیجایی از من نداشته باشه..."
منم تو جوابش گفتم...
"من ایمان و تقواتو میخوام...
همینا برام کافیه..
مال دنیا واسم هیچه...!
خیالتون راحت..."
موقع خواستگاری...💕
حرفی از شهادت نزد...ولی...
بعد عقد این موضوعو مطرح كرد...
یه روز بعد عقدمون رفتیم گلستان شهدا...
اول رفتیم سر مزار شهید جلال افشار...
علاقه عجیبی به این شهید داشت و...
از عنایاتش زیاد میگفت...
بعدش گفت...
حرف مهمی با شما دارم كه تو مراسم خواستگاری عنوان نكردم...!
چون میترسیدم اگه بگم جوابتون منفی باشه...!"
گفتم...
"خب حالا حرفتونو بگید..."
گفت...
"شما تو جوونی منو از دست میدین و...
من شهید میشم..."😔
نگاهی بهش كردم و گفتم...
"با چه سندی این حرفو میزنید...؟!
مگه كسی از آینده ش خبر داره...؟!"
گفت...
"من قبل ازدواج...💕
اون زمانی كه درس طلبگی میخوندم...
خواب عجیبی دیدم...
رفتم خدمت آیت‌الله ناصری و...
خوابمو براشون تعریف كردم...
ایشون ازم خواستن كه واسه تعبیرش برم محضر آیت‌الله بهجت...
وقتی به حضور آقا رسیدم...
نوید شهادتمو از ایشون گرفتم...😊"
آیت الله بهجت بهش گفته بود...
"شما باید به سپاه ملحق شی و لباس پاسداری بپوشی..."
بعد هم چند مرتبه میزنن سر شونه ش و بهش میگن...
"شما تو جوونی شهید میشید..."
عبدالمهدی میگفت...
"از شنیدن این خبر خیییییلی خوشحال شدم...😊"
اسم شهید كاظمی اولش "فرهاد" بود...
آقای بهجت(ره) ازش میخوان كه اسمشو به عبدالمهدی یا عبدالصالح تغییر بده...
با شنیدن این قصه...
دلشوره ی عجیبی به دلم افتاد...😔
ولی خودمو دلداری میدادم و میگفتم...
حتما وقتی پیر شه،شهید میشه...
یا اینكه میگفتم...
خدا بهمون رحم میکنه و عبدالمهدی رو برامون نگه میداره...😔
.
(همسر شهید عبدالمهدی کاظمی)
.
#ادامه_دارد...
.
#دل_نوشت:
ای عشق از این قفس رهـا کن ما را...
#با_دست_شهـادتت_سوا_کن_ما_را...😢
ای مرد مدافع حرم هـای دمشق...
تو نزد حسینی،دعا کن ما را...
نثار شهیدان افشار و کاظمی صلوات...
#اللَّهُمَّ_اجْعَلْ_مَماتی_مماتَ_محمّدٍ_وَ_آلِ_مُحَمَّدٍ_(ص)...
ساعت به وقت دلتنگی ۲۱:۰۳
۲۰_بهمن_۱۳۹۶
#خوش_آن_دم_ایها_الساقی_بگیرم_حاجت_خود_را...
#دچار_حضرت_زهرا_فدای_مجتبی_گردد...
#عشق_علیه_السلام
#زوج_مذهبی
@eshq.alayhessalam

Most Popular Instagram Hashtags