elnaz_asadii elnaz_asadii

17 posts   221 followers   212 followings

Elnaz.asadi  من از آن روز که در بند توام آزادم

.
عجب حلوای قندی تو...
.
تولدت مبارک "حضرت آقا"...
.
#سقاخونه

.
آفتاب من از کف دست های تو طلوع میکند
حنا چیزی به معجزه ات اضافه نمیکند
نزدیک تر بتاب
‌.
#رنگ_دستت_نه_به_حنّاست_که_خون_دل_ماست
#دادا
#یا_من_اسمه_دواء_و_ذکره_شفاء

.
همشهری جوانِ این هفته و یه نگاه به طراحی لباس و چم و خمش .
مرسی از فرزانه گنجی عزیز، طراح برند مربع⬛

ت.ن:همه مطلب یه طرف، پرت کردن شال اون پشت یه طرف:) #همشهری_جوان

.
سعدی یه جا میگه:" ای یار جفا کرده پیوند بریده " آهای! بیا اینجا بببنم..."این بود وفاداری و عهد تو ندیده " این بود ؟ !
تو خیال من، سعدی بعد از گفتن این بیت نفسشو حبس کرده ...بغض، صدای کلفت کرده ش رو شکسته ، و بعد به زاری ادامه داده :" درکوی تو معروفم و از روی تو محروم / گرگِ دهن آلوده یِ یوسف ندریده ". سعدی در حالی که دیگه همه ی حرفش رو زده، غزلش رو ادامه میده و من ، بعد از خوندن هر بیت، برمیگردم به گرگِ دهن آلوده ی یوسف ندریده فکر میکنم.به دندون های اتهام آلودِ گرگِ زخمیِ گرسنه ، و طعمِ لذیذِ یوسفِ نچشیده، زیرِ زبونش...
سعدی ای که من میشناسم و "در خواب گَزیده لبِ شیرینِ گُل اندام "، حتما اون شب با رخنه طعمِ شورِ خون توی دهنش از خواب پریده که گفته :" از خواب نباشد مگر انگشت بریده " ، مگر سرپنجه هایی حسرتِ خون گرفته، که به تمنای یوسف تیز و به آسمون بلند شدن...
اما تکلیف مثل روز روشنه :" با دست بلورین تو پنجه نتوان کرد /رفتیم دعا گفته و دشنام شنیده ".دست های به دعا بلند شده، خالی و سوگوار پایین میان و توبه کارانه برای هزارمین بار، گزیده میشن..
و من هنوز به گرگِ دهن آلوده ی یوسف ندریده فکر میکنم؛ که هنوز گِرد چاه میگرده، به تقلا سر در چاه فرو میکنه و به هوای ماهِ محبوس، عو میکشه...
غافل از اینکه کاروان با بارِ جانان، دامن کشان به مصر رسیده، بدون اینکه ناقه ای از گریه ی گرگی به گِل بشینه...

تا حالا پیش اومده کسایی رو ببینین که دارن آرزوی شما رو زندگی میکنن؟ من تصویر آینده خودم رو تو صفحه کسایی دیدم که بی پروا به جاده میزنن و دارن با یه کوله پشتی دنیا رو میگردن. باهاشون حرف زدم تا هم رویا مو از سر انگشت های اون ها لمس کنم وهم یه گزارش از سفرنامه هایی که تو فضای مجازی نوشتن، بنویسم. حاصل گفتگوم با هدیه مولایی عزیزم، یه دوستی از راه دور و دو صفحه از شماره ۶۰۹ مجله همشهری جوانه که شنبه منتشر شد:)
#همشهری_جوان

.
دیر شده بود...وقتی رسیدم تن اش سرد بود و دمر افتاده بود بین بقیه نعش ها.هرچند ،زود هم میرسیدم هیچ غلطی نمی تونستم بکنم.
احتمالا سر صبح بوده که قاتل با یه تبر و یه کیسه زرد روی دوشش اومده، دستکش های سیاهش رو دستش کرده ، بسم الله گفته و کارشو شروع کرده.
تا ظهر ده پونزده تایی رو از پا انداخته ، بعد دست از کار کشیده و به درد کمرش گرفته.همونطور عرق ریز و محتاط نشسته و تکیه داده به همین یکی، یه لیوان چایی سرد از فلاسکش ریخته و سر کشیده.
فیلتر سیگار های لابه لای جنازه ها میگن قاتل عادت داشته موقع کار یه سیگار گوشه لبش باشه تا بعد از هر حمله اش با تبر، یه کام ازش بگیره. حتما بعد از این که آخرین سیگارشو نشونده گوشه لبش، قد راست کرده، تبرش رو بر افراشته و با همه توان ، یه خط عمیق اریب رو گردن مقتول انداخته.
بر خلاف خیلی ها که میگن پاهای درخت تو زمینه، من فکر میکنم درخت ها سرشون تا گردن تو خاکه و شاخه ها پاهاشونن که به کمک باد، هوا رو قدم میزنن .قاتل ها اینو خوب میدونن که شاهرگ رو هدف میگیرن، اونا برای هرس کردن نمیان.
نمیدونم بعد از چند بار رفت و آمدِ تبر؛ اما صدای قیژ که پیچیده لا به لای شیون پرنده ها ، تنِ سبزِ درخت، آروم به خاک افتاده...
من که رسیدم پلک هاش هنوز باز بود، آسمون رو نگاه میکرد.
با همین دستکش هایی که قاتل جا گذاشته بود پلک هاشو بستم، همین دست ها رو به جراحتش کشیدم و گذاشتم همون جا باقی بمونن . میدونم قاتل یا قاتل ها ،برای تبدیل این جنگل به قبرستون، به صحنه جرم بر میگردن.

.
از نظر تناسب رنگ سر و شکل ، با کنج عکس اندود دیوار ✨🎈🕊🖼

.
وی، از خیر هیچ روئیدنیِ قابل خوردنی در مسیر نمی گذشت ، و برای چارتا دونه توت، بارها تا مرز شهادت پیش رفت

.
"سرو را قامت خوبست و قمر را رخ زیبا"
من نه آنم و نه اینم
من کلاغی کور
نشسته بر شانه ای مجروحم
که زخم می چشم و
پر و موی، به خون رنگین میکنم
تابه قیمت
به قناری بفروشم
.

.
شماره ۶۰۱ همشهری جوان 🌱

طرح جلد از سلمان رئیس عبداللهی

عکس، حامد خورشیدی

.
اوایل برای مابچه ها جالب و عجیب بود، اینکه هرچندوقت یه بار، یکی با دسته گل بیاد دم کلاس و بگه اومدم خانوم رستگاری رو ببینم ، چند سال پیش شاگردش بودم.۵سال..۳سال...۱۰سال پیش.
فرق داشت ،شعر خوندنش مثل هیچ کدوم از معلم فارسی ها نبود، هیچ کدوم از آدم ها هم..به جای چهار خط گزیده توی کتاب فارسی اول راهنمایی، دیوان شاعر رو میاورد ازش میگفت و میخوند و دستمون رو میذاشت تو دستش.نقلش به جای امتحان و نمره، عاشقی بود و زندگی . و من شب امتحان با پوزخند کتاب درسی رو دوره میکردم.
سال بعدش معلمم نشد، ولی روزایی که مدرسه بود من کلاس خودمو می پیچوندم میرفتم مینشستم تهِ کلاسش.
مدیر مدرسه گاهی با غیظ و گاهی به شوخی میگفت: اسدی چی از جون خانوم رستگاری میخوای؟کلاس خودتون معلم نداره؟ انضباط نمیخوای آخرِسال تو؟! و من تو دلم میپرسیدم: کدوم یکی از معلم های خودمون بلده چی بزنه زیر بغلش بیاره سرکلاس که حالِ ما خوب شه؟! میدونن امروز باید شاهنامه بخونن یا لیلی و مجنون یا سهراب یا سعدی یانه هیچ کدوم...فقط بشینن به دردو دلامون گوش بدن؟
آخرای سال سوم دیدم نه، اینجوری نمیشه...خداحافظی کنیم بریم پی زندگی مون ،‌چند سال بعد بگیم یادش بخییییر...خانوم رستگاری..چقدر خوب بود!؟
رفتم بهش گفتم خانوم اجازه؟ میشه شما همیشه عاشقِ ما باشین؟میشه بازم بهمون یاد بدین زندگی رو؟ اجازه میدین چیزای بیشتری از جونتون بخوایم؟ مثلا رفیمون شید و باما بیایین سفر؟؟
و اون بزرگوارانه همه رو قبول کرد ، نامهربونی هم کردم و بخشید..‌
چند روز پیش که رفتم مدرسه ببینمش، بچه ها با کنجکاوی و اشتیاق دورم جمع شده بودن
_شما واقعا دختر خانوم رستگاری هستین؟!
با غرور جواب میدادم که بله، من تنها دخترِ خانوم رستگاری ام !

.
سردش بود، صلوات میفرستاد و گره میزد ، بی ذکر آرزوهاش ، بدون سر بردن حوصله سبزه ها...
#دادا #مادربزرگ #سیزده_بدر #سال_دگر

Most Popular Instagram Hashtags