darya.vafaee darya.vafaee

138 posts   441 followers   197 followings

darya.vafaee  در سپند من سودا زده آتش مزنید که پریشان شود از ناله ی من انجمنی

نگاهت می‌كنم خاموش و خاموشی زبان دارد
زبانِ عاشقان چشم است و چشم از دل نشان دارد

چه خواهش‌ها در این خاموشیِ گویاست، نشنیدی؟
تو هم چیزی بگو، چشم و دلت گوش و زبان دارد

بیا تا آنچه از دل می‌رسد بر دیده بنشانیم
زبان‌بازی به حرف و صوت، معنی را زیان دارد

چو هم پرواز خورشیدی مكن از سوختن پروا
كه جفتِ جانِ ما در باغِ آتش آشیان دارد

الا ای آتشین پیكر بر آی از خاك و خاكستر
خوشا آن مرغِ بالاپر كه بالِ كهكشان دارد

زمان فرسود دیدم هرچه از عهدِ ازل دیدم
زهی این عشقِ عاشق‌كش كه عهدِ بی زمان دارد

ببین داسِ بلا ای دل مشو زین داستان غافل
كه دستِ غارتِ باغ است و قصدِ ارغوان دارد

درون‌ها شرحه شرحه‌ست از دم و داغ جدایی ها
بیا از بانگِ نی بشنو كه شرحی خون فشان دارد

دهانِ سایه می‌بندند و باز از عشوه عشقت
خروشِ جانِ او آوازه در گوشِ جهان دارد

استاد ابتهاج

جهان را به شاعران بسپارید
مطمئن باشید
کلمات را بیدار می کنند
و در کرت ها ٬ گل و گندم می کارند

جهان را به شاعران بسپارید
بیابان و باران
هردو خوشحال می شوند
هردو جوانه می زنند
از سرانگشت کودکان دبستانی

جهان را به شاعران بسپارید
مطمئن باشید سربازان ترانه می خوانند و
عاشق می شوند
و تفنگ ها سر بر قبضه می گذارند و
بیدار نمی شوند

جهان را به شاعران بسپارید
دیوارها فرو می ریزند و
مرزها رنگ می بازند
درختان به خیابان می آیند
در صف اتوبوس به شکوفه می نشینند
و پرندگان سوار می شوند و
به همه ی همشهریان
تخمه ی آفتابگردان تعارف می کنند

مگر همین را نمی خواستید ؟
پس چرا بیهوده معطل مانده اید ؟
از تامل و تردید دست بردارید
و جهان را به شاعران یسپارید

این قافیه های سرگردان
اگر سر از صندوق ها در نیاورند
پیر می شوند و پرنده نمی شوند
و جهان بی پرنده
جهنمی است که فقط شلیک می کند

#محمدرضا_عبدالملکیان

آن هنگام که مي‌خندي ، دنيا با تو مي‌خندد
آن هنگام که اشک مي‌ريزي امّا ، تنها هستي

شادي را بايد در دنياي پيرِ غمگين جستجو کني
غم‌ها امّا ، تو را خواهند يافت

آواز که مي‌خواني ، کوه‌ها همراهي‌ات مي‌کنند
آه که مي‌کشي امّا ، در فضا گم مي‌شود

پژواکِ آواي شاد فراگير مي‌شود
غم‌ناک که شد امّا ، ديگر به گوش نخواهد رسيد

شاد که هستي ، همه در جستجوي تواَند
به هنگامِ غم امّا ، روي مي‌گردانند و مي‌روند

آنها شادي تمام و کمالِ تو را مي‌خواهند
به غم‌اَت امّا ، نيازي ندارند

شاد که هستي ، دوستان‌اَت بسيارند
به هنگامِ غم امّا ، همه را از دست مي‌دهي

کسي نيست که شرابِ نابِ تو را نپذيرد
زهرِ تلخِ زندگي را امّا ، بايد به تنهايي بنوشي

ضيافت که بر پا کني ، عمارت از جمعيت لب‌ريز مي‌شود
به هنگامِ تنگ‌دستي امّا ، همه از کنارت مي‌گذرند

سخاوت و بخشش کمکي است براي ادامه زندگي
مرگ را امّا ، هيچ يار و هم‌راهي نيست

براي کاروانِ شاهانه در عمارتِ شادي هميشه جا هست
از راهروهاي باريکِ درد امّا
به نوبت و تک‌تک گذر بايد کرد

الا ويلر ويلکاکس

بیستون بود و تمنای دو دوست.
آزمون بود و تماشای دو عشق.

در زمانی که زعشق ،
ناله می‌زد “شیرین” ،
تیشه می‌زد “فرهاد” !

نه توان گفت به جانبازی فرهاد: افسوس،
نه توان کرد ز بی جانی “شیرین” فریاد.

کار “شیرین” به جهان عشق برانگیختن است!
کار فرهاد برآوردن میل دل دوست

خواه با شاه درافتادن و گستاخ شدن
خواه با کوه در آویختن است.

رمز شیرینی این قصه کجاست؟
که نه تنها شیرین،
بی‌نهایت زیباست

آنکه آموخت به ما درس محبت می‌خواست

جان چراغان کنی از  عشق  کسی
به امیدش ببری رنج بسی

به وصالش برسی یا نرسی
سینه بی عشق مبادا نفسی…

فریدون مشیری

می جویمت به نام و نشانی که نیستی
دیرآشنای من ، تو همانی ، که نیستی
نزدیکتر ز تو به توام این عجب که تو
دور از منی و خویش ندانی که نیستی
می جویمت به باغ خیال و گمان و وهم
در کوچه های دل ، به گمانی که نیستی
شبگرد کوچه های خیالم ، به جستجو
آیم به آن محل و نشانی ، که نیستی
طبع غزل سرایی من ، لال می شود
در بین واژه ها و بیانی ، که نیستی
سرشارم از خیال سرودن ، اگر چه باز
تو باعث همین هیجانی ، که نیستی
احوال من نپرس ، که اقرار می کنم
حالم بد است ، مثل زمانی که نیستی
#قیصر_امین_پور

ﮔﻞ ﻣﻦ ، ﭘﺮﻧﺪﻩ ﺍﯼ ﺑﺎﺵ ﻭ
ﺑﻪ ﺑﺎﻍ ﺑﺎﺩ ﺑﮕﺬﺭ.
ﻣﻪ ﻣﻦ ، ﺷﻜﻮﻓﻪ ﺍﯼ ﺑﺎﺵ ﻭ
ﺑﻪ ﺩﺷﺖ ﺁﺏ ﺑﻨﺸﯿﻦ .
ﮔﻞ ﺑﺎﻍ ﺁﺷﻨﺎﯾﯽ ، ﮔﻞ ﻣﻦ ﻛﺠﺎ ﺷﻜﻔﺘﯽ
ﻛﻪ ﻧﻪ ﺳﺮﻭ ﻣﯽ ﺷﻨﺎﺳﺪ
ﻧﻪ ﭼﻤﻦ ﺳﺮﺍﻍ ﺩﺍﺭﺩ؟
ﻧﻪ ﻛﺒﻮﺗﺮﯼ ﻛﻪ ﭘﯿﻐﺎﻡ ﺗﻮ ﺁﻭﺭﺩ ﺑﻪ ﺑﺎﻣﯽ
ﻧﻪ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﻣﺴﺖ ﺑﺎﺩﯼ
ﺧﻂ ﺁﺑﯽ ﭘﯿﺎﻣﯽ.
ﻧﻪ ﺑﻨﻔﺸﻪ اي
ﻧﻪ ﺟﻮﯾﯽ
ﻧﻪ ﻧﺴﯿﻢ ﮔﻔﺖ ﻭ ﮔﻮﯾﯽ
ﻧﻪ ﻛﺒﻮﺗﺮﺍﻥ ﭘﯿﻐﺎﻡ
ﻧﻪ ﺑﺎﻍ ﻫﺎﯼ ﺭﻭﺷﻦ !

ﮔﻞ ﻣﻦ
ﻣﯿﺎﻥ ﮔﻠﻬﺎﯼ ﻛﺪﺍﻡ ﺩﺷﺖ ﺧﻔﺘﯽ؟
ﺑﻪ ﻛﺪﺍﻡ ﺭﺍﻩ ﺧﻮﺍﻧﺪﯼ
ﺑﻪ ﻛﺪﺍﻡ ﺭﺍﻩ ﺭﻓﺘﯽ؟

ﮔﻞ ﻣﻦ
ﺗﻮ ﺭﺍﺯ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻛﺪﺍﻡ ﺩﯾﻮ ﮔﻔﺘﯽ؟
ﻛﻪ ﺑﺮﯾﺪﻩ ﺭﯾﺸﻪ ي ﻣﻬﺮ
ﺷﻜﺴﺘﻪ ﺷﯿﺸﻪ ﯼ ﺩﻝ .

ﻣﻨﻢ ﺍﯾﻦ ﮔﯿﺎﻩ ﺗﻨﻬﺎ
ﺑﻪ ﮔﻠﯽ ﺍﻣﯿﺪ ﺑﺴﺘﻪ.
ﻫﻤﻪ ﺷﺎﺧﻪ ﻫﺎ ﺷﻜﺴﺘﻪ .
ﺑﻪ ﺍﻣﯿﺪﻫﺎ ﻧﺸﺴﺘﯿﻢ ﻭ ﺑﻪ ﯾﺎﺩﻫﺎ ﺷﻜﻔﺘﯿﻢ.
ﺩﺭ ﺁﻥ ﺳﯿﺎﻩ ﻣﻨﺰﻝ
ﺑﻪ ﻫﺰﺍﺭ ﻭﻋﺪﻩ ﻣﺎﻧﺪﯾﻢ
ﺑﻪ ﯾﻚ ﻓﺮﯾﺐ ﺧﻔﺘﯿﻢ ... #ﻣﺤﻤﻮﺩ_ﻣﺸﺮﻑ_ﺗﻬﺮﺍﻧﯽ

یارت شوم ، یارت شوم ، هر چند آزارم کنی
نازت کشم ، نازت کشم ، گر در جهان خوارم کنی
بر من پسندی گر منم ، دل را نسازم غرق غم
باشد شفا بخش دلم ، کز عشق بیمارم کنی
گر رانیم از کوی خود ، ور باز خوانی سوی خود
با قهر و مهرت خوشدلم کز عشق بیمارم کنی
من طایر پر بسته ام ، در کنج غم بنشسته ام
من گر قفس بشکسته ام ، تا خود گرفتارم کنی
من عاشق دلداده ام ، بهر بلا آماده ام
یار من دلداده شو ، تا با بلا یارم کنی
ما را چو کردی امتحان ، ناچار گردی مهربان
رحم آخر ای آرام جان ، بر این دل زارم کنی
گر حال دشنامم دهی ، روز دگر جانم دهی
کامم دهی ، کامم دهی ، الطاف بسیارم کنی
#ابراهیم_صهبا

ای عاشقان ای عاشقان آمد گه وصل و لقا
از آسمان آمد ندا کای ماه رویان الصلا

ای سرخوشان ای سرخوشان آمد طرب دامن کشان
بگرفته ما زنجیر او بگرفته او دامان ما

آمد شراب آتشین ای دیو غم کنجی نشین
ای جان مرگ اندیش رو ای ساقی باقی درآ

ای هفت گردون مست تو ما مهره‌ای در دست تو
ای هست ما از هست تو در صد هزاران مرحبا

ای مطرب شیرین نفس هر لحظه می‌جنبان جرس
ای عیش زین نه بر فرس بر جان ما زن ای صبا

ای بانگ نای خوش سمر در بانگ تو طعم شکر
آید مرا شام و سحر از بانگ تو بوی وفا

بار دگر آغاز کن آن پرده‌ها را ساز کن
بر جمله خوبان ناز کن ای آفتاب خوش لقا

#مولانا

دست به دست مدعی شانه به شانه می روی
آه که با رقیب من جانب خانه می روی

بی خبر از کنار من ای نفس سپیده دم
گرم تر از شراره ی آه شبانه می روی

من به زبان اشک خود می دهمت سلام و تو
بر سر آتش دلم همچو زبانه می روی

در نگه نیاز من موج امید ها تویی
وه که چه مست و بی خبر سوی کرانه می روی

گردش جام چشم تو هیچ به کام ما نشد
تا به مراد مدعی همچو زمانه می روی

حال که داستان من بهر تو شد فسانه ای
باز بگو به خواب خوش با چه فسانه می روی؟

#دکتر شفیعی_کدکنی

هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم
نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم

به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم
شمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشم

حکایتی ز دهانت به گوش جان من آمد
دگر نصیحت مردم حکایتست به گوشم

مگر تو روی بپوشی و فتنه بازنشانی
که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم

من رمیده دل آن به که در سماع نیایم
که گر به پای درآیم به دربرند به دوشم

بیا به صلح من امروز در کنار من امشب
که دیده خواب نکردست از انتظار تو دوشم

مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم
که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم

به زخم خورده حکایت کنم ز دست جراحت
که تندرست ملامت کند چو من بخروشم

مرا مگوی که سعدی طریق عشق رها کن
سخن چه فایده گفتن چو پند می‌ننیوشم

به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل
و گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم

«بده ... بدبد ... چه امیدی؟ چه ایمانی؟ » «کرک جان! خوب می‌خوانی

من این آواز پاکت را درین غمگین خراب آباد

چو بوی بال‌های سوخته‌ات پرواز خواهم داد.

گرت دستی دهد با خویش در دنجی فراهم باش.

بخوان آواز تلخت را، ولیکن دل به غم مسپار

کرک جان! بنده­ ی دم باش ... » «بده ... بدبد... ره هر پیک و پیغام و خبر بسته­ ست

نه تنها بال و پر، بالِ نظر بسته­ ست .

قفس تنگ است و در بسته­ ست... » «کرک جان! راست گفتی، خوب خواندی، ناز آوازت
من این آواز تلخت را ... » «بده ... بدبد ... دروغین بود هم لبخند و هم سوگند
دروغین است هر سوگند و هر لبخند

و حتی دلنشین آوازِ جفتِ تشنه­ ی پیوند ... » «من این غمگین سرودت را

هم آوازِ پرستوهایِ آهِ خویشتن پرواز خواهم داد
به شهر آواز خواهم داد... » «بده ... بدبد ... چه پیوندی؟ چه پیمانی؟... » «کرک جان! خوب می‌خوانی.

خوشا با خود نشستن، نرم نرمک اشکی افشاندن

زدن پیمانه‌ای - دور از گرانان - هر شبی کنج شبستانی »

مهدی اخوان ثالث

پ.ن : کرک نام نوعی بلدرچین است که آوازش با صدای " بدبده " است .

به بوته ای سبز می مانی
که آرام آرام
از شیبِ کوه بالا می رود
و از انتهای انگشتانش
گویی تکه های ابر
بر سنگ ها بر جای مانده است

به
رودخانه ای
که از ماه آویزان است
و ماهیان
در شب هایی که ماه کامل بوده است
به آسمان پریده اند
که اینگونه دریا خالی است

به دریا می مانی
که هر چه گریسته ام
در تو سرازیر شده است... من اما...
به کویر می مانم
که هیچ ردی از کسی در آن نیست
و خورشید
آرام در من طلوع می کند
آرام در من غروب می کند
و من
همچنان در سکوت
تکرار می شوم

Most Popular Instagram Hashtags