[PR] Gain and Get More Likes and Followers on Instagram.

darya.vafaee darya.vafaee

131 posts   440 followers   192 followings

darya.vafaee  در سپند من سودا زده آتش مزنید که پریشان شود از ناله ی من انجمنی

ای عاشقان ای عاشقان آمد گه وصل و لقا
از آسمان آمد ندا کای ماه رویان الصلا

ای سرخوشان ای سرخوشان آمد طرب دامن کشان
بگرفته ما زنجیر او بگرفته او دامان ما

آمد شراب آتشین ای دیو غم کنجی نشین
ای جان مرگ اندیش رو ای ساقی باقی درآ

ای هفت گردون مست تو ما مهره‌ای در دست تو
ای هست ما از هست تو در صد هزاران مرحبا

ای مطرب شیرین نفس هر لحظه می‌جنبان جرس
ای عیش زین نه بر فرس بر جان ما زن ای صبا

ای بانگ نای خوش سمر در بانگ تو طعم شکر
آید مرا شام و سحر از بانگ تو بوی وفا

بار دگر آغاز کن آن پرده‌ها را ساز کن
بر جمله خوبان ناز کن ای آفتاب خوش لقا

#مولانا

دست به دست مدعی شانه به شانه می روی
آه که با رقیب من جانب خانه می روی

بی خبر از کنار من ای نفس سپیده دم
گرم تر از شراره ی آه شبانه می روی

من به زبان اشک خود می دهمت سلام و تو
بر سر آتش دلم همچو زبانه می روی

در نگه نیاز من موج امید ها تویی
وه که چه مست و بی خبر سوی کرانه می روی

گردش جام چشم تو هیچ به کام ما نشد
تا به مراد مدعی همچو زمانه می روی

حال که داستان من بهر تو شد فسانه ای
باز بگو به خواب خوش با چه فسانه می روی؟

#دکتر شفیعی_کدکنی

هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم
نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم

به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم
شمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشم

حکایتی ز دهانت به گوش جان من آمد
دگر نصیحت مردم حکایتست به گوشم

مگر تو روی بپوشی و فتنه بازنشانی
که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم

من رمیده دل آن به که در سماع نیایم
که گر به پای درآیم به دربرند به دوشم

بیا به صلح من امروز در کنار من امشب
که دیده خواب نکردست از انتظار تو دوشم

مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم
که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم

به زخم خورده حکایت کنم ز دست جراحت
که تندرست ملامت کند چو من بخروشم

مرا مگوی که سعدی طریق عشق رها کن
سخن چه فایده گفتن چو پند می‌ننیوشم

به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل
و گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم

«بده ... بدبد ... چه امیدی؟ چه ایمانی؟ » «کرک جان! خوب می‌خوانی

من این آواز پاکت را درین غمگین خراب آباد

چو بوی بال‌های سوخته‌ات پرواز خواهم داد.

گرت دستی دهد با خویش در دنجی فراهم باش.

بخوان آواز تلخت را، ولیکن دل به غم مسپار

کرک جان! بنده­ ی دم باش ... » «بده ... بدبد... ره هر پیک و پیغام و خبر بسته­ ست

نه تنها بال و پر، بالِ نظر بسته­ ست .

قفس تنگ است و در بسته­ ست... » «کرک جان! راست گفتی، خوب خواندی، ناز آوازت
من این آواز تلخت را ... » «بده ... بدبد ... دروغین بود هم لبخند و هم سوگند
دروغین است هر سوگند و هر لبخند

و حتی دلنشین آوازِ جفتِ تشنه­ ی پیوند ... » «من این غمگین سرودت را

هم آوازِ پرستوهایِ آهِ خویشتن پرواز خواهم داد
به شهر آواز خواهم داد... » «بده ... بدبد ... چه پیوندی؟ چه پیمانی؟... » «کرک جان! خوب می‌خوانی.

خوشا با خود نشستن، نرم نرمک اشکی افشاندن

زدن پیمانه‌ای - دور از گرانان - هر شبی کنج شبستانی »

مهدی اخوان ثالث

پ.ن : کرک نام نوعی بلدرچین است که آوازش با صدای " بدبده " است .

به بوته ای سبز می مانی
که آرام آرام
از شیبِ کوه بالا می رود
و از انتهای انگشتانش
گویی تکه های ابر
بر سنگ ها بر جای مانده است

به
رودخانه ای
که از ماه آویزان است
و ماهیان
در شب هایی که ماه کامل بوده است
به آسمان پریده اند
که اینگونه دریا خالی است

به دریا می مانی
که هر چه گریسته ام
در تو سرازیر شده است... من اما...
به کویر می مانم
که هیچ ردی از کسی در آن نیست
و خورشید
آرام در من طلوع می کند
آرام در من غروب می کند
و من
همچنان در سکوت
تکرار می شوم

ای که مهجوری عشاق روا می‌داری
عاشقان را ز بر خویش جدا می‌داری

تشنه بادیه را هم به زلالی دریاب
به امیدی که در این ره به خدا می‌داری

دل ببردی و بحل کردمت ای جان لیکن
به از این دار نگاهش که مرا می‌داری

ساغر ما که حریفان دگر می‌نوشند
ما تحمل نکنیم ار تو روا می‌داری

ای مگس حضرت سیمرغ نه جولانگه توست
عرض خود می‌بری و زحمت ما می‌داری

تو به تقصیر خود افتادی از این در محروم
از که می‌نالی و فریاد چرا می‌داری

حافظ از پادشهان پایه به خدمت طلبند
سعی نابرده چه امید عطا می‌داری

دوباره می نویسمت ..کنارِ بیت آخرم
وچکه چکه می چکم...به سطر های دفترم

تو تازیانه می زنی به زخمه ی خیال من
من آب و دانه می دهم به خوش خیالِ باورم

تو مثل ماهِ برکه ای ...و من غریق مست شب
دوباره تو ..دوباره من..شناوری ..شناورم

شنیده ام زپنجره سراغ من گرفته ای؟
هنوز مثل قاصدک ..میانِ کوچه پرپرم

گلایه از قفس کمی...کمی عجیب میرسد
خودم قفس خریده ام ...برای این کبوترم

شبی بخواب دیدمت...میانِ تنگِ کوچه ها
قدم زنان ..قدم زنان..تو را به خانه می برم

غزل بخواب می رود...به انتها رسیده ام
تمام من چکیده شد..کنارِ بیت آخرم ... حسین منزوی

الهی سینه‌ای ده آتش افروز
در آن سینه دلی وان دل همه سوز

هر آن دل را که سوزی نیست، دل نیست
دل افسرده غیر از آب و گل نیست

دلم پر شعله گردان، سینه پردود
زبانم کن به گفتن آتش آلود

کرامت کن درونی درد پرورد
دلی در وی درون درد و برون درد

به سوزی ده کلامم را روایی
کز آن گرمی کند آتش گدایی

دلم را داغ عشقی بر جبین نه
زبانم را بیانی آتشین ده

سخن کز سوز دل تابی ندارد
چکد گر آب ازو، آبی ندارد

دلی افسرده دارم سخت بی نور
چراغی زو به غایت روشنی دور

بده گرمی دل افسرده‌ام را
فروزان کن چراغ مرده‌ام را

ندارد راه فکرم روشنایی
ز لطفت پرتوی دارم گدایی

اگر لطف تو نبود پرتو انداز
کجا فکر و کجا گنجینهٔ راز

ز گنج راز در هر کنج سینه
نهاده خازن تو سد دفینه

ولی لطف تو گر نبود، به سد رنج
پشیزی کس نیابد ز آنهمه گنج

چودر هر کنج، سد گنجینه داری
نمی‌خواهم که نومیدم گذاری

به راه این امید پیچ در پیچ
مرا لطف تو می‌باید، دگر هیچ

وحشی بافقی

رفت آن سوار کولی با خود تو را نبرده
شب مانده است و با شب، تاريکی فشرده

کولی کنار آتش رقص شبانه ات کو؟
شادی چرا رميده؟ آتش چرا فسرده؟

خاموش مانده اينک، خاموش تا هميشه
چشم سياه چادر با اين چراغ مرده

رفت آنکه پيش پايش دريا ستاره کردی
چشمان مهربانش يک قطره ناسترده

در گيسوی تو نشکفت آن بوسه لحظه لحظه
اين شب نداشت ــ آری ــ الماس خرده خرده

بازی کنان زگویی خون می فشاند و می گفت
روزی سياه چشمی سرخی به ما سپرده

می رفت و گرد راهش از دود آه تيره
نيلوفرانه در باد پيچيده تاب خورده

سودای همرهی را گيسو به باد دادی
رفت آن سوار با خود، يک تار مو نبرده

#سیمین_بهبهانی
به بهانه ی زادروز همایون شجریان عزیز که این شعر را بسیار زیبا خوانده است و همچنین به یاد بانوی غزل ایران زنده یاد سیمین بهبهانی 🌷🌸🌿🌹🌿🌸🌷

وطن وطن نظر فکن به ‌من ،
که من به هر کجا غریب‌ وار،
که زیر آسمان دیگری غنوده‌ام،
همیشه با تو بوده‌ام

اگر که حال پرسی‌ ام تو نیک می شناسی ‌ام
مـن از درون غـصـه‌ هـا و قـصـه ‌هـا برآمدم

چه غمگنانه سال ‌ها، که بال‌ ها
زدم به روی بحـر بی‌ کناره‌ ات
که در خروش آمدی،
به جنب و جوش آمدی

به اوج رفت موج‌های تو
که یاد باد اوج‌های تو
کنون اگر که خنجری میان کتف خسته‌ام
اگر که ایستاده‌ام و یا ز پا فـتاده‌ام
برای تو، به راه تو شکسته‌ام

سپاه عشق، در پی است
شرار و شور کارساز، با وی است
دریچه‌های قـلب، باز کن
سرود شب شکاف آن،
ز چار سوی این جهان
کنون به گـوش می رسد
من این سرود ناشنیده را،
به خون خود سروده‌ام

وطـن، وطـن، وطـن، وطـن،
تو سبز و جاودان بمان
که من، پـرنده‌ای مـهاجـرم
که از فراز باغ با صفای تو
به دور دست مه گرفته، پر گشوده‌ام

#سیاوش_کسرایی

سوگواران تو امروز خموشند همه
که دهان های وقاحت به خروشند همه

گر خموشانه به سوگ تو نشستند رواست
زان که وحشت زده ی حشر وحوشند همه

آه از این قوم ریایی که درین شهر دو روی
روزها شحنه و شب ، باده فروشند همه

باغ را این تب روحی به کجا برد که باز
قمریان از همه سو خانه به دوشند همه

ای هران قطره ز آفاق هران ابر ببار
بیشه و باغ به آواز تو گوشند همه

گر چه شد میکده ها بسته و یاران امروز
مهر بر لب زده وز نعره خموشند همه

به وفای تو که رندان بلاکش فردا
جز به یاد تو و نام تو ننوشند همه

دکتر شفیعی كدكنی

برسان باده که غم روی نمود ای ساقی
این شبیخون بلا باز چه بود ای ساقی

حالیا عکس دل ماست در آیینه جام
تا چه رنگ آورد این چرخ کبود ای ساقی

دیدی آن یار که بستیم صد امید در او
چون به خون دل ما دست گشود ای ساقی؟

تیره شد آتش یزدانی ما از دم دیو
گر چه در چشم خود انداخته دود ای ساقی

تشنه خون زمین است فلک وین مه نو
کهنه داسی است که بس کشته درود ای ساقی

بس که شستیم به خوناب جگر جامه جان
نه از او تار به جا ماند و نه پود ای ساقی

حق به دست دل من بود که در معبد عشق
سر به غیر تو نیاورد فرود ای ساقی

این لب و جام پی گردش می ساخته اند
ور نه بی می، ز لب و جام چه سود ای ساقی

در فرو بند که چون سایه در این خلوت غم
با کسم نیست سر گفت و شنود ای ساقی استاد
هوشنگ ابتهاج

Most Popular Instagram Hashtags