daastan_slave daastan_slave

86 posts   9,134 followers   609 followings

lena 

اینم از کفشای چهارتا دختر.
فصل دو ایده ش فعلا توی ذهنم نیومده کامل که بنویسم. ولی قول میدم به زودی مینویسم.
ولی اگه تبلیغ کنید پیجو شات کنید هر چی زودتر دوباره یه سی قسمت برای فصل دو مینویسم براتون.
پس تبلیغ تبلیغ تبلیغ
دمتون گرم

قسمت اخر از فصل یک:
غزاله پاهاشو جوری نگه داشته بود تا راحت تر لیس بزنم منم برای اینکه خوشش بیاد و بازم پاهاشو بده من لیس بزنم زبونمو محکم میکشیدم کف پاش جوری‌که انگار داره یکی ماساژ میده پاهاشو.تمام کف پای راستشو لیس زدم .حتی روی پاش.زیره ناخوناشم با زبونم لیس میزدم .وای واقعا بد بو بودش اون قسمت.بچه ها پیخواستن برن بخوان غزاله با کف پاش‌دو تا زد توی صورتم‌ گفت سامی‌ما میریم بخوابیم جورابارو شستی‌زود بیا توی اتاق این یکی پامم بشور که بوش زهرا رو اذیت نکنه.
منم گفتم چشم‌ و پاشو بوس کردم اومدم بیرون که همشون با لبخند بهم نگاه کردن و گفتن اخی اون زیر خفه نشدی؟منم از خجالتم رفتم جورابارو برداشتم بردم مثل همیشه بشورم.که متوجه شدم غزاله داره میگه حالا با این پسره ی عاشق پیشه چیکار کنم سه روزه گیر داده به من.میگه بریم تهران با هم بریم بیرون؟؟؟؟واییی خدای من کیو میگه
بچه ها گفتن که خب غزاله خوشتیپ بود ماشینشم گرون بود باهاش‌ببرون برو ببین چجوریه.من توی دسشویی هنگ کرده بودم.خدای‌من من روی تمام قولای غزاله زندگیمو ساختم.غزاله گفت شمارشو گرفتم ولی تا تکلیف‌ من و سامی روشن نشه باهاش قرار نمیزارم.اسمشم فهمیدم احسان بود.گریم گرفته بود جورابارو شستم و رفتم که پای غزاله رو لیس بزنم تا من و دید گفت سامی یادت رفت ا ن یکی پامو تمیز کنیا .خودش روی تخت خوابیده بود و منم پایین زانو زدم.پاشو اورد جلوی صورتم که دیدم بو بیشتر شد وسرمو اوردم بالا دیدم پاهای زهرا دوستش چسبیده ب پای غزاله.وای خدا اونم خوشگل و خوشبو بود کاش اونم لیس میزدم.خودمو با پاهای غزاله مشغول کردم غزاله هم به زهرا گفت اخی چه حالی میده یکی با زبونش پاهای کثیفتو لیس بزنه تمیزش کنه .زهرا گفت غزاله تو باید زمان قدیم بدنیا میومدی برده داشتی اون وقت سخت میگرفتی که غزاله گفت نه برده داری اشتباه بود ولی شدیدا به جایگاه اجتماعی فرد معتقدم .ینی هر کسی برای کاری ساخته شده.تقریبا تمام پاهای غزاله تمیز شده بود و گفتم عزیزم تمیز شدن که گفت سامی زبونت و تا نشستی‌ ببین میتونی پاهای زهرا رو هم لیس‌بزنی.زهرا گفت وایییی نه خجالت میکشم من دیدم خدای من چه پاهایی داره.گفتم بهش که اره عزیزم پاهاش بو میده لیسش میزنم شما بخوابین .گفت افرین پس مشغول شو.پاهای زهرا نرم بود صورتمو چسبوندم بهش‌فقط بو میکشیدم تا اینکه زد به صورتم و گفت بدو لیس بزن دیگه
وقتی انگشت شصتو کردم توی دهنم غزاله نگاه کرد و خندید گفت وای چه بامزه شدی.بخور عزیزم بخور.
فرداش کاراشون و کردم و کفشاشونو به دستور غزاله تک تک لیس زدم توشو بیرونشو و رفتیم تهران.
پایان فصل یک

بیست و پنجم:اتفاقی که افتاد برای‌اولین بار توی زندگیم بود.غزاله دختری که عاشقش بودم و قرار بود با هم ازدواج کنیم در حالی که پاهاش خیلی‌کثیف‌بود و در اثر تفریح و قدم زدن عرق کرده بود و وتوی گفش بسیار بوی تندی‌گرفته بود اروم اروم شصت پاشو کرد توی دهن من و خودشون داشتن تنقلات میخوردن به من گفت سامان خان تو که کفشای ما رو با زبونت میتونی تمیز کنی حااالا من یروز جوراب نپوشیدم نمیتونی پاهای خانومتو لیس بزنی تمیز شه؟؟؟؟؟؟؟؟؟
باورم نمیشد،؟؟؟؟؟؟
سکوت کرده بودم از ناباوری.گفتم ینی غزاله الان پاهاتو لیس بزنم؟؟؟؟گفت اره چی میشه مگه؟
گفت برو زیر مبل من رفتم زیر مبل گفت از اون زیر سرتو بیار بیرون کف پامو لیس بزن تا چرکا و عرقش بره تمیز شه .اخر شبم جورابای بچه ها رو بشور.سرمو از زیر مبلی که غزاله نشسته اوردم بیرون بچه ها خیلی میخندیدن ولی غزاله دیگه نمیخندید و جدی شده بود.من فهمیدم که غزاله دیگه من و به یه چشم دیگه داره میبینه.شروع کردم حقارت خودمو.اولین لیس کف پاهاشو زدم.مزه ی شوری میداد که دوستاش زهرا گفتن نوش جونت اقا سامی ادم میشی عوضش.غزاله هم گفت وای بچه اا پسررو دیدید بیشعور داشت من و با چشماش میخورد.من اون زیر داشتم کف پاهاشو لیس میزدم اونم با حرفاش داشت بیشتر عذابم میداد.رسیدم به پاشنش که دیدم تخمه ریخت زمین دو تا که دیدم اصلا خوده غزاله متوجه نشد .اینکه میگن فرش طرف شدی اینه ها......

بیست و چهارم:غزاله به من گفت اگه اشکالی نداره سامی کفشای زهرا رو هم با زبونت تمیز کن .زهرا هم جوراب نپوشیده بود و کفشای ورنی پاشنه تخت پوشیده بود .وقتی دولا شدم اولین زبون و زدم به روی کفشش جلوی غزاله انگار داشتم بیشتر خورد میشدم.جلوی غزاله داشتم کفشای خودشو ودوستشو لیس میزدم و اونا داشتن میگفتن که وای امشب چقدر خوش بگذرونیم.سرمو با خجالت بردم دوره کفششو لیس میزدم .وقتی داشتم دوره کفش زهرا رو لیس میزدم اون قسمت گودی پاش که رسیدم وقتی زبونم کنار کفشش رفت خود بخود بینیم داخل کفشش گودی پاشو بو کرد.خوشم اومده بود ولی بوی کمی‌میداد چون حموم رفته بودن.ولی برگردن میدونستم بوی شدیدی میگیره پاشون.خلاصه کفشای اون دو نفر و خوب‌تمیز کردم‌و‌ رفتن.ما هم پسرا چند دقیقه بعدش رفتیم و حدودا دو ساعت بعدش برگشیتم.اینبار خانوما هنوز نیومده بودن.تا خونه رو تمیز کنم ساعت حوالی ۱۱ شب بود که دیدم اومدن .چون شبه آخر بود تا دیر وقت کیف کرده بودن.کلی خرید کرده بودن و خوشحال بودن.رسیدن لباساشونو عوض کردن و افتادن روی مبل .به من غزاله گفت سامی‌بدو تخمه و اجیل گرفتیم بریز توی ظرف برامون بیار.میوه براشون شستم بردم.با چایی .یه پذیرایی خوب کردم ازشون.خودمم نشستم روی زمین کنار مبل غزاله.وای خدای من بوی پاهای غزاله از نیم متری داشت خفم میکرد.ارزوشونو داشتم.واقعا از خود بیخود شده بودم.که دیدم اون دو تا دختر گفتن سامان جورابامونو بشور که فردا صبح میخواییم راه بیوفتیم خشک شده باشه.غزاله گفت پس پای ما که جوراب نپوشیدیم چییی؟؟؟؟گفتم خب چی کار کنمشون غزاله جوراب نپوشیدی دیگه.گفت ولی بو میدن سامی.گفت بو بکش ببین.دوباره پاشو گرفت جلوی صورتم ولی اینبار بدون جوراب.وای ارزوم به واقعیت تبدیل شد.دماغم درست بین انگشتاش قرار گرفت و وقتی بو کردم بوی خیلی شدیدی داد و ناخداگاه گفتم پیففف چه بوی تندی.غزاله ناراحت شد و گفت عه تا دیروز بوی پاهام عین گل بود الان پیف‌پیف؟؟؟؟؟؟؟گفتم ببخشید عزیزم بوی گل میده بازم بخدا.گفت بو کن ببینم.منم دیدم جدی شده گفتم چشم عزیزم چشم .از خدا خواسته عمیق بود میکشیدم فقط که همین موضوع خنده های تحقیر امیز دوستاش و در پی داشت.در حالی که غزاله پاشو روی هم انداخته بود و داشت تخمه میشکست یه دفعه شست پاشو به صورت عمود بر لبای من قرار داد و با مهربونی زیاد گفت دهنتو باز کن سامی.باورم نمیشد.جلوی همه ؟؟؟چیکار میکنه؟؟؟؟با خجالت همراه با لذت اروم با ترس و لرز دهنمو باز کردم که دیدم غزاله شصت پای چپشو که خیلی هم بزرگ بود وارد دهن من کرد .دوستاش از خنده داشتن میمردن که خودش خیلی خونسرد بود...........

قسمت بیست و سوم:وقتی که رفتم توی دست شویی اینبار حریص تر از قبل شدم.جورابای غزاله رو هر دوتاشو کردم توی دهنم .داشتم از ذوق میمردم .جورابای کثیفشو جلوی چشماش بود کشیده بودم اخه.ولی اینبار دوستش زهرام وقتی دستور داد بهم باعث شد ناخدا گاه جوراباشو ببرم جلوی بینیم.وای همه جوراباشونو بو میکشیدم و بو میکشیدم.بوی پاشون بیشتر از قبل شده بود.بعد از گذشت نیم‌ساعت کارمو کردم و دستشویی و حمامم برای خانوما شستم تا خوب مدفوعشونو بریزن توش و خودشونو خالی کنن.عجب‌زندگیی داشتم من.توی خوابم نمیدیدم.زمان به زودی گذشت و خانوما بیدار شدن و بهشون چایی‌دادم و رفتن حموم و تمیز کردن خودشونو و اومدن بیرون .من دیدم این ارایشی‌که دارن میکنن اصلا مناسب زیارتگاه نیست.پرسیدم غزاله جان کجا میرین که انقدر ارایش‌میکنید.گفت میریم یه رستوران خوب و یه گشتی توی پاساژا میزنیم و شایدم بریم کوه سنگی.زود برمیگردیم عزیزم.البته ما هم قرار بود ببرن یک ساعت‌زیارت برگردیم.خلاصه خانوما حاضر شدن و اومدن برن که غزاله گفت عزیزم بازم که کفشا‌یادت رفت تمیز کنی.من گفتم اخ اخ الان زود میام با دستمال.دستمال و شسته بود و خانوما همه کفشاشونو پوشیده بودن توی خونه جلوی در منتظر من بودن که من برم کفشاشونو تمیز کنم.من تاحالا یک بار کفشای غزاله رو در حالی که پوشیده بود تمیز کرده بودم ولی‌ اینبار همه ی خانوما پوشیده بودن و من خود به خود باید جلوشون خم میشدم و یا زانو میزدم در حالی‌که کفش پاشون بود تمیز میکردم.از یکی از دخترا شروع کردم که خیلی مغرور وایساد تا من کفش ورنیشو تمیز کنم و در و باز کرد و رفت گفت بچه ها توی‌لابی شستم بیایین.دومی و تمیز کردم رفت سومی غزاله بود و چهارمی رفیق همیشگیش زهرا.غزاله گفت عزیزم میخوای این دفعه رو هم با زبونت تمیز کنی.اخه دستمالت دوباره به من‌ که رسید کثیف‌شد.منم که از خدام بود گفتم چشم عزیزم.سجده کردم جلوی پاش .نکته ای که تا حالا ندیده بودم این‌بود که غزاله بدون جوراب همون کفشارو پوشیده بود.گفتم عزیزم چرا جوراب‌نپوشیدی گفت داریم میریم گردشو تفریح زیارت که نمیریم.منم خم شدم زبونمو روی کفشای چرمش میکشیدم در حالی که زهرا بازم میخندید‌و‌میگفت واییی نگاش‌کن مثل ....غزاله گفت عه زهرا نگیا.غزاله کفششو میکشید روی زبونم و میگفت اصلا عجله نداریم عزیزم راحت تمیزش کن.نه به اون که اون سری نزاشت نه به الان که کفششو میکشید به زبونم.هر دوتاشو برق انداختم از سری‌پیشم خوشگل تر.نوبت به دوستش زهرا رسید که زهرا هیچی نگفت و غزاله گفت سامی میشه کفشای زهرا هم با زبونت تمیز کنی.زهرا گفت وای نه تورو خدا روم نمیشه.....

قسمت بیست و دوم:بعد از رفتن خانوما نیم ساعت بعد ازینکه کارای خونه رو انجام دادم از طرف رعیس کاروان اومدن دنبالمونو مارو بردن تا ظهر بیرون و برگردوندن.وقتی رسیدیم هتل درو باز کردم دیدم خانوما اومدن و تازه رسیدن و غزاله هم لپمو کشید گفت خوش گذشت عزیزم گفتم اره و یکمی هم حرف معمولی زدیم و بعدش گفت فردا باید برگردیم تهران.دلم برات تنگ میشه دوباره .خیلی بهت عادت کردم سامی.منم فاز عشق گرفته بودم گفتم اره عزیزم .غزاله که با دوستاش نشسته بودن و میگفتن و میخندیدن گفت سامی برم خونه ی خودمون کی کارامو کنه؟؟؟؟دوستاش زدن زیره خنده گفتن سامان تو واقعا امروز کفشای غزاله رو با زبونت اونجوری تمیز کرده بودی ؟؟؟؟با افتخار جواب دادم اره کفشاش بوی گل میده .(پر از خجالت بودم)صدام داشت میلرزید.همشون خندیدن و گفتن ما باور نمیکنیم بخدا.غزاله گفت وا مگه ندیدین میگه پاهام بوی گل میده(همه ی حرفاشو با خنده های بلند بود توی جمع دخترونشون)منم به نشانه ی تایید سرمو تکون دادم.در حالی که پایین مبلی که غزاله نشسته بود نشسته بودم غزاله هنوز پاهاش‌توی جورابای مشکی زخیمش بود پاهاش و روی هم انداخت و کف پای چپشو گرفت جلوی صورتم گفت عزیزم بو کن اینا باورشون شه تو چه ارادتی نسبت به همسرت داری.وای خدا چه بوی تندی داشت پاهاش.پاشو چسبوند به صورتم منم دو تا نفس عمیق کشیدم .همین کافی بود تا چشمای غزاله برق خاصی بزنه از شادی و یه غرور خاصی برش داشت.دوستاشم مخصوصا زهرا ترکیدن از خنده.من کماکان داشتم بو میکشیدم از کف پای غزاله که گفت ببینید بچه ها حتی سامان عاشق بوی پاهای منم هست.بعدش گفت عزیزم قول میدی تا آخر عمر اینجوری من و دوس داشته باشی .منم گفتم این چه حرفی گلم .همیشه میپرستمت.دوستاش گفتن عوو آفرین پسر خوب.حالا بیا برو جورابامونو بشور ولی فکر نکنم از بوی پای بچه ها خوشت بیادا.من دست انداختم جورابای غزاله رو در اوردم و وودستاشم خودشون جورابای کثیفشونو انداختن جلوی من منم گفتم چشم میرم الان.غزاله هم گفت ما میخوابیم غروبی میخواییم دوباره بریم گردش کارارو کردی توعم استراحت کن عزیزم .زهرا گفت بی زحمت دستشویی و حمومم بشور بو گرفته.دیگه دستور دادن براشون خیلی عادی شده بود.وظیفه ی منم چشم گفتن بود.
ادامه در قسمت بعدی...........
قسمت بعد تحولی عظیم داره

قسمت بیست و یک:غزاله گفت ببین چیکار کردی سامان.توی کفشام و با زبونت تمیز کردی بیرونش کثیف‌موند.اصلش‌بیرونشه مثلا.الان بچه های دیکه کفشاشون تمیزه من کفشام کثیف.سرزنشم کرد .منم گفتم عزیزم بزار برم دستمالو بشورم بیام که گفت لازم نکرده دو ساعت طول میکشه گفتم غزاله جان حالا که پوشیدی وایسا دو دقیقه ای تمیزش میکنم‌گفت تا ا ن دستمال و بشوری ۱۰‌دقیقه شده.گفتم نه نه زودی با زبونم تمیزش میکنم.گفت وایی نه سامان روی کفش دیگه خاکیه مریض میشی فکرشم نکن.گفتم نه فقط دو دقیقه به من‌وقت بده برق میندازمش.سرم و بردم پایین و بی حرکت مونده بود در حالی که کفشاش و پوشیده و داشت میرفت هی میگفت نمیخواد عزیزم نمیخواد ولش کن.من تا اولین لیس و زدم به روی کفشش دیگه انگار یه درصد زیادی از خجالتش ریخت و ثابت موند.من با سرعت هر چه تمام تر شروع کردم روی کفش چپشو لیس زدم و پشتشو سرمو بردم لیس زدم که شروع کرد ه خندیدن گفت واقعا برق انداختیا سامی.دیگه کفش سمت راستیرو یکمی اورد از زمین بالا جوری که پاشنش روی زمین بود تا زبونم راحت بچرخه.فکر میکنم سه چهار دقیقه بیشتر طول نکشید که گفت سامی خوبشه عالی شد.منم روی کفششو یه بوس کردم و گفتم بفرما عزیزم.که خندید و گفت مرسی و در حالی که من عین سگ جلوش نشسته بودم وقتی خواست در و روم قفل کنه گفت زبونتو بیا بیرون ببینم.که گفت برو بشور سیاه سیاه شده.بعدش در و قفل کرده و رفت........
#داستان#فوت#فتیش#میسترس

قسمت بیستم:یک ساعت وقت داشتم حدودا تا ۴ جف کفشو تمیز کنم.دستمال تمیز اوردم و اولش گفتم بزار زود کفاشی بقیه رو تمیز کنم کفش غزاله رو اخر سر تا دلم خواست هی تمیز میکنم.هر کفشی و که تمیز میکردم نگاه اطراف‌میکردم و بو میکشیدم توشو.به به بوهای خ بی میدادن ولی‌کم.همه ی کفشارو تمیز کردم به نز کفش عشقم غزاله رو.دلیلمم این بود که میخواستم نیم ساعت فقط باهاش ور برم.نوبت رسید به کفشای غزاله جونم.گرفتم توی دستم کفشاشو.رفتم توی فکر.منی‌که تا چند هفته پیش ارزوی این روزارو داشتم ولی مغرور بودم الان عشقم بهم میگه کفشاش و تمیز کنم تا بره بیرون مردم ببینن خانومم چقدر کفشاش تمیزه برق میزنه.کفشاش چرم مشکی رنگ بود داخلش کرم رنگ که در اثر زیاد پوشیدن جای پاش یکمی سیاه شده بود توی کفش که نتونستم جلوی خودمو بگیرم نگاه کردم دیدم کسی نمیبینه بینیمو کردم توی کفش و شروع کردم که نفس کشیدن.وای قدر عالی بود بوی پاهاش.بوی قدرت میداد.بوی ثروت خونوادگیشونو میداد.توی کفششو شروع کردم بی اختیار لیس زدن.دراز کشیدم دمه جا کفشی که دمه در بود (توی خونه بود جا کفشی)شروع کردم توی کفش غزاله رو لیس زدن که دیدم یهو غزاله با صدای بلند گفت‌چیکار میکنی سامان؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!
وای خدا دید.بیچاره شدم.گفتم عه اومدی عزیزم.هیچی کفش بچه ها رو تمیز کردم نوبت کفش عشقم که رسید گفتم بزار توی کفشتم یکمی‌سیاه شده تمیز کنم.دیدم دستمال کثیف شده گفتم با زبونم برات تمیزش کنم .جای دوری که نمیره واسه عشقمه دیگه.در حالی که‌چشماش‌از‌تعجب برق‌میزد.نشست رو پاهاش و دستشو توی موهام کرد و گفت الهی فدات شم‌ اینطوری که من و خیلی شرمنده میکنی عزیزم.من تعجب کرده بودم از این‌رفتارش.گفت واقعا سامان من از تو راضیم وقتی اینجوری دیدم با زبونت داری کفشمو تمیز میکنی واقعا به خودم بالیدم.مرسی عزیزم.غزاله:ولی سامان کفش کثیفه عزیزم دیگه اینکارو نکن.دستمال و بشور راحت تمیزش کن.گفتم نه عزیزم باور کن خودم عاشق‌اینم که با زبونم کفشتو تمیز کنم.گفت عجب.باشه ولی مریض شدی از خودتا.گفتم نترس‌عزیزم.گفت بچه ها حاضرید دیگه بریم بچه ها اومدن یکی یکی کفشاشونو پوشیدن و گفتن به غزاله که توی لابی منتظرن.غزاله تیپ اسلامی‌زده بود.واقعا ماه شده بود.یه تیپ‌مشکی ساده و شیک.کفشاش و‌گذاشتم‌جلوی پاهاش تا بپوشه.من هنوز نشسته بودم روی سرامیکای‌ نزدیک دره ورودی.غزاله گفت:سامان ببین انقدر خودتو مشغول توی کفشام کردی روی کفشام‌ که دیده میشه کثیفه.یکمی هم اخم کرد و گفت............

منشن کنید جهت تبلیغ پیج
واقعا انگیزم کمه برای ادامه بچه ها.لایک و کامنت در حد ریده ماله
تبلیغ کنید ببینم برای قسمت بیستم

قسمت نوزدهم:صبح شد و من زودتر بیدار میشدم تا برای دخترا صبحانه اماده میکردم.تقریبا همشون تا ساعت نه بیدار شده بودن و من صبحانه رو چیده بودم روی میز و وقتی بیدار شدن سلام کردم و صبح بخیر گفتم بهشون همشون با سردی بیشتر از گذشته بهم جواب دادن جوری که انگاری نمیخوان حتی یه جواب سلامم بهم بدن.وقتی دست و صورتشونو شستن اوندن نشستن سره میز که تصمیم گرفتن برن بازار خرید کنن و سوغاتی بخرن برای نزدیکاشون توی تهران.غزاله گفت سامان برو اتو توی اتاقش هست مقنعه ی من و اتو بزن.گفتم چشم گفت جورابامونم که دیروز شستی و بیا که تا ده حاضر شیم بریم.من قرار نبود برم باهاشون ولی گفنه بودن که ماهم امروز قرار بود دو ساعت بریم برای زیارت.خب منم دیگه قرار نبود کلا توی خونه بمونم.ولی نکنه ی قابل ذکر این‌بود که دیگه غزاله نه بهم میگفت لطفا نه بهم میخندید و نه دیگه جمله ی عاشقانه میگفت.جوراباشونو اوردم و در حالی که داشتن صبحانه میخوردن گفتم بیا عزیزه دلم اینم جوراباتون تمیزه تمیز.گفت مرسی فقط سامان اگه میتونی جورابای من و پام کن.مجبور بودم بگم چشم.چشمی گفتم و رفتم زیر میز که صدای خنده های ریز بقیه میومد که میگفتن با صدای آروم غزال جون خوبه دیکه بعد از ازدواجم این شوهر شوهره.گفت درستشم همینه.من دلم میخواست جوراباشو وقتی دارم پاش میکنم پاشو بوس کنم و لیس بزنم ولی نشد.کف پاهاشو اوردم بالا و به سختی‌جوراباشو پاش کردم که گفت زود اتو رو تموم کن کفشامونم برق بنداز که توی هتل زشته کفشامون خاکی باشه.دیکه رسما دستور دادن براش‌عادی شده بود.فقط ادعاش میشد ک دوستم داره.من نفهمیدم مقنعش و چجوری اتو زدم و رفتم سراغ کفشاشون که دخترا هم داشتن ارایش‌میکردن..............
#داستان#بردگی#میسترس#ایرانی#

پوزیشن داستان
#داستان#بردگی#پا#جوراب

قسمت هجدهم::بددن اینکه مخالفتی بکنم پایین تختشون نشستم و غزاله و زهرا کنار هم خوابیده بودن و هر دو زیره یه پتو دو نفره بودن و فقط کف پاهاشون بیرون بود و لبه ی تخت بود پاهاشون.من خیلی ذوق زده شده بودم ازینکه قرار بود به مدت زیادی به پاهای غزاله دست بزنم.زانو زدم و شروع کردم پاهای غزاله رو گرفتم توی دستم و به بهترین نحو شروع کردم به ماساژ دادن پاهاش.ولی این جزو وظیفه ی اصلیم نبود و بخاطر اینکه شک نکنه گفتم بزار بهش بگم تا بدونه زیادی دور ورش نداره.گفتم غزاله حالا که من دارم پاهاتو ماساژ میدم ولی اونجا این دیگه نوشته نشده جزو وظایفما.گفت اولا داری پاهای همسر ایندتو ماساژ میدی اقا و دوما بند آخرش و بخون نوشته انجام کارهای شخصی خانم ها.گفتم چشم عزیزم همینجوری گفتم.وای چه پاهای نرمی داشت.گفتم بزار یکمی هم از پاهاش تعریف کنم گفتم غزاله پاهات چقدر نرمه عزیزم گفت مرسی ولی میشه کارتو بکنی و بزاری من و زهرا داریم حرف‌میزنیم.من دیگه ناراحت شدم و تصمیم گرفتم باهاش حرف‌نزنم.این اولین باری بود که پاهای دو تا دختر همزمان انقدر به من نزدیک بود.وقتی دیدم با هم گرم حرف‌زدن هستن شیطونه گفت پاهای زهرا هم بو کن ببین بو میده یا نه.چون چسبیده بود به پاهای غزاله.اروم سرم و نزدیک پاهاش کردم و نفس کشیدم از لای انگشتاش .وای‌چه بوی شدیدی.من عاشق‌بوی پاهاشون شدم.تحریک شده بودم اساسی.چون پتوشون ازین پف دار ها بود من و نمیدیدن منم صورتشونو نمیدیدم.چند باری‌پاهای غزاله رو هم بو کردم تا اینکه یه فکری به ذهنم رسید.تصمیم گرفتم پاهای غزاله رو بوس کنم تا متوجه بشه.شاید خدا دوسم داشت و گفت لیس بزن سامی.با ترس و لرز سرم و بردم نزدیک پاش و اروم گل پاشو یه بوس اروم کردم که یهو دیدم پاشو تکون داد و گفت اون چی بود؟؟؟؟؟؟؟گفتم کدوم گفت پامو بوس کردی ؟گفتم اره عشقم پاهای‌تورو بوس نکنم پای کیو بوس کنم .دیدم خندید و گفت افرین خوشم اومد یکمی حالا که دوس داریی پاهامو بوس کن .زهرا هم میخندید و میگفت وش بحالت غزاله ببین چی گیرت اومده که یهو غزاله گفت الهی بگردم زهراجونم اجی دلش خواست .غزاله به من گفت سامی ناراحت نمیشی پاهای اجی خوشگلمم ماساژ بدی؟گفتم نه عزیزم.گفت مرسی.اونا تا یک ساعت توی جاشون حرف‌میزدن و منه احمقم داشتم کف پاهاشونو ماسآژ میدادم تا بلاخره غزاله رضایت داد و گفت برو ما هم بخوابیم.دوستش گفت دستت درد نکنه پاهای منم ماساژ دادی .فکر کنم دستت بو گرفته نه؟منم واسه ی اینکه بفهمم مجبور شدم جلوی خودشون دستامو بو کنم‌که باعث‌خندشون‌شد و گفتم بله بو گرفته که غزاله گفت برو بخواب دستتم‌نشور تا صبح بو بکش.خخخخخ

Most Popular Instagram Hashtags