[PR] Gain and Get More Likes and Followers on Instagram.

daastan_slave daastan_slave

86 posts   8468 followers   593 followings

lena 

اینم از کفشای چهارتا دختر.
فصل دو ایده ش فعلا توی ذهنم نیومده کامل که بنویسم. ولی قول میدم به زودی مینویسم.
ولی اگه تبلیغ کنید پیجو شات کنید هر چی زودتر دوباره یه سی قسمت برای فصل دو مینویسم براتون.
پس تبلیغ تبلیغ تبلیغ
دمتون گرم

قسمت اخر از فصل یک:
غزاله پاهاشو جوری نگه داشته بود تا راحت تر لیس بزنم منم برای اینکه خوشش بیاد و بازم پاهاشو بده من لیس بزنم زبونمو محکم میکشیدم کف پاش جوری‌که انگار داره یکی ماساژ میده پاهاشو.تمام کف پای راستشو لیس زدم .حتی روی پاش.زیره ناخوناشم با زبونم لیس میزدم .وای واقعا بد بو بودش اون قسمت.بچه ها پیخواستن برن بخوان غزاله با کف پاش‌دو تا زد توی صورتم‌ گفت سامی‌ما میریم بخوابیم جورابارو شستی‌زود بیا توی اتاق این یکی پامم بشور که بوش زهرا رو اذیت نکنه.
منم گفتم چشم‌ و پاشو بوس کردم اومدم بیرون که همشون با لبخند بهم نگاه کردن و گفتن اخی اون زیر خفه نشدی؟منم از خجالتم رفتم جورابارو برداشتم بردم مثل همیشه بشورم.که متوجه شدم غزاله داره میگه حالا با این پسره ی عاشق پیشه چیکار کنم سه روزه گیر داده به من.میگه بریم تهران با هم بریم بیرون؟؟؟؟واییی خدای من کیو میگه
بچه ها گفتن که خب غزاله خوشتیپ بود ماشینشم گرون بود باهاش‌ببرون برو ببین چجوریه.من توی دسشویی هنگ کرده بودم.خدای‌من من روی تمام قولای غزاله زندگیمو ساختم.غزاله گفت شمارشو گرفتم ولی تا تکلیف‌ من و سامی روشن نشه باهاش قرار نمیزارم.اسمشم فهمیدم احسان بود.گریم گرفته بود جورابارو شستم و رفتم که پای غزاله رو لیس بزنم تا من و دید گفت سامی یادت رفت ا ن یکی پامو تمیز کنیا .خودش روی تخت خوابیده بود و منم پایین زانو زدم.پاشو اورد جلوی صورتم که دیدم بو بیشتر شد وسرمو اوردم بالا دیدم پاهای زهرا دوستش چسبیده ب پای غزاله.وای خدا اونم خوشگل و خوشبو بود کاش اونم لیس میزدم.خودمو با پاهای غزاله مشغول کردم غزاله هم به زهرا گفت اخی چه حالی میده یکی با زبونش پاهای کثیفتو لیس بزنه تمیزش کنه .زهرا گفت غزاله تو باید زمان قدیم بدنیا میومدی برده داشتی اون وقت سخت میگرفتی که غزاله گفت نه برده داری اشتباه بود ولی شدیدا به جایگاه اجتماعی فرد معتقدم .ینی هر کسی برای کاری ساخته شده.تقریبا تمام پاهای غزاله تمیز شده بود و گفتم عزیزم تمیز شدن که گفت سامی زبونت و تا نشستی‌ ببین میتونی پاهای زهرا رو هم لیس‌بزنی.زهرا گفت وایییی نه خجالت میکشم من دیدم خدای من چه پاهایی داره.گفتم بهش که اره عزیزم پاهاش بو میده لیسش میزنم شما بخوابین .گفت افرین پس مشغول شو.پاهای زهرا نرم بود صورتمو چسبوندم بهش‌فقط بو میکشیدم تا اینکه زد به صورتم و گفت بدو لیس بزن دیگه
وقتی انگشت شصتو کردم توی دهنم غزاله نگاه کرد و خندید گفت وای چه بامزه شدی.بخور عزیزم بخور.
فرداش کاراشون و کردم و کفشاشونو به دستور غزاله تک تک لیس زدم توشو بیرونشو و رفتیم تهران.
پایان فصل یک

بیست و پنجم:اتفاقی که افتاد برای‌اولین بار توی زندگیم بود.غزاله دختری که عاشقش بودم و قرار بود با هم ازدواج کنیم در حالی که پاهاش خیلی‌کثیف‌بود و در اثر تفریح و قدم زدن عرق کرده بود و وتوی گفش بسیار بوی تندی‌گرفته بود اروم اروم شصت پاشو کرد توی دهن من و خودشون داشتن تنقلات میخوردن به من گفت سامان خان تو که کفشای ما رو با زبونت میتونی تمیز کنی حااالا من یروز جوراب نپوشیدم نمیتونی پاهای خانومتو لیس بزنی تمیز شه؟؟؟؟؟؟؟؟؟
باورم نمیشد،؟؟؟؟؟؟
سکوت کرده بودم از ناباوری.گفتم ینی غزاله الان پاهاتو لیس بزنم؟؟؟؟گفت اره چی میشه مگه؟
گفت برو زیر مبل من رفتم زیر مبل گفت از اون زیر سرتو بیار بیرون کف پامو لیس بزن تا چرکا و عرقش بره تمیز شه .اخر شبم جورابای بچه ها رو بشور.سرمو از زیر مبلی که غزاله نشسته اوردم بیرون بچه ها خیلی میخندیدن ولی غزاله دیگه نمیخندید و جدی شده بود.من فهمیدم که غزاله دیگه من و به یه چشم دیگه داره میبینه.شروع کردم حقارت خودمو.اولین لیس کف پاهاشو زدم.مزه ی شوری میداد که دوستاش زهرا گفتن نوش جونت اقا سامی ادم میشی عوضش.غزاله هم گفت وای بچه اا پسررو دیدید بیشعور داشت من و با چشماش میخورد.من اون زیر داشتم کف پاهاشو لیس میزدم اونم با حرفاش داشت بیشتر عذابم میداد.رسیدم به پاشنش که دیدم تخمه ریخت زمین دو تا که دیدم اصلا خوده غزاله متوجه نشد .اینکه میگن فرش طرف شدی اینه ها......

بیست و چهارم:غزاله به من گفت اگه اشکالی نداره سامی کفشای زهرا رو هم با زبونت تمیز کن .زهرا هم جوراب نپوشیده بود و کفشای ورنی پاشنه تخت پوشیده بود .وقتی دولا شدم اولین زبون و زدم به روی کفشش جلوی غزاله انگار داشتم بیشتر خورد میشدم.جلوی غزاله داشتم کفشای خودشو ودوستشو لیس میزدم و اونا داشتن میگفتن که وای امشب چقدر خوش بگذرونیم.سرمو با خجالت بردم دوره کفششو لیس میزدم .وقتی داشتم دوره کفش زهرا رو لیس میزدم اون قسمت گودی پاش که رسیدم وقتی زبونم کنار کفشش رفت خود بخود بینیم داخل کفشش گودی پاشو بو کرد.خوشم اومده بود ولی بوی کمی‌میداد چون حموم رفته بودن.ولی برگردن میدونستم بوی شدیدی میگیره پاشون.خلاصه کفشای اون دو نفر و خوب‌تمیز کردم‌و‌ رفتن.ما هم پسرا چند دقیقه بعدش رفتیم و حدودا دو ساعت بعدش برگشیتم.اینبار خانوما هنوز نیومده بودن.تا خونه رو تمیز کنم ساعت حوالی ۱۱ شب بود که دیدم اومدن .چون شبه آخر بود تا دیر وقت کیف کرده بودن.کلی خرید کرده بودن و خوشحال بودن.رسیدن لباساشونو عوض کردن و افتادن روی مبل .به من غزاله گفت سامی‌بدو تخمه و اجیل گرفتیم بریز توی ظرف برامون بیار.میوه براشون شستم بردم.با چایی .یه پذیرایی خوب کردم ازشون.خودمم نشستم روی زمین کنار مبل غزاله.وای خدای من بوی پاهای غزاله از نیم متری داشت خفم میکرد.ارزوشونو داشتم.واقعا از خود بیخود شده بودم.که دیدم اون دو تا دختر گفتن سامان جورابامونو بشور که فردا صبح میخواییم راه بیوفتیم خشک شده باشه.غزاله گفت پس پای ما که جوراب نپوشیدیم چییی؟؟؟؟گفتم خب چی کار کنمشون غزاله جوراب نپوشیدی دیگه.گفت ولی بو میدن سامی.گفت بو بکش ببین.دوباره پاشو گرفت جلوی صورتم ولی اینبار بدون جوراب.وای ارزوم به واقعیت تبدیل شد.دماغم درست بین انگشتاش قرار گرفت و وقتی بو کردم بوی خیلی شدیدی داد و ناخداگاه گفتم پیففف چه بوی تندی.غزاله ناراحت شد و گفت عه تا دیروز بوی پاهام عین گل بود الان پیف‌پیف؟؟؟؟؟؟؟گفتم ببخشید عزیزم بوی گل میده بازم بخدا.گفت بو کن ببینم.منم دیدم جدی شده گفتم چشم عزیزم چشم .از خدا خواسته عمیق بود میکشیدم فقط که همین موضوع خنده های تحقیر امیز دوستاش و در پی داشت.در حالی که غزاله پاشو روی هم انداخته بود و داشت تخمه میشکست یه دفعه شست پاشو به صورت عمود بر لبای من قرار داد و با مهربونی زیاد گفت دهنتو باز کن سامی.باورم نمیشد.جلوی همه ؟؟؟چیکار میکنه؟؟؟؟با خجالت همراه با لذت اروم با ترس و لرز دهنمو باز کردم که دیدم غزاله شصت پای چپشو که خیلی هم بزرگ بود وارد دهن من کرد .دوستاش از خنده داشتن میمردن که خودش خیلی خونسرد بود...........

قسمت بیست و سوم:وقتی که رفتم توی دست شویی اینبار حریص تر از قبل شدم.جورابای غزاله رو هر دوتاشو کردم توی دهنم .داشتم از ذوق میمردم .جورابای کثیفشو جلوی چشماش بود کشیده بودم اخه.ولی اینبار دوستش زهرام وقتی دستور داد بهم باعث شد ناخدا گاه جوراباشو ببرم جلوی بینیم.وای همه جوراباشونو بو میکشیدم و بو میکشیدم.بوی پاشون بیشتر از قبل شده بود.بعد از گذشت نیم‌ساعت کارمو کردم و دستشویی و حمامم برای خانوما شستم تا خوب مدفوعشونو بریزن توش و خودشونو خالی کنن.عجب‌زندگیی داشتم من.توی خوابم نمیدیدم.زمان به زودی گذشت و خانوما بیدار شدن و بهشون چایی‌دادم و رفتن حموم و تمیز کردن خودشونو و اومدن بیرون .من دیدم این ارایشی‌که دارن میکنن اصلا مناسب زیارتگاه نیست.پرسیدم غزاله جان کجا میرین که انقدر ارایش‌میکنید.گفت میریم یه رستوران خوب و یه گشتی توی پاساژا میزنیم و شایدم بریم کوه سنگی.زود برمیگردیم عزیزم.البته ما هم قرار بود ببرن یک ساعت‌زیارت برگردیم.خلاصه خانوما حاضر شدن و اومدن برن که غزاله گفت عزیزم بازم که کفشا‌یادت رفت تمیز کنی.من گفتم اخ اخ الان زود میام با دستمال.دستمال و شسته بود و خانوما همه کفشاشونو پوشیده بودن توی خونه جلوی در منتظر من بودن که من برم کفشاشونو تمیز کنم.من تاحالا یک بار کفشای غزاله رو در حالی که پوشیده بود تمیز کرده بودم ولی‌ اینبار همه ی خانوما پوشیده بودن و من خود به خود باید جلوشون خم میشدم و یا زانو میزدم در حالی‌که کفش پاشون بود تمیز میکردم.از یکی از دخترا شروع کردم که خیلی مغرور وایساد تا من کفش ورنیشو تمیز کنم و در و باز کرد و رفت گفت بچه ها توی‌لابی شستم بیایین.دومی و تمیز کردم رفت سومی غزاله بود و چهارمی رفیق همیشگیش زهرا.غزاله گفت عزیزم میخوای این دفعه رو هم با زبونت تمیز کنی.اخه دستمالت دوباره به من‌ که رسید کثیف‌شد.منم که از خدام بود گفتم چشم عزیزم.سجده کردم جلوی پاش .نکته ای که تا حالا ندیده بودم این‌بود که غزاله بدون جوراب همون کفشارو پوشیده بود.گفتم عزیزم چرا جوراب‌نپوشیدی گفت داریم میریم گردشو تفریح زیارت که نمیریم.منم خم شدم زبونمو روی کفشای چرمش میکشیدم در حالی که زهرا بازم میخندید‌و‌میگفت واییی نگاش‌کن مثل ....غزاله گفت عه زهرا نگیا.غزاله کفششو میکشید روی زبونم و میگفت اصلا عجله نداریم عزیزم راحت تمیزش کن.نه به اون که اون سری نزاشت نه به الان که کفششو میکشید به زبونم.هر دوتاشو برق انداختم از سری‌پیشم خوشگل تر.نوبت به دوستش زهرا رسید که زهرا هیچی نگفت و غزاله گفت سامی میشه کفشای زهرا هم با زبونت تمیز کنی.زهرا گفت وای نه تورو خدا روم نمیشه.....

قسمت بیست و دوم:بعد از رفتن خانوما نیم ساعت بعد ازینکه کارای خونه رو انجام دادم از طرف رعیس کاروان اومدن دنبالمونو مارو بردن تا ظهر بیرون و برگردوندن.وقتی رسیدیم هتل درو باز کردم دیدم خانوما اومدن و تازه رسیدن و غزاله هم لپمو کشید گفت خوش گذشت عزیزم گفتم اره و یکمی هم حرف معمولی زدیم و بعدش گفت فردا باید برگردیم تهران.دلم برات تنگ میشه دوباره .خیلی بهت عادت کردم سامی.منم فاز عشق گرفته بودم گفتم اره عزیزم .غزاله که با دوستاش نشسته بودن و میگفتن و میخندیدن گفت سامی برم خونه ی خودمون کی کارامو کنه؟؟؟؟دوستاش زدن زیره خنده گفتن سامان تو واقعا امروز کفشای غزاله رو با زبونت اونجوری تمیز کرده بودی ؟؟؟؟با افتخار جواب دادم اره کفشاش بوی گل میده .(پر از خجالت بودم)صدام داشت میلرزید.همشون خندیدن و گفتن ما باور نمیکنیم بخدا.غزاله گفت وا مگه ندیدین میگه پاهام بوی گل میده(همه ی حرفاشو با خنده های بلند بود توی جمع دخترونشون)منم به نشانه ی تایید سرمو تکون دادم.در حالی که پایین مبلی که غزاله نشسته بود نشسته بودم غزاله هنوز پاهاش‌توی جورابای مشکی زخیمش بود پاهاش و روی هم انداخت و کف پای چپشو گرفت جلوی صورتم گفت عزیزم بو کن اینا باورشون شه تو چه ارادتی نسبت به همسرت داری.وای خدا چه بوی تندی داشت پاهاش.پاشو چسبوند به صورتم منم دو تا نفس عمیق کشیدم .همین کافی بود تا چشمای غزاله برق خاصی بزنه از شادی و یه غرور خاصی برش داشت.دوستاشم مخصوصا زهرا ترکیدن از خنده.من کماکان داشتم بو میکشیدم از کف پای غزاله که گفت ببینید بچه ها حتی سامان عاشق بوی پاهای منم هست.بعدش گفت عزیزم قول میدی تا آخر عمر اینجوری من و دوس داشته باشی .منم گفتم این چه حرفی گلم .همیشه میپرستمت.دوستاش گفتن عوو آفرین پسر خوب.حالا بیا برو جورابامونو بشور ولی فکر نکنم از بوی پای بچه ها خوشت بیادا.من دست انداختم جورابای غزاله رو در اوردم و وودستاشم خودشون جورابای کثیفشونو انداختن جلوی من منم گفتم چشم میرم الان.غزاله هم گفت ما میخوابیم غروبی میخواییم دوباره بریم گردش کارارو کردی توعم استراحت کن عزیزم .زهرا گفت بی زحمت دستشویی و حمومم بشور بو گرفته.دیگه دستور دادن براشون خیلی عادی شده بود.وظیفه ی منم چشم گفتن بود.
ادامه در قسمت بعدی...........
قسمت بعد تحولی عظیم داره

قسمت بیست و یک:غزاله گفت ببین چیکار کردی سامان.توی کفشام و با زبونت تمیز کردی بیرونش کثیف‌موند.اصلش‌بیرونشه مثلا.الان بچه های دیکه کفشاشون تمیزه من کفشام کثیف.سرزنشم کرد .منم گفتم عزیزم بزار برم دستمالو بشورم بیام که گفت لازم نکرده دو ساعت طول میکشه گفتم غزاله جان حالا که پوشیدی وایسا دو دقیقه ای تمیزش میکنم‌گفت تا ا ن دستمال و بشوری ۱۰‌دقیقه شده.گفتم نه نه زودی با زبونم تمیزش میکنم.گفت وایی نه سامان روی کفش دیگه خاکیه مریض میشی فکرشم نکن.گفتم نه فقط دو دقیقه به من‌وقت بده برق میندازمش.سرم و بردم پایین و بی حرکت مونده بود در حالی که کفشاش و پوشیده و داشت میرفت هی میگفت نمیخواد عزیزم نمیخواد ولش کن.من تا اولین لیس و زدم به روی کفشش دیگه انگار یه درصد زیادی از خجالتش ریخت و ثابت موند.من با سرعت هر چه تمام تر شروع کردم روی کفش چپشو لیس زدم و پشتشو سرمو بردم لیس زدم که شروع کرد ه خندیدن گفت واقعا برق انداختیا سامی.دیگه کفش سمت راستیرو یکمی اورد از زمین بالا جوری که پاشنش روی زمین بود تا زبونم راحت بچرخه.فکر میکنم سه چهار دقیقه بیشتر طول نکشید که گفت سامی خوبشه عالی شد.منم روی کفششو یه بوس کردم و گفتم بفرما عزیزم.که خندید و گفت مرسی و در حالی که من عین سگ جلوش نشسته بودم وقتی خواست در و روم قفل کنه گفت زبونتو بیا بیرون ببینم.که گفت برو بشور سیاه سیاه شده.بعدش در و قفل کرده و رفت........
#داستان#فوت#فتیش#میسترس

قسمت بیستم:یک ساعت وقت داشتم حدودا تا ۴ جف کفشو تمیز کنم.دستمال تمیز اوردم و اولش گفتم بزار زود کفاشی بقیه رو تمیز کنم کفش غزاله رو اخر سر تا دلم خواست هی تمیز میکنم.هر کفشی و که تمیز میکردم نگاه اطراف‌میکردم و بو میکشیدم توشو.به به بوهای خ بی میدادن ولی‌کم.همه ی کفشارو تمیز کردم به نز کفش عشقم غزاله رو.دلیلمم این بود که میخواستم نیم ساعت فقط باهاش ور برم.نوبت رسید به کفشای غزاله جونم.گرفتم توی دستم کفشاشو.رفتم توی فکر.منی‌که تا چند هفته پیش ارزوی این روزارو داشتم ولی مغرور بودم الان عشقم بهم میگه کفشاش و تمیز کنم تا بره بیرون مردم ببینن خانومم چقدر کفشاش تمیزه برق میزنه.کفشاش چرم مشکی رنگ بود داخلش کرم رنگ که در اثر زیاد پوشیدن جای پاش یکمی سیاه شده بود توی کفش که نتونستم جلوی خودمو بگیرم نگاه کردم دیدم کسی نمیبینه بینیمو کردم توی کفش و شروع کردم که نفس کشیدن.وای قدر عالی بود بوی پاهاش.بوی قدرت میداد.بوی ثروت خونوادگیشونو میداد.توی کفششو شروع کردم بی اختیار لیس زدن.دراز کشیدم دمه جا کفشی که دمه در بود (توی خونه بود جا کفشی)شروع کردم توی کفش غزاله رو لیس زدن که دیدم یهو غزاله با صدای بلند گفت‌چیکار میکنی سامان؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!
وای خدا دید.بیچاره شدم.گفتم عه اومدی عزیزم.هیچی کفش بچه ها رو تمیز کردم نوبت کفش عشقم که رسید گفتم بزار توی کفشتم یکمی‌سیاه شده تمیز کنم.دیدم دستمال کثیف شده گفتم با زبونم برات تمیزش کنم .جای دوری که نمیره واسه عشقمه دیگه.در حالی که‌چشماش‌از‌تعجب برق‌میزد.نشست رو پاهاش و دستشو توی موهام کرد و گفت الهی فدات شم‌ اینطوری که من و خیلی شرمنده میکنی عزیزم.من تعجب کرده بودم از این‌رفتارش.گفت واقعا سامان من از تو راضیم وقتی اینجوری دیدم با زبونت داری کفشمو تمیز میکنی واقعا به خودم بالیدم.مرسی عزیزم.غزاله:ولی سامان کفش کثیفه عزیزم دیگه اینکارو نکن.دستمال و بشور راحت تمیزش کن.گفتم نه عزیزم باور کن خودم عاشق‌اینم که با زبونم کفشتو تمیز کنم.گفت عجب.باشه ولی مریض شدی از خودتا.گفتم نترس‌عزیزم.گفت بچه ها حاضرید دیگه بریم بچه ها اومدن یکی یکی کفشاشونو پوشیدن و گفتن به غزاله که توی لابی منتظرن.غزاله تیپ اسلامی‌زده بود.واقعا ماه شده بود.یه تیپ‌مشکی ساده و شیک.کفشاش و‌گذاشتم‌جلوی پاهاش تا بپوشه.من هنوز نشسته بودم روی سرامیکای‌ نزدیک دره ورودی.غزاله گفت:سامان ببین انقدر خودتو مشغول توی کفشام کردی روی کفشام‌ که دیده میشه کثیفه.یکمی هم اخم کرد و گفت............

منشن کنید جهت تبلیغ پیج
واقعا انگیزم کمه برای ادامه بچه ها.لایک و کامنت در حد ریده ماله
تبلیغ کنید ببینم برای قسمت بیستم

قسمت نوزدهم:صبح شد و من زودتر بیدار میشدم تا برای دخترا صبحانه اماده میکردم.تقریبا همشون تا ساعت نه بیدار شده بودن و من صبحانه رو چیده بودم روی میز و وقتی بیدار شدن سلام کردم و صبح بخیر گفتم بهشون همشون با سردی بیشتر از گذشته بهم جواب دادن جوری که انگاری نمیخوان حتی یه جواب سلامم بهم بدن.وقتی دست و صورتشونو شستن اوندن نشستن سره میز که تصمیم گرفتن برن بازار خرید کنن و سوغاتی بخرن برای نزدیکاشون توی تهران.غزاله گفت سامان برو اتو توی اتاقش هست مقنعه ی من و اتو بزن.گفتم چشم گفت جورابامونم که دیروز شستی و بیا که تا ده حاضر شیم بریم.من قرار نبود برم باهاشون ولی گفنه بودن که ماهم امروز قرار بود دو ساعت بریم برای زیارت.خب منم دیگه قرار نبود کلا توی خونه بمونم.ولی نکنه ی قابل ذکر این‌بود که دیگه غزاله نه بهم میگفت لطفا نه بهم میخندید و نه دیگه جمله ی عاشقانه میگفت.جوراباشونو اوردم و در حالی که داشتن صبحانه میخوردن گفتم بیا عزیزه دلم اینم جوراباتون تمیزه تمیز.گفت مرسی فقط سامان اگه میتونی جورابای من و پام کن.مجبور بودم بگم چشم.چشمی گفتم و رفتم زیر میز که صدای خنده های ریز بقیه میومد که میگفتن با صدای آروم غزال جون خوبه دیکه بعد از ازدواجم این شوهر شوهره.گفت درستشم همینه.من دلم میخواست جوراباشو وقتی دارم پاش میکنم پاشو بوس کنم و لیس بزنم ولی نشد.کف پاهاشو اوردم بالا و به سختی‌جوراباشو پاش کردم که گفت زود اتو رو تموم کن کفشامونم برق بنداز که توی هتل زشته کفشامون خاکی باشه.دیکه رسما دستور دادن براش‌عادی شده بود.فقط ادعاش میشد ک دوستم داره.من نفهمیدم مقنعش و چجوری اتو زدم و رفتم سراغ کفشاشون که دخترا هم داشتن ارایش‌میکردن..............
#داستان#بردگی#میسترس#ایرانی#

پوزیشن داستان
#داستان#بردگی#پا#جوراب

قسمت هجدهم::بددن اینکه مخالفتی بکنم پایین تختشون نشستم و غزاله و زهرا کنار هم خوابیده بودن و هر دو زیره یه پتو دو نفره بودن و فقط کف پاهاشون بیرون بود و لبه ی تخت بود پاهاشون.من خیلی ذوق زده شده بودم ازینکه قرار بود به مدت زیادی به پاهای غزاله دست بزنم.زانو زدم و شروع کردم پاهای غزاله رو گرفتم توی دستم و به بهترین نحو شروع کردم به ماساژ دادن پاهاش.ولی این جزو وظیفه ی اصلیم نبود و بخاطر اینکه شک نکنه گفتم بزار بهش بگم تا بدونه زیادی دور ورش نداره.گفتم غزاله حالا که من دارم پاهاتو ماساژ میدم ولی اونجا این دیگه نوشته نشده جزو وظایفما.گفت اولا داری پاهای همسر ایندتو ماساژ میدی اقا و دوما بند آخرش و بخون نوشته انجام کارهای شخصی خانم ها.گفتم چشم عزیزم همینجوری گفتم.وای چه پاهای نرمی داشت.گفتم بزار یکمی هم از پاهاش تعریف کنم گفتم غزاله پاهات چقدر نرمه عزیزم گفت مرسی ولی میشه کارتو بکنی و بزاری من و زهرا داریم حرف‌میزنیم.من دیگه ناراحت شدم و تصمیم گرفتم باهاش حرف‌نزنم.این اولین باری بود که پاهای دو تا دختر همزمان انقدر به من نزدیک بود.وقتی دیدم با هم گرم حرف‌زدن هستن شیطونه گفت پاهای زهرا هم بو کن ببین بو میده یا نه.چون چسبیده بود به پاهای غزاله.اروم سرم و نزدیک پاهاش کردم و نفس کشیدم از لای انگشتاش .وای‌چه بوی شدیدی.من عاشق‌بوی پاهاشون شدم.تحریک شده بودم اساسی.چون پتوشون ازین پف دار ها بود من و نمیدیدن منم صورتشونو نمیدیدم.چند باری‌پاهای غزاله رو هم بو کردم تا اینکه یه فکری به ذهنم رسید.تصمیم گرفتم پاهای غزاله رو بوس کنم تا متوجه بشه.شاید خدا دوسم داشت و گفت لیس بزن سامی.با ترس و لرز سرم و بردم نزدیک پاش و اروم گل پاشو یه بوس اروم کردم که یهو دیدم پاشو تکون داد و گفت اون چی بود؟؟؟؟؟؟؟گفتم کدوم گفت پامو بوس کردی ؟گفتم اره عشقم پاهای‌تورو بوس نکنم پای کیو بوس کنم .دیدم خندید و گفت افرین خوشم اومد یکمی حالا که دوس داریی پاهامو بوس کن .زهرا هم میخندید و میگفت وش بحالت غزاله ببین چی گیرت اومده که یهو غزاله گفت الهی بگردم زهراجونم اجی دلش خواست .غزاله به من گفت سامی ناراحت نمیشی پاهای اجی خوشگلمم ماساژ بدی؟گفتم نه عزیزم.گفت مرسی.اونا تا یک ساعت توی جاشون حرف‌میزدن و منه احمقم داشتم کف پاهاشونو ماسآژ میدادم تا بلاخره غزاله رضایت داد و گفت برو ما هم بخوابیم.دوستش گفت دستت درد نکنه پاهای منم ماساژ دادی .فکر کنم دستت بو گرفته نه؟منم واسه ی اینکه بفهمم مجبور شدم جلوی خودشون دستامو بو کنم‌که باعث‌خندشون‌شد و گفتم بله بو گرفته که غزاله گفت برو بخواب دستتم‌نشور تا صبح بو بکش.خخخخخ

قینت هفدهم:جورابای دخترارو داشتم میشستم و لذت میبردم از نوکری که میکردم در حالی که داشتم به این فکر میکردم که خودم از بس که خودمو جلوی غزاله کوچیک کردم و بقیه هم مصوب این اتفاق بودن غزاله آیا میتونه باهام مثل سابق بشه وقتی برگشتیم تهران یا خیر.این سوال در حالی بود که غزاله خیلی بدجدری تحقیرم کرد وقتی گفت جوراباشو جلوی بقیه بو کنم.ولی خیالم راحت بود چون بلاخره تونستم به ارزوم برسم و جوراباشو بو کنم.بویی که مدتها بود دنبالش موس موس میکردم.وقتی جورابارو شستم اومدم بیرون غزاله صدام زد و گفت چقدر طولش دادی سامی.بیا برامون ازون پفک و تخمه ک خریدیم بیار بخوریم.براشون کار میکردم و کار.ینی نمیزاشتن یک لحظه بشینم.براشون ریختگ توی ظرف و جلوشون گذاشتم که غزاله زود گفت سامی‌لیوانارو بشور .نشسته بودم که رفتم لیوانارو شستم و برگشتم.وقتی اومدم پیششون بشینم دیگه چیزی نگفتن و من نشستم پایین کنار مبل غزاله که یه دستی روی سرگ کشید و گفت خسته نباشی آقا.گفتم مرسی عزیزه دلم گفت پفک میخوری گفتم اره عزیزم هوس کردم.گفت باشه بزار خودم بهت میدم.یه دونه برداشت و کرد توی دهنم با دستش و الکی خندید.من داشتم اونو میخوردم نمیدونم پرا دوستاشم میخندیدند.من اون پایین داشتم از حقارت ناخواسته ی غزاله میمردم.غزاله گفت سامی میخواییم بریم بخوابیم کم کم.گفتم عزیزم تختاتون مرتبه.گفت میدونم ولی واسه تو چیزی نداریم.من گفتم نمیشه منو تو پیش هم بخوابیم یهو بهش بر خورد گفت خفه شو مگه من جندم که پیش پسری بخوابم.هر وقت ازدواج کردیم.من ناراحت شدم ولی میدونستم که ممکن نیست.گفت تو باید یجایی بخوابی که بچه ها راحت باشن.بلاخره یه پسری تو.گفتم باشه مشکلی نداره گفت که همینجا روی زمین بخواب عزیزم فعلا تا این دو روزم بگذره.بعدش رفتن بخوابن که صدام زد من رفتم دیدم با دوستش زهرا روی تخت خوابیدن و پتو هم روشونه.گفت وای سامان پیاده روی کردیم خیلی پاهام درد میکنه.میشه پاهامو یکمی ماساژ بدی تا خوابم ببره.گفتم چشم عزیزم.گفت مرسی
#داستان#ارباب#سگ#لیسیدن#کف#پا#بردگی

قسمت شانزدهم؛من ظرفای دخترارو شستم و اومدم پیششون بشینم که غزاله گفت سامان الان احساس‌نمیکنی‌یچیزی یادت رفته؟ گفتم نه عزیزم الان میرم میریزم چاییتونو.گفت برو بیا.چایی براشون ریختم و نشسته بودم دقیق جلوی مبل غزاله.دلم میخواست رابطمون اینجوری نشه ولی ی۹وری داشت جلو میرفت که همش از بالا بهم نگاه میکرد.غزاله گفت‌احساس‌نمیکنی یچیزی و فراموش کردی.گفتم نه کار اگه‌هست بهم بگو که گفت ببین سامان من روم نمیشه همش‌بهت بگم که.ولی صدای بچه ها در میادا.گفتم نه عزیزم بگو من بدونم.گفت ببین همه ی ما الان جورابامون پامونه.این ینی‌این‌که باید شسته بشه.چون از بیرون اومدیم و کلی توی بازارچه چرخیدیم و حسابی‌ پامون عرق کرده و حتما بو گرفته.اره؟گفتم اره عزیزم
گفت اره؟؟؟پس کی باید جوراب کثیفای مارو بشوره؟ گفتم من.دوستش گفت پس زودتر بچه ها دربیارین تا از غزاله کتک نخورده.به شوخی‌گفت.غزاله هم جو گرفته بودش معلوم بود بچه ها بهش‌جو دادن که گفت من هر چی بگم سامان گوش میکنه.میگید نه نگاه کنید،سامان پاهامو بو بکش ببین اصلا جورابام بو میدن؟ منم بهترین لحظه ی زندگیم بود‌انگار
دماغمو چسبوندم به کف پاهاش که جوراب رنگ پا پوشیده بود بینیم خییس شد از عرق پاهاش.وای‌چه بویی داشت لای انگشتاش.نفس عمیق که کشیدم همشون از خنده غش کرده بودن.منم بو میکشیدم که غزاله گفت خب دیدید بچه ها میگم سامان هر چی من بگم میگه چشم.حالا سامان پاهام خوشبو بودن؟جورابامو و دربیار ببر بشورشون واسه بچه هارم بشور عزیزم.جوراباشو دراوردم درحالی‌ک چایی داشتن میخوردن من داشتم نوکریشونو میکردم .جوراباشونو بردم توی دستشویی در و قفل کردم تا نیاد بخواد ببینه.وای یکیشو بو کردم اون یکی و کردم توی دهنم.عاشق‌بوی پاهاش شده بودم.بوی تند و شیرین میداد.بقیع رو تا بشورم اون توی دهنم بود......#فتیش_پا

قسمت پانزدهم؛رفتم توی اتاق و سره خودمو گرم مرتب کردن روو تختی و وسایلا کردم ولی فقط صدای قاشق و چنگال میومد و صددی قه قه خندشون زمان به سختی‌گذشت و من کماکان منتظر صدا زدن غزاله شدم که بعد از یک‌ربع‌دیدم ساکت شدن و میگن ای وای نکنه غذا نخورده باشه.بعدش غزالده داد زد یامان کوشی.من خوشحال شدم دیوییدم گفتم جانم عزیزم گفت تو شام خوردی خودت ؟گفتم نه به من اینجا شام نمبدن که گفت حالا چیکار کنیم گفتم چرا گفت اخه ما گرسنمون بود تا ته غذامونو خوردیم همشو و هیچی واسه تو نمونده عزیزم.گفتم اشکالی نداره گلم پیش میاد دیکه.گفت گرسنته حالا گفتم ای بگی نگی.گفت من بیسکوییت دارم الان برات میارم.غزاله رفت‌بیسکوییت اوردم و گفت بیا یکمی خشکه ولی سیرت میکنه.بعدش بچه ها من داشتم جلوشون روی زمین‌ ببسکوییت میخوردم ناخواسته میگفتن ولی کبابش حرف نداشتا.بعدش غزاله که روی مبل جلوی من نشسته بود (فقط چهارتا مبل داشت)گفت اخی سامان دلت خواست؟؟؟؟گفتم نه اشکال نداره گفت ببین سامان چقدر بچه ها داره سختی میکشه خودش غذای مارو چیده و بوش بهش خورده کلی‌و ما نوش جان کردیم الان خودش داره جلوی ما بیسکوییت میخوره.بعدش خودشم زد زیره خنده و گفت میبینی چقدر ما دخترا بدیم؟

قسمت چهاردهم ادامه؛من کفشای غزاله رو تموم کردم و نوبت رسید به کفشای دوستاش.دو تاشون پاشنه تخت بودن مثل غزاله و دیگری پاشنه بلند پاش‌میکرد .دزدکی دونه دونشونو بو کردم.واقعا بوی بدی میدادن واسه مردم عادی.ینی خیلی نیازی نبود که حتما بگیری جلوی بینیت.همینکه دستتو میکردی توشون برای تمیز کردن دستت بو میگرفت.ولی من عاشق‌اون بو و حرارت توی کفشاشون بودم.فهمیدم که دوستاشم بوی پاشون روزای عادی کم نیست و کلا دخترا دست کمی‌از‌پسرا ندارن.تقریبا لنگه کفش آخر بودم که دیدم خانوما با لباسای زیبا‌اومدن سمت در و غزاله هم اول از همه اومد و گفت تموم شد که گفتم بله عزیزم .نتونستم از جام بلند شم همونجا روی زمین نشسته بودم که غزاله پاشو کرد توی کفشش و دوستاشم ازم تشکر کردن و یکی یکی داشتن میرفتن بیرون که غزاله گفت خونه رو تمیز کن و اتاقارو وسایل و مرتب کن و راستی بچه ها تخمه خوردن ریخته زمین .اَشغالاشم جمع کن عزیزم.بعدشم یه دستی روی سرم کشید و گفت ما داریم میریم بیرون عزیزم خودتو با کار سر گرم کن تا اذیت نشی تنهایی.منم گفتم چشم.درو بستن و درم خوده غزاله قفل کرد روم و من هنوز نشسته بودم.یکمی شبهات به سگ خونه هم داشتم از فرم نشستن و در آخرم که در خونه روم قفل شد.رفتم اتاق و تختشونو مرتب کردم و وسایل غزاله رو بو میکردم حتی‌لباس توی خونشو.رسیدم به پوست تختمه ها.وای دلم میخواست همه ی آشغالای میوشونو میخوردم.مخصوصا وقتی فکر میکردم مال عزالس.خلاصه همه رو تموم کردم و گرسنم بود ولی اجازه ی باز کردن یخچال هتل و نداشتم.هر چی بچه ها بهم میدادن اجازه ی خوردن اونو داشتم که خب همه چیو گذاشته بودن توی کیفاشون دوباره.من نشسته بودم تا ساعت ها و فکر عذابم میداد.آخه من اومده بودم نوکری خانوما رو میکردم اونم غزاله.بعدش‌عشقم بیرون داشت با دوستاش زیارت و سیاحت میکرد و خوش‌میگذروند.خلاصه حدودای ساعت ۱۰‌بود که دیدم بچه ها اومدن و خوشحال هر کی یجیزی خریده بود و اصلا حواسشون به من نبود‌.غزاله هم من و دید گفت وای نمیدونی چقدر خوش گذشت عزیزم.رفتیم فلان جا این و خریدیم اونو خریدیم بعد از زیارت.منم واقعا غصه میخوردم که گفت الان پایین گفتن به خدمتکارتون بگین بیاد غذاتونو ببره.من رفتم زود غذاهارو اوردم و تا خانوما دست و صورتشونو بشورن زودی چیدم روی میز براشون و همه اروم اروم اومدن سره میز و گفتن چقدر گرسنشونه.من خیلی گرسنم بود و بازم طبق قرارشون چهارتا غذا بود و برای من هیچی نبود .ولی خیالم راحت بود که غزاله نصف غذاشو میده به من.من رفتم خودمو مشغول مرتب کردن ساک دخترا و وسایلشون کردم و گفتم بزار غزاله.....

قسمت چهاردهم؛کفشای غزاله رو نگاه کردم دیگه اثرات چرک پاهاش توی کفش ردش کمتر شده بود و خیلی تمیز شده بود .رفتم سراغ بیرونش که با خودم گفتم حداقل کفشای غزاله تمیز باشه شاید روش نشه بگه کفشای من و تمیز کن.تصمیم گرفتم روی کفشاشو با دستمال تمیز کنم.مشغول تنیز کردن کفشای خوشبوی غزاله شده بودم که ناگهان دیدم غزاله اومده بالا سرم .میگه من واقعا شرمندم سامان .نمیدونم چجوری ازت تشکر کنم.چرا تو انقدر خوبی.گفتم وظیفمه عزیزم.تازه برای دوستاتم باید تمیز کنم چون توی اون لیست نوشته.گفت اره اتفاقا اومدم بهت بگم که دیدم خودت درکت میرسه.بعدش گفت اوو ببین چه برقی میزنه کفشام.مرسی اقا سامان چه خوب کفشامو تمیز کردی.گفتم عزیزم واسه خانومم و سفارشی تمیز میکنم‌ یک ساعته دارم کفشاتو تمیز میکنم که دیدم غصه خورد گفت اشکال نداره عزیزم تموم میشه.راستی واسه دوستامم تمیز کنیا سامان.ما تا یکمی آرایش کنیم تموم شده باشه.گفتم چشم.غزاله حواسش نبود ولی داشت دستور میداد غیر مستقیم.رفت پی حاضر شدنش .روزای عادی من به آرایش کردنش گیر میدادم ولی امروز وقتی داشت از بالا به پایین نگاهم میکرد و کفشاش توی دستای من بود و داشت تمیز میشد انگار یه نیرویی اجازه ی این و به من نمیداد که من بخوام بگم آرایش نکن.بله درسته این همون جایگاه سامان بود که داشت اروم اروم تغییر پیدا میکرد.

قسمت سیزدهم؛مدیر گروه اون حرفارو زد و رفت بیرون .نکته ی خوبش اینجا بود که دقیقا آقایون‌مردودی‌ ماها بودیم.خودش یه تنبیه بوده انگار.بعد ازینکه خانوم‌ مدیر از اتاق رفت‌ بیرون بچه ها داشتن بهم نگاه میکردن و به منم نگاه میکردن که غزاله‌با یه حالت عصبانی‌گفت‌ سامان برو یه بشقاب‌بیار برات میریزم ولی باید یه فکری کرد این نمیشه اینا خیلی دارن نامردی میکنن در حق تو.منم دیدم زشته گفتم نه غزاله جان بخورید من اصلا گرسنم‌نیست باور کن که در نهایت‌ حریفش نشدم و غذاشو با من نصف کرد و گفت برو بشین یه گوشه غذاتو بخور عزیزم و اشکال نداره.من غذامو زود خوردم و بعد ازینکه همه‌غذاشونو با میل زیاد خوردن باید ظرفاشونو میشستم که انتظار داشتم‌توی جمع کردنش کمکم کنن که انتظار بیجایی بود بعد از خوردن غذا هر کدوم رفتن یه گوشه لم دادن و میز منتظر من بود.غزاله اشاره زد به من‌گفت‌اونجارو سامان نخوندی‌.دیدم همون برگه ی نظافتارو نشونم میده گفتم خوندم عزیزم گفت پس نشین پاشو میزو جمع کن‌دیگه .بعدش جملش خیلی سنگین‌بود.گفت من نباید هر دقیقه بهت بگم‌چیکار کن چیکار نکن خودتم درک کن.منم بدون اینکه حرفی بزنم گفتم اکی پاشدم میزو‌ جمع کردم و‌ظرفارو بردم بشورم .این اولین‌باری بود‌که ظرف غزاله رو‌میشستم.غزاله بدون اینکه بدونه من و خوار و حقیر میکررد.معلومه یه چند روز دیگه اینطوری بگذره دستور دادن عادت میشه براش.اون وقت تا اخر عمرم باید خدمتکار و نوکرش میشدم.ظرفارو شستم و داشتم لیست و میخوندم که دیدم اینا ساعت ۵ میخوان برن بیرون از هتل شاید برای زیارت نوشته تمیز کردن کفشاشون قبل از خارج شدن از هتل.این دیگه اصلا کاری نبود که ممکن باشه از من‌بخوان.خودشون روشون نمیشد.منم دلم میخواست‌ کفش غزاله رو بوو کنم و داخلشو لیس بزنم.دیدم اینا رفتن توی اتاقشون تا استراحت کنن تا ساعت‌ پنج عصر.رفتم سمت کفشاشون که بعد ازینکه مطمعن‌شدم نمیبینن‌زود کفش غزاله رو برداشتم گرفتم جلوی بینیم.وای چه بوی عرق تندی میداد.هم تند بود هم شیرین.جای اثر چرکای پاش روی کفیه کفش سیاه شده بود.تازه یادم افتاد چند باری ک میرفتیم سفره خونه دقیقا این‌بو به دماغم میخورد فکر میکردم شاید پای خودمه بو میده.وای‌دخترم مگه پاش بو میده.ذوق کرده بودم انگار میخواستم بمیرم از خوشحالی.تند تند بو میکشیدم.زبونمو پهن کردم توی کفشش و کامل لیس میزدم.ترشه ترش بود.عالی بود مزش.بلاخره به ارزوم رسیده بودم.لیس زدن توی کفش غزاله.بوش مستم کرده بود.
تا ساعت ۴ فقط کفشای غزاله رو لیس زدم براق شده بود واقعا.خوشحال بودم میخواد با کفشی بره که با زبون منه حقیر تمیز شده.

قسمت دوازدهم:جورابای دخترارو شستم و بردم روی رخت پهن کن انداختم و اومدم پیش دخترا که که دیدم ازم تشکر کردن همشون و گفتن آقای مهدوی ممنون زحمت مارو میکشین منم گفتم نه خواهش میکنم.بعدش غزاله گفت سامان جان از پایین گفتن باید بری غذای مارو بیاری.میری عزیزم؟گفتم اره الان میرم.رفتم دیدم ۴ تا غذا گذاشتن توی نایلون و دادن بهم و من گفتم ما ۵ نفریم که اون مرده گفت این غذاها مال خانوماس شما غذای هتل و ندارین و باید خودتون تهیه کنید.گفتم چرا آخه که گفت اقا بحث نکن اتاقای چهار تخته ۴ تا غذاس.حالا این دانشگاه برداشته با خودش خدمتکار اورده به ما مربوط نیس خودشم بره غذای خدمتکاراشو بده.من اومدم بالا و غذای خانومارو چیدم روی میز و صداشون زدم گفتم تشریف بیارین بچه ها.اومدن و اصلا هیچ کس متوجه نشد که چهار تا غذاس.همون موقع مدیر سفرمون اومد در زد و داخل شد و گفت بچه ها همه چی خوبه؟ بعدش گفت اقای مهدوی همون طور که نصف مبلغتونو پس دادیم شما اینجا غذا ندارین توی هتل و اجازه ی بیرون رفتنم ندارین پس سعی کنید یجوری خودتونو اینجا سیر کنید.غزاله زود به دفاع از من گفت خب خانوم این بنده خدا چیکار کنه الان باید وایسه غذا خوردن مارو تماشا کنه و دهنش آب بیوفته و گرسنگی بکشه.گفت اگه خیلی دلتون برای این آقایون مردودی میسوزه از ته مونده ی غذاتون یکمی بهش بدین یا میرید بیرون براش یچیزی بگیرین.
ادامه همین امشب...
دوستان لطف کنید منشن کنید و پیج و تبلیغ کنید تا منم‌انگیزم بره بالا.ممنون .یه سریا و میبینم خیلی وقته توی پیجم هستن لذت میبرم
مرسی#جوراب#اسلیو#پا#میسترس#

قسمت یازدهم:واقعا حس عجیبیه این حس.دقیقا در عین حال ک داری لذت میبری از تحقیر به همون میزان هم داری خورد میشی و از ارزشت کم میشه.این قضیه برای هر کسی که اتفاق افتاده میفهمش.بستگی داره کدوم حست به اون یکی غلبه کنه.من راستش اصلا دلم نمیخواست غرورمو زود له کنم پیش غزاله.اونجا که دولا شدم تا جورابای غزاله رو بردارم نمیدونید چه غروری داشت میشکست.همزمان غزاله داشتبا دوستاش میخندید و میگفت آخی عزیزه دلم و نگاه کنید باید جورابای کثیف مارو بشوره.الهی دورت بگردم اشکال نداره عزیزم بشور یکیش برا همسر آیندته.چهار تا جوراب بود که دو تاش نایلونی بود ازون مشکیا و دو تاش جوراب مشکی یکمی زخیم تر که برای غزاله ازونا بود.من تاید و برداشتم ک هر چهار تا رو بردم دستشویی تا بشورم دیدم غزاله اومد و گفت سامان اگه ناراحت نمیشی میخوام ببینم چجوری جورابای من و میشوری .البته با خنده.عادت داشت با خنده حرفاشو میزد.گفتم نه عزیزم چه اشکالی داره نگاه کن ببین همسر آیندت چجوری میخواد جورابای چرک خانومشو بشوره گفت سامان تمییز بشوریا بزار بچه ها راضی باشن ازت.منم گفتم چشم.
شروع کردم آب و گرفتم روشون و همه رو یا هم توی یه لگن کوچیک انداختم ولی ارزو میکردم لعنتی نمیومد تا من حداقل برای یبارم که شده بوی پاهاشو حس میکردم.ارزوم شده بود ولی حیف دره دستشویی و باز گذاشته بود و با دقت داشت نگاه میکرد و وسطاش میگفت آب و داغ کن خوب تمییز شن سامان گفتم باشه عزیزم نترس خوب میشورمشون‌که گفت میدونم با سلیقه ای عزیزم.بعدش گفت شستی پهن کن بیا پیش ما تا ببینم چه کاری هست و رفت.اب توی لگن سیاه سیاه شده بود و دیگه خودمم بدم اومده بود .مخصوصا که بازم نتونستم بو کنم پاهاشو
.ادامه فردا
بوی#جوراب#حسرت#فتیش#لیس#بزن#اسلیو#پا#کفش#کتونی#

قسمت دهم:همه با هم نشسته بودیم روی مبلا و اونا حرف میزدن و منم فقط منتظر بودم که اولین دستور و کدومشون‌ بهم میده.ولی انگار نه انگار که من اونجا بودم واسه خودشون میچرخیدن و حرف‌میزدن.واییی خدای من غزاله لباسشو عوض کرده بود و یه لباس راحت پوشیده بوود.چقدر بهش میومد.اومد کنارم نشست و من گفتم عزیزم چقدر خوشیپ شدی‌که گفت دست به من نزنیا اینجا زشته سامان گفتم اکی عزیزم .گفتم غزاله من باید کاراتونو بکنم اینا فکر کنم خجالت میکشن کاراشونو بگن .غزاله گفت اره اتفاقا تو راه همش میگفتن ای کاش یکی دیگه رو انتخاب‌میکردیم‌تا حداقل رومون‌میشد بهش کارامونو بگیم این طوری سامان ناراحت میشه.منم واسه خود شیرینی گفتم خب بیا یکاری کن غزاله.گفت چی گفتم وقتی تو خودت کاراتو بگی من‌انجام بدم بقیه هم روشون میشه.غزاله گفت منم داشتم بهشون همین و میگفتم.بعدشم گفت عزیزم این یه چند روز و ببخشید دیگه باشه.فکر کن بخاطر ثوابش.گفتم باشه گلم اصلا مراعات من و نکن و فقط کاراتونو بگین بهم.گفت خب باشه با صدای یکمی بلند تر گفت سامان جان میری چایی دم کنی بیاری برامون که من ته دلم هوری ریخت.وایییی چه حسی بود.با خجالت تمام گفتم اره عزیزم وظیفمه گفت مرسی.بعدش دوستش گفت‌دیگه بچه ها بیایید تعارف بزارید کنار و اراتونو بگید.من چایی‌و زود اماده کردم و پنج تا چایی‌ریختم اوردم که تا اومدم بشینم غزاله گفت سامان بچه ها میگن دستشویی میخوان برن برو ببین اگه تمیز نیست تمیزش کن بی زحمت تا بچه ها برن.من چایی و نتونستم بخورم و رفتم دستشویی و داشتم با فرچه میشستم که دیدم غزاله اومد دید و خندید گفت وایییی سامان چقدر با مزه شدی و رفت.منم اومدم بیرون و اولیش خوده غزاله رفت و منم رفتم که بشینم که دوستش به اسم زهرا گفت اقای مهدوی لیوانارو بشور که زرد نشن.رفتم لیوانارو شستم ولی بیشتر فکرم پیش جوراباشون بود.غزاله جوراباشونو قطعا استراحت میکردن که به دوستاش گفت بچه ها اگه میخوایین جوراباتونو‌میتونید دربیارید بدید سامان ببره بشوره براتونا.وظیفشه اخه.من مونده بودم این واقعا من و دوس داره؟؟؟؟منم گفتم خودت چی عزیزم گفت من نه خجالت میکشم که گفتم نه عزیزم وظیفمه اینجا کارای شخصیتونو بکنم دیگه.گفت واقعا ناراحت نمیشی سامان گفتم نه بخدا.گفت پس بیا بگیرش و زودجوراباشو دراورر و اون جوراب مشکیاشو داد بهم گفت بچه ها بدید بشوره.همه خوشحال شدن و گفتن اخجون بیا بگیر سامان.دوستش نسیم بهش گفت شانسش پای غزاله بیشتر از همه بو میداد...............
ادامه دارد.

قسمت نهم:توی قطار همش داشتم به این‌فکر میکردم که چطور میشه وقتی برسیم و تمام جزییات اون برگه ی کارارو هزار بار خوندم.با بقیه ی پسرای گروه حرف که میزدم هیچکدوم هیچ حسی نداشتن و میگفتن میخوان از زیر کار در برن و اصلا خیلی خوشبین بودن.اینم بگم من توی رابطم با غزاله هیچ وقت نمیتونستم‌روی حرفش حرف بزنم.شاید بخاطر این بود که از هر لحاظ از‌من سر تر بود.با گذشت ۱۲ ساعت بلاخره رسیدیم و رفتیم داخل هتل.هتل شیکی نبود و فقط اسما هتل بود.وقتی در ورودی واحد ما رو باز کردن یه واحد دو خوابه کوچیک بود با چهار تا تخت.رفتیم تو همه اولش نشستیم روی مبل و مدیر گروه اومد تا توصیه های لازم و بکنه و بره.کلا با خانوما حرف‌میزد.ناگهان گفت اما خانوما در مورد کارهاتون باید بگم همونطور که توی‌اون برگه نوشته شده میتونید با اقای مهدوی برخورد کنید‌.نگران نباشید امضا کردن و رضایت خودشونو اعلام کردن توی قطار.وایییییی خدای من اون برگه دست هر کدوم از خانوما هم بود.آب شدم وقتی سرم و اوردم بالا و غزالرو دیدم.یه نیش خند زد و یه چشمک که ینی نگران نباش.منم گفتم اکی.بعدش مدیر گروه روبه من کرد و گفت ازین حالا هر چی شنیدی دستوره .خوب کار کن ثوابشو میبری نگران نباش.بعدش گفت‌خانوما استراحت کنید و کاراتونو بگین آقای مهدوی انجام بده.ساعت ۱۲ ظهر بود که‌گفت خانوما ساعت ۵ میریم برای زیارت حالا خوب استراحت کنید.بعدش در و بست و رفت.من مونده بودم و چهار تا دختر که ازون دخترای‌بد حجاب و بد تیپ نبودن و هر چهارتا مودب بودن و اصلا اهل شوخی‌نبودن.
ادامه در قسمت بعد...#report#

قسمت هشتم:بلاخره روزی که باید میرفتیم فرا رسید و مشخص‌شد که به اضای هر ۴ تا دختر یه پسر هست که همون جا تصمیم گرفته شد که خانوما چهار تا چهار تا تقسیم شن چون هر چهار نفر باید میزفتن توی یه واحد توی هتل.و هر گروه چهار تایی دخترا باید یه اقا رو انتخاب‌کنن تا اونجا کاراشونو براشون انجام بده.گروه غزاله و دوستاش زود گفتن اقای سامان مهدوی و میخواییم و من رفتم پشتشون ک بهم گفتن شانس‌اوردی سامان وگرنه اونا ازت خیلی کار میکشیدن.منم احساس کردم از طرفی‌داره از شخصیتم کم میشه کم کم از طزف‌دیگه خیلی خیلی خوشحال بودم که به ارزوم رسیده بودم.قبل از اینکه سوار بشیم مدیر سفر گفت این خانوما اگه ازتون ابراز شکایت کنن همونجا نامه ی اخراج از دانشگاه و میدیم بهتون.زیاد ناراحت نباشید ثواب داره بجاش.ما هم سعی کردیم خیلی‌ناراحت نباشیم و با همین چیزا شاد باشیم.قطار حرکت کرد و ما اقایون در کوپه ای جدا بودیم و در واقع باور داشتیم‌که ثوابش بهتر از تحقیر شدنشه.بقیه هم انگار براشون مهم نبود اصلا.بچه سال بودن.چیزی نگذشت که مدیر سفر اومد و به هر کدوم یه برگه داد و زیرش نوشته بود لیست کارهای ضروری جهت خدمتگذاری به بانوان زاعر:؛
۱.اوردن غذا به داخل اتاق از پایین و چیدن آنها بر روی میز در هتل
۲.شستن ظروف غذای بانوان و بردن به پایین هتل
۳.تمیز کردن و مرتب کردن داعمی اتاق های بانوان
۴.شستن حمام و سرویس بهداشتی بانوان روزی یکبار
۵.آوردن چای و تنقلات برای خانوم ها و شستن داعمی ظروف و لیوان ها
۶.شستن جوراب های بانوان بعد از برگشت به داخل هتل
۷.تمیز کردن کفش آنها‌قبل از‌خروج از هتل
۸.انجام تمام دستورات بانوان
من وقتی اینارو خوندم داشتم شاخ در میوردم .آخه من چطور میتونم جلوی کسی که عاشقشم و میخوام مرد رویاهاش باشم‌این‌کارارو بکنم.مخصوصا برای خودش.وایییییییی جلوی غزاله آب میشم از خجالت.ولی یه حس خوشبینانه ای به من‌ میگفت نه بابا غزاله اجازه نمیده این کارارو بکنی.گفته هوامو داره....

قسمت هفتم:دانشگاه ما مدیر گروهش یه خانومی‌بود که بسیار اهل بها دادن به دخترا بود و از پسرا بدش میومد و هر جا اردو میبردن من شنیده بودم یک چهارم دخترا از بچه های پسر میبرن و این خودش یه خصلت خاصی بود.غزاله زنگ زد به من گفت واییی سامان زود برو توی سایت دانشگاه واسه مشهد ثبت نام کن من و دوستامم نوشتیم .فکر کن اونجا با همیم.منم خیلی ذوق زده شدم.انگار دنیا رو داده بودن به من.گفتم باشه فقط بگو گیا هستن که هر چی اسم گفت همه دختر بودن و دوستاش فقط دو تا پسر نوشته بودن .خلاصه که اسممونو نوشتیم و پولم ریختیم و خوشحال بودیم.یک ماه بعدش امتحانا تموم شد و تقریبا توی‌فصل‌گرما بود و تاریخ مشهد رفتن یک‌هفته بعدش بود.من و غزاله قرار داشتیم نزدیک دانشگاه یه کافی شاپ به اسم حور.نشستیم و من از حال و احوالش پرسیدم و اونم اولش حالش خوب بود و بعدش یکی از دوستاش زنگ زد بهش و غزاله یکمی ناراحت شد.گفتم چی شد غزال گفت هیچی طوری نیس ولی انگار مشهد قرار نیس خیلی هم خوش بگذره.گفتم نه نگو عزیزم بلاخره زاعر امام رضاییم و گفت اره دیگه سامان زاعریم ولی ممکنه به شماها خیلی کم خوش بگذره.گفتم چطور گفت اون هتلی که گرفته بودن گفته که ما تازه اینجارو راه انداختیم‌و نیروی خدماتی نداریم.مدیر گروهمونم گفته که اشکال نداره اقایون تعدادشون چند نفر بیشتر نیست همینا به خانومای کلاسمون خدمت میکنن.گفته که از خداشونه خدمتکاره زاعرای امام رضا باشن.من باورم نمیشد چی میشنوم.صورتم سرخ شده بود و راس کرده بودم و دوباره پرسیدم ینی چی غزاله ینی ما چند تا پسر عملا میشیم نوکر شماها که غزاله زود گفت نهههههه ولی نمیدونم یجورایی.بهم قول داد که ناراحت نباشم هوامو داره.همش بهم میگفت ناراحت نباش‌عزیزم ولی یه کوچکلو خندش هم گرفته بود و باورش نمیشد...

Most Popular Instagram Hashtags