cafenostal cafenostal

2525 posts   143135 followers   76 followings

Cafe Nostal  A peek into the nostalgia of people worldwide: universal campaign and culture multure approach for creating a cosmopolitan cafe. Welcome "#cafenostal"

http://www.cafenostal.com/

يك ازدواجِ پر ماجرا، محمودِ قربانى و گوگوش در هال "هتل ميامى" در حال رقص دونفره در برابر انبوه عكاسان و خبرنگاران روزنامه ها و جرايد در سالِ هزار و سيصد و چهل و شش خورشيدى: عكس هايى هستند كه يك "دلهره در پيش رو" دارند، و يك رقصِ تانگوىِ دونفره و آرام، و اين عكس را به دلايلِ بسيارى دوست دارم، از شلوغى و انبوه جمعيت در پس زمينه، تا پاركتِ كفِ هال، و آن دوربين ماميا با فلاشِ دستى اش، كه انگار از عمق تاريخ به وسط مجلس عروسى آمده است. گوگوش با لباسِ عروسى مجلل و تاج زيبايش، يك دسته گل را به دست گرفته و روى دوش "محمود" انداخته است، داماد، ريش و سبيلش را زده است و چشم هايش را بسته، عروس هم انگار دارد آوازى را زمزمه مى كند. چيزى انگار مثل يك نيروى ناديدنى، بين صورت هايشان فاصله انداخته است، يك مغناطيسِ مرموز كه "دافعه" اش را به كار انداخته است، مرد و زن و پير و جوان دارند به مراسم "چشم" مى دوزند، حال و هواىِ دهه چهل بيداد مى كند، چيزهايى هست كه "دكمه" اش را از آن روزها زده اند، مثل "ماشينِ قيامت" كه راه خودش را تا "آخرالزمان" ادامه مى دهد. مثلِ "محمود قربانى" كه امشب حوصله "صحبت" درباره جشن عروسى اش را هم نداشت و يك "اخم" هم نثار سوال و جواب من كرد، و مثل ما كه پربيننده ترين صحنه هايمان، از مشروطه به اين سو، ته اش "باد" مى دهد، مثل آن دوربين "ماميا" كه دارد به "نقطه كانونى تصوير" نزديك مى شود، مثل آن عروس و داماد شبح گون و خيالى، مثل همه تاريخ نشناسى ما "ايرانيان". و غوطه ور شدن در اين پرسش كه چرا از "محمود قربانى" در "ويكى پديا" خبرى نيست. اينجا "كافه نوستال" است، صداىِ راستينِ خاطرات و يادگارهاىِ ملت ايران.

دختران مدرسه "عاصمى" به روايت پنجاه و شش خورشيدى: نام هاىِ سه نفرشان "مصى"، "سارا" و "فرح" است، با دامن و لباس و كفش هاىِ روز، در حياطِ مدرسه روى زمين نشسته اند تا عكسى به يادگار بگيرند، و اين جاست كه يكباره "آن وزش طوفانى باد" در ميان همه ژست ها و عكس هايمان جارى مى شود، ميوه ها از تندبادِ حادثه به زمين مى ريزند و خوشه ها از "خشم" به خودشان مى پيچند و انگورهاىِ تاريخ را زير فشار "چرخشت" مى فشارند و عصاره اش را در دهان همه اقوام زمين مى چكانند، و يكباره آن "مستى مهيب مسلسل وار" از راه مى رسد و ما "زمان از دست رفته" را زير زبانمان مزمزه مى كنيم. زمانى كه فقط از دست هاىِ ما نرفته است، از چشم هاىِ ما، از نگاه هاىِ خيره ما، از ترانه هاىِ زندانى ما و از "ستاره" هاىِ ما كه اعداميانِ ظلم ظلمات قبيله قربانى ما بودند. اين فيگورها و اين ژست ها، با اين حجم از غرور رهايى، شايد به آسانى تكرار نشوند، اما جهان جاىِ عجيبى است، دختران مدرسه و دبيرستان "عاصمى" در سالِ هزار و سيصد و پنجاه و شش خورشيدى، هنوز از قهقه هايشان سير نمى شوند. سپاس از "عسل بهرامى" عزيز براىِ عكس. اينجا "كافه نوستال" است، صداىِ راستينِ خاطرات و يادگارهاىِ ملت ايران.

نشان بدهيم كه "فراموششان" نكرده ايم، براىِ سلامتى "بانو ياسمين" دعا كنيد، به ياد همه "صدا" ها و ترانه هاىِ پيش قراول كه روزى از اين ديار گذشتند: به "ديدارش" در خانه اش در تهران رفتيم، با همراهى "مهرداد مزرعه"، حكايت همه نامداران اين خاك، حكايت بى وفايى و فراموشكارى اين جامعه كوتاه دست است، مردمانى كه به شكل "سيستماتيك" مشغول فراموشى و از ياد بردن خاطراتشان هستند، نامش "پروانه سلامى" است، با نام هنرى "ياسمين" و از قديمى ترين خواننده هاى زن ايرانى، خواننده مشهور دهه سى و چهل ايران كه با ترانه "آبشار" به شهرت رسيد و صدايش راهى كوچه و بازار شد. او اين روزها در بستر بيمارى است، بانوى هشتاد و سه ساله و خوش صداى ايرانى كه در كازرون متولد شد، از خانواده "صدرالسادات مجتهد كازرونى"، با ترانه هايى از كريم فكور، ايرج جنتى عطايى و آهنگ هاى بزرگ لشگرى، او پسرى به نام "مهرداد" و دخترى به نام "ياسمين" دارد. با اين حال اين روزها تنها همراه و همكلامش، پرويز ايزدخواه است، شوهرى وفادار و بسيار جذاب، با نگاه مهربان و صبر زياد در برابر ناتوانى و بيمارى بانو ياسمين. و اينجا و در اين "عكس"، او فرسنگ ها با "آينده اش" تفاوت دارد، زنى زيبا و جسور، با شهامتى در ابعاد "رستم"، با صدايى رسا دارد پشت "ميكروفون هاى روسى" مى خواند، دايره اى دستش گرفته، مثل "حاجى فيروز"، شايد شعرى از رسيدن سال نو، يا شيرينى "سمنو" را مى خواند، جمعيت انبوه در سالن و نردبان هاىِ چوبى مرتفع كه گويا براى عوض كردن لامپ هاى سقف و تعويض پرده ها هستند. مثل "نردبان هاى شهرت" كه روزى در خلوت خيابانى در تهران، با صداىِ ناله هاىِ زنى هشتاد و سه ساله در بستر بيمارى، به اوج مى رسند. به زودى "ديدار و عيادت" ديگرى از "بانو" خواهيم داشت و نگاه "ياسمين" و دست "همسر مهربانش" را از طرف "شما" خواهم بوسيد. اينجا "كافه نوستال" است، صداىِ راستينِ خاطرات و يادگارهاىِ ملت ايران.

داستان "كلاه سيلندرى" و خرگوش هايش، انعكاس نورِ آفتابِ مردادماه روىِ صورتِ شعبده باز، با "بهروز كريمى" پدر شعبده بازى ايران در دفتر كارش: امروز را "مهمان" دفتر شعبده بازى "پريستو" بودم، مردى كه نام هنرى اش را از تركيب نامِ دخترانش "پريسا" و "پرستو" ساخته است، مردى كه زمانى با شعبده هاى عجيبش، از متوقف كردن نبضش تا رانندگى با چشمان بسته، شهره عام و خاص بود. او اما مدت ها است كه در گوشه دفترش به دور از هياهوى اين جامعه فراموش كار و هزار رنگ، به كارها و رسالت هاى حرفه اى اش مى رسد. از بيمه كردن هنرمندان تا تربيت شعبده بازان جوان، رسيدگى به گربه هاى تنها و جمع كردن كبوترها روى پشت بامش. او اما "همه" اين ها نيست، مردى كه هنوز همه "آس" هايش را رو نكرده است، مردى كه در "كويت" زندگى و كار كرد، در يك روز داغ و شرجى در آبادان عاشق بوى سيگار "كنت" شد و براى شلوغ ترين صحنه ها، شعبده هاى تازه نمايش داد. و ما به دنبال اين مرد، تا "ميدان فردوسى" رفتيم و از پنجره دفترِ كارش، به مجسمه بى جان "فردوسى" و روح زنده "ياقوت سرخ پوشش" سلام داديم. منتظر خبرهاى تازه از همكارى "پريستو" و "كافه نوستال" باشيد. اينجا "كافه نوستال" است، صداىِ راستينِ خاطرات و يادگارهاىِ ملت ايران.

لبخند، فولكس و ماجراهاى "كافه نوستال"، عكس يادگارى كنارِ "فولكس واگن" در جشن اولين گردهمايى نوستالژيك ايران در مراسم افتتاحيه "كافه نوستال" در مجموعه "فودكورت علاالدين": كنارِ فولكس واگن ايستاده بودند و داشتند، عكس يادگارى مى گرفتند، از كنارشان رد شدم تا براى ديدارِ مهمان هاى تازه رسيده، به آن سوى سالن مراسم افتتاحيه بروم، خواستند تا با هم "عكسى به يادگار" بگيريم و من از روى عجله از آن ها كمى "زمان" خواستم تا دوباره به سراغشان بروم، اما فرصت فراهم نشد و اين جا به رسمِ "ادب" عكسى را قرار مى دهم كه به آن نرسيدم و قرار بود آن جا، كنارشان باشم، و در آن شبِ سى تيرماه، بسيارى از شما، و جماعت زيادى از ياران را توفيق ديدار درست و درمان و فرصت "همراهى به دل" ميسر نگشت و دست نداد، منتظر عكس هايتان هستم، و كافه نوستال، تا "ابدالاباد" مفسر محبت بار و رسول عاشقانه همه خاطرات شما خواهد ماند، ژست هايتان را به "ما" هديه دهيد. سپاس از خانم "مارال تهرانى" براىِ حضورش و "حاضر" زدنش در مراسم تاريخى افتتاحيه "يك كافه جهان وطن".

تابستان سالِ هزار و سيصد و چهل و سه خورشيدى، هنگام عزيمت به تهران در يك "كافه" بين راهى: و انگار اين "سه مرد" در اوايل دهه چهل خورشيدى در اين "كافه كوچك بين راهى" مثل "رداى روشن آمرزش" هستند، يك ميزِ چوبى ساده و سه صندلى، طرحى از يك كافه سنتى و قديمى ايرانى، چيزى از جنس خودمان، از جنس ريشه هايمان و از جنس "قديمى طورمان". و ما چه قدر از "آغوش معصومانه" چنين صحنه اى دور شده ايم، چه قدر از اين "كنج خلوت و نسيم خنك و بهارى يك عمارت زيبا و پنجره هاى چوبى اش" محروم هستيم، ما اما وارثان مسلم اين گوشه هاى خوب و صميمى هستيم، ترسمان از "ماندن تا ابد" روى صندلى هاى خوش نشين اين "كافه" است، ترسمان انگار "ماندن تا هميشه در كافه بين راهى" است، و ما در نهايت همان "كودكان بين راهى" هستيم، و انسان هميشه در ميان راه مى ماند و به انتها نمى رسد، هميشه "چيزى از جنس ناب زمان" در ما نشت مى كند و رسوب مى بندد، ما هميشه در "ميانه راه" مى مانيم و رسيدن به "انتهاى لذت و عمق آرزوهايمان" ناممكن است و مهر "مختوم" خورده است، و "تنها حادثه و تنها اميد" شايد همين دلخوشى به "ايستادن در وسط هاى راه و مكث كردن" است، و يك "ژست تمام و كمال" را به يك "عكس قديمى" هديه دادن. سه مرد كه در "ژست" هايشان، به دوربين و عكاس نگاه نمى كنند، كه انگار دارند، به افق و نقطه اى بيرون از حال و لحظه شان رهسپار مى شوند، ما "رد" نگاه شما را گرفتيم و به "كافه نوستال" رسيديم، ما در "تمامى اين تاريخ" به دنبال چنين "كافه" اى بوديم، كه "انسان وار" بيايد و با "انسان" شروع كند. سفارششان هنوز نرسيده است، روى ميزِ چوبى خالى است، اما يك "سايه سياه" در جلوى عكس روى زمين افتاده است، باد تابستانى در برگ هاى سبز نهال ها مى وزد و همه جهان با ژست هاى ما، دوباره تازه مى شود. اينجا "كافه نوستال" است، صداىِ راستينِ خاطرات و يادگارهاىِ ملت ايران.

جناب آقاى "اسدالله يكتا" و "مهرداد مزرعه" در مراسم "اولين گردهمايى نوستالژيك ايران" به مناسبت افتتاح "كافه نوستال" در ميدان فردوسى: عكس بسيار شبيه مفهوم و فلسفه "كافه نوستال" است، خودمانى، صميمى، قديمى و تازه. "مهرداد مزرعه" كه حضورش و همكارى اش با "ما" يك افتخار براى "كافه نوستال" است، با صداىِ عجيب و مخملى اش، كه به شكل "بى همتايى" به نوشته ها و متن هاى "من" جان داده است، عزيز و هم قبيله اى كه "تا شنيد، خودش را رساند"، از اولين كسانى كه پيش از "مراسم" سر ميز كافه نشست و با "من" از برنامه ها و كارهاىِ مشترك گفت، از "ناصر خان ملك مطيعى"، از خانم ياسمين و احوال بيمارش، از "داريوش اسدزاده"، از خاطراتش با "ايرن زازيانس" و از برنامه هايى كه "به زودى" در كافه نوستال رونمايى مى شوند. اما ديشب، چشم هاىِ شاد و خندانِ مهرداد با "صورتِ كودكانه و آسمانى يك مرد هفتاد ساله بلندبالا" تكميل شد، "اسدالله يكتا" افتخار داد و "من" را همزمان شرمنده كرد از لطفش و شادمان كرد با حضورش. اسدالله خان كه به راستى "يكتا" است، با صداىِ قشنگ و خط دارش، مردى كه با فيلم "كليدِ بهشت" در سالِ هزار و سيصد و چهل و پنجِ خورشيدى به "سينماى ايرانى" افتخار و حرمت داد، حضورش اينجا و در افتتاحيه "كافه نوستال" براى ما حكم همان "كليد بهشت" را دارد. اينجا "كافه نوستال" است، صداىِ راستينِ خاطرات و يادگارهاىِ ملت ايران.

هفت مقدس: همه چيز از يك تلاش براىِ راه انداختنِ افتتاحيه براىِ "كافه نوستال" شروع شد، فيزيكى شدن يك صفحه مجازى و رفتن از فضاى شبكه اجتماعى "اينستاگرام" به جهان واقعيت و رويا، تا امروز در حوزه "نوستالژى" و خاطرات به مارك شدن و "نام"شدن توجه نشده بود، تلاش كرديم تا به خاطرات مشترك و اين "شش" سال خاطره بازى با "شما" به شكل محترمانه و عميق نگاه كنيم، اين عكس براىِ چند روز قبل از مراسم افتتاحيه است، تيم هفت نفره اى كه از داخل همين شبكه اجتماعى شكل گرفت و تلاش كرد تا با تمام توان به "كافه نوستال" و تجسم يافتن فيزيكى اش فكر كند، شايد يك هفته را صبح تا شب كنار هم بوديم، از دردسرها براى كنداكتور برنامه، تا نگرانى براى مهمان ها و دنبال كنندگان صفحه، از دردسرهاى "اسپانسر" يافتن براى خرج ها، تا تبليغات و رسانه اى كردن كار، فرصت بسيار كوتاه بود، اما روز افتتاحيه، با همه كوتاهى هاى ما به دليل انبوهى بيش از اندازه مهمانان، بسيار دلچسب بود و خستگى را از قلب صادق ما زدود، عكس هاى افتتاحيه را از همين صفحه در اختيارتان قرار خواهيم داد، كار با اين "تيم هفت نفره" شروع شد و از اين لحظه منتظر پيوستن شما به "مجموعه كافه نوستال" هستيم، جايى كه چارت سازمانى ندارد، آدم هايش كنار دوربين "آريفلكس" لبخند مى زنند و ياد "شما" در اين كسوف مجازى، تنها چراغ است، به ما بپيونديد، تيم كافه نوستال در حال تكميل شدن است. شماره تماس من روى صفحه قرار دارد و از امروز، در "كافه نوستال" به انتظارتان نشسته ام، براى يك شروع دوباره. اينجا "كافه نوستال" است، صداىِ راستينِ خاطرات و يادگارهاىِ ملت ايران.

يك افتتاحيه عجيب و غريب: دارم از شكل گيرى "كافه نوستال" و داستان هايش حرف مى زنم، رو به جماعت انبوهى از شما، كه هميشه "مخاطب خاص" اين صفحه بوديد. همه تلاشمون رو كرديم تا همه "راضى" باشند و "همه" را ببينيم. خيلى ها از راه دور آمده بودند، خيلى ها را فرصت نشد تا "به دل" و درست و حسابى ببينيم، جماعت زيادى "مهمان" داشتيم و اين انبوهى نامنتظره، كار را بسيار "مشكل" كرده بود، نتوانستم كه همه شما را "به دل و با فرصت" ببينم، "تايم" ها جور نمى شدند، عده اى دير رسيده بودند، فرصت براى پاسخ دادن به همه "عكاس" ها، خبرنگارها، خبرگزارى ها، مجلات و رسانه هاى ديدارى و شنيدارى فراهم نشد، اما با همه اين ها، "نشان" داديم كه كار نشد ندارد، ما "كافه نوستال" را ساختيم و به جلو برديم. از "همه" شما براى نواقص و كاستى هايمان، عذرخواهى مى كنم، شايد فضا و مكان و مراسم، به اندازه "نوشته هايم" و قلمم، نوستالژيك نبودند، اما شما، "نوستالژيك" ترين همراهان تاريخ كافه نوستال بوديد، از همه "شما" ممنونم. تلاشم را از امروز و ساعات پايانى افتتاحيه، بر بيشتر ديدن شما، متمركز خواهم كرد، قول مى دهم در "پيشگاه" شما كه "كافه نوستال" را به تاريخي ترين كافه جهان تبديل كنيم.

ساعت پنج عصر: همه چيز از تلاش براى به چنگ آوردن يك "زمان از دست رفته" شروع شد، از يك دلتنگى ساده سر ظهر و يك بى حوصلگى عجيب پس از خواب نيمروز. و اين گونه بود كه "كافه نوستال" از فضاى مجازى به جهان حقيقت و رويا وارد شد، از يك خواب شبانه به تعبير صبحدم رسيد و از يك قلم و دست هاى نويسنده، به يك جماعت فرهيخته و با فرهنگ "صد و چهل هزارتايى"، با شما به زودى در اين رخداد شريك خواهيم بود، به واقعه "فيزيكى شدن يك "صفحه اينستاگرام" خوش آمديد. در همين صفحه بمانيد و جايي نرويد، ما شما را به اين "گردهمايى" دعوت مي كنيم. شما از آغاز بخشى از ما بوديد و خودتان را "مهمان ويژه" ما بدانيد. مثلِ بانوىِ "سرخ پوش"، همه داستان هاى عاشقانه از "ميدان فردوسى" شروع مى شوند.

كافه نوستال را امروز با حضور شما افتتاح مى كنيم، همه با هم، روىِ يك زمين و با بهترين ژست هايمان: كافه نوستال تقديم مى كند، اولين گردهمايى نوستالژيك ايرانيان در تهران. جمعه اى كه در آن حضور داريم، "جمعه اى براى يك جامعه" است، رخدادى براى دور هم جمع شدن و ملاقات چهره به چهره با "شما"، شما كه هميشه "مخاطب خاص و طرف صحبت "ما" بوديد، كه همواره در اين "فضاى مجازى" به "حقيقى" ترين شكل ممكن، پشتيبان، همراه، رفيق، همسفر و هم قبيله بوديد. همه تلاشمان را كرديم و زورهايمان را زديم تا "فرصت جمع شدن شما" و "ديدار ما و شما" همه در كنار هم مهيا شود، تا پيش از هر چيز، فضايى براى "گفتمان" شكل گيرد، و اين جامعه نوستالژيك و خاطره باز، دور هم جمع شوند. ما با شما "افتتاح" مى شويم، منتظر شما هستيم در پايان تيرماه، در آخرين تير در كمان، در "نزديك ترين فاصله با مرداد"، ما با شما، افتتاح خواهيم شد. با ساده ترين لباس هايتان، با خاكى ترين شكلتان، با عاشق ترين دلتان و با "نوستال" ترين حالتتان وارد شويد، چه روياهايى مى آيند.

بيتل هزار و سيصد و چهل و پنج خورشيدى بر فراز "ميدان فردوسى"، فولكسِ آبى آسمانى رنگ در آسانسور به سمتِ سالنِ برگزارى "اولين گردهمايى نوستالژيك ايرانيان": فولکس "بیتل" مدل شصت و شش ميلادى با سقف "رگتاپ" و موتور هزار و سيصد، از معدود نمونه هاى داراى "رگتاپ" كه توليد سالِ هزار و سيصد و چهل و پنجِ خورشيدى است. در كنار شما هستيم براى جشن گرفتن يك اتفاق، رخدادى شبيه زنده شدن يك مجسمه، شبيه پلك زدن يكباره تصويرِ زنى اثيرى روى لعاب كوزه سفالى، شبيه قدم گذاشتن يك صفحه مجازى به جهان حقيقت و رويا. به انتظار شما هستيم در آيين افتتاح "مجموعه كافه نوستال" در قلب تهران، در جمعه اى كه پايان تير ماه است. ميدان فردوسى و بانوىِ سرخ پوشش و يك "كافه نوستال" كه ياقوت اين ميدان خواهد شد، مجتمع تجارت جهانى فردوسى، طبقه چهارم، فودكورت علاالدين، مجموعه "كافه نوستال". با سپاس از دكتر "بهنام اوحدى" و جناب "امير محمود شصتى" براى هماهنگى ها و تلاش هايشان.

Most Popular Instagram Hashtags