[PR] Gain and Get More Likes and Followers on Instagram.

cafenostal cafenostal

2653 posts   159103 followers   26 followings

Cafe Nostal  A peek into the nostalgia of people worldwide: universal campaign and culture multure approach for creating a cosmopolitan cafe. Welcome "#cafenostal"

براىِ شادى "روحِ" پدرم، براىِ بازگشتِ آن زمستان هاىِ سرد، به خاطرِ نان و نمكِ سفره پدرى، گلريزان مى كنيم براىِ خاطره همه خانه هاىِ قديمى از ياد رفته و تقسيمِ ارث شده، بوسه بر پوتينِ پدر و ترانه زمستاني يك كوچه كاهگلى: عكس تكى پدر در آستانه كوچه كاهگلى خانه پدربزرگ در كوچه "حمام شيك" شاهرود در يك روز زمستانى سال هزار و سيصد و پنجاه و شش خورشيدي. كوچه هايى هستند كه پرسپكتيوشان، زخم مى زند، عكس هاي تكي شباهت زيادي به "تنهايي" دارند، عكس هايي كه مثل يك خاطره تك نفره هستند، مثل يك خلوت خودمانى و يخ زده. در عكس هاي تكي هميشه يك ترانه غمگين حضور دارد، ترانه اي كه بايد زمان بگذرد تا شنيده شود، مثلِ يك "سوناتِ زمستانى" با صداىِ گروهِ كُر، شبيه موسيقي غمگين يك "سولو"، يك اجراىِ تك نفره، تنهايي و زمستانِ اين عكس، براي خودش دارد مي نوازد، دانه هاي برف در ميان زمين و آسمان مي رقصند. بوي نم و عطر كاهگل بيشتر شده است، و يكباره، همه زمستان، با يك حوضِ يخ زده، مى آيد زيرِ دندانم، ساكت و سرد مى شوم و ردِ پوتين هاى پدرانه را تا انتهاى كوچه، دُنبال مى كنم. چند دانه بلورى برف، در جلوى چهره پدر، در ميانِ زمين و آسمان، معلّق مانده اند، مثلِ هاله اى جابجا شده، مثلِ هبوطِ معلق و ناتمام انسان به زمين هايش، كفِ دست هايم را باز مى كنم و شاهدِ مظلومانه آب شدنشان مى شوم، حوضِ كوچك و چاله عميق و بى انتهايى كه "با گودى پوچ و انحناى معصومانه دست هاى انسان" ساخته شده است، يك متر و نيم سفر و جاده هاىِ كفِ دست. وارد عكس مي شوم و به سمت "سبيل هاي پدرم" مي روم، سبيل هاي پدرانه و مهرباني كه تنها تابلوي راهنمايي و رانندگي نسل ما بودند. اينجا "كافه نوستال" است، صداىِ راستينِ خاطرات و يادگارهاىِ ملتِ ايران.

پيكانِ ناسيونال با رينگِ كالسكه اى لچكى گل جلو با سپر فلزى و رنگِ نخودى نمره "سارى" و عروسى جماعتِ خوبان در سالِ هزار و سيصد و هفتاد و پنجِ خورشيدى: يك پيكان كه مثلِ عروس و يك عروس كه مثلِ ترانه است، پسركى در حالِ بالا كشيدنِ شلوارش، داماد در حالِ بوسه دادن با شلوارِ شش پيل، براىِ خوشبختى پيكان هم دعا كنيد، براىِ نسلى كه دست هاىِ پدرش را فقط روي فرمانِ چرمي سياهِ پيكان به ياد دارد، براىِ ماشيني كه سردنده هاىِ شيشه اي "گُل دارش" شبيه معجزه بود، جاسيگارى خسته و كشويى معروف براىِ سيگارهاىِ بهمن و تيرِ پدربزرگ، و ما با تاريخمان عروسى كرديم، با تاريخى كه شبيهِ پيكان بود، مَشتي بود، رفيق بود، تكخال بود، قمارِ اول و آخر راننده بود، كه "ده لو خوشگله" بود و مثلِ "آسِ دل"، براىِ تاريخى كه سرنوشت، برايش بد نوشت، براىِ داشبورد و متعلقاتش كه سينماىِ خانگي يك نسل بود، براىِ درهاي طرح چوب و دستگيره هاي آلومينيومى براق، براى تاريخى كه مرغِ عروسي و عزاي ما بود، كه تك و تنها بود وسطِ همه دعواهاىِ ناموسى و مجالسِ عروسى. روزهايى كه از مرد و نامرد خورديم، اما ما گفتيم زديم، چيزى از كتك خوردنمان نگفتيم، از بادمجانِ زيرِ چشممان، از خنجرِ گم شده در چينِ پيراهنمان، شما هم بگوييد كه ما زديم، فاتحانِ دروغين و مشنگِ تاريخ. اما اجازه دهيم پيكان تا ابدالاباد "ماشين عروسى" و دور دورهاي دهه پنجاه، شصت و حتى هفتاد و هشتاد و نود هم بماند، يك ماشين براىِ ضيافت جاودان زمين و آسمان. گل ريزان كنيد براىِ رسيدن و بازگشتش مثل قيصر، وسطِ جماعتِ "فرمون كُشانِ برادرانِ آب مُنگل"، بزنيد آن بوق اتوبوسى را براي تنها ماشيني كه به پدر ميامد، بيشتر از "داتسونِ آبى رنگِ معروفش" در شاهرود كه استارتش هميشه صبح ها خواب بود. و سپاس از "نادر داودى" عزيز براىِ ثبتِ لحظه و عكاسى اش. اينجا "كافه نوستال" است، صداىِ راستينِ خاطرات و يادگارهاىِ ملتِ ايران.

يادِ عروسك هاىِ برهنه كودكانه، آن سبد پلاستيكى بى رنگ و معمولى، قابلمه هاىِ اسباب بازى فلزى، ميوه هاىِ پلاستيكى، ملاقه و آبكش، گاز دو شعله و در نهايت "انسان" كه شبيه عروسكى برهنه، تا ابدالآباد در ميان خاطرات بچگانه اش در سبد زندگي اسير خواهد ماند: روزهايي را به ياد مي آوريم كه با قابلمه ها، قاشق ها، گاز پيك نيك و ليوان هاي كوچك پلاستيكي بازي مي كرديم و جهان را در يك سبد كوچك جا مي داديم، به راحتي عاشق اولين دختر بچه همبازي مان مي شديم، همزمان پدر، مادر، عاشق، كودك و عروسك بوديم، روزهايي كه بازي ها و صورت ها همه شگون داشتند و بخت با ما يار بود. اسباب بازي ها، حياط ها، بالش ها، چادر مادر، كت و شلوار پدر و قالي هاي خانه، همه بخشي از جهان كوچكمان بودند. فرصت ها و زمان به زودي از دست رفت و به روزهايي رسيديم كه خاطره ها، سنگيني روحمان و نوستالژي هاي وجودمان، در هيچ قابلمه و ظرفي جا نمي گيرد و خبري از غذاهاي خوشمزه اي نيست كه در اين ظرف هاي كوچك پلاستيكي براي دخترك همبازي مان مي پختيم. تلاش كنيد تا خود را در گوشه اى از اين سبد پلاستيكى جا دهيد، رمزِ ورود به ملكوتِ آسمان اين است. اينجا "كافه نوستال" است، صداىِ راستينِ خاطرات و يادگارهاىِ ملتِ ايران.

سُسِ قرمزِ خرسى با نوشابه هاىِ نى دار، سوييشرتِ كلاه دار زيرِ مانتوىِ "اِپُل" دار، كيف هاىِ زنانه بزرگ و جا دار، برخوردِ نزديك از نوعِ سوم با مرغ سوخارى و پیتزا فروشی "جوجه برشته" در تهران سالِ هزار و سيصد و هفتاد و دو خورشيدى نبشِ خيابان وزرا: داستان اين عكس را بايد مديونِ سفر "ژان گومى" به ايران دانست، عكاسِ فرانسوى نابغه اى كه پروژه هاى عكاسانه اش درباره وضعيت انسان در "حبس" بود، او تنها عكاسى بود كه عاشق انسان و زندان هايش بود و در اواخر دهه هشتاد و اوايل دهه نودِ ميلادى وارد ايران شد، و عجيب آن است كه عكس هاىِ او انگار يك دهه فراموش شده را زنده مى كند. سس قرمز خرسى، نوشابه شيشه اى زمزم با نى هاىِ پلاستيكى، سبيلِ مرد و آرايشِ موهايش در كنارِ نوعِ نگاهِ خيره اش به جماعتِ زن ها، همه چيزِ اين فضا "دهه هفتادى" است، از سبك و استايل لباس پوشيدن و آرايشِ صورت خانم هاى نشسته دور ميزِ سنگى، و آن مُدل مویِ هانيكويى زنِ جوان كه آن زمان مُد روز بود و دلفريب، مانتوهاىِ پيچسكنى و گشاد كه يك "اِپُل" اغراق آميز داشتند و سرآستين هاىِ پاكتى شان دل و دين را به باد مى دادند. و پيتزاهاىِ داغِ برش خورده با مرغِ سوخارى و نانِ باگت، و پرشِ ما به دهه هفتاد و احوالاتش، اكرانِ فيلمِ "آدم برفى"، پوسترهاىِ خاتمى روىِ ديوار، توقيف ها و عاشقانه ها، و مگر انسان در همين دهه ها، زندانى يك حبس ابد نيست. اينجا "كافه نوستال" است، صداىِ راستينِ خاطرات و يادگارهاىِ ملتِ ايران.

به گيرنده هايتان دست نزنيد، اشكال از فرستنده است، تصويرِ نايابى از شكلك هاىِ جماعتى از زنانِ قاجارى در برابرِ دوربين، از گذشته استمرارى يك رفتار تا حالِ كامل اين روزهايمان: شكلك براىِ خودش تاريخچه و باستان شناسى دارد، براىِ شناختِ صورتِ حقيقى مان، بايد به تبارشناسى همه شكلك هاىِ تاريخى مان دقيق شويم، تنها چيزهايى كه ميراثِ اهالى طاعونى اين قبيله مشرقى هستند. شكل با كافِ تحقير و تصغير، شكلك يا شكلِ درب و داغان، شكلِ تحقير شده مان، "ادا بازى"، مسخره بازى، دهن كجى، قيافه گرفتن، و هر آن چه با كج و كوله كردنِ عضلاتِ صورت و جابجا كردن بخش هايش ايجاد مى شود. والوچانیدن، دلام، اطوار با لب و لوچه و چشم و ابرو، شکلک به کسی ساختن، به کسی بازخمانیدن، صورت را با وضعی مسخره آمیز جنباندن، ورچیدن و کج کردن روی. شكلك درآوردن شايد يكى از غريزى ترين و اصيل ترين رفتارهاىِ انسان باشد، زايشِ بدشكل وارى از درونِ چهره، شكستِ جديت و تماميتِ صورت و به سخره گرفتن روبرويمان. و اين تصوير شايد يكى از عجيب ترين عكس ها از زنانِ قاجارى باشد، و يكى از خاص ترين فيگورهاىِ زنانِ حرمسرا در اين مقطعِ تاريخى، زنانى كه از زندگى شاهانه و يكنواختِ قاجارى شان خسته شده اند، به باغِ پشتِ عمارت رفته اند، و دارند سياسى ترين كنشِ ممكن را از خود تراوش مى كنند. و ما كه تا ابدالاباد در اين تصوير فرو خواهيم رفت، تسخيرِ تمسخروارِ شكلك هاىِ جان خراش، مردماني كه از "گذشته استمراري" شان تا "حال كامل" شان يك "شكلكِ تمام نشدنى" فاصله است، صورت هايى كه به يك آينده رهايى بخش دهن كجى مى كند. مثلِ پسركِ خوابيده روىِ زمين، از دارِ دنيا فقط همين شكلك ها را داريم، ميراثِ حقيقى اهالى طاعونى اين قبيله مشرقى، ما كه با شكلكى سرزنش كننده، از ميانِ پاهاىِ فلان السلطنه ها به خاك افتاديم. اينجا "كافه نوستال" است، صداىِ راستينِ خاطرات و يادگارهاىِ ملتِ ايران.

‎ دلتنگِ يك خوابِ آرومِ دورِ هم، كه همه باشند، در جستجوىِ رازِ كاناپه خيسِ انتهاىِ سالن و به دنبالِ شب نشينى هاىِ از دست رفته، آخرِ شبِ يك مهمانى خانوادگى در سالِ هزار و سيصد و شصت و هفتِ خورشيدى: تصويرى از صميمت ها و جمع هاىِ بى ريا و خودمانى دهه شصتِ خورشيدى، شبيه آخرِ شبِ يك مهمانى است، يا شب هاىِ موشك باران، كه به شب نشينى و در نهايت "شب ماندن" منجر شده است، مثلِ مراسمِ عروسى كه مهمان هاىِ راه دور را با زورِ تعارف و اصرارِ صاحب مجلس، يك شبِ اضافه نگاه مى دارند تا مهمانان با دلِ فرصت و پس از رفعِ خستگى و صرفِ صبحانه مفصل، راهى شوند. اما چيزى در اين عكس، فراسوىِ همه اين احتمال ها و عدمِ قطعيت هاىِ پنهان در تصوير است، كاناپه هاىِ دسته فلزى جمع شده در عقبِ پذيرايى براىِ باز شدن جا و انداختنِ تشك و لحاف، ستونِ گچى وسطِ اتاق، پرده هاىِ تورى و آباژورهاىِ معروفِ دهه شصتى در گوشه ديوار، اين كه مردها از زن هايشان جدا نشده اند و هر زن و شوهرى با فرزندانش در يك گوشه جا گرفته است، چهار خانواده كه مردِ خانواده جلوىِ عكس، گويا پشتِ دوربين است، شايد دوربينِ "ياشيكا" يا "هانيمكس"، سه مردِ ديگر كه تقريبا از خستگى ولو شده اند و كمى به زحمت براىِ احترامِ عكاس، بلند شده و ژست گرفته اند، يكى از مردها هم كه از جايش بلند نشده و زيرِ پتو خوابيده است، عكس با همه ريزه كارى هايش، يك تاريخ را ورق مى زند، زن ها با لباس هاىِ رسمى، مانتوها و كيف هاىِ روىِ مبل ها، خبرى از گوشى هاىِ تلفنِ همراه و وسيله هاىِ ديجيتالى نيست، هنوز وقت داريم براىِ با هم حرف زدن و شب زنده دارى، و ذوق براىِ انداختنِ عكس. و در نهايت تيتراژ پايانى عكس را به "كودكانِ بيدارِ اين تصوير و آن شب" هديه مى دهيم، از آن فرزندِ شيشه شير به دهان در بغلِ مادر، تا دخترِ سفيد پوشِ جلوىِ عكس كه در نورِ فلاش سفيدتر شده، تا آن دختر با بلوزِ راه راه سبز و زرد كه انگشتِ اشاره اش را به دهان برده است، اين عكس را به نسل موشك باران، نسل جنگ ديده، اضطراب زده و سرشار از استرس با انگشت هاىِ در حالِ جويدن و مكيدنشان تقديم مى كنيم. اينجا "كافه نوستال" است، صداىِ راستينِ خاطرات و يادگارهاىِ ملتِ ايران.

اينجا "ايران" است، زنانِ حرمسراىِ قاجارى در كنارِ يكى از "خواجگان"، روزهاىِ رونقِ "سُرسُره ناصرالدين شاه"، و بازى "چراغ خاموش": بيش از صد سال از تاريخِ اين "دورِ همى" گذشته است، روزهاىِ عجيبى براىِ ايران و مردمانش، مراسمِ شادباش و آش پزان، كالسكه ها و تخت هاىِ روان، مسابقه "نرم تنان" كه رد شدنِ زنانِ حرمسرا بود از دالانى كه روىِ زمينش، ابريشمِ خُرد شده ريخته بودند، و زنى كه كمترين ابريشم به پاهاىِ برهنه اش مى چسبيد، برنده بازى بود. چادر زدن در خيابان هاىِ باغ و پاك كردنِ دسته جمعى حبوبات و سبزى براىِ آش، همراه شدن رامشگران و مطربانِ دربارى با ساز و ضرب، تماشاىِ مسابقه هاىِ پهلوانى مردان از پشت تورى هاىِ زنبورى و پرده هاىِ نازك، شكار با قوش و سواركارى با اسب، پوشيدنِ لباس ها و چكمه هاىِ مردانه در سفرها و گردش ها، بازى "چراغ خاموش" هم كه شامل تاريك كردنِ اتاق و شروع بحث و جدلِ زنان بدونِ ديدنِ چهره هاىِ هم بود. روزگارى كه نام هاىِ اين زنان، رعشه بر اندامِ ساكنانِ كاخ مى انداخت، از فخرالدوله، تاج السلطنه، انيس الدوله، شكوه السلطنه، عايشه خانم و جيران، تا فروغ السلطنه، مهد عليا، مونس الدوله، خانم باشى، عزت الدوله، سوگلى ها، هشتاد و پنج زنِ صيغه و عقدى، و آغاباشى ها، خواجگان و مديرانِ اندرونى، دده باشى هاىِ كنيز و خواجه باشى ها كه غلامانِ سياه و اخته زنگبارى بودند. و داستانِ عجيبِ "سُرسُره مرمر" يا سرسره ناصرى، كه بر اساس روايت هاىِ تاريخى، وسيله اى به شكلِ سرسره بود كه زنان شاه، يكى يكى و با بدن هاىِ برهنه، از بالاىِ آن به نوبت جهتِ افتادن در آغوشِ شاهِ شهيد سرازير مى شدند، و شاه كه طاق واز در آن پايين به انتظار مانده است. و ما كه "ادامه مدامِ اين دمادم هاىِ دام زده تاريخ" هستيم، ما كه شبيه سربازانى برهنه هستيم كه سر بازى سُرسُره بازى، سرِ سربازى را شكستند و فرار كردند، و چشم بر مقررى شاهانه و پاداشِ مُلوكانه داريم، زنانِ درجه اول از قرارِ ماهى هفتصد و پنجاه تومان، زن هاىِ عقدى درجه دوم از قرارِ ماهى دويست تومان و جماعتِ صيغه هاىِ حرمسرا از قرارِ ماهى صد و پنجاه تومان، و در نهايت عاقبتِ شاهِ شهيد، با عشق به دخترِ دهاتى و ساده اى به نامِ جيران و گربه محبوبش "ببرى خان" و پسرك بامزه اى به نامِ "مليجك" ختم مى شود، و گلوله داغ از رولورِ داغان و كهنه ميرزا رضا و آخرين جمله از دهانِ خونينِِ قبله عالم، من بر شما جورِ ديگرى حكومت خواهم كرد، اگر زنده بمانم. اينجا "كافه نوستال" است، صداىِ راستينِ خاطرات و يادگارهاىِ ملتِ ايران.

اين نفتِ نفرين شده، افسانه اى به نامِ "سانچى" و داستانِ ابرِ سياهِ خورشيد پوشان و حريقِ درياىِ خروشان: شبيه عناصرِ چهارگانه در يك تصوير، آب، آتش، باد و خاكِ تنِ خاكستر شده انسان، شبيه جدالِ ازلى آب و آتش روىِ اين سياره، شبيه ماهى هاىِ سوخته روىِ تاولِ نفتالودِ دريا، مثلِ سلسله حادثه موىِ دوست كه به مرور و با گذرِ زمان، شكل عوض مى كند و به "حلقه دامِ بلا" تبديل مى شود. از ريزشِ ساختمانِ پلاسكو، زلزله ثلاثِ باباجانى كرمانشاه و هُجدكِ كرمان، لرزه هاىِ تهران، تا آشوب ها و اعتراضاتِ مردمى، قتلِ كودكانى چون آتنا و بنيتا، گم شدنِ پسربچه اى به نامِ "يوسف" در خيابانِ ايرانمهر، و حادثه نفت كشِ "سانچى"، محكوميم به واكنش هاىِ گيج و اسفناك، ما كه ديگر "بى حس و لمس" شده ايم، درد از قاعده تحمل بالا زده، و اين اتفاق ها و حادثه هاىِ ناگهانى، عاقل از مريض مبتلا تر، انگار "نشانه ها و آياتِ رمز گونه" هستند، چيزى شبيه پيش بينى "سالِ دوهزار" كه با تاخير و تعويق، سالِ سقوط و فرار را مژده داد، سالِ پنجه كشيدن به ديوار و قلب هاىِ فلزى در سينه، روزهايى كه قبيله ها يك نفره شده و همه به مرگ بى اعتنا شده اند، روزهايى كه از گل هاىِ كاغذى در خواب، باغچه ساخته ايم و با خشت هاىِ مقوايى، روىِ دريا، خانه اى افراشته ايم. و تلاش براىِ كشفِ ناجى و موعود، يك نفر كه عاشقِ ديدنش هستيم و تشنه بوييدنش، او كه "خالى سفره" هايمان را پر از شقايق خواهد كرد و دست هايش شبيه "قايق" است در هجومِ موج هاىِ سياه، شبيهِ آسمان كه سنگى شده و شبيه خدا كه خوابيده است، و گريه هاىِ ما را از آن بالا نمى بيند، و گونه هاىِ ما كه خشكيده شده اند و "چشم ها" كه بايد زارى كنند، و شبيه عناصرِ چهارگانه در يك تصوير. و شبيه نوشتنِ حادثه بر دريا، كه بر همه چیز "کتابت" بوَد مگر بر آب. پس چون بر "دریا" گذر كنيد، از خون خویش کتابت کنيد، تا آنان که از پی تو در آیند، دانند که عاشقان و مستان و "سوختگان" رفته اند. و همه چيز دارد "داد" مى زند كه چرخِ گردون را با ما سرِ كج مدارى و چپ گردى افتاده است، وقتِ ملاقات با تراژدى ها از راه رسيده، و اين قوم، هنوز متحيرند اندر رهِ دين، يا به گمان فتاده در سمتِ خمارزده يقين، جماعتِ مست و خراب، با بوىِ علف تازه و دهانِ شراب زده و سرنوشتِ هيچ قومى عوض نخواهد شد، مگر به شرطِ بيدارى، تغيير و دگرگونى تك تك اهالى اش. بغل دستى تان را از "خواب" بيدار كنيد، اينجا "كافه نوستال" است، صداىِ راستينِ خاطرات و يادگارهاىِ ملتِ ايران.

اينجا "ايران" است، آليسِ قجرى با جورابِ كش دارِ سفيد در سرزمين عجايب: دختر خانمِ قاجارى در آتليه عكاسى در برابر دوربين "آنتوان خان سوروگوين" قرار گرفته است، زير اندازى از متكا و قالى طرح دارِ ايراني و دخترك كه با اندامِ كشيده در حالِ ژست گرفتن و تظاهر به خواندن كتاب است. كتابِ گشوده شده اى كه در برابرِ صورتِ بى تفاوت و سردِ دختر قرار دارد، دستِ چپ را زير چانه قرار داده، نگاهِ خسته و خمارش را به دوربين دوخته است. گيسوانِ حنازده و بلندش را از دو طرف گشوده و در وسط پيشانى فرق باز كرده و طره اى از موهايش را روىِ كمرش ريخته است. پرده هاىِ تورى سفيد رنگ و والان هاىِ طرح دار در پشتِ سر او از هم گشوده شده و پنجره اى به فضاىِ تاريك يك اتاق و اندرونى اش را آشكار مي كنند. آتليه حوالى ميدانِ فردوسى قرار دارد، عكاس يكباره سكوت مي كند و نورِ فلاش با صداىِ انفجارش، صورتِ دخترك را براىِ لحظه كوتاهى مهتابي رنگ مي كند. چشم هاىِ "آليسِ قجرى" براىِ كسرى از ثانيه در اثرِ شدتِ نور، قادر به ديدن چيزى نيست، تلاش كرد تا پلك نزند و چشمانش را "در باز بسته ترين شكلِ ممكن" نگه دارد، فاصله كوتاهى كه يكباره صد سال را مثلِ برق و باد راه مى رود و در برابر ما قرار مى گيرد. تاريخ نيز با چنين صورتِ بي تفاوت و چشمانِ بازبسته بى رحمي در برابرِ كتاب سرنوشت هر انسان دراز كشيده است. به فاصله صد ساله ميانِ فلاشِ آنتوان خان و كشفِ خلسه چشم هاىِ "آليسِ قجرى" خوش آمديد. و ما كه فاتحانِ فتيش وارِ جوراب هاىِ سفيدِ خالى از آليس بوديم، با دست هايى كه مُشتشان باز شده بود. اينجا "كافه نوستال" است، صداىِ راستينِ خاطرات و يادگارهاىِ ملتِ ايران.
Barbie Style Alice In Wonder Qajar Land: Picture of a Qajar era reclining lady reading a book, not from the Harem, by Antoin Sevruguin. This Lady Was Very Barbie Style And Totally different From common Visage and Body Shapes, not all women were like those previously shown. Beauty standard during the Qajar era from 1796 till 1925 was, to say the least, interesting. There is, nonetheless, an explanation for this.

گروهى از دخترانِ سالِ آخر در كنارِ ديوارِ آجرى به سالِ هزار و سيصد و شصت و هفتِ خورشيدى: روزهاىِ پشت حياطِ مدرسه، گشتن كيف ها، پاچه هاىِ چهل سانتى، ممنوعيتِ جورابِ سفيد، اندازه گيرى دورِ پاچه، مدلِ موىِ هانيكويى، بيگودى، دكمه بشقابى مانتو و مانتوهاىِ مدلِ "پيچسكن" كه باعث فخر و منزلت بود. و ما، هيچ، ما همين نگاه ها، اِپُل ها، يقه هاىِ انگليسى، پليسه، دكمه، مقنعه چانه دار، كاكل و فكل، و معصوميت هاىِ از دست رفته، و رنگ هاىِ شادِ يك دهه ناشاد و خاطره اى مثلِ پيچك. تصويرى از سر و شكلِ "از مد افتاده" دختران دبيرستانى دهه هفتادِ خورشيدى، با نگاهى دقيق تر، نوعى حس آرامش و لذت پنهان از ديدنِ چهره بيگانه خودمان در چند دهه عقب تر، صداىِ زنگِ تفريح و هجومِ دخترها به حياطِ مدرسه، عكسِ يادگارى سال آخرى ها با در و ديوارِ مدرسه، كتاب هاىِ درسى و خانم معلم هاىِ بااراده و پر جذبه دهه شصت، و همه چيزهايى كه حال و هواىِ يك دوران و تيپ هايش را زنده مي كند. صداىِ گاز دادنِ موتورها و هجومِ پسرهاىِ خوش تيپ و سوار بر پيكان و رنو، با مدل موهاىِ مربعى و پشتِ موهاىِ حالت دار، و شلوارهاىِ شش پيل و خمره اى، و كيفِ بوق زدن براىِ دخترِ كتاب به دست، با مانتوهاىِ گل و گشاد كه همه "اپل" داشتند و هر چه مانتو گشادتر بود، انگار كه شيك تر هم بود. با رديفِ دكمه هاىِ بشقابى تا روىِ زمين، موها نيز با سبك آرايشِ خاص خودشان از مقنعه بيرون زده بودند، بايد فوكل ميشدند و قسمت چترى را با نظم و ترتيب روىِ پيشاني مي ريختند. و حكايتِ سرآستين هاىِ پاكتى را هم كه نبايد از قلم انداخت، و هُرمِ گرماىِ ظهر روىِ ديوارها و صداىِ هندوانه فروشِ دوره گرد و بوىِ ته چينِ و پياز داغ در كوچه هاىِ كودكى و با يك شيبِ عاشقانه، به خودِ قديمى مان بر مى گرديم. اينجا "كافه نوستال" است، صداىِ راستينِ خاطرات و يادگارهاىِ ملتِ ايران.

زن قاجارى، دامنِ كوتاه، اسباب و آلاتِ موسيقى و اكشن: اينجا ايران است، و ايشان "انيس الدوله" هستند، آنتوان خان سوروگين پشت دوربين ايستاده و بانو در حال نواختنِ موزيك با دستگاه ارغنون يا همان اُرگِ پدالى اهدايى شاه در حرمسرا است. همسرِ محبوب و سوگلى تك خالِ ناصرالدين شاه قاجار است، او در طولِ سال‌های متمادی در مقام رئیس و همه كاره اندرونی، تاثیر بسزایی روی سلیقه و آرایش زنانِ ایرانی داشت. او توانست آرایش‌های زمخت و سنگینی را که پیش از او باب بود، با آرایش ملایم تر و مدِ روز اروپا عوض کند. زنى كه در تغییر پوشش و ظاهر زنان ايراني نقش مهمی داشت و در اين تصوير، زنى سى ساله، با چهره اى معمولى نشان مى دهد. اهدا جلیقه الماس نشانش به بارگاه علی بن ابیطالب، پرده مروارید دوزی‌شده به آستان حسین بن علی، نیم‌تاج طلا به حرم علی بن موسی الرضا، وقف روستای کاشانک و بنای پلی در ناصرآباد از توابع لواسان از موقوفات و كارهاىِ خير او است. كشف لحظه هاي عكاسي، مواجهه شديد با جهان پيشرفته غربي، برخورد با ايده آل ها و معيارهاي زيبايي و زنانگي در جهان، سپيده دمان تجربه مدرنيته در جهان ايراني سرشار از چنين برخوردهاي تكان دهنده بود، دوران قاجار را بايد مقطعي از تاريخ ايران دانست كه به روي خودش تا خورده است. اينجا "كافه نوستال" است، صداىِ راستينِ خاطرات و يادگارهاىِ ملتِ ايران.

Gendered Politics of a Strange Nation: Anis al-Dowleh performed on a Musical Instrument: She actually possessed much power at the Nasiri court and Qajar Harems. femininity, kitsch, and consumerism at the dawn of Iran’s entry into its modernization phase. Qajar era photographs contain an enormous amount of information for those wishing to investigate the cultural and social history of this period.

اينجا ايران است، غلام سياهِ زنگبارى خواجه در حالِ تقديمِ قليانِ چاق شده و كوك به زنِ قاجارى: و تاريخِ ما، سرنوشتِ همين كام هاىِ مَكَنده مُكرّر بوده است، تنباكوىِ خوش عطرى كه صد سال از تاريخِ مصرفش گذشته است و غلامِ سياهى كه اخته اش كرده اند، در تصويرى از مجموعه عكس هاىِ آنتوان سوروگين در دوره قاجار. هر دو به دوربين نگاه مى كنند، اما اينجا براىِ دوربين ژِست نگرفته است، اين شيوه گرفتنِ قليان و اين نگاه خيره و مطيعِ غلامِ سياهِ زنگبارى، كارِ هر روزه است، چيزى را به عكس اضافه نكرده اند و همان خودِ هميشگى را نمايش مى دهند. بايد حوالى ظهر باشد، يا شايد بعد از يك حمامِ طولانى در گرمابه قجرى و بوىِ خيسِ حنا در ميانِ موهايش، روىِ بالشِ مخمل در گوشه اى تكيه زده، و قليانش را چاق كرده است. بيش از صد سال از تاريخِ مصرفِ اين "تنباكو" و اين چشم هاىِ خيره و شفاف گذشته است، بيش از صد سال از ثبت اين تصوير روىِ شيشه هاىِ نقره اندودِ آتليه معروفِ آنتوان خان در حوالى ميدانِ فردوسى، و بيش از صد سال فاصله با روزهايى كه انتظارِ ما را در خود پنهان كرده بود، و ما كه در نهايت شبيه همين تاريخ مى شويم، مثلِ پوستِ سفيد و پشت لب هاىِ اصلاح نشده اين زن، مثلِ موهاىِ طبيعى و بافته اش، مثلِ پاهاىِ برهنه اش، مثلِ نگاه عجيب و محكومِ غلام سياه و كلاهِ پشمى و كفش هاىِ چرمى اش، مثلِ لب هاىِ كلفت و سياهى شب وارش، و مثلِ ذغالِ داغ و سرخى كه منتظرِ كام هاىِ مَكنده مُكرّرى است كه از قليانِ چوبى قديمى گرفته خواهد شد. چيزِ شاهانه اى به جا نخواهد ماند و ما كه ادامه همين خم شدن ها و ارادت هاىِ برده وار خواهيم ماند. اينجا "كافه نوستال" است، صداىِ راستينِ خاطرات و يادگارهاىِ ملتِ ايران.

Most Popular Instagram Hashtags