atefehmonjezi atefehmonjezi

683 posts   13,297 followers   41 followings

عاطفه منجزي#نويسنده رمان  سيزده عنوان رمان روي گيشه، آدرس كانال روي پيج؛عناوین در کانال هست!⬅️در دست چاپ”شگفتا!” در دست چاپ ⬅️“كار نده دستم! ”در دست تالیف👩‍💻«سکه ی شانس»

پنجشنبه، بیست و چهارم خردادماه/۹۷

پیشاپیش تبریک فرا رسیدن عید سعید فطر!
طاعات و عباداتتون در ماه مهمانی خدا مقبول حق!
انصافا اونایی که همچنان اعتقاداتی دارند و خودشون توی این اقتصاد خراب مستحق گرفتن فطریه نشدند بلکه هنوز توی گروه فطریه بده‌‌ها هستند، فطریه‌‌هاشونو به دست مستحقش برسونند، بی‌‌واسطه‌‌ی نهاد و ارگانی و ال و بل و جیم بل!... مستقیم پول رو برسونن دستشون!

پی نوشت: #نه_به_پست_دل_آب_کنی
@m.baharloei
#م_بهارلویی
#منجزی_عاطفه
#رمان#در_دست_چاپ
#کار_نده_دستم
@atefeh.monjezi_fanpage
#ادمین#سپیده_مرادی👆
#شهاب_مطفری🎤
#دلبریتو_یه_کم_کمترش_کن
#عید_فطر#رمضان_۹۷

درود و عرض ادب!
” دیشب رمان “کار نده دستم!” فصل بندی هم شد و امروز قرار بود بریم برای تحویلش که رفتیم و تحویل شد و رفت که بره برای شروع مراحل چاپ به امیدی خدا!
شخصیتای “سکه‌ی شانس”، پشت در ذهنم کشیک می‌‌‌کشیدند که زودتر شخصیتای قبلی رو از میدون به در کنند و بپرند توی تخیلم و جای اونا رو پر کنند و قصه‌‌ی خودشونو بسازند و بازی کنند! کم طاقتن‌‌ها؛ الهی‌‌العفو!
اینه که بین تموم شدن این یکی و استارت اون یکی، چند ساعتم فرصت ندادند! اما فعلا سکه‌‌ی شانس باید نرم‌‌نرم نوشته بشه تا در مورد حرفه‌‌ی جدید کمی اطلاعات تخصصی پیدا کنم! احتمالا وقت بره و تحقیقات لازم داره و یکی دوتا سفرم باید برم... خلاصه که عجله‌‌ای نیست برای نوشتنش. دوتا کتاب آماده دارم... یکی توی ارشاد و منتظر صدور مجوز و یکی هم داره می‌‌ره برای گرفتن شناسنامه و استارت کارای چاپ و گرفتن مجوز! اما برای هر سه تاشون التماس دعای خیر... چه اونی که دست خودمه و باید نوشته بشه و چه اون دوتایی که در دست چاپ هستند...
پی‌‌نوشت: منم مثل شما از شگفتا هیچ خبر تازه‌‌ای ندارم! قطعا از طریق ناشرش خبری برسه دستم واجازه‌‌شو بدند که اعلام کنم، مخاطبامو منتظر نمی‌‌ذارم و چست و چابک اطلاع رسانی می‌‌کنم! فقط بعدا پشت هم اومدند بیرون نگید اوه ه ه چه خبره‌‌ها؟... به من چه که توی مراحل چاپ و مجوز زیاد باید بمونن، والاه به خدا!
پی‌‌نوشت دوم: حدس می‌‌زنید این شیطونکایی که پشت و پسل ذهنم چشم گذاشته بودند بپرند جای شخصیتای قبلی، چه کاره‌‌اند؟... تم قصه چه طوریاست؟... حدسی دارید براش؟!... حدسش سخته می‌‌دونم!
یاحق! 🙏
#منجزی_عاطفه #رمان
#سکه_ی_شانس #در_دست_نگارش
#عاطفه_منجزی_فن_پیج
@atefeh.monjezi_fan_page
#سپیده_مرادی_ادمین👆

بیست و یکم خرداد ماه /۹۷
.
عکس: دختردونه در قاب دوربین و پیست مسابقه! هیچ علاقه ای نداشت برنده بشه، یا نفر اول، فقط محتاط ماشینو هدایت می کرد، به قدری که هم تفریح کرده باشه، هم تجربه، هم به در و دیوار پیست نمالونه... کاری که توی قصه هام و حرفه م سعی کردم سر لوحه م باشه، موقع نوشتن خودم استفاده شو ببرم همه جوره، موقع خوندنش مخاطبام👌🏵
.
اما موضوع کپشن، فقط خاص مخاطبای کتاب و رمان، احتمالا جذابیتی برای باقی فالوئرای پیج نداره😉 اونم پیش فرض استارت یه رمان جدید از نگاه خودمه و طبقه بندیش و پرسیدن نظر خواننده های حرفه ای👌 هر چیش جا نشد، توی کامنتا👇
.
۱)نثر سالم و پویا، رو به جلو، توجه به لغات و اصطلاحات و تیکه های باب شده بین مردم، با نگاه و عنایتی به کلمات و ذخائر لغوی و اصطلاحاتی که دارند از خاطرها می رن و فنا می شن!
.
۲) داشتن پیرنگی که هم ذهن مخاطبو درگیر کنه و هم دلشو! آپشن دل برام در اولویته، چون دل که بپسنده، ذهنم دنبال خودش می کشه!
.
۳) تم رمانتیک و عاشقانه حتما داشته باشه و قطعا پایانی خوش که قرار نیست من برای شخصیتای اصلی رقم بزنم، اونا باید خودشونو سر راه این پایان خوش بکشونن در مسیر راه زندگیشون توی قصه، باید همیشه در حال مسابقه و رقابت باشن با دغدغه ها و گره های این مسیر پر پیچ و خم!
.
۴) توجه به یه حرفه یا هنری یا معضلی فراگیر، اصلا مهم نیست کسی قبلا به این هنر یا حرفه یا معضل، در قصه هاش توجه داشته یا نه، مهم اینه خودم توی قصه ها تکرار نشم! قلمم و ذهنمو به چالش بکشم برای آموزش و گرفتن اطلاعات و تجربیات یه قشر جدید و ناشناخته با ذهنیاتم! قطعا این وسط مخاطبامم استفاده ی تحقیقاتمو تا حدودی می برند👌

۵) تا جایی که بشه و حوصله مخاطبامو سر نبره، اشاره به آداب و رسوم و فرهنگ فولکلور ایرانی؛ حالا به زبان یا عقاید یا افسانه ها یا....
.
۶) زنده نگه داشتن روابط خانوادگی، احترام و بزرگداشت بزرگان و پیران و پیشکسوتان و باتجربه های دور و برمون، که عجیب در روند گذر تند صنعتی شدن جامعه از شکل کاملا سنتیش، به دنیای مدرنیته، داره از بین می ره و ارزششو از دست می ده!
.
ادامه در کامنت 👇

#منجزی_عاطفه #رمان_ایرانی
#عاطفه_منجزی_فن_پیج
@atefeh.monjezi_fan_page
#سپیده_مرادی_ادمین👆

بیستم خرداد ماه/ ۹۷

این نماهنگ رو تقدیم
می کنم به دل محزون و غبار غم گرفته ی دوستی خیلی عزیز که در سوگ از دست رفتن جسم فیزیکی خواهر نازنینش نشسته! کتابی که صفحه ی تقدیمیش، به جان جانانم تقدیم شده بود، به کسی که جونم بسته بود به جونش... حالا به ظاهر جسم فیزیکی اون نیست و من هستم توی جسم خاکیم! اما عمیقا باور کردم و حس می کنم اونی که هست و حاضر و ناظره، اونه و اونی که گرفتار اسیر این پیر هزار داماده و نه حاضره و نه ناظر، منم! و جانم همچنان بسته به جانش که حالا نور معرفت الهی بهش تابیده! .

پی نوشت: سالومه جان، این کتابو خاص دوست داشتی؛ جدای از عاشقانه و تم معمایی کتاب، عشق خواهرانه توی قصه ش موج می زنه، از ته قلب آرزو می کنم جاودانگی صابره جان براتون ثابت بشه و دلتون صبور به دوری از جسم فیزیکیش🙏🙏🙏 .
پی نوشت دوم: من متنی از کتابو‌نذاشتم😐 اگه احیانا از مخاطبای رمان (بسته به جونم) کسی دوست داره پاراگرافی کامنت کنه، اونم تقدیمش کنید به دل محزون هر کسی که داغ از دست رفتن عزیزی رو به دل کشیده!🙏💐 .
پی نوشت سوم: موجودی این کتاب حتی توی انبار ناشر سابقش، نشر محترم علی هم صفره! امیدوارم به زودی بتونه با ناشر جدید و چاپ جدیدش برگرده روی گیشه برای دوستانی که منتظر خوندنش موندن👌 #منجزی_عاطفه
#رمان#بسته_به_جونم
#جان_بی_جمال_جانان_میل_جهان_ندارد
@atefeh.monjezi_fan_page
#سپیده_مرادی_ادمین👆
@salibanooo 🤲👩‍❤️‍👩🌺🙏

پانزدهم خرداد/۹۷

چه با احساس دعا می کنه❤️
..... پی نوشت: نزدیک هفته ای می شه که به پیج سری نزدم، نه پستی نه پاسخ مخاطبام؛ شرمنده🙏😔 دل و حوصله نداشتم، در عوض سخت روی ویرایش رمان «کار نده دستم!» کار کردم! امیدوارم وقتی بیاد روی گیشه، پسندتون بشه🙏👌 برای ارامش خانواده ای در سوگ عزیز از دست رفته نشسته، این شبا خیلی دعا کنید🤲🙏 ، سعی میکنم به زودی دوباره پر انرژی در خدمت پیج و مخاطبام باشم، به زودی انشالا👌... یا حق

نهم خرداد ماه/۹۷
بریده‌‌ای از کتاب گل، جلد اول از مجموعه رمان گل و سکه و ماه و نماهنگی مناسب با وقایع قصه... .
قاشق کوچک غذا را به دهان زرین نزدیک کرد، زرین کمی امتناع کرد و صورتش را در سینه‌‌ی او پنهان نمود اما وقتی فرخ با مهربانی چند بار تکرار کرد که:
_ به به بخور عزیزم! به به بخوره دختر خوشگلم، بگو آ...آ...آ
بالآخره کوتاه آمد و قاشق را به دهان گرفت. همان قاشق اول اشتهای کودک را باز کرد و تا آخر ظرف غذایش را با اشتیاق بلعید. فرخ قاشق در دهان او می‌گذاشت و نگاهش به نسرین بود که چشمانش با قاشق بالا و پایین می‌رفت اما در عالم دیگری سیر می‌کرد. بالاخره کارش را به نحو احسنت به پایان رساند. حالا کمی خیالش از بابت زرین راحت شده بود اما نسرین با آن حال آشفته‌ی مات زده، هنوز جلوی چشمش بود.
دور دهان دخترک را پاک می‌کرد که فکری به سرش افتاد و به آرامی از جا بلند شد و گفت:
_ شنیدم این چند روزه حال و روز خوشی برای نگه داشتن بچه نداشتی!فکر کنم عمه‌‌ش؛ اخترالسادات، یه مدتی بتونه جای تو زحمت نگهداری از این بچه رو بکشه! تا اون موقع...
نسرین که با شنیدن اسم اخترالسادات یکه‌ی سختی خورد، دستش را بالا نگه داشت مثل این که بخواهد جلوی حرف زدن او را بگیرد و در همان بین با صدای لرزانی گفت:
_بچه‌مو بهم پس بدین!
_کدوم بچه؟! این که یه مشت پوست و استخوون شده! به این می‌‌گی بچه ؟! از نظر من تو در شرایطی نیستی که صلاحیت نگه داری از این بچه رو داشته باشی!
نسرین یک‌دفعه از جا پرید، صدایش را سرش کشید و فریاد گوش خراشش به هوا رفت:
_ شما کی هستین که صلاح دیدتونو به رخ بکشین و برای بچه‌ی من تصمیم گیری کنین؟... من خودم بهتر می‌‌دونم چی برای بچه‌م خوبه و چی بد؟..بچه رو بدین و ...
فرخ بی توجه به او راه خروج از اتاق را در پیش گرفت و گفت:
_ من هر وقت صلاح بدونم نه تنها برای این بچه، بلکه برای مادرشم تصمیم می‌گیرم. مشکلی داری برو به آسد ممدلی بگو! بهش بگو ببین صلاح می دونه جلومو بگیره؟! پایش به چهار چوب در نرسیده، نسریندخت به پایین کتش چنگ انداخت و این بار به التماس گفت:
_اونا قاتلند، بچه‌‌مو می کشند! تورو ارواح خاک آقا بزرگم رحم کنید!هر چی شما و دایجونم بگید نه نمی گم، فقط به اونا کار نداشته باشید.
فرخ آب دهانش را بلعید. نهایت بی وجدانی بود که با این دختر مصیبت دیده‌ی رنجور بخواهد رفتار تند و خشنی داشته باشد ولی می‌دانست راه دومی ندارد و نباید عقب نشینی کند!
پ.ن در کامنت👇
#م_بهارلویی#منجزی_عاطفه #گل_سکه_ماه
#عاطفه_منجزی_فن_پیج
#سپیده_مرادی_ادمین
@m.baharloei
@atefeh.monjezi_fan_page

بامداد هفتم خردادماه/ ۹۷
.
بریده ای از رمان #پرنده_بهشتی و نماهنگی مرتبط به قصه، تقدیم نگاهتون
.
اشک در چشم هایم حلقه بست و با بغض پرسیدم:
_چرا تا حالا نفهمیده بودم که صداتون این قدر شبیه به شهابه؟!
با صدای دورگه ای که می توانستم ردپای بغض را در آن تشخیص دهم، جواب داد:
_ آخه اون همیشه با دلش حرف می زد، من هیچوقت واسه حرف زدن، به دلم نگاه
نمیکنم!
_پس چرا الان صداتون این قدر شبیه به اون بود؟!
_ آخه یه لحظه فکر کردم اگه شهاب تو رو‌ توی این وضع و‌حال می دید، چه حالی می شد و بهت چی می گفت!

#منجزی_عاطفه #پرنده_بهشتی #رمان_ایرانی #عاطفه_منجزی_فن_پیج #سپیده_مردای_ادمین #ماه_عسل #مسیح #آرش_ای_پی
@atefeh.monjezi_fan_page

بامداد ۴ خرداد ماه/۹۷
.
بریده‌‌ای از رمان لبخند خورشید و نماهنگی مناسب با حال و هوای قصه، تقدیم نگاهتون! 🎁
مهتاب که از حرف زدن او کلافه شده بود، بلند شد، درست مقابل او ایستاد و نگاهش را مستقیم به چشم‌‌های سیاوش دوخت. سیاوش هم چنان نگاهش را از او می دزدید، مهتاب با تمسخر پوزخندی زد و گفت:
_آره درسته، ظاهراً روی تو هم ناجور اثر گذاشته گرما !
سیاوش یکدفعه از کوره در رفت، از جا بلند شد، سینه به سینه‌‌ی مهتاب ایستاد و با صدائی نسبتاً بلند گفت :
_از گرما نه، ولی از دست تو دارم دیوونه می‌‌شم!
مهتاب که از رفتار او به شدت یکه خورده بود، کمی خود را عقب کشید و با تحیر پرسید:
_من! منِ بیچاره چی کار به کار تو دارم که دیوونه‌‌ت کردم؟!
سیاوش سریع رویش را برگرداند، سری تکان داد و با صدائی که به سختی به گوش می‌‌رسید، جواب داد:
_این چیه تنت کردی؟! فکر کردی کنار سواحل دریای کارائیبی؟!
مهتاب که تازه پی به منظور سیاوش برده بود، با لحن نیش داری پاسخ داد:
_که این طور! تازه فهمیدم این همه کنایه از کجا آب می‌‌خوره، ولی ببینم حضرت آقا، طرز لباس پوشیدن من چه ربطی به شما داره؟! سیاوش با حرص جواب داد:
_مثل این که نمی‌‌خوای بفهمی چی می‌‌گم، شایدم می‌‌فهمی اما به صلاحت نیست نشون بدی!
مهتاب بی اعتنا شانه‌ای بالا انداخت و خود را روی مبل رها کرد. دوباره مجله‌‌اش را دست گرفت و با ظاهری خونسرد که رگه‌‌هایی از غیظی فرو خورده در خود داشت، پاسخ داد:
_نمی‌‌‌فهمم، نمی‌خوامم بفهمم! اصلا معلوم نیست حرف حسابت چیه؟ آخه غیرت و تعصب هم حدی داره! تازه بر فرض، خیلی هم ادعات بشه مذهبی هستی و فلانی و بهمانی که البته به هیچ وجه این طور نیستی، بازم جای اعتراض واسه‌‌ت نیست. چون مثلاً بنده و جناب عالی محرم هستیم! اما اگه اینم کافی نیست، حضرت اجل می‌‌تونند چشاشونو درویش کنند، من که نمی‌‌تونم تو این گرما له له بزنم، که چی؟ آقا از این جور لباسا دل خوشی نداره!
سیاوش کلافه با لحنی مملو از سرزنش نالید:
_مهتــــاب؟!
_مهتاب چی؟ اگه این وقت شب، اونم وقتی که کسی جز خودمون خونه نیست، بازم نتونم لباس راحت تنم کنم، پس کی می‌‌تونم؟! .
_خب نکته‌‌ش همین جاست! به قول خودت این وقت شب، اونم وقتی که هیچ کس جز خودمون خونه نیست، نباید این طوری تو خونه بگردی!
#منجزی_عاطفه #رمان #لبخند_خورشید #عاشقانه #عاطفه_منجزی_فن_پیج #سپیده_مردای_ادمین #آکام_بند #خیال
@atefeh.monjezi_fan_page

دوم خردادماه/۹۷

بریده ای از رمان عاشقانه، خانوادگی، معمایی «بسته به جونم»و‌نماهنگ مربوط به قصه ی رمان، تقدیم نگاهتان🎁
.
و این بار حتی صدای التماس‌‌های گلسا هم از خروش افتاد. سرش که تا لحظه‌‌ای پیش مدام از بالش فاصله می‌‌گرفت تا خود را از چنگ معین رها کند، بی رمق روی تخت ولو شد. نفسش تکه تکه و منقطع از سینه بیرون پرید. تازه نگاهش داشت می‌‌دید و چشم‌های از حدقه بیرون زده و پر وحشتش را به دهان معین دوخت که شنید برایش می‌‌گوید:
_خواب دیدی؛ همه‌ش یه خواب بی سر و ته بوده!... الان همه چیز خوبه... خواهرت هیچ جا نرفته... تنها نموندی... بهت قول می‌‌دم، آروم باش!
تیله‌‌های غلتان در کاسه‌های چشم گلسا، قِل خورد توی نگاه آبی معین و چرخید و چرخید تا وقتی جایی نزدیک کانون این نگاه مضطرب، از تکاپو افتاد. بعد از اندک مکثی، بالاخره چندباری پشت هم پلک زد. پلک زدنی به ظاهر ساده و عادی که داشت پی و پاچین سد اشک‌‌هایش را در هم می‌‌شکست. پلک‌‌هایش حالا مقاومت ناپذیر برهم افتاده بود و دل می‌‌زد. نمه‌‌نمه رد اشک، از زیر لرزش چتر مژه‌‌های سیاه و بلندش طَبَق زد روی گونه‌‌ها و از کنار شقیقه‌‌ها سرریز بالش زیر سرش شد. معین کلافه از حال خرابی که دخترک داشت، دوباره صدایش کرد:
_گلسا می فهمی دارم چی بهت می گم؟... هرچی دیدی فقط کابوس بوده؛ هیچ اتفاقی برای کسی نیفتاده، کسی جایی نرفته... تو هستی، خواهرت هست و قرارم نیست کسی جایی بره یا شماها از هم جدا بشید... می فهمی؟!
پلک‌‌های گلسا لرزید و بالاخره سنگین و سخت از هم جدا شد و باز قِل خوردن آن نگاه زخمی و هراسان و لب‌‌هایی لرزان که به سختی می‌‌پرسید‌‌
_هیشکی؟!... هیشکی قرار نیست جایی بره؟... کسی قرار نیست کسی رو تنها بذاره؟... _بهت قول می دم!...من به خواهرت اجازه نمی‌‌دم تنهات بذاره!
صورت گلسا در هم جمع شد و با لرزشی که تمام تنش را به رعشه انداخته بود، صدای خش دار و پر بغضش به همراه ناله ای سوخته دل به هوا رفت:
_ تو زورت بهش می رسه برش گردونی؟!... یلدا هم قول داد گلسا رو تنها نمی ذاره... قول داد، ولی به قولش عمل نکرد... نذاشتن... گفتن نمی‌‌شه... گفتن یکی یکی باید بیاین، وگرنه دیپورت می‌‌شین... ویزاشو بهت نمی‌‌دن... گوش نکرد، یواشکی رفت؛ دیپورتش کردن!
دخترک این بار از روی هوشیاری حرف می زد. داشت درددل می کرد اما معین درکی از پریشان گویی او نداشت!

پی نوشت: هر وقت استوری ترکوندم، بدونید دایرکت پیجم ترکیده از لطف مخاطبای پر مهرم🙏🌹💕... یاحق

#منجزی_عاطفه
#رمان#بسته_به_جونم
#عاشقانه#معمایی#خانوادگی
@atefeh.monjezi_fan_page
#سپیده_مرادی#ادمین👆

یکم خردادماه/۹۷

پی نوشتم حذف شد😬😃🤷‍♀️ آلبوم رو ورق بزنید، البته اگه میلتون کشید😉 مهراوه جان، قبلا فقط فالوئر پیج های من و‌خانم بهارلویی بودن و امروز😍😘🤗 از مخاطبین پر و‌پا قرصمون💐 انشالا قلممون شرمنده ی هیچکدوم از عزیزانی نشه که تازه مخاطبمون شدن🙏😍📚 #منجزی_عاطفه
#انتشارات_برکه_خورشید
#حاجی_منم_شریک

بامداد سی و یکم اردیبهشت ماه/۹۷

اینم پانزدهمین فرزند کاغذیم؛ پسرک شر و شیطونی که تمام مدتی که با مامان دیگه ش یارغار،
می نوشتیمش، حالای نیمه نصفه بهمون داد و زلزله ای بود برای زورگویی در نوشته شدن، بی قرار و کم طاقت😬😍 و در عوضش تا تونست کار ریخت سر دستمون ولی آخرش اردیبهشتی شد 😍... الهی سرنوشتشم بهشتی بشه و مخاطباشم از دنیا اومدنش استقبال کنند👌🙏❤️ و خیلی زود کارای ادیت و‌ویرایشش تموم‌بشه و‌مجوز بگیره و‌ قدم به کتابخانه ی ملی ایران بذاره و روی گیشه های فروش کتابفروش ها
🙏❤️🙏 پی نوشت:
نه خسته رفیق👩‍❤️‍👩 انشالا کتابای دونفره ی بعدیمون😉🤞 #منجزی_عاطفه
#م_بهارلویی
#رمان
#کار_نده_دستم

بیست و نهم اردیبهشت‌‌ماه/۹۷
.
نماهنگ و بریده‌‌ای از رمان دو جلدی قله‌‌قاف، تقدیم نگاهتون!
صدای پر خشم و عتابش گوشم را پر کرد:
ـ تازه می پرسی خلافت چی بوده؟! ببینم تو فکر کردی من کی‌ام؟ حاجی؟... مهرداد؟... اون قبادی بی دست و پا؟... نه خانوم، من کیانم! کیان داوری، همون جوجه گاوداری که تازه سر از تخم در آورده!
فکر نکن اجازه می‌دم مسخره‌‌ی دست تو بشم! ادا و اطوارتم ندیده می‌‌گیرم و می‌‌ذارم به وقتش با هم در اون مورد حرف بزنیم! الانم اگه اینجام، نیومدم منت کشی، اومدم ازت بپرسم کی بهت اجازه داد از سر پستت راه بگیری بی خبر بیای خونه؟! شاید من اون جا به کمکت احتیاج پیدا می‌‌کردم! بابا بی انصاف، نرفته بودم گاو بکشم که، رفته بودم نجاتشون بدم! اون گاوداری فقط مال من نیست، پای پول و سرمایه خودتونم وسطه!
این درست بود اگه منم وسط کار که فهمیدم تو دررفتی، کارمو ول می‌‌کردم دنبالت می‌‌اومدم تا تهران؟! حالا اینم هیچی...اگه اون موقع شب، اون تاکسی سرویس لعنتی، ناتو از آب در می اومد، باید چه غلطی می‌ کردم و جواب باباتو چی می‌دادم؟!اینم به کنار! تو مگه زبون نداری که برام نامه نگاری می‌‌کنی؟... مگه من جنایت کرده بودم؟! یه خواستگاری کردم، از ریختم خوشت نمی‌‌اومد، یه کلمه می‌گفتی و خودتو خلاص می‌ کردی! دیگه فرار کردن و نامه گذاشتنت چی بوده؟! اینم بی خیال، من...
ـ کیان جان، یه لیوان آب خنک بخور، نفست ته افتاد!
بیتا جون با یک لیوان آب کنار کیان ایستاده بود.
ـ دست شما درد نکنه بیتا خانم، منو ببخشید! از دیشب تا حالا ده دفعه بیشتر این سناریو رو پیش خودم تکرار کرده بودم، ولی هیچ کدومش به اندازه‌‌ی امروز حالمو سرجاش نیاورد!
با چشم‌‌های از حدقه درآمده داشتم نگاهش می‌‌کردم و...
#منجزی_عاطفه #قله_قاف
#رمان_ایرانی #عاطفه_منجزی_فن_پیج
#سپیده_مردای_ادمین #حسین_توکلی
#پر_پر_زدم_برات
@atefeh.monjezi_fan_page

Most Popular Instagram Hashtags