atefehmonjezi atefehmonjezi

709 posts   18,862 followers   36 followings

عاطفه منجزي #نويسنده_رمان  سيزده عنوان رمان روي گيشه، آدرس كانال روي پيج؛عناوین در کانال هستند! در دست چاپ ⬅️“كار نده دستم! ”در دست تالیف👩‍💻«سکه شانس»

جمعه/ بامداد بیست و سوم شهریورماه/۹۷
.
دکلمه، صدای لطیف و پر احساس سالومه جان🙏🌹میکسش با تصویر، سپیده جان🙏🌹 ( دکلمه کاملش در کانال آپ شده)
.

آرامش، مهمان قلب هایتان🤲❤️🤲
. #شعر👇

@Vandad.zemestan
#منجزی_عاطفه
#رمان#حاجی_منم_شریک
@salibanooo
#سپیده_مرادی#ادمین👇👇
@atefeh.monjezi_fan_page
#یک_گوشه_از_زمین
#تقدیر

نمی دونم چندم شهریور ماه/ ۹۷
.
باید بوی مهر بیاد اما نمیاد؛ اصلا!
همین😔😐😔 #منجزی_عاطفه
#بازی_نقابها
#که_رمز_ماست_ایستاده_مردن

سحرگاه هفدهم/ شهریور ماه/۹۷
.

پست ویژه🌟😉قبل از نوشت!

کپشنم نمیاد، چون کامنتاتون کم میاد! 🤭😈
.

این پست دست همراهان پیجم رو می بوسه! دست اون جسورا رو،
با صداقتارو... ببینم کیا جسارت دارند، یکی از نقابایی که فقط روزی، بعضی روزا، یا همیشه به صورت
می زنن رو کامنت کنند؟! بزرگترین، ممنوعه ترین، ترسناکترین، جسورانه ترین، تلخترین و خلاصه (هر چی ترین به ذهنتون می رسه!) و اگه صداقت ببینم، همراهی کنید که تنها نمونم، منم یکی از نقاب هامو بر می دارم، نقابی که مدتیه عجیب غریب داره حالمو خراب می کنه! شاید جسارت شماها، منم جسور کنه تا نقابامو یکی یکی بردارم و حرفایی رو که پشت نقاب قایمش می کردم، کپشن کنم!... ببینم چه می کنید، می تونید شنبه ی دیگه، یه پست اعترافی و بدون نقاب از من روی این پیج ببینید یا نه؟!... هرچی شماها کامنتتون نیاد، به نفع من و نقابام که سپر دفاعی هستن اما خیلی نازیبامون می کنند! ( مثل این نقابای توی عکس می شیم پشت این نقابا، نه چهره هامون، که روحمون🙄)
.
اگه استقبال کنید، شنبه به شنبه، گرگم به هوا بازی کردن نقاب داریم توی پیج و پاکسازی روح🤭😂... یاحق🤲🌹👌 .

#منجزی_عاطفه
#گرگم_به_هوا
#نقاب#بازی_نقابها
#شنبه#کپشن#کامنت
#جسارت#کمیابه#پاکسازی_روح

سحرگاه پانزدهم شهریورماه/۹۷
.
عروسک جون، چه خوبه برگردم به عالم بچگی! که بی دغدغه، دست بزرگترامو ول کنم و دست ترسامو بگیرم و بردارم با خودم ببرمشون یه جایی همین دور و برا، وسط جماعت آدم های بزرگی که این ترسا رو برام ساختن، ولشون کنم تا گم بشن تو دل خود همون آدمای بزرگ(!)تازه، وقتی دارم ترسامو یه گوشه کناری می چپونم توی دل آدمای بزرگ، گوشام دیگه حرف آدم بزرگای «همه چی دان» رو
نشنوه! عروسک جان، خیلی سخته همه ش بشینی پای حرف آدم های بزرگ! بعضیاشون توی تلویزیون، داد می زنن! توی مجلس، پشت تریبون ها؛ رگای گردنشون قلمبه
می شه، انگار الانه ست که سکته کنند! اما همه ش نمایشه؛ مثل انیمیشن های اغراق آمیز ژاپنی! با دهنای گشاد و چشمای پلغیده... و ژست های شرافتمندانه! بعضیاشونم با خونسردی می گن، همه چی آرومه! دروغ می گن؛ اما بزرگن دیگه، می تونند و می گن!
.
بعضی آدم بزرگام که آدمای بزرگی نیستن، توی یه جاهایی که بهش می گن دنیای مجازی؛ انگار رفتن توی سرزمین عجایب! قصه می گن، قصه هایی که همه ش شعاره! اما توی واقعیت، هر چیزی بگن، برعکسشو‌ انجام
می دن، پاش که بیفته، از بقیه آدم بزرگا بیشتر دست و پاشونو گم
می کنن! می گن آدم بزرگایی که ترسیدن از آینده و دارن برای خونواده هاشون آذوقه جمع می کنند و دارو و مواد بهداشتی، ترسناکن! می گن کار خوبی نیست... اما من بهت می گم، خود این آدم بزرگای شعار بده، نه فقط مثل من ترسو که حتی ترسناکن! عروسک جون، تو
می دونی ترس از فردا چیه؟! می دونی حرفای سیاسی چیه؟«... هااا، نه! معلومه که نمی دونی! بهتر که ندونی! حرفای سیاسی خطرناکه، زور آدم بزرگا، به بزرگتر از خودشون، یعنی آدمای
«عروسک گردون» نمی رسه، میان با کوچیک تر از خودشون دعوا می کنند! بعدشم چون می ترسند، عروسک گردونا بیان تنبیه شون کنند، توضیح می دن حرفام سیاسی نبودآ🤭واای عروسک جون؛ یه وقتایی دوست دارم ، جای تو باشم، نه حتی بچگی کنم!حالا که می ترسم حرفای سیاسی بزنم، بهتره عروسک باشم مثل تو که حرفی نمی زنی، تا حرفی نزنم، مبادا اگه برای زنده موندن و حفظ بقا و رفاه ابتدایی خانواده م همون احتکارای خونگی رو کردم، شرمنده اونایی بشم که براشون قصه ی شعار زده و مملو از فرهیختگی گفتم! عروسک جون، عروسک که باشی، نه سرما، نه گرما، نه قحطی، نه قاچاق، نه اختلاس و احتکار های میلیارد دلاری، نه قیمت دلار، نه طلا، نه هوای آلوده، نه خشکسالی، اصلا هیچی برات ترسناک نیست! پس زبونت بسته ست، اما چشمات بااازه...!
#منجزی_عاطفه
#عروسک_جون
#عروسک_گردون
#شعار#سیاسی_نبود
#سیاه_سفید#خاکستری

چهاردهم شهریور ماه/۹۷
(مخصوص مخاطبین جدیدم🤩) دوستانی که قصد تهیه ی رمان #حاجی_منم_شریک رو داشتن و دارند! بنابه کمیاب شدن این رمان در کتابفروشی ها و با توجه به این که رمان در دستور تجدید چاپ قرار گرفته اما با معضل کاغذ رو به رو شدیم ... تصمیم گرفتم هفته ای سه شب، از این رمان روی کانال پست داشته باشم، اما دقت بفرمایید... ⭐️اکیدا⭐️تذکر می دم دقت کنید❗️❗️ که این کتاب به طور کامل روی کانال قرار نمی گیره🚫❗️بلکه فقط و فقط حجمی برابر با یک پنجم یا یک ششم از قصه رو می ذارم روی کانال! لطفا به دوستانتون هم اطلاع بدید که بعدا جای دلخوری باقی نمونه و مبادا که تصور فریب مخاطب ایجاد بشه در ذهنتون! این تصمیم رو فقط برای دل دوستانی که بی تاب خوندن این رمان هستند گرفتم، اون هایی که کتاب در دسترسشون قرار نداره به طور کوتاه مدت می تونن نبود کتاب رو براشون جبران کنه، امیدوارم مشکل حل بشه وگرنه که دیگه واقعا نمی دونم باید چی کار کرد😐😔... یاحق🤲
۰
🙏 پ.ن) #سورمه_سنگ هم در پخشی ها موجود نیست، فقط تعدادی کتابفروشا دارنش! اگه قصد خریدشو دارید، تا با مشکل حاجی رو به رو نشده که تخمش رو ملخ بخوره، تهیه ش کنید«
.
پ.ن دوم) اگه علاقمند به خوندن آثار من هستید، هی به تعویق نندازید تهیه شونو! یادتونه چندماه پیش گفتم همین دوتایی که روی گیشه هاست رو دریابید؟ انگار آثارم طلسم شدن که هر کدوم به بهانه ای غیب می شن از گیشه ها؛ اینم شاهد از غیب! حتما باید زیر خاکی بشن گویا😬😧😂😂😂
. نماهنگ هم از رمان حاجی منم شریک! (پست ها رو انشالا شنبه، دوشنبه و چهارشنبه روی کانال می ذارم! بین هشت تا دوازده شب! )فعلا پست آثار قدیمیم رو که روی کانال براشون ویس گذاشته بودم به تعویق میندازم! کانال هم از یکشنبه، پرایوت
می شه! دلیل پرایوت شدن و قوانین کانال رو هم در ویسی که گذاشتم روی کانال، اعلام کردم؛در پناه حق🙏🤲🌹 #منجزی_عاطفه
#رمان#حاجی_منم_شریک
#انتشارات_برکه_خورشید
@atefeh.monjezi_fan_page

یازدهم شهریور ماه۹۷
.
#دلنوشته ❤✏
چند سالی هست دارم اون مدلی زندگی می کنم که کسی نتونه آرامش قلبیمو بدزده، که کسی نتونه وادارم کنه برای رضایت خاطر دیگرانی زندگی کنم که فقط قضاوت کردن از راه دور رو بلدن! اصلا علاقه ای ندارم برای دیدن تحسین و آفرین شنیدن های قلابی و بی اصالت، همرنگ جماعت باشم، اونم جماعتی که حتی خودشونم خودشون رو باور ندارن! بابت رسیدن به این اهداف، تنهایی هم زیاد کشیدم، شاید در حد ریاضت! اما ترجیح می دم مدل خودم زندگی کنم، نه اون قالب از پیش تعیین شده ی مصنوعی و خوش آب و رنگ که زیر لعابش، یه روح زنگ زده قایم شده!
این روزا، مردم قیمت هر کالایی رو زیر ذره بین
می ذارن و با تمام قوا، نوسانات قیمتا رو دنبال
می کنند!
همه ی کالاها، اجناس، ارز، مسکوکات، فقط با ارزش ترین ها رو بی قدر و قیمت ترین می ببینند! اگه گفتید چیو؟! خودشون🙄 دلشون😕 وقت با ارزششون... حیف، صد حیف!...
.

پ.ن) خب، راستش آخر قصه هامو شیرین خلق
می کنم، شاد و آغشته در اصول اخلاقی و خانوادگی...اما آرزوم اینه که قصه هامو یه وقتایی در قالب واقعیت ببینم! در بین آدم های واقعی،
آرزوئه دیگه... .
پ.ن) بعضیا هزار راه بلدن برای رسیدن به خدا؛ بعضیا، هزار راه پیدا می کنند برای رسوندن اطرافیانشون به خدا؛ اما هر دوتاش به خدا ختم میشه😉... سورپرایز😀 .
پ٫ ن سوم) این نماهنگ تقدیم به دوستانی که قدر خودشون، دلشون و وقتشون رو خوووب می دونند، با چشم دل رویاشون رو می بافند تا برسند به واقعیت هایی که دیگه رویا نیست، بخشی از عشق و زندگیشونه👌❤️... یا حق🤲
@farzane_badri_official
#منجزی_عاطفه
#فرزانه_بدری #والایار_بازی

بامداد شنبه، دهم شهریورماه/۹۷ .

حال خوب، حوادث خوب و آدم های خوب، همیشه به استقبال کسانی نشسته اند که مشتاق رسیدن به همه ی خوب های زندگیشون هستند! اول هفته ای خوب مشتاق شماست، شنبه ی شانس اسمشو ‌بذارین و به استقبالش برید... خوبی ها رو داشتن و دیدن، زیاد سخت نیست! این که سلامتیم، عزیزانمون سلامتند، دمی بی درد فرو می رود تا عمق ریه ها، بی سوز و التهاب های دردناک از قفس سینه خارج میشه! این که اشعه های طلایی و پر انرژی خورشید، با یه رفلکس طبیعی، پلکامونو جمع می کنه... این که می تونیم یه روز دیگه رو با شرافت و وجدانی بی دغدغه ی تزویر و ریا در حرفه و شغلمون شروع کنیم، یه دنیا خوبی رو سر ریز می کنه به جان هایمان... همه ی روزهایتان، غرق در خوبی هایی که دیدن، لمس و حس کردنشون سخت نیست، اگر بخواهیم👌🤲🌹
.
پ.ن) عکس اول، از قاب دوربین عزیز نازنین راه دوری که ارادت قلبی دارم بهش❤️، برفراز آسمان و شکار لحظه ی طلوع آفتاب🤩 یاد کدوم اثرم رو به چشمتون می کشه این عکس؟🤔 با اسم شخصیت قصه بگیدا... ببینم کیا حواسشون جمعه و دلشون همچین فضایی رو می خواد😉
.
پ.ن دوم) چندتایی عکس از مخاطبای نازنینم! هدیه تولدشون بوده از طرف همسرشون، بعد بگید این مرد های خوب قصه هاتون رو از کجا می آرید؟! راست و حسینی، کم هستند، اما نایاب نیستن!
@elham_t_a_hz_1395 🎂🌹👩‍❤️‍👩
.
پ. ن سوم) مخاطب اتفاقی پیدا کردنم خوبه ها🤩 از همون خوب های خیلی خوش طعم و دلچسب🌹🙏
@parisa_13609950
#منجزی_عاطفه
#سپاسگزاری_معجزه_خداست
#رمان#عاشقانه_خانوادگی
#حاجی_منم_شریک
#شب_چراغ
#گل_سکه_ماه
#شنبه_های_شانس

بامداد نهم/شهریورماه/۹۷
.
میلادت مبارک، سپیده جان🌹🎂
سپاس که هستی، همراهی و همدلی و دلسوز🙏❤️ امشب برات بهترین آرزوها رو‌ دارم؛ امیدوارم فرشته های رحمت خدا، از آسمان با دست های پر از خوشی و‌ سلامتی و برکت، راهی زمین بشند تا سال جدید زندگی زمینیتو برات طوری رقم بزنند که یکی از پربارترین سال های عمرت پیش روت باشه🤲... یه دونه ادمینی، می دونی که؟!...می دونم که می دونی👩‍❤️‍👩
.
پ.ن) تمام نماهنگای زیبای کانال تلگرامم، این پیج و همینطور پیج دوست داران قلمم👇👇
@atefeh.monjezi_fan_page حاصل خلاقیت سپیده جان هستش! قطعا خیلی از مخاطبام، بارها با این نماهنگا، ارتباط زیباتری با قصه هام ایجاد کردند و حتی هوس دوباره خوانی قصه ها به دلشون رسوخ کرده، امیدوارم سال های سال من و‌ مخاطبین رمان هام، بتونیم از تماشای هنر و خلاقیت‌هات غرق لذت بشیم🤲❤️ سپاسگزار از محبتای بی دریغت🙏🤩🙏
.

پ.ن دوم) انشالا ظرف هفته ی آینده، یه فایل صوتی در کانال خواهم گذاشت برای بعضی توضیحات در مورد نحوه ی کارکرد کانال، آثار قدیمی تر و البته آثار جدیدترم که هنوز روی گیشه نیومده و... چند روز بعدشم کانال پرایوت خواهد شد! اگه سوالی به ذهنتون‌ می رسه که علاقه دارید، در فایل صوتی پاسخگو‌ باشم، پایین همین پست کامنت کنید لطفا🙏 برای دوستان اینستاگرامی هم احتمالا به زودی، یه استوری خواهم داشت جهت پرسش و پاسخی بین خودم و‌ مخاطبینم و دوستانی که به کانال دسترسی ندارند، یا در کانال عضو‌ نیستن! پس سوالاتتون رو ‌آماده کنید😉 فقط سخت نباشه ها...😬🤭
#منجزی_عاطفه
#سپیده_مردای
#تولدت_مبارک🎂
#پرسش_و_پاسخ
#سپاسگزاری_معجزه_خداست

پنج/شهریور/۹۷#روز_داروسازی

#یک_برش_زندگی
زمان:تابستان ۹۱
مکان: در بعد مسافت تهران_بنگلور
.

تازه چندماهه تنها مونده و برگشتم ایران! اول که ویزای تحصیلی تنها برادرش، قُلش، تمام شد و ناچار رفت مالزی، تا مقصد بعدیش برای تحصیل معلوم بشه، موندیم ما دوتا! بعدشم که من ویزای تحصیلیم تموم شد، برگشتم ایران، موند این بچه توی شهر و دیار غریب! یا امام غریب، خودت حافظ بچه‌‌م باش! نکنه فشارش اینقدر بیاد پایین که... نکنه... نکنه🤭

یکساعتی می‌‌‌گذره! فکر می‌‌‌کنه حواسم نیست و دارم کتاب می‌‌‌نویسم ! من فقط ادای نوشتن در می‌‌آرم و چشمم از پشت مونیتور، به تصویر اونه و‌ قلبم...! هر پنج دقیقه صداش می‌‌کنم؛ خوبی مامان؟!...(خوبم!) صداش دم به دم ضعیف‌‌تر و نالان‌تر می‌شه و من می دونم خوب نیست، اصلا خوب نیست! یک‌‌بار که صداش می‌‌کنم، نگین؟... نگین مامانی؟....نگین خوبی مادر؟... نگییین صدامو می‌‌شنوی؟!... هیچی!...سرش افتاده روی کتاب دفترا! این‌‌قدر پشت مونیتور از سر استیصال ضجه می‌‌زنم که با تن نیمه جون سرشو می‌‌آره بالا و فقط ناله می‌‌کنه(مااامااان...)التماسش می‌‌کنم!
ــ دیگه سرتو نذار ی زمین‌‌ها! تنها نمون توی خونه! وصل شو روی گوشی، برو تا طبقه پایین، سراغ مهدیه!
می‌‌‌دونم نیمه شبه و نمی‌ خواد مزاحم کسی بشه!‌اما اون‌‌قدر زود رضایت می‌‌‌ده که می‌‌فهمم حالش خراااب‌‌تر از چیزی بوده که بهم بروز داده تا اون لحظه!
می‌ دونم توی ساختمان کاناکااِستیسی، چندتایی دانشجوی دیگه‌‌ی ایرانی ام هستن! اما مهدیه با برادرشه و موتور دارن! تنها راه نجات، باید خودشو برسونه به اونا! دست از لپتاپ می کشه و دیگه وصل می شیم به گوشی؛ حالا تصویرشو ندارم! فقط صدا!
ـ نگین، فقط با یه هوم جوابمو بده! تو آسانسوری؟! یه هوم ضعیف!
ــ صدای آسانسورو شنیدم، تحمل کن، چهار قدم مونده تا در خونه مهدیه‌‌ اینا!... تو می‌‌‌تونی مامان... برو، می‌‌‌تونی!
ـ نمی‌...تو...نم!
ـ چرا می‌ تونی... می‌تونی.... فقط چندقدم دیگه طاقت بیار...
حالا دستش روی زنگه! یه زنگ، دو زنگ، سه زنگ... خوابند! صدای افتادن یه چیزی بلند می‌‌شه، تالاپ! بعدشم صدای برخورد گوشی با زمین و صدا... قطعِ قطع می‌‌شه...
گوشام، آخرین ثانیه‌‌ها صدای چرخش قفلی رو توی در آپارتمان شنیدند... تنها امیدم یه صدای ناواضحه... قلبم مثل گوشی چند تکه شده نگین، هزار تکه می شه و...
.

پ.ن) دردونه ی مامان، روز داروساز، هزارهزار مبارکت باشه 🤲👩‍🎓که می دونم، شایستگی صرف فعل خواستن رو‌داشتی، تا برسی به توانستن🌹
.
#منجزی_عاطفه
#روز_داروساز_مبارک
#هند#خاطرات#همت
#تلخ_شیرین
#خواستن_توانستن

چهارم/شهریورماه/۹۷
.
عرض احترام🙏 سپاس و‌ درود خدمت مخاطبین باوفام🌹❤️مخاطبین جدیدم🤩🤩همین طور همراهان پیجم🌺 .

یکراست برم سر اصل مطلب! یکی دو هفته ای می شد که تعداد بسیار اندکی از مخاطبین و بیشتر کتابفروشان عزیزی که با بنده در ارتباط هستند، نگران بودند آخرین رمانم؛ (حاجی؛ منم شریک!) هم داره به سرنوشت کتابای قدیمی ترم دچار می شه و مبادا که کمیاب و بعدم نایاب بشند! این پست، اول به منظور سپاس از مخاطبین جدید و قدیمم، گل های زیبای قرمز و پر از طراوت، اگرچه مجازی، تقدیم حمایت و اعتمادتون به قلمم🙏! .
مطلب دوم، جای نگرانی نیست، هر دو کتابم با نشر برکه، تا امروز بی وقفه به گیشه ها عرضه شدند و اصلا ماجرای عناوین قدیمی ترم رو ندارند! (حاجی؛ منم شریک!) و (سورمه_سنگ) قراره به زودی تجدید چاپ بشند و انشالا با کمترین تاثیرات نرخ تورم... 🤲

سوم، لطفا استوری رو ببینند، اگه تمایل داشتید عضو کانال بشید، چون ظرف دو هفته ی آتی، کانالم خصوصی خواهد شد! لفت بدید، متاسفانه دیگه نمی تونید برگردید به کانال(لطفا جدی بگیرید که بعد شرمنده تون‌نشم)! حضور در کانال رو حداقل به مخاطبین جدیدم پیشنهاد می دم، شاید کمک کنه بهشون در شرایط سخت معیشتی و اقتصادی فعلی، راحت تر بتونند از بین آثار روی گیشه م، انتخاب مناسبی، بنابه سلیقه شون داشته باشند! برای مخاطبای قدیمی هم، شاااید(!)، قطعی نیست، اما شاید، سورپرایزهایی داشته باشم!
.

تشکر ویژه از ادمین کانال و فن پیجم، خانم #سپیده_مرادی🙏 لطفا اگه برای ورود به کانال، به مشکلی برخوردید، دایرکت بدید به این پیج👇👇👇
@atefeh.monjezi_fan_page
@ziba_soliemani تشکر از خانم زیبا سلیمانی برای لطفی که به من، قلمم و اهل بیت رمان حاجی داشتند🙏 امیدوار قلم خودشون هم سبز باشه و پر بار، روز به روز بیشتر از پیش🤲... یاحق🙏

#منجزی_عاطفه
#انتشارات_برکه_خورشید
#حاجی_منم_شریک
#سورمه_سنگ
#سپاسگزاری_معجزه_خداست

بامداد چهارم/شهریور/۹۷
.

#یک_جرعه_کتاب
شاید تمام دنیا مکث قصه گو باشد میان "یکی بود... یکی نبود!" .

غیظش نسبت به دخترک صحرایی، از تک‌‌تک یاخته‌‌های تنش شرر می‌‌زد. این دختر، به تمام معنا برایش شر بود؛ شر! شری که یازده‌‌سال دامن او وخانواده‌‌اش را گرفته بود! شری که سبب شده بود به مدت یازده‌‌سال، از ورود به خانه‌ای که برای سال‌‌‌ها خانه‌‌اش بود، پایش بریده شود. شر بود که باعث شده بود، سردارخان، مردی که سالیان سال بت اعظمش بود، پیش چشمش خوار و خفیف یک زن شود! زن هم که نه؛ دختر بچه‌‌ی تُو سری خور چلمنی که به زحمت می‌‌شد او را به چشم هم جنسانش دید.
حالا اما دخترک، خیلی وقت بود که شهری شده بود و دیگر اَنگ صحرایی بودن به او برازنده نبود! امروز دیگر مطمئن شده بود این دختر، خواه و ناخواه با قدم نحسش، شر را با خودش به هر جایی که برود منتقل می‌‌کند. اگر توانایی‌‌اش را داشت، هر طور شده بود، "شرخری" برای او پیدا می‌‌کرد تا " شر" خانگی خدری‌‌ها را به او واگذار کند!
توضیحات لازم😧چه بی رحم بوده نامدارخان😭😔 اگرچه... من چرا بگم؟! خودتون باید بخونید😉😈
.

پ.ن) آلبوم، عکس های چندتایی از رمانام و لطف بی‌‌اندازه‌‌ی دوست عزیزی که از آخرین رمانم، «#حاجی_منم_شریک!»با قلمم همراه شدند و با وجود کمیاب بودن کتابام، نمی‌دونم با چه ترفندی، همه رو پیدا کردن و خریدند و حتی دوخت رفتند روی شیرازه که بر اثر چندبارخوانی، از بین نره کتاباشون! خلاصه ته تمام عناوین روی گیشه‌‌مو درآوردند!🤭😬حالا تازه رسیدند به وصفِ حال مخاطبایی که از اردیبهشت‌‌ماه پارسال، توی کف کتاب جدید موندند! اونایی که کتاب به کتاب، قلمم رو دنبال کرده بودند و یکسال و نیم شده منتظر کتاب جدیدند!🙄به خدا کم کاری از من نیست، دوتا کتاب آماده‌‌ی چاپ دارم که هنوز هیچی به هیچی😐من بی‌‌تقصیرم... چه گناهی هستیم... نه؟!😐😔😐
.
پ.ن دوم) تگ و منشن کردن کمی برام زمان‌‌‌بره، تا بیام صاحب بعضی عکسای قدیمی رو پیدا کنم که از پست هام جا موندن، از نوشتن کتاب جدید، غافل می‌شم که مطمئنم انتخاب مخاطبام غفلت از قصه گویی‌‌هام نیست! مکث دنیا زیاد می شه آخه😬😂اما خب، لطفتون دلبره و داره توی گالری بهم چشمک می زنه و نمی‌‌‌تونم از هیچکدوم بگذرم، پس بی منشن و تگ، عکسا رو می‌‌‌ذارم روی پیجم به منظور سپاسگزاری از حمایت‌ مخاطبای با وفام!🌺... یاحق🙏

#منجزی_عاطفه
#رمان#یکی_نبود
#حاجی_منم_شریک
#پرنده_بهشتی
#سپاسگزاری#مخاطبان_باوفا

سی ام مردادماه/۹۷

بوی دلتنگی! و چند جرعه عشق
❤️❤️❤️
هیچ پیش آمده عطر دلتنگی را به سینه بکشید؟!... اصلا مشامتان با این بو آشناست؟! سوگند به عظمت کائنات که از دلتنگی گفتن و نوشتن عین خود عشق است! عشقی رنگارنگ، با طیفی هزارهزار وسیع‌‌‌تر از هفت رنگ رنگین‌کمان! گاهی سیاه است و کدر...گاهی سفید است و ملکوتی... گاهی سبز است، جاندار و زنده... گاهی زرد است، نورانی و روشن...! از عطر و طعمش هم که دیگر نگویم... یک‌‌وقت‌‌های عطر چای می‌‌‌‌دهد با طعم هل و دارچین، اصلا عطر و طعمش غوطه خورده در نوستالژی‌‌‌‌هایمان! یک‌‌وقت‌‌هایی عطر گل یاس می‌‌‌دهد، آن‌‌چنان که روحت را از قالب تن جدا می‌‌‌کند و با خود می‌‌برد به بهشت خاطرات... دلتنگی‌‌‌هایمان را پاس بداریم! حسی که می‌‌‌گذارد در زمان سیلان پیدا کنیم، در مکان حتی! جایی می‌‌کشاندمان که بُعد زمان و مکان معنایشان را برایمان از دست می‌‌‌دهند! آن وقت سرچشمه زلال عشق است که در جانتان سر ریز می‌‌شود... پی‌‌نوشت:
می‌‌دونم همگی دلگیر اوضاع مملکت هستیم، مشکلات معیشتی و غیره و ذالک! اما فکر کنم اگه زندگی رو دوست نداشته باشیم، اونم دوستمون نخواهد داشت و بنابراین تعامل دو طرفه بین ما و دغدغه‌های زندگی، هر لحظه و هر دم، برامون طاقت فرساتر از قبل می‌‌شه!
.

پ.ن بعدی: عکس دوم، هدیه هایی از طرف کسی که دلتنگیش مونس شبانه روزیمه، شازده پسرم😍🤩! خوشبختانه یا متاسفانه از قماش آقازاده های مرفه و بی دردی هم نیست که پدرانشون خون ملت رو مکیدند! توی شرایط سخت اقتصادی و‌‌ معیشتی ایران، از زمین به آسمون باریده! حقوق ناچیز دانشجویی که به مخارج روزمره دانشجوهای اون ور آبیمون قد نمی ده🙄، دسترنج کار پارت تایم تابستونیش رو با چند جرعه عشق، همراه مسافر برامون فرستاده❤️ دیدارهامونم که با این شرایط اقتصادی و آقای دلار و خانم یورو، نمی دونم به کی وصال بده! برای همه ی مامان باباهای دلتنگ، آرزو‌ می کنم که بتونند دلتنگیشونو به امید آینده ای روشنتر، تحمل کنند، خارج از بعد مکان و فقط با امید به آینده ی روشن فرزندان غریب مانده از وطن🤲
#منجزی_عاطفه
#بوی_دلتنگی
#چند_جرعه_عشق
#فارغ_از_بعد_مکان
#مادرانه#عواطف#ارز#دلار#یورو
#قطع_ارز_مسافری
#رویای_دیدار_فرزند
#دلتنگی_یعنی_حال_من
#سفر_لوکس#لاکچری#🤐🤐🤐

Most Popular Instagram Hashtags