[PR] Gain and Get More Likes and Followers on Instagram.

arash.sedighinejad arash.sedighinejad

219 posts   2489 followers   248 followings

Arash Sedighi Nejad 

https://t.me/ArashSedighinejad

سالهاست كه سينمايى توى شهرمون نداريم.وقتی كه بچه بودم خبرى از اينترنت و ماهواره و موبايل نبود.بهترين تفريح من اين بود كه با برادر بزرگترم بريم سينما.
سينما چند تا خدمه داشت.يكيش شعبان بود كه كارش بليط پاره كردن بود.بنده خدا معلول بود و روى يه صندلى چوبی
مينشست.خدا رحمتش كنه.
رجب نظافت چی و مامور برقراری نظم بود.احمد غریب زاده كارش بليط فروختن بود و محمود برادرش ميرفت اون بالا و كار آپارات رو انجام ميداد.ما لحظه شمارى ميكرديم كه چراغها خاموش بشه.عاشق اون شعاع نورى بودم كه از داخل دريچه ى پشت سرمون روى پرده ميتابيد.
جلوى در سينما هم بازارى بود واسه خودش.يكى با تفگ بادى و يكى با دارت پول در مى آورد.پيرمردى هم بود كه لهجه غليظ تركى داشت.ديگ بزرگی داشت كه توش به قول خودمون باقله بود و من هنوز كه هنوزه از باقله ی اون پيرمرد خوشمزه تر نخوردم.محمد قامت کوتاهی داشت.گارى چهارچرخش رو با چوب طورى درست كرده بود كه ميشد انواع و اقسام تخمه و بادام و خلاصه كلّى تنقلات رو بصورت جدا از هم روش قرار بده و بفروشه.صداى نازكى داشت و وقتى كسى به خوراكى ها دست ميزد با اون صداى نازكش ميگفت ناخووونک نزن.
هر فيلم رو چند بار ميديديم.يادمه فيلمهاى عقابها و كانيمانگا رو هفت هشت بار رفتيم.بليط ارزون بود و مردم سرگرمى ديگه اى نداشتن.واسه بعضى از فيلما صندلى خالى نبود و مردم رو زمين مى نشستن.فيلما اكثراً جنگى بود و بعضيا هم درباره مواد مخدر.بعد از دیدن فیلمهای جمشید آریا لازم بود دو سه تا آمبولانس جلوی سینما باشه که کتک خورده ها رو به بیمارستان برسونن.ملت خودشونو جمشید آریا میدیدن و میخواستن همه رو بزنن.بعدها فعالیتش ممنوع شد و بهانه این بود که سر تراشیدش باعث ستاره شدنش شده.مجبور شد کلاه گیس استفاده کنه و فیلم افعی با کلاه گیس رکورد پر فروشترین فیلم تاریخ سینمای ایران رو شکست.جنگ تموم شده بود.کم کم فضا اجتماعی شد و ستاره ها عوض شدن. فیلم عروس رو توی همین سینما دیدم و از دیدن همچین فیلمی متعجب بودم.آخه یه خورده فضای عشقی داشت و مردم با این جور فیلما بیگانه بودن.تا حالا بازیگر خوشکل ندیده بودیم.پای ابوالفضل پورعرب و نیکی کریمی با اون قیافه های تر و تمیزشون به سینما باز شده بود و ملت عاشق شدن.توی کوچه های خلوت دختر پسرایی رو میدیدی که به هم نامه میدن و از ترس مامورین به همون جملات توی نامه قانع بودن.زمان گذشت و نوبت دختری با کفشهای کتانی رسید.ملت انگار دیگه مثل گذشته ساده نبودن.همه برای هم نقش بازی کردن و دیگه زندگی قشنگ نبود.
آهای سینما،میخوام دوباره با تو زندگی کنم.هرچه زودتر دوباره جون بگیر

.
محمدرضا حدود چهل سال دارد و کفاشی میکند . بخاطر چهره ی کودکانه اش او را بابیBaby صدا میزنند.
من هم که سی و چهار سال را تمام کرده ام و اصلا هم Baby نیستم 😄 و هنوز پادوی مردمم
خوش به حال بابی

Most Popular Instagram Hashtags