aaamiiiriii aaamiiiriii

647 posts   109,226 followers   249 followings

Amir Amini  دفترچه خاطرات یه رویاپرداز نامرئی که گاهی از زندگی معمولیش مینویسه،یه چیزایی هم ثبت میکنه با گوشی یا دوربینش و تو هیچ کاری هم بهترین نیست

شبتون بخیر😌
اومدن پاییز و زود تاریک شدن هوا باعث شده یه روی دیگه از تهرانو ببینم. با این که بی اندازه به آرامش شب علاقه دارم،اما چندان بیرون نمیرفتم.چون عادت به عکس گرفتن دارم و عکاسِ شب خیلی خوبی هم نیستم.ولی خب جذابیت های نهفته زندگی شبانه آدم ها تو تهران هم غیر قابل انکاره و با یکم جست‌وجو میشه پاتوق‌کده های قشنگ و آرومی پیدا کرد.
راستی،شما شب ها کجاها میرید؟

صبحتون بخیر🙋‍♂️💙
اگه بگم صبح جمعه رو این جا گذروندم،یعنی دارم فخر فروشی می‌کنم؟😄 نه کافه خاصی هستش و نه جایی که صبحونه گرون قیمت بده.یه قهوه خونه بین راهی سادست،نشستیم با پیرمردای روستا دو تا چایی خوردیم با املت و حرف زدیم با هم.من از روزهای تهران و گذران زندگی تو اون شهر بزرگ گفتم،اونا هم از حال و احوال کشاورزی و اوضاع برداشت برنج امسالشون و وضعیت بارندگی.این جا آدم ها حالشون خوبه،نه این که بی غم باشن(که غم هاشون کم نیست و مشکلاتشون زیاده)،ولی انگار زودتر از بقیه یاد گرفتن زندگی رو سخت نگیرن و به خوشی بگذرونن.
وقت خداحافظی،یه بسته بزرگ چای محلی هدیه گرفتم.تاکید می‌کردن که این چای با اون چایی که بقیه جاها(حتی تو رشت) می‌فروشن،فرق داره و مدت زمان دم کردنش خیلی طولانیه.اما عطری داره که تا چند تا کوچه اون ورتر هم می‌پیچه.خلاصه اگر تو اطراف اکباتان عطر چای گیلانی به مشامتون خورد،بدونید از طرف #کلبه من میاد😄🙋‍♂️

همین روز هاست که "...صبح زود بیدار میشی میبینی حیاط شده طوفان رنگ و رنگ که بر پا در دیده می‌کند.." و ای دل غافل!داره پاییز میشه جدی جدی!
پاییز رو دوست دارید؟

شبتون بخیر🍃🌹
مکالمه من و صاحب این موتور سه چرخ دوست داشتنی کوتاه بود و بامزه.وقتی که دید مشغول عکس گرفتن هستم،پرسید برای کجا می‌گیرم.گفتم برای دل خودم.گفت نکنه یک وقت عکسش سر از اینترنت در بیاره.گفتم اگر اجازه بدید،منتشرش کنم تا چند نفر دیگه هم ببینن.آقای صاحب موتور اینستاگرام رو می‌شناخت و پرسید از اون معروف هایی؟گفتم شبیه به اون معروف هام؟گفت نمی‌خوره بهت که از این فیلم خنده دارها بسازی.خندیدم و گفتم که نه نیستم.گاهی عکس می‌گیرم از در و دیوار این شهر و اون شهر.گفت این در و دیوار شهر چی داره آخه!نمی‌فهمم شماها رو!مردم همه دارن میرن از این جا.یا میرن خارج،یا میرن ولایتشون،این خونه ها هم عمرشون تموم شده.تو دلم گفتم گاهی خودم هم خودم رو نمی‌فهمم.
با لبخند و یک دست دادن مردونه،از هم خداحافظی کردیم.شب که خونه رسیدم،قصه امروز رو نوشتم؛تو دفتری که پر از قصه های آدم هاست.

شبتون بخیر🌹
یه جمله تکراری دارم که فکر می‌کنم این جا هم گفته باشم؛"همه قصه ها گفتنی نیست".می‌خوام این قید رو هم اضافه کنم که "ما بودیم و تهران و شب و حال خوبی که بی دلیل داشتیم(همبرگر خوب هم بی تاثیر نبود البته😄)
این جا #هسبرگر هستش،تو تهران پارسه،پیجشون رو هم منشن میکنم🌹
@hesburger.ir

شبتون بخیر🍃🌹
مدتیه مشغول کارهای بازسازی آپارتمانم هستم و این چند روز با سرعت بیشتری کار می‌کنم.امروز که یه سری از گیاهانم رو به داخل خونه می‌بردم،یکی از همسایه هام با تعجب نگاه می‌کرد و بعد هم پرسید که همه این هارو قراره تو خونه نگه دارم؟تو دلم گفتم حالا کجاشو دیدی!اگه بدونی هرکدومشون اسم دارن،احتمالا شاخ در میاری😄
یکی از گلدون هام رو بهش هدیه دادم، دستورالعمل نگهداری رو هم یادداشت و ضمیمه‌اش کردم.بقیه روز رو هم میون گلدون هام سپری کردم و از این که یک آدم دیگه رو به نگهداری از گیاه تشویق کردم،احساس رضایت کردم.
پایان یادداشت،از اون دسته یادداشت هایی که فقط برای خودم جالبه و اگر لوکیشن عکس رو هم بگم،دیگه دلیلی برای کامنت گذاشتن وجود نداره😄 ولی من میگم چون قول دادم بهتون که آدرس هارو بگم.این جا چیل هاوس هستش،پیجش هم تگ کردم براتون💙

روزتون بخیر🙋‍♂️
این حوض هندوونه کم نداره خدایی؟😄
بین هزار و یک گزینه ای که امروز داشتم(خوابیدن،فیلم دیدن،تو اینترنت چرخیدن و ...) ترجیح دادم کوله دوربینمو بندازم رو دوشم و تو کوچه پس کوچه های انقلاب بگردم و عکس بگیرم.هوا خیلی گرمه،اما می‌ارزه😅 شما هم امتحان کنید،منتها از ساعت ۳ به بعد😁
این جا هم باکارا کافه هستش.پیجشون رو تگ کردم روی عکس(چقدرررررررررر خوب شدم من اه اه😂)

شبتون بخیر😌
هی نوشتم و پاک کردم.چون که این روزها حرف زدن سخت شده.فقط امیدوارم اگر این قاب ساده رو می‌بینید،حتی اندکی هم که شده،حس خوبی داشته باشید.
این جا خانه فرهنگ آنسو هستش که در واقع یه کارگاه سفال گری خیلی بامزه‌ست.صفحشون هم تگ کردم🌷💙

همه چیز دقیق و منظم سر جای خودش قرار داشت؛سازی که بر دیوار کلبه آویزونه،سماوری که عصرها آهسته آهسته غل غل میکنه،گل های توی محفظه های شیشه ای که سالم و سر حال سرشون رو بیرون آوردن و از نور خورشید لذت می‌برن،تیکه چوب هایی که آماده‌ان تا تبدیل به گردن آویزهای دلپذیری بشن..اما صندلی ها!گفتم ای امان! خب حکایت این صندلی همیشه خالی چیه پس؟! آدمِ حرف زدن نبود.اگر بود که سرش رو با چوب و اره و سمباده سرگرم نمی‌کرد...
شما برام روایت این قاب و اون صندلی خالی رو بنویسین💙
#جای_خالی_اش

قاب تکراری محبوب من😁 اون پیچک بالای تصویر هم انگاری خودشو به زور جا کرده تو تصویر؛با یه حالت "تو رو خدا منم خوشگل بندازیا!".اون گلدونی که دو تا گل قرمز داره هم به نظرم یه دختر کوچولوی بامزست که روی موهاش سنجاق سر زده(بقیشون رو نمیدونم).این صندوق هم یه زمانی جعبه مهمات بوده.اما الان بازنشسته شده و نشسته یه گوشه از گلدونا مراقبت میکنه.
گاهی هم فکر کنم باید بیشتر جلوی ذهن خیالبافم رو بگیرم(قضیه همون شب و خیالات و ایناست که تو پست قبلی حرف زدیم).
.
شب بخیر😄🙋‍♂️

یه دیالوگی هست تو فیلم "شب های روشن" که میگه:
"‏روزها فکر کردن فایده نداره. صدا و نور و شلوغی مزاحم خیالبافی آدمه.
باید صبر کرد تا شب بشه..."
به نظرم که راست می‌گه.نظر شما چیه؟
#night #withgalaxy #tehran

"داستان من فرق می‌کند.من ناخواسته پناه‌گاهم را نه آن‌سوی دنیا،که در رشت پیدا کردم و در تمام این سال ها،هر وقت دنبال امنیت و آرامش روحی می‌گشتم،یا احوالم بهم می‌ریخت،راهیِ رشت می‌شدم.این مهاجرت من،پناهندگیِ من بود..."
از رشت برام نوشته بودید و همه رو خوندم.قصه هایی جالب و شنیدنی،همراه با شوق و اندوه،اشک ها و لبخندها با هم‌.اما از قصه خودم و رشت چیزی نگفتم..."عاشقانه ما برمی‌گرده به سال های دور،از روزهای کودکی و زندگی در مجاورت باغ های چای لاهیجان شروع شد و به گذران روزهای دانشجویی و بعد هم جدایی رسید.حالا هم که هر از گاهی سری می‌زنم به "شهر خیالات سبک"،تا حس خوش‌آیند خیال پروری‌ام رو فراموش‌ نکنم.روزهایی رو به یاد دارم که روی یکی از همین صندلی ها می‌نشستم،"سهرابِ شکیبایی" گوش می‌کردم و به کبوتر خیال اجازه می‌دادم به هر کجا که دلش خواست،پرواز کند.به ندرت آدمی حالِ من رو می‌فهمید و احساس عمیقی که نسبت به رشت دارم رو می‌پذیرفت.رشت،درگیر مشکلات فرسایشی فراوانی بود(و هست).اما من در دنیای دیگه ای سیر می‌کردم.دنیایی که کسی نمی‌پرسید در آن جا ساعت چند است.دنیایی که در آن خبری از غربت سنجاقک نبود..."
.
.
.
پی نوشت ۱:دو سه خط ابتدایی استثنائا از من نیست و متعلق به صفی یزدانیان،کارگردان فیلم #در_دنیای_تو_ساعت_چند_است می باشد.اما انگار جملات از ذهن من خارج و بر زبان رایج شده.باقی نوشته هم بخشی از نامه ایست که خیلی وقت پیش درباره رشت برای دوستی نوشته بودم(با کمی تغییر و بله،من نامه می‌نوشتم.حس کلمات روی کاغذ هیچ وقت قابل مقایسه با ایمیل و پیامک نیست)
پی نوشت ۲:صدای روی تصویر،متعلق به مرحوم خسرو شکیباییست و شعر هم از مرحوم سهراب سپهری.متاسفانه الان اینترنت درست و درمونی ندارم.اما فردا صبح حتما در کانال تلگرامم نسخه کامل این دکلمه رو آپلود می‌کنم(لینک در بیو/بایو)
پی نوشت ۳:دوستی می‌گفت تو عاشق این هستی که برات کامنت بذارن!بی راه هم نمی‌گفت.نظراتتون همیشه دلگرم کننده بود برام و خوندنشون لذت بخش
پی نوشت ۴:ویدیو با گوشی می باشد.اسلوموشنش هم اپلیکیشن خاصی ندارد و روی خود دوربین گوشی می‌باشد😄 #withgalaxy #اسلوموشو

Most Popular Instagram Hashtags