___stori___ ___stori___

109 posts   2519 followers   5 followings

داستان | دلنوشته | رمان  . داستان "عشق بی انتها" ... فالو پلیز . بدون تبلیغات .

.
به يه اتفاق خوب جهت افتادن نيازمنديم...
.
.
.
دوستان زيادي به من مسيج دادين و كامنت هاي زيادي گذاشتين
اول از همه معذرت ميخوام كه اينقدر دير براتون پست گذاشتم
و بعد اينكه به خاطر يه سري مشكلات فعلا نميتونم داستان رو بنويسم
دعا كنيد برام 😔
شبتون بخير
ادمين: @setayesh_sf

مالك قلبم (٢٣)
ارايشگر گفت خدارو شكر پسنديدي ايشالله خوش بخت بشي و همه برام دست زدن
اصلا نميشه حس حال اون روز رو توصيف كرد خوشحاليم وصف نشدني بود
مدتي بعد كامران و نادر با دوتا ماشين جدا رسيدن
يكي ماشين عروس كه منو كامران باهاش بريم و ماشين ديگه ماشيني كه نادر و نسترن باهاش بيان
زنگ در صدا خورد و من نسترن خداحافظي كنون به سمت در خروجي رفتيم
چند پله با ديدن كامران فاصله داشتم
كامران با يه دسته گل قرمز رز منتظر من بود
دست پاچه و مضطرب به نظر ميرسيد
سرش رو اروم بالا اورد و نگاهمون به هم گره خورد
باز احساس كردم قلبم از شدت خوشحالي داره از سينم بيرون ميزنه و الانه كه بپره بيرون و بره تو بغله كامران !كامران نفسه عميقي كشيد و همراه با يك لبخند سمتم اومد
دستم رو گرفت و گل رو دستم داد
عكاس و فيلم بردار از همون جا شروع كردن به خورد كردن اعصاب من
هي به منو كامران گير ميدادن و ژست ميخواستن
اما من دلم ميخواست به جاي هدر كردن اين لحظات با گرفتن ژست هاي الكي و نمادين با كامران خوش حال باشم و لذت ببرم
كامران سلام گفت و اروم زير لب گفت مثل ماه شدي نفس من
گفتم تو ام همين طور زندگي من
خنديد و گفت اي موش كوچولو شيطون
خلاصه به اصرار نسترن و عكاسا انواع ژستا رو گرفتيم و به سمت باغ عكاسي راه افتاديم
لباس عروسيم خيلي زيبا بود و كامران با سختي اجازه انتخابش رو بهم داده بود براي همين هر ثانيه بهم ياد اور ميشد شنلو مرتب كنم و مراقب باشم نيوفته يا كنار نره
لباس حالت دكلته داشت اما از بالاي سينه تا مچ دستم با تور سفيد نسبتا نازك اما نه خيلي بدن نمايي پوشيده شده بود و قسمت هاييش گل دوخته شده بود
از پايين تا زير باستم بود و ادامش تا يك متر پشتم روي زمين تور
قسمت پايين اما چند لايه تر و خيلي پوشيده تر كار شده بود و گل ها مثل بالاي لباس
كامرانم با يه كت و شلوار كليشه اي بود اما خيلي خوشتيب و خاص شده بود
نسترن و نادر هم ازمون جدا شدن تا برن و خودشون اماده بشن
كامران مدام ژست هاي عاشقانه و جذاب پيشنهاد ميداد و من مثل احمقا محو خودش و اتفاقاتي كه قرار بيوفته شده بودم و مغزم به كل براي ژست گيري هنگ كرده بود
به هر بدبختي بود قسمت فيلم و عكس مراسم تموم شد يه نفس راحت از ته دلم كشيدم هر چند همه لحظات با كامران شيرين بودن اما دوست نداشتم با عكس حروم بشن
بعد تموم شدن عكاسي ها منو كامران سوار ماشين شديم تا بريم تالار
كنارش نشستم بهش خيره شدم اونم با دقت رانندگي ميكرد
بعد چند دقيقه اومد بهم نگاه كرد و گفت چيه باز بهم خيره شدي؟
لبخند ناخود اگاهي زدم و گفتم باور كردني نيست
ادامه فردا شب..

.
تنها بودن بهتر از با فرد اشتباه بودنه!
.
.
batman v superman dawn of justice 2016#
لكس لوثر خطاب به سوپر من: ميبيني؟ هيچ خدايي وقتي كه من بچه بودم ، توي زندگيم دخالت نكرد كه منو از كتك خوردن و عصبانيت پدرم نجات بده ؛ من خودم خيلي وقت پيش باهاش كنار اومدم!
اگه خدا كاملا قدرتمنده ، پس نميتونه كاملا درست كار باشه و اگه كاملا درست كاره، پس نميتونه كاملا قدرتمند باشه! ‏
.
خيلي جالب بود برام وقتي اين فيلم رو ديدم جدا از خود موضوع فيلم و داستانش اين سكانس برام جالب بود
ديالوگي كه بين شخصيت بد و خوب داستان رد و بدل شد باعث شد خيلي ذهنمو درگير كرد
وقتي دور و ورمون توي طبيعت رو نگاه ميكنيم هميشه همه چيز بر اساس تعادل صورت ميگيره
هيچ وجودي شكار چي مطلق نيست و وقتي شكار ميكني هميشه كسي هست كه تورو شكار كنه و اينجوري روند زندگي ادامه پيدا ميكنه
وقتي اين چيزا رو ميبينم عجيب دلم ميخواد تو زندگي منم خيلي زود تعادل برقرار بشه 😔
.
پ.ن: دوستان ازتون ميخوام از ته دلتون از خدا بخواين كه مشكلات منم حل بشه همين الان توي دلتون 😔❤️ ممنون از دعاهاي مهربانانتون😍
پ.ن ٢ : چند روزي نيستم تا داستان رو بزارم ايشالله از شنبه ادامش رو براتون ميزارم 🙏🏻 روز تعطيلتون بخير 👌🏻
@setayesh_sf

مالك قلبم (22)
سرمو جلو تر بردمو لبشو بوس كردم ميخواست سرشو بكشه عقب با دستم سرشو سمت صورتم فشار دادم
بعد چند دقيقه كه جدا شديم خنديد و گفت موش كوچولو ديگه حرفي شديا
خنديدم گفتم دوس دارم اين سري گازت بگيرم
يه ذره ديگه خنديديم و ساعت ديدم شده بود ٤ صب!
گفتم واي كامران فردا عروس خوابالو تو مراسم به دردتون نيمخوره ها فردا همه ميگن اين عروس چه قدر تنبله
با خنده گفت غلط ميكنن حرفي به خانومه من بزنن برو ديگه بخواب كه خودت اذيت نشي فردا
خداحافظي كرديمو رفتم تو و خوابيدم
صبح زود با زور نسترن بيدا شدم
خوابالو چشامو مالوندم و گفتم اوف ولم كن ميخوام بخوابم
نرگس اومد بالا سرم گفت پاشو عروس خوابالو ديرمون ميشه
به زور بلند شدم و سعي كردم چشام رو باز نگه دارم
رفتيم سر ميز و چند لقمه غذا خورديم بعد با نادر و نرگس و من به سمت ارايشگاه حركت كرديم
تو راه نادر خيلي ناراحت بود
نرگس گفت چي شده داداش جونم؟
نادر بي حوصله گفت دوست ندارم چند روز بعد از مراسم نفس برم پادگان
حرفش بند دلم رو پاره كرد انقدر مشغول كامران شده بودم كه پاك نادر و سربازيش رو فراموش كرده بودم
نرگس كه جلو نشسته بود گفت نادر روز مراسمش ناراحتش نكن ببين چطوري شد
حرفي نزدم
نادر از تو اينه نگام كرد و گفت قربون ابجيم برم كه خانوم شده ناراحت نباش زودي ميام پيشت
لبخند زدم بهش
گفتم زود برميگردي مطمئنم
اه بلندي كشيد و سكوت بينمون حاكم شد
دمه در ارايشگاه پيادمون كرد
با نرگس رفتيم
مدتي منتظر مونديم تا نوبته من بشه
بعد اين كه نوبتم شد نشستم و زناي تو ارايشگاه شروع كردن به كار كردن روي موهام و صورتم
خيلي خسته كننده بود چندين بار رنگ روي مو ها و ابروهام گذاشتن
همش احساس ميكردم الان بيهوش ميشم
چند ساعت ارايش صورتم طول كشيد
خلاصه نزديك بعد ظهر بود كه كارم تموم شد
مسئول ارايشگاه گفت حالا خودتو اينه نگاه كن
چشماي خستم تار تار ميديد اما به زحمت خودمو جمع و جور كردم و توي اينده به چهرم نگاه با دقتي انداختم
ثانيه اول نشناختم
واي چقدر عوض شدم
با اينكه همه هميشه از زيبايي خدادادي من تعريف ميكردن اما اين بار واقعا خيلي خيلي خوشگل شده بودم
به هر حال هر كسي با ارايش عروس قيافش خوب ميشه چه برسه به من كه خودم خوب بودم
يه اين فكر كردم كامران از ديدنم چه قيافه اي پيدا ميكنه
لبخند ناخوداگاري روي لبم نقش بست
ادامه فردا شب
پ.ن: عيدتون مبارك باشه
نويسنده: @setayesh_sf

مالك قلبم (٢١)
شب روي تختم همش به امروز فك ميكردم با اينكه يه عالمه خاطرات خوب بود مثل تجربه اولين بوسه يا اولين خوابيدن تو بغلش اما پرنگ دريا به ذهنم ميومد
دريا ، اسمي كه به نظر ميومد قراره برام دردسر زيادي درست كنه !
بعد اون روز احساس كردم توجه كامران بهم خيلي بيشتر از قبل شده
با گذشت دو هفته و نزديك شدن به مراسم نامزديم به طور كل دريا و ناراحتي اون روز رو فراموش كردم
و با اومدن نرگس براي مراسمم همه چيز جدي تر و دورم شلوغ تر شد
بيشتر روز رو با نرگس و كامران مشغول انجام دادن كارا و گردش بوديم
هر چيزي كه لازم بود رو چند بار مادرم و مادر كامران و نرگس و شقايق چك كرده بودن
با اين حال من خودم با كامران خيلي چيزا رو دوباره مرور كرديم مثل اماده بودن ليست مهمونا و دعوت شدن همشون به موقع يا وقت ارايش گاه اماده بودن لباسا خريد حلقه خريد لباساي ديگه
خيلي مشغول بوديم و هيچ مشكلي وجود نداشت
مثل يه دختر بچه كه داشت تو روياهاش با شاهزاده سوار بر اسب سفيد ازدواج ميكرد خوشحال بودم
روز قبل مراسم نرگس گفت بيشتر روز رو استراحت كنم تا فردا براي مراسم مشكلي نداشته باشم و خسته نشي
نزديكاي ساعت ٢ صب بود كه تلفنم زنگ خورد
خواب بودم از خواب پريدم
نرگس تو اتاق من ميخوابيد ولي خوابش سنگين بود
سعي كردم سريع جواب بدم و با صداي اروم گفت بله؟
كامران بود شوكه شدم گفتم اين وقت شب چرا بيداري؟
كامران گفت بيا پايين دمه خونتونم
دلهره گرفتم چه اتفاقي افتاده كه ساعت ٢ صب اومده اونم من كه بايد ٨ صب برم ارايشگاه
يه شال انداختم رو شونم و با عجله رفتم در
اروم در باز كردم
كامران تو ماشين منتظر من بود با ديدنم لبخند زد
لبخندش باعث شد قدري از دلهرم برطرف بشه
سواره ماشين شدم با عجله گفتم چي شده؟ نگران شدم
اروم گفت هيچي فقط ميخواستم قبل فردا يه بار ديگه ببينمت
اروم شدم دستمو گذاشتم رو دستش و گفتم باورم نميشه ديگه مال هم ميشيم
با عصبانيت گفت صد دفعه گفتم تو الانم مال مني انقدر نگو فردا
خنديدمو گفتم باشه منظوري نداشتم
چشماشو بست و يه نفس عميق كشيد بعد گفت ميخوام يه چيزي بهت بگم
گفتم بگو
گفت مهم نيست از اين به بعد چه اتفاقي بيوفته نفس اما ميخوام يه چيزي رو بدوني كه هر اتفاقي بيوفته من هرگز ازت جدا نميشم و هميشه كنارت ميمونم بهت با همه وجودم قول ميدم
چشام پره اشك شد اروم گفتم نميدوني چقدر دوست دارم كامران
سرمو كشيد نزديكش و صورتش جلو صورتم اومد و گفت تو نميدوني من چقدر دوست دارم
پيشونيمو بوس كرد
سرمو جلو تر بردمو لبشو بوس كردم
ادامه فردا شب
پ.ن: خواهش ميكنم برام دعا كنيد دوستان 💋😫🙏🏻

مالك قلبم (20)
واي احساس كردم همه بدنم داغ شده و نميتونم نفس بكشم دستم شروع كرد به لرزيدن
كامران يهو اومد تو اتاق و گفت چي شدي؟همه منتظر توييم
سرمو بلند كردم با ديدنم ترسيد گفت چرا رنگت پريد؟
ناخود اگاه نامه از دستم افتاد و توجه كامران بهش جلب شد
شوك شد
اومد نزديكم گفت خانومم برات توضيح ميدم
هيچي نميگفتم
كامران اروم بغلم كرد
يهو دلم خالي خالي شد
اشكام اومد
هميشه بي صدا گريه ميكردم اما اين سريع ميخواستم داد بزنم
كامران گفت تورو خدا گريه نكن قضيه اصلا اونجوري نيست كه تو فكرشو ميكني
با صداي كه انگار از ته چاه اومده بود گفتم چه جوري كه فكرشو ميكنم نيست؟ سومين سالگرد دوستيتون بوده؟
بغلم كرد و اروم گفت عشق من خانوم من
اشكام بند نميومد
اروم لباشو گذاشت رو لبام
چند دقيقه تو اون حالت نگرم داشت
يكم اروم شدم
سرشو اورد عقب و گفت حالا به حرفام گوش كن
اون دختر فقط دوست معمولي بود هيچ عشقي در كار نبود عزيزم همه اينا از طرف اون بود ما فقط دوست هم داشگاهي بوديم يه ذره صميمي تر از بقيه بوديم اما عشقي نبود اون فقط به من ابرازه علاقه ميكرد اول فك كردم منظورش به عنوانه يه دوسته بعد فك كردم شوخي ميكنه و وقتي فهميدم همه چيز براش جديه براي هميشه ازش جدا شدم
حرفمو باور ميكني نفسم؟
اروم گفتم ميخوام باور كنم ولي چرا نامش اينجاست ؟
گفت به خدا نميدونم دوست صميمي شقايق بود اصلا برا من مهم نيست باور كن
نامه رو گرفت از دستمو پارش كرد
حرفاشو باور كردم چه دليلي بود باور نكنم
پيش خودم گفتم اگه چيزي هم بوده مربوط به گذشتشه و مجبور نيست راجبش دروغ بگه
هر چند ته دلم خيلي ناراحت بودم اما سعي كردم بهش فك نكنم
شام خوردم و كامران منو رسوند
دم خونمون دستمو بوس كرد و گفت باز دوباره من باعث اشكايه نازت شدم نفسم؟
با لبخند گفت نه فقط خيلي ترسيده بودم
گفت از چي ترسيدي؟
گفتم از اينكه قلبتو با يكي ديگه شريك باشم
گفت قلبم تا ابد فقط و فقط ماله خودته قول ميدم
انگشتشو كوچكشو به نشونه قول دادن اورد بالا
انگشتشو گرفتم لبخند زدم
پيشونيمو بوس كرد و بعد خداحافظي رفت
داخل خونه شدم و با خانوادم سلام و احوال پرسي كردم مامانم شروع كرد راجبه امروز پرسيدن با حوصله همه چيز رو براشون تعريف كردم البته نه همه چيز رو داستان دريا رو كلا پاك كردم از حرفام
پيشه خودم گفتم حالا كه كامران ميگه چيزي نبوده بيخودي نگرانشون نكنم و بالاخره زن و شوهر بايد يه راز هايي داشته باشن ديگه
ادامه فردا شب
پ.ن: دعا كنيد برام ❤️💋🙏🏻
براي كمك به پيج دوستاتون رو تگ كنيد
شب بخير
نويسنده: @setayesh_sf

مالك قلبم (١٩)
شقايق بدون حرفي به عكس زل زد
چند ثانيه گذشت و بازم حرفي نزد
طاقتم تموم شده بود
+چيزي شد شقايق جون؟
مكثي كرد و به صورتم خيره شد
بعد گفت اين دختر درياست يكي از همكلاسي هاي منو كامران بود
اتفاقاي خوبي نيوفتاد بينمون
+يعني چي شد؟
-يه سري دردسر برا منو كامران درست كرد
دختر خوبي بود اما خب...
بعد البوم رو بست و گفت چيز خاصي نيست ديگه بهتره بريم بيرون
البوم رو سر جاش گذاشت و با هم از اتاق بيرون اومديم
عجيب دلم پيش اون دختر موند يه جورايي نسبت بهش احساس بدي پيدا كردم انگار تو صورت واضح و خاصش يه چيزي ديده بودم
چيزي عجيب منو ترسونده بود
دريا ، دريا ،دريا
بعيد بدونم به اين سادگيا اون اسم از زندگيم پاك بشه!
وقتي داشتيم از اتاق ميومديم بيرون به كامران برخورد كرديم
متعجب گفت : ااا تموم شد كارتون؟ داشتم ميومدم پيشتون
شقايق بي حال گفت اره تموم شد بابا نيومده؟
كامران گفت چرا تازه رسيد مامان ميخواد ميز بچينه
با كامران پيشه باباش رفتيم و سلام احوال پرسي كرديم
پدرو مادرش خيلي باهام خوب و مهربون رفتار ميكردن و همين طور كامران و شقايق
احساس ميكردم اونجا خونه خودمه
البته كه قرار بود به زودي خونه خودمم بشه
دست گذاشتم تو جيبم و ااه گوشيم تو اتاق كامران مونده بود
بهش گفتم ميرم كوشيمو بيارم
پيشونيمو بوس كرد و گفت زود برگرد عشق من
وقتي قربون صدقم ميرفت توي دلم قند اب ميشد
رفتم تو اتاق كامران تا موبايلم رو بردارم
وارد اتاق شدم
همه جا رو گشتم روي ميز روي تخت روي زمين توي كيفم توي جيب لباسام انگار اب شده بود رفته بود توي زمين
ناگهان به ذهنم رسيد زير تخت رو نگاه كنم
چون تخت كامران از ديوار فاصله داشت احتمال دادم شايد افتاده باشه زير تخت
زير تخت رو نگاه كردم و گوشيم پيدا شد
دستمو دراز كردم تا برش دارم دستم به يه چيزي ميثل كاغذ خورد و همران با گوشيم اون كاغذ هم بيرون اوردم ميخواستم بزارمش سر جاش كه ديدن چيزي ميخ كوبم كرد
روي كاغذ نوشته شده بود براي عشق هميشگيم كامران از طرف دريا
شوك شده روي كاغذ خيره موندم كاغذ حالت پاكت بود درش قبلن باز شده بود توش رو نگاه كردم يه نامه بود
شروع كردم به خوندن نامه
قلبم داشت چند ثانيه بي حركت موند
صداي ضربان قلبم رو نميشنيدم!
عشق هميشگيم؟
كامران عزيزم؟
اومدوارم تا اخر عمر كنارهم بمونيم؟!
سال گرد سومين سال دوستيمون مبارك؟؟!
جملات توي نامه جلو چشام ميچرخيد
سومين سال؟ سه سال؟ عشق؟ كامران؟ دريا ؟
ادامه فردا شب
پ.ن: ممنونم از دعاهاتون😍💋 محتاج محبت و دعاتون💋
شب بخير
نويسنده : @setayesh_sf

مالك قلبم (١٨)
با شقايق رفتيم تو اتاق مامان و باباش
اتاق خيلي بزرگي بود
همه چيز مرتب و تميز جمع شده بود و هيچ چيز نا مرتبي تو اتاق به چشم نميخورد
يه گلدون گل زيبا ام كنار اتاق گذاشته بودن
روي ديوار عكس كامران شقايق عسل دختر شقايق دامادشون و مادر و پدرشون زده شده بود
عكساي خانوادگي تو لحظه ورود توجه رو جلب ميكرد
عكس ها خيلي مرتب و تميز بودن كه نشون ميداد هميشه بهشون توجه شده و مرتبا تميز شدن
حتي چند تا از عكس هاي عروسي شقايق ام اونجا بود
توي دلم ارزو كردم يه روزي منم با كامران صاحب اين مجموعه عكس باشيم
يعني عكس هاي خانوادگيمون رو روي ديوار حونمون بزنيم
يا زود تر از اون عكس عروسي ما ام جزو اين عكس ها بشه يا عكسه دخترمون!
توي چند ثانيه ذهنم سال ها زندگي رو تصور و مرور كرد
تو همين فكرا بودم محو تماشاي ديوار عكسا كه شقايق دستمو كشيد و گفت
واي حواست كجاس پس؟ بيا البوم اوردم
يه كتاب بزرگ و البته قطور روي تخت گذاشت
شروع كرد به ورق زدن -اين مادر بزرگمه خيلي زنه مهربونيه حتما از تو خوشش مياد
+اره از قيافشون معلومه مهربونن
-اينم پدر بزگمه خيلي مرد خوشتيبي بوده تو جوونيش هزارتا طرفدار داشته هميشه ميگه مهري مادر بزرگم منو از چنگ چند تا دختر كشيد بيرون
خنديدم شقايق يه صفحه ديگه از البوم رو ورق زد
-اين عكس جوونياي بابامه عموم و بابام كپي هم بودن تا ١٧ ١٨ سالگي بعد يه ذره قيافه هاشون تغيير كرد
+دو قلو بودن؟
-نه هر كي ميبينه اين عكسو همينو ميگه ولي دوقلو نبودن
نزديكه ٣٠ صفحه از البوم رو ديديم و برام تك تك اعضاي خانواده پدري و مادريشون رو توضيح داد گيج كننده و زياد بود اما خوب درست داشتم زود با همه اشنا شم
رسديم به عكسايي كه خودش قبله ازدواجش بود
-اوخي اينجا يه سال قبله ازدواجمه خيلي شيطون بوديم هميشه با كامران دردسر درست ميكرديم
اين عكس سال اخر فارغ تحصيليمونه ماهه بعدش عقدم بود مثل الانه تو اينا رو تو دانشگاه انداختيم .
يه عالمه دختر دور خودش و كامران بودن چند تا عكس ورق زد
چشمم به يه دختر جلب شده بود كه تو همه عكسا بغل كامران ميشست اول سعي كردم حرفي راجبش نزنم اما صفحه بعد عكس تنهاي اون دختر و كامران رو ديدم
به ويژه كه شقايق راجبه تمام دختر هاي عكس توضيح ميداد به غير اوني كه كنار كامران بود
ديگه نتونستم بيشتر خودمو كنترل كنم +شقايق جون اين دختره كيه كناره كامران حرفي ازش نزدي
سكوت مرگباري بينمون حاكم شد
ادامه فردا شب
پ.ن: مرسي از كامنتا و دعاتون دوستان خيلي خيلي ممنونم❤️😍 بازم منو تو دعاهاتون فراموش نكنيد از ته دلتون برام دعا كنيد😔🙏🏻
شبتون بخير
#داستان #رمان

مالك قلبم (١٧)
افتادم تو بغلش و سرم پايين تر از سرش و روبه روش قرار گرفت
دستشو كشيد روي موهام
اروم چشامو بستم
يه دفعه حس كردم لبام خيس شد
فقط چند ثانيه طول كشيد اما يه حس خاصي داشت با همه بوس هايي كه تا حالا تجربه كرده بودم كاملا فرق داشت
بوسه هاي مادرم روي گونم بوسه هاي پدرم روي پيشونيم بوسه هاي خواهرانه از نرگس و نسترن يا بوس نادر
هيچ كدوم هم حس با بوسه كامران نبود
چشام باز كردم لبخند ميزد
ناخود اگاه دوباره لبام رو گذاشتم رو لباش
دستشو رو سرم گذاشت و منو كشيد كنارش
نفس هاش به صورتم ميخورد يه حس خيلي خاصي داشتم
بغلم كرد بغلش مثل قرص ارام بخش بود
يه دفعه همه نگرانيام از يادم رفت ارومِ اروم شدم
خودمو تو بغلش شل كردم
هيچ حرفي نميزد اما نگام ميكرد سرمو بردم جلو كه بوسش كنم لبمو گاز گرفت
دردم گرفت اما خيلي دوست داشتم دردشو بعد دوباره پيشونيمو بوس كردو گفت بخواب عشقم
زير لب گفتم عاشقتم و بيهوش شدم
احساس كردم يه چيزي كنارم تكون خورد
خوابم خيلي سبك بود سريع از خواب پريدم
كامران داشت نگام ميكرد سريع گفت بيدارت كردم؟ معذرت ميخوام
گفتم نه چيكار ميكردي؟
گفت داشتم خوابيدنه تورو نگاه ميكردن خيلي خوشگل خوابيده بودي
خنديدم و گونشو بوس كردم
از جاش بلند شد و گفت بهتره بريم تو حال چند ساعتي ميشه اينجاييم
گفتم چند ساعت؟؟؟ يعني من اين همه خوابيدم؟
گفت خسته بودي خانوم پاشو بريم
دستشو به طرفم دراز كرد
بلند شدم و دستشو گرفتمو رفتيم بيرون
شقايق و مادرش مشغول نوشتن كارتا بودن
سلام و احوال پرسي كرديم
كامران نزديكه ليسته دعوتيا مامانش رفت و با اكراه گفت واي اين همه مهمون ؟ واس چي انقدر زياد؟
مامانش با خوشحالي گفت بايد همه باشن من يه عالمه ارزو براي عروسي پسرم دارم
شقايق با دهن كجي گفت واي پسرم پسرم از الان لوسش نكني ميخواد مرد زندگي بشه مثلا
بعد رو به من گفت نفس از اول نبايد رو بدي بهش زود پرو ميشه داداشمو خوب ميشناسم
كامران اومد سمتشو دستشو گذاشت رو گردنش اونم قلقلكي بود سرو صداش در اومد
شوخي و خنده خوبي بود
بالاخره شقايق خسته شد و گفت بيا بريم تو اتاق البوم خانوادگي رو ببينيم همه رو بهت معرفي كنم
به كامران نگاه كردم دلم ميخواست بيشتر پيشه اون باشم اونم از نگاهم حرفمو فهميد گفت بريد منم يه چند دقيقه ديگه ميام
لبخند زدم
بهرين حس دنياس كه عشقت حرفتو بدون اينكه به زبون بياري بفهمه
ادامه فردا شب
پ.ن: ممنون از دعاهاتون تاثيرش رو حس ميكنم البته هنوز مشكل حل نشده اما ممنون💋🙏🏻 بازم برام دعا كنيد😍😔
شبتون بخير💤
نويسنده : @setayesh_sf
#داستان#رمان

مالك قلبم (١٦)
اعصابمو خورد كرده بود ديگه
اخر يه كارت داد به كامران گفت اين شماره مغازس براي اماده شدنش زنگ بزنيد شماره موبايلمم هست اگه مغازه جواب نداديم يه عشوه اي ام واس كامران اومد
كامران بدون معطلي گفت به خانومم بديد
دختره خورد تو ذوقش
من لبخند رضايت مندي زدم
خلاصه بعد از سفارش لباس خودم و كامران رفتييم خونه كامران اينا
با مادرش سلام احوالپرسي كردم و اونم برامون شربت اورد شربت رو خورديم كامران خيلي خسته بود گفت من برم يكم استراحت كنم
دوست نداشتم بره اما دلمم نميخواست اذيت بشه براي همين حرفي نزدم
رفت تو اتاق منم تو حال كنار شقايق نشستم
مادر كامران تو اشپزخونه مشغول غذا درست كردن بود
رفتم گفتم اگه كمك لازم داريد كمكتون كنم؟
مادرش گفت نه عزيزم تو برو استراحت كن امروز روز سختي بوده
تو دلم گفت اره كاش منم ميبرد كامران ولي خب نميشه كه زشته
رفتم كه دوباره كناره شقايق نشستم
همش سرم سمته در اتاق كامران بود
شقايق بعد مدتي تلويزيون رو خاموش كرد و گفت پاشو برو يه ذره استراحت كن
گفتم باشه كجا برم؟
گفت وا برو پيشه كامران
يهو خنديدم
بعد گفت بدو ببينم
با خوشحالي پاشدم رفتم
در اتاق رو اروم باز كردم كامران رو به در روي تخت خواب بود
در اروم بستم و از همون جا مشغول نگاه كردنش شدم
تو دلم گفتم خيلي دوست دارم اماده ام باقي رندگيم هر روز صورتتو ببينم
چند دقيقه همون جا وايساده بودم كه چشاشو باز كرد
دستو پامو گم كردم
گفت چرا اونجا وايسادي
هل شدم گفتم شقايق گفت برو استراحت كن
خنديد گفت نگفتم چرا اومدي گفتم چرا وايسادي اونجا بيا بغلم
رفتم نزديكه تخت دستمو كشيد و افتادم تو بغلش
تا اون موقع فقط تو بيرون بغلش كرده بودم اونم نه كامل اونطوري كه سرم رو شونش باشه يا دستش رو كمرم وقت راه رفتن اتفاق بيشتري بينمون نيوفتاده بود گاهي دستمو بوس ميكرد يا پيشونيمو منم لپشو بوس ميكردم
ادامه فردا شب
بچه ها ميشه برام از ته دلتون دعا كنيد يه سري چيزام حل بشه
ممنونم😔😭🙏🏻

مالك قلبم (15)
بعد دوباره اروم تر گفت برام مهم نيست چون تو هميشه براي مني موش كوچولو مراسم و اين چيزا همش فرماليتس مهم اينه كه تو تا اخرين نفسي كه ميكشم ماله مني و هيچ كس و هيچ چيز نميتونه نفسمو بگيره
خنده و گريم قاطي شد با هم و با بغض گفتم خيلي عاشقتم كامران خيلي زياد
_منم عاشقتم موش كوچولو من
يه كم ديگه با هم حرف زديم و بعد خدافظي كرديم
فرداش شد و من از صبح يه عالمه اماده شده بودم
حسابي به خودم رسيده بودم
لباس پوشيده منتظر بودم كه زنگ خونه رو زدن
در رو باز كردم شقايق بود
تو اين مدت خيلي صميمي شده بوديم
همو بغل كرديمو و رو بوسي كرديم
مادرم اومد جلو در و تعارف كرد بيان تو خونه چايي بخورن اما شقايق گفت دير ميشه و گفت با اجازتون شام بياد بيشه ما
مامانمم با لبخند منو بوس كرد و اجازه داد
رفتيم سمت ماشين كامران پياده شد و گفت سلام
با لبخنده از ته دل جوابشو دادم
شقايق رفت عقب نشست هرچي اسرار كردم كه بياد جلو گوش نكرد و منم بالاخره تسليم شدم
كامران گفت خب عروس خانوم اول بريم چي بخريم
با خنده گفتم نميدونم رو به شقايق گفتم اول كجا بايد بريم؟
شقايق گفت اول بريم لباس عروس داماد سفارش بديم كه دير نشه
شقايق ادرسه خياطي رو به كامران داد
يكم دور بود اما تعريفشو زياد شنيده بودم
شقايق گفت ببخشيد نفس جان من يكم چشامو ببندم اين عسل ديشب تا صبح بيدار بود نزاشت اصلا بخوابم
گفتم راحت باش عزيزم
چند دقيقه تو سكوت گذشت
خيره به كامران بودم
كامران نگام كرد با صداي پايين كه شقايق بيدار نشه گفت چيه عروسكم
دستمو گرفت و بوسيد
با خوشحالي گفتم خيلي خوشحالم كامران خيلي زياد
كامران گفت قربونه خوش حاليت برم
گفتم خدا نكنه
هيچ كلمه اي وجود نداره كه بتونم باهاش حسي اون لحظه تجربه ميكردم رو كاملا بيان كنه
احساس ميكردم هيچ دختري به خوشبختي من تا حالا به دنيا نيومده و تو اينده ام قرار نيست به دنيا بياد
ثانيه ثانيه اون لحظات برام شيرين بود
وارد مغازه براي سفارش لباس من شديم
دختراي زيادي اونجا بودن
همه برگشتن به كامران نگاه كردن
عصباني شدم كامران داشت با شقايق حرف ميزد
دستشو محكم تو دستم گرفتم
يكي از خانومايي كه اونجا بود برامون مدلا رو اورد
منو كامران مشغول ديدن شديم
نظراتمون شبيه نبود اما با مهربوني با هم كنار مي امديم
بالاخره سر يه لباس به تفاهم رسيديم
سايزاي مربوطه رو گرفتن از من
يكي از دخترا خيلي به كامران چسبيده بود هي باهاش حرف ميزد
كامرانم با بي ميلي جوابشو ميداد
ادامه فردا شب
پ.ن: بچه ها لطفا تو اين ماه مارو از دعاهاتون بي نصيب نكنيد ❤️💋 ممنون
شبتون بخير
نويسنده: @setayesh_sf

مالك قلبم (١٤)
بالاخره مامان اومد
رفتم سر گوشيم و مامانم گفت نميپرسي چي گفت؟
گفتم داشتيم حرفاي هميشكي ميزدين ديگه
مامانم اومد جلو بوسم كرد و گفت واسه سه هفته ديگه زمان نامزدي گذاشتن
واااي نامزدي؟ يعني مراسم ؟ باورم نميشه
از خوشحالي پريدم بغل مامانم
فشارش ميدادمو ميخنديدم
نسترن گفت واي اين كارارو جلو اونا نكنيا فك ميكنن هول بودي
مامانم چشم قوره اي بهش رفت و اونم ساكت شد
بعد گفت كامران و شقايق از فردا ميان كه برين براي خريد وسايل و لباسو اين چيزا
احساس ميكردم يه جون تازه اي بهم دادن
همه چيز داشت همونجوري ميشد كه ارزو ميكردم
حتي فك كردن بهش خوشحالم ميكرد چه برسه به اتفاق افتادنش
گوشيمو برداشتمو رفتم تو اتاقم
به كامران زنگ زدم
بعد چند تا بوق برداشت
-سلام موش كوچولو من + سلام كامران واي باورم نميشه خيلي خوشحالم خيلي زياد
-چيو باورت نميشه عروسكم؟
+اينكه ٣ هفته ديگه مراسم نامزدي داريم وااي يه عالمه چيز بايد بگيريم چقدر كار داريم
بعد ناگهان ساكت شدم و ادامه دادم +نكنه تو ... تو خبر نداري؟ -از چي خبر ندارم موش كوچولو؟
+از اينكه مامانت زنگ زد و گفت مراسم سه هفته ديگس
-گفت اهان چرا خبر دارم حالا چرا انقدر خوشحال شدي چيز مهمي نيست كه
قلبم شكست
صدام شروع كرد به لرزيد
سعي كردم جلو اشكامو بگيرم تا كامران متوجه بغضم نشه
اروم گفتم + يعني برات مهم نيست ؟
بدون معطلي گفت نه
سكوت برقرار شد
ادامه فردا شب👌🏻
دعا فراموشتون نشه 💋🙈 شبتون بخير
نويسنده: @setayesh_sf

Most Popular Instagram Hashtags